از بدفرجامی پان‌عربيسم تا فروپاشی بعثيسم و عرف‌گرايی جنبش آزاديبخش فلسطين


بحران سياسی دنيای عرب

دكتر مهران براتی

از سايت ايران امروز

. در پيوند توده‌ها و ناجيان


در ريشه يابی بحران پايان ناپذيری كه گريبانگير كشورهای عرب زبان خاور ميانه شده و به افسردگی ژرف و سرشكستگی انكارناپذير مردمانش انجاميده گفته بسيار است. در اين ميان سرنوشت غم انگيز حكومت بعثی در عراق و اشغال اين كشور به دست ارتش ايالات متحده آمريكا و متحدين جنگی‌اش ظاهرا نقطه پايانی است بر آنچه قرار بود در هيبت و قامت حزب بعث در سوريه و عراق تمامی كسانی را كه در محدوده‌ای جغرافيايی، از اقيانوس اطلس تا خليج فارس، به زبان عربی سخن ميگويند و می‌نويسند و می‌خوانند و ترانه سرايی می‌كنند، و به موسيقی عربی عشق ميورزند، زير پرچم ملت بزرگ و متحد عرب گرد آورد تا در برابر ديگر فرهنگ‌ها و قدرت‌های جهانی جانشين امپراتوری عثمانی شود. در كشورهای عربی هنوز بسيارند مردمانی كه پيدايش اينگونه "ملت بزرگ عربی" را ممكن و نشدنش را حاصل خيانت رهبران خود ميدانند. ظاهرا شرح حال امروز حزب بعث عراق در گذشته‌ای نه چندان دور جستجو ميشود: تجاوز آ شكار به خاك ايران و شكست پيروزمندانه در اين جنگ، تجاوز به كشور همسايه كويت و در گير شدن جنگی با ٢٧ كشور متحد كه بر اساس قطعنامه ٦٦٠ شورای امنيت سازمان ملل به عراق حمله بردند، حمله موشكی به اسرائيل به نمايندگی خيالی از طرف ملت فلسطين و ملل تحقير شده عربی، شكست و تسليم در جنگی نابرابر كه برادران عرب نيز متحد نيروهای متخاصم بودند، قطع بخش عمده منابع مالی حاصل از فروش نفت برای كشورداری، تجزيه عملی خاك عراق به سه منطقه قومی و دينی، ادامه خيال پردازی‌های سياسی صدام حسين و نشناختن خطر سقوط نهايی در دامی كه ديوان جرج بوش وتونی بلر تحت عنوان "رفع خطر از صدام توليد كننده سلاح‌های كشتار جمعی" برای او چيده بودند، و شدن آنچه قرار بود بشود. در فاصله سالهای ١٩٩١، جنگ اول غرب، و اعراب، با صدام، تا ٢٠٠٣، حمله دوم آمريكا به عراق، كم نبودند نامداران و سياست گرانی كه صدام حسين را با هيتلر مقايسه ميكردند و بر آن بودند كه پس از تجربه پيامدهای بی‌تفاوتی‌های نا بهنگام در برابر پديده ناسيونال سوسياليسم و هيتلر ديگر سياست صبوری با صدام جايز نيست. چه، اگر دنيا در برابر اشغال لهستان از طرف هيتلر بی‌تفاوت نمانده بود و به موقع مقاومت فعال ميكرد، كار جهانگشايی او به نابودی و معلولی پنجاه ميليون انسان نمی‌انجاميد و ده‌ها ميليون انسان هم از جای زندگی خود رانده و بی‌خانمان نمی‌شدند، و يا حق حاكميت ملی خود را از دست نمی‌دادند و به اقمار اين و يا آن قطب قدرت تبديل نمی‌شدند. اينها همه گفته‌های نيك و درستی هستند، اما پاسخگوی دنباله روی اكثريت يك ملت از هيتلر‌ها و صدام‌ها نيستند. خردگريزی مردمان و شهروندان، حتی در كشورهای اروپای غربی، و روی آوردن به ناجيان پيامبرگونه و سپه سالاران امپراطوری خواه پاسخگوی كدام اشتياقی است كه خودزنی را در جنگ افروزان و ترورآفرينان ميجويد، تا در سقوط محض هستی ديگری را تجربه كند. در كنار عوامل داخلی زيست و توليد و فرهنگ و سياست بخشی از پاسخ را ميتوان در اين واقعيت جست كه قرن‌ها اسارت و تحقير و استعمارزدگی و از هم گسيختن پيوند‌های ايلی، قومی، ملی و فرهنگی زمينه‌های روحی و روانی لازم و كافی برای خردگريزی و پناه بردن به سفسطه‌های اميد انگيز بازگشت به جلال و جبروت گذشته‌های افسانه‌ای را آماده ميسازند. برای دستيابی به اينگونه شكوه خيالی در تاريخ غالبا تهی دستان و قلعه نشينان حرمان و ياس جان باخته اند و خودكامگان پاسخ اين مردمانند به تاريخ ، و در دوران جديد نامداران "ْلايه‌های ميانی" به افتخار سركردگی خودكامگان نائل آمده اند. بر اين روال بينش و كردار خودبزرگ بينانه و توسعه گرانه در دنيای عرب تنها محصول بلندپروازی شخصی و جنون قدرت فردی صدام‌ها نيست. صدام‌ها بی‌موقع ظاهر نمی‌شوند. برای پيدا شدنشان می‌بايد فضا و آرزومندی مردم برای ظهور پيشوا هم وجود داشته باشد. پيشوايی كه توان به كارگيری تمام توان تخريبی توده تحقير شده و هويت جو را به دور از عقل و خرد و منطق داشته باشد.

٢. فروپاشی سرزمينی امپراطوری و شكل گيری كشورهای عربی
مشكل امروز دنيای عرب را ميتوان از فردای پايان خلافت عثمانی و ورود جانشينان اروپايی‌اش پيگيری كرد. با تمام كوششی كه خلافت عثمانی از آغاز قرن شانزدهم ميلادی تا دهه اول قرن بيست در حفظ خلافت در دنيای اسلامی نمود، اين امپراطوری در هم شكست و پس از آن ديگر نه "دنيای اسلامی" وجود داشت و نه هويت متمايز اقوام و ملل تحت سلطه‌اش. ارث بازمانده از خلافت فرو شد، بدون انكه جايی برای بازيابی هويتی ديگر باقی مانده باشد. و اكنون كه در پايان قرن نوزده و اوايل قرن بيست استعمار بريتانيايی و فرانسوی جای خلافت می‌نشست، جنبش‌های استقلال طلبانه در بخش غربی امپراطوری عثمانی، يعنی در مصر و الجزاير، دوباره به خلافت خونخوار عثمانی پناه ميبردند، تا از عوارض استعمار مدرن مصون بمانند. در شرق عربی، به ويژه در عربستان و سوريه و عراق روال معكوس انتخاب شد و برای رهايی از سلطه عثمانی به انگليس و فرانسه روی آوردند. و اين اولين شكاف در تفكر پان عربی بود كه واقعيت سياسی زمان را نزديكتر و بهتر از تفكر پان عربی بيان ميكرد. والی مكه در جنگ جهانی اول متحد انگليس ميشود تا در پايان جنگ به پادشاهی امپراطوری موعود، كه قرار بود از حجاز و سوريه بزرگ آغاز و به تمامی مناطق عرب نشين بسط داده شود، برسد. در سوريه يك جنبش قدرتمند ملی با بريتانيای كبير متحد ميشود تا از خلافت عثمانی نجات پيدا كند. انگليسی‌ها نه تنها به اين پيمان وفادار نماندند، كه در نهان سوريه بزرگ را با فرانسه تقسيم كردند. ماوراء اردن و فلسطين از سوريه بزرگ كنده شد، تا باقی مانده سوريه نام بگيرد. سال ١٩٢٠ سوريه به كفالت فرانسه واگذار شد تا ماوراء اردن و فلسطين در قيموميت انگليس بماند. سال ١٩٤٦ اردن به عنوان "كشور مستقل" مزين شد و دو سال بعد بيت المقدس شرقی و اردن غربی را از آن جدا كردند و به كشور نو بنياد اسرائيل پيوند زدند. لبنان را فرانسه در دست داشت، كه از مسيحی‌های مارونی حمايت ميكرد. پشت دروز‌های لبنانی هم انگليس‌ها قرار گرفتند. درزو‌ها دين خود را دين التوحيد مينامند، كه آغازش به سال ١٠١٠، و خلفای فاطمی در مصر ميرسد. به مذهب اسماعيليه نزديك است، دين اسلامی نيست، به رسالت پيامبر اسلام و وحی مطلق در قرآن نيز اعتقاد ندارد. اين صحنه پر نقش و نگار با پشتيبانی روس‌ها از كاتوليك‌های ارتدكس كامل ميشود. پس مرزهای عراق، سوريه، كويت و عربستان سعودی نه به دليل نزديكی‌های قومی، فرهنگی، اقتصادی، كه بنا به مصالح استعماری تعيين شدند. امير مكه به امپراطوری دنيای عرب نرسيد و مجبور شد به خلافت بخشی از شبه جزيره عربستان قناعت كند. عبدالعزيز ابن سعود، با ذكاوتی ذاتی، خواست پادشاهی را از راه‌های ديگر دنبال كرد. او به مكتب فرقه عبدالوهاب، كه در قرن ١٨ اسلام واپس گرا وخون آشامی را تبليغ ميكرد، روی آورد، تا قبايل بدوی عربستان را متحد كند. از وصلت علمای وهابی و جنگجويان آل سعود اخوان المسلمين پا به عرصه حيات گذاردند و همينها ارتش جنگجوی سعودی را شالوده ريزی كردند و ابن سعود را تا سال ١٩٣٢ به پادشاهی رساندند. كويت كه از ١٧٥٦ به بعد در چارچوب خلافت عثمانی نيز از نوعی خودمختاری برخوردار بود، از ١٨٨٠ تا ١٩٦١ تحت الحمايه انگليس ميشود و همواره با ادعای مالكيت سرزمينی عراق روبروست، هر چند در سال ١٩٢٢ عربستان و كويت و كفيل انگليسی عراق برای اين سه كشور"دوستانه" مرزهای تازه‌ای ابداع ميكنند و در همين دادوستد دوستانه كويت ٣/٢ خاكش را به عربستان سعودی ميبخشد و حتی پس از دستيابی به استقلال كشوری نا كجا آبادی ميان خود و عربستان باقی ميگذارد تا در سا ١٩٦٩ اين بخش از خاكش را باز برادرانه با عراق تقسيم كند، تا مرز كشوری‌اش از طرف كشور برادر به رسميت شناخته شود. عراق كه از ١٥٣٤ تا ١٩١٨ زير چتر خلافت عثمانی است در تقسيم استعماری جهان در سال ١٩٢٠ انگليسی و پادشاهی است، و سال ١٩٣٢ ظاهرا مستقل ميشود، ولی در سال ١٩٤٢ مجبور است كه همراه كفيل انگليسی‌اش در جنگ جهانی دوم شركت كند. در سال ١٩٤٥ اتحاديه عربی با پشتيبانی انگليس پايه گذاری ميشود و عراق در سال ١٩٥٨ با اردن فدراسيون كشورهای عربی را فرا می‌خواند، تا همان سال با كودتای ژنرال قاسم آن را ترك كند. سوريه كه از ١٥١٦ تا ١٩١٨ در اشغال عثمانی بود به كفالت فرانسه واگذار ميشود تا ١٩٤١ به اشغال نظامی فرانسه و انگليس در آيد و ١٩٤٦ به اسقلال برسد. مصر و سوريه ١٩٥٨ وحدت سرزمينی خود را زير نام جمهوری متحده عربی اعلام ميكنند، اين اتحاد هم١٩٦٣ پس از كودتای نظامی و بعثی در سوريه از ميان ميرود. مصر را كه ترك‌ها ١٥٣٤ فتح كرده بودند در سال ١٨٨٢ انگليسی ميشود. در اين دوران سودان هنوز بخشی از مصر محسوب ميشد. قيام ضد استعماری مهديون سودانی يك سال پس از اشغال مصر بزرگ با ظهور امامی كه خود را مهدی مينامد و نزديك به هفت سال دمار از روزگار انگليس‌ها ميكشد به وقوع می‌پيوندد. مهدی سودانی همان ميخواست كه امام ايرانی ما خواست: انقلاب اسلامی و امت يگانه اسلامی زير پرچم مهدی. در پی شكست مهديون سودان به دست انگليس از مصر جدا ميشود تا در سال ١٩٢٢ با ملك فواد پادشاهی شود. طبق قرارداد ١٩٣٦ نيروهای انگليسی كانال سوئز را ترك ميكنند و ملك فاروق به تخت سلطنت مينشيند. در گير و دار جنگ جهانی دوم مصر به فكر اتحاد با آلمان می‌افتد تا از دست انگليس خلاس شود، همان كاری كه در دهه اول قرن بيست قرار بود با بازگشت به آغوش عثمانی انجام گيرد. اما پی گيری اين فكر ميسر نمی‌شود، چون متفقين خيلی زود ترك مناسبات با آلمان و ايتاليای فاشيستی را گردنش ميگذارند. سال ١٩٥٢ سال كودتای نظامی به دست " افسران آزاده" به رهبری جمال عبدالناصر و ژنرال غريب و پايان پادشاهی در مصر است. پايان سخن اينجا آنكه، عثمانی بودن فلسطين كه ١٥١٧ آغاز شده بود ١٩١٨ به پايان می‌رسد تا در فاصله سالهای ١٩٢٠ تا ١٩٤٨ به كفالت انگليس واگذار شود و پس از هم آن شد كه ميدانيم.

٣. شكل‌گيری ايدئولوژی‌های ناسيوناليستی و فراگير عربی
آنچه آمد وضعيت دنيای عربی تا پايان جنگ دوم جهانی بود. وضعيتی كه با از هم گسيختگی سر زمينی به وسعت فاصله خليج فارس، شمال آفريقا و اقيانوس اطلس آغاز و با زوال عربيسم سياسی و فرهنگی همراه شد. اين عربيسم در لحظه زوال نهايی به پان اسلاميسم پناه برد تا زخم عميق خود را در آن بپوشاند. اولين ناسيوناليست‌های كلاسيك عربی در مقابله با انگليس و فرانسه نگاهی حسرت آميز به گذشته داشتند و بر آن بودند كه به مردم خود هويتی پايدار عرضه كنند. اين هويت را آنان در تلفيق دين و زبان و فرهنگ عربی ممكن ديدند. و اينگونه است كه در مصر سيد جمال الدين اسد آبادی (ال افغانی)، در تونس تعالبی، در سوريه ال كواكبی و در لبنان ارسلام مريدان فراوان ميابند. ايده پان عربيسم اينان بر اين باور استوار است كه ملت واحد عرب بالقوه وجود دارد، و بيشتر از اين هم نمی‌توانند مشخصاتی مبنی بر واقعيت عرضه كنند. با اينهمه در دهه‌های ٣٠ و ٤٠ قرن بيست امواج ملی گرايی و ايده پان عربيسم به طوفانی بدل ميشود، كه استعمار انگليس به تندی خطر آن را در ميابد و در موج سواری بنيانگذار اتحاديه كشورهای عربی به نام ليگ عربی ميشود، اتحاديه‌ای كه حكومت‌های متحد آن ميبايد آب بر آتش ناسيوناليسم نسل جوان عربی می‌ريخت. نسل جوانی كه از برابر نهادن مليت عربی و دين و امت اسلامی فلصله ميگرفت. در همين سالها در ميان سياستگران عربی عده‌ای روشنفكر راديكال شكل گرفتند و خواستار اتحاد اعراب بر زمينه‌های نوين شدند. برای اينان مسئله مذهب سدی بود برای همراهی و همفكری اعراب مسيحی و مسلمان، كه ميبايد پس از دو همايش فراگير با تعريفی نو از مفهوم عربيت از ميان برداشته شود. طبق اين تعريف همه ساكنين سر زمين‌هايی كه به زبان عربی سخن ميگويند، به تاريخ عرب افتخار ميكنند، طرز فكر متمايز عربی دارند و احساس عرب بودن را پرورش ميدهند جدا از وابستگی‌های مذهبی و خواستگاه نژادی خود عرب شناخته ميشوند. اين تعريف جديد از عربيت قرار بود جايگزين ايدئولوژی پان اسلاميسم عربی شود، و در ادامه همين تفكر بود كه بعدها در سازمان آزاديبخش فلسطين در كنار ياسر عرفات مسلمان جرج حبش و حواتمه مسيحی در راس جنبش فلسطينی‌ها برای آزادی سرزمين خود قرار گرفتند، و جنبش نسل جوان و راديكال عربی را در مصر افسری به نام جمال عبدالناصر و در سوريه كاتوليكی به نام ميخائيل افلق نمايندگی كردند. اين دو از ديدگاههای بسيار متفاوت خواستار نوعی هويت و مليت عربی بودند، هويتی كه قرار بود در مبارزه با حاكمان دست نشانده عربی شكل بگيرد. اين دو ميخواستند، هر كدام در زمان و گونه‌ای ديگر، راه سوم عربی را در مقابل سوسياليسم شرقی و سرمايه داری غربی قرار دهند. جمال عبدالناصر در ابتدا نظريه ويژه‌ای ارائه نكرد. برنامه آغازين او همينقدر بود كه از طريق كلام گفته شده، نوشته شده و سروده شده عربی مردم عرب زبان را عليه تجزيه سرزمينی و عاملين داخلی و خارجی استعمار شوراند. كودتای نظامی "افسران آزاده" مصری ١٩٥٢ به وقوع پيوست و ناصر خود ١٩٥٤ بر مسند قدرت نشست، و در همين سال رساله "فلسفه انقلاب" را نگاشت. برای ناصر در آن زمان هنوز اهداف يك انقلاب فراگير عربی روشن نبودند. او تازه در سالهای ١٩٦١ و ٦٢ به نظم فكری نسبتا منسجمی رسيد و بهواقعيت سياسی و اسلامی دنيای عرب گامی نزديك تر شد. در اين زمان او تلفيق ايده عرف گرايانه و ملی گرايانه خود با مذهب و پان عربيسم را سوسياليسم مينامد. استدلال او برای لزوم اين تلفيق اين بود كه اسلام تنها يك مذهب نيست، بلكه نظامی است دنيوی كه روی زمين خدا عدالت و برابری امكانات برای همگی را تضمين ميكند. با اين تعريف او نظريه خود را از سوسياليسم ماركسيستی متمايز ميكند و همزمان با طرح لزوم مبارزه با فئوداليسم و سرمايه داری اشتياق پوپوليستی اقشار روشنفكر شهری به عدالت را به عنوان برنامه عمل مطرح ميكند. سوسياليسم ناصر سوسياليسم تعاونی است، با حذف احزاب و نخبه‌های سنتی در حاكميت: بهبود سطح زندگی برزگران تهی دست و كم زمين، برنامه ريزی مركزی اقتصادی و صنعتی، ملی كردن بانكها و صنايع كليدی. او به مالكيت اقشار ميانی و سرمايه داران متوسط كاری ندارد و به همين دليل اقشار متوسط شهری را با خود همراه ميكند. زبان سخنورانه خود را به توده‌ها می‌دهد و زبان و اشتياق توده‌ها را در گفتار خود انعكاس ميدهد، و به همين دليل شايد برای اولين بار پس از پايان خلافت عثمانی بر مصر، به اين ملت سرشكسته اميد و هويتی تازه ميبخشد. و اين هويت مرزهای مصر را پشت سر ميگذارد و كم كم واژگان ملت يگانه عرب در سرها و قلب‌های مشتاق شكل ميگيرد. البته ما به تجربه ديده ايم كه توده‌ها يكی شدن و يك كاسه انديشيدن و يك كاسه ايثار كردن را دوست دارند و بی‌جهت نيست كه جمال عبدالناصر در مدتی كمتر از ده سال ديگر نه رهبر ملی دنيای عرب، كه يكی از رهبران برجسته دنيای سوم است. در آنسوی مرزهای مصر همزمان با جنبش "افسران آزاده" در سوريه و عراق نيز فكر بنيانگذاری گونه‌ای ديگر از سوسياليسم و دموكراسی عربی شكل ميگيرد كه بی‌شباهت به ايدئولوژی ناسيونال سوسياليسم آلمانی نيست. در اينجا هم سخن از بازآفرينی عظمت گذشته و تجديد حيات ملت يگانه عربی است. ميخائيل افلق و صلاح بيطار در سال ١٩٤١ حزب سوسياليستی عربی بعث (رستاخيز) را پايه گذاری كردند. در اين زمان هر دو در فرانسه ميزيستند و سخت تحت تاثير نظريه پردازان حزب ناسيونال سوسياليستی آلمان گوبلز و آلفرد روزنبرگ قرار گرفته بودند. افلق كتاب روزنبرگ به نام "اسطوره قرن بيستم" را ميستود و هيتلر را ستايش ميكرد. او آلمان ناسيونال سوسياليستی را به عنوان نموداری از آنچه خود برای كشورهای عربی در تلفيق ناسيوناليسم و سوسياليسم ميخواست، ميديد. افلق عميقا ضد ماركسيست و ضد صيهونيسم بود. ايئولوژی بعثيستی خيلی زود فراگير شد و در قيام‌ها و كودتا‌های انجام گرفته در عراق و سوريه و ديگر كشورهای عربی نقشی موثر داشت، و همانند ناصريسم به اقشار فرودست و ميانه و روشنفكران و نظاميان تكيه داشت. ايدئولوژی حزب بعث بر سه ركن استوار بود:
يكم. وحدت، به معنی يگانگی سياسی ملل عربی از اقيانوس هند تا خليج فارس، اين منطقه حد اقل مراكش، تونس، الجزاير، ليبی، مصر، سودان، چاد، سوريه، عراق، ماوراء اردن، فلسطين، عرق، كويت، عربستان سعودی، عمان و شيخ نشين‌های خليج را در بر ميگيرد. دوم. آزادی، به معنی آزاد شدن دنيای عرب از آقا بالا سری سياسی و اقتصادی خارجی‌ها و آزاد شدن از بی‌عدالتی در جوامع عربی. سوم. سوسياليسم، به معنی سازمانيابی زندگی اجتماعی بر پايه عدالت اجتماعی و همكاری تمام طبقات اجتماعی. ايدئولوژی بعثيستی در كنار رستاخيز و يگانگی اعراب رسالت نمايندگی "تمام خلقی" را هم در خود مستتر داشت.

در سوريه حزب بعث با كودتای نظامی ١٩٦٣ به حكومت ميرسد و پس از درگيری‌های جناح‌های بندی‌های موجود عاقبت سرنوشت خود را به دست جناح نظامی كه محافظه كارتر از ديگر جناح‌ها است ميدهد. در عراق پس از بحران سياسی و اجتماعی سالهای ١٩٦٣ تا ١٩٦٨ حزب بعث در ژوئيه ١٩٦٨ با ژنرال حسن البكر به حكومت ميرسد و پس از سالها تصفيه سياسی، اعدام و قتل‌های گوناكون سياسی حكومت مطلقه صدام حسينی آغاز ميشود.

ناسيونال سوسيا ليسمی كه ميخائيل افلق پايه گذارش بود به مناسبات عينی اجتماعی و طبقاتی كاری نداشت. پيام او به اعراب اين بود كه "به خاطر وحدت ملی منافع تبه كارانه طبقاتی را كنار بگذارند و حفظ اين منافع را مغاير با وحدت ملی اعراب بدانند". بعثی‌ها كه در ابتدا توده‌های مردم را در مبارزه عليه استعمار بسيج كرده بودند، در صحنه مبارزات اجتماعی نقش ميانجيگری ميان اقشار و طبقات اجتماعی را به عهده گرفتند، و هرچه در ايفای اين نقش نا موفق تر ماندند، خون ريزی را تشديد نموده و ايدئولوژی رستاخيزی را به توجيه نظری ديكتاتوری نظامی تبديل كردند.

ناسيوناليسم پان عربيستی كه در لحظه تولد ضد استعماری خود عناصر ترقی خواهی بسياری در بر داشت در واقعيت تاريخ از رهگشائی به سوی دموكراسی، توسعه و عدالت اجتماعی ناتوان ماند. احزاب بعثی بيش از آنچه در عمل برای جبران واپس ماندگی تاريخی انجام داده باشند، به خيال پردازی در مورد جلال و جبروت گذشته و باز سازی روح و روان خسته اعراب پرداختند. اما بعث حتی در اين زمينه عاطفی هم موفقيتی نداشت. در لحظه آزمايش تاريخی هجان زدگی‌های كور، آنجا كه اسرائيل در جنگ شش روزه ارتش‌های بعثی، ناصری و اردنی را در هم كوفت، از ناسيوناليسم عربی و جنبش ضد استعماری آن سرابی بيش نماند. و چون سراب مكرر هم ممكن است، صدام حسين فراموش ميكند كه ناسيوناليسم بعثی بر زبان و فرهنگ و هنر عربی بنيان داشت و نه بر دين اسلام. بعث عراق كه پايه گذارش يك ناسيوناليست مسيحی عرب بود در تنگنای مشروعيت جويی دو باره به سراب پان اسلاميسم‌های تجربه شده روی مياورد و با حمله به ايران و كويت، و تهديد ديگر كشورهای همسايه، سودای مركز خلافت بودن را در دوران جديد رسالت خود ميداند.

٤. جنبش فلسطين از آغاز تا فرادستی نيروهای اسلامی
شكست ارتش‌های مصر و سوريه و اردن در جنگ سال ١٩٦٧ گر چه صد‌ها هزار فلسطينی را زير سلطه بيگانه برد، به مردم سرزمين‌های عرب زبانان ضربه‌های روحی و روانی جبران ناپذيری وارد آورد و از نبود مشروعيت حاكمان و كمبود وفاق ملی در دنيای عرب پرده برداشت، اما از ديگر سو به فلسطينی‌ها فهماند كه در پی بيست سال زندگی در شرايط مداوم جنگی ديگر نبايد در انتظار كمك حكومت‌ها و ارتش‌های عربی بمانند. چه حاكمين عربی در اين بيست سال جز استفاده ابزاری از آوارگی اين قوم كار ديگری نكرده بودند و حفظ حالت نه جنگ و نه صلح جز فلاكت چيزی نصيبشان نميكرد و به جای آزادی و حق تعيين سرنوشت اشغال بيشتر سرزمين‌های فلسطينی و اسارت گسترده تر را برايشان به ارمغان آورده بود. فلسطينی‌ها ديگر نمی‌خواستند در محاسبات سياست و قدرت برای جمال عبدالناصر و سران احزاب بعثی و ديگر رهبران صاحب قدرت و يا جويای نام وسيله بی‌اراده باشند.

اولين "سازمان آزاديبخش فلسطين" (ساف) سال ١٩٦٤ به دست "اتحاديه عربی" و به ابتكار ناصر بنيانگذاری شد و در ٢٨ ماه مه ١٩٦٤ اولين نشست "شورای ملی فلسطين" در اسكندريه برگزار گرديد. رهبری اين سازمان را دو نفر از نزديكان ناصر، احمد شوكايری و ياسر حمودی، به عهده گرفتند. دلايل ايجاد اين اولين سازمان فراگير فلسطينی را، كه بيش از هر چيز ابزار سياست مصر بود، اينگونه برشمرده اند:
١. جمال عبدالناصر در وجود جوانان فلسطينی كه در كمپ‌های آوارگان ميزيستند توان نظامی قابل توجهی ميديد كه برايش فايده تاكتيكی و استرتژيك داشتند
٢. لازم بود كه سازمان آزاديبخش فلسطين (پی ال او) ملت عربی فلسطين را نمايندگی كرده، عضو و تحت كنترل اتحاديه اعراب (ليگ عربی) ميشد
٣. رهبری گروههای مختلف فلسطينی كه تا آنزمان به عنوان نيروهای زيرزمينی عمل ميكردند متمركز و تحت كنترل قرار ميگيرفتند.

البته سازمان نظامی الفتح سالها پيش، اكتبر ١٩٥٩، به عنوان قوی ترين فراكسيون پی ال او به دست ياسر عرفات و دوستانش صلاح خلف، خليل وسير و فاروق قدومی در كويت بنيانگذاری شده بود و باز پيشتر از آن، از اواخر ١٩٦٤ به بعد گاه به گاه حملات مسلحانه‌ای در منطقه كشوری اسرائيل انجام ميداد. در سالهای بعد مركز عملياتی الفتح به اردن‌هاشمی منتقل شد. و از همان زمان اسرائيل در عمليات تلافی جويانه خود انفجار خانه‌های مسكونی جنگجويان فلسطينی و اسيرگيری پشتيبانانشان را در دستور كار خود قرار داد. اما بالاترين درجه درگيری اسرائيل و فلسطينی‌ها پس از شكست ارتش‌های عربی از اسرائيل آغاز شد. از ژوئن ١٩٦٧ تا دسامبر ١٩٦٨ بيشتر از ٦٠٠ فلسطينی، ٢٠٠ اسرائيلی و ٤٧ تن از مردم عادی جان خود را از دست دادند. ولی از ١٩٦٨ به بعد در بر پاشنه‌ای ديگر چرخيد. در پی حمله مسلحانه به يك اتوبوس حامل كودكان اسرائيلی و كشتن كودكان بی‌گناه به دست فلسطينی‌ها يورش گسترده و تلافی جويانه سربازان اسرائيلی به پايگاه فلسطينی‌ها آغاز شد و در جنگی كه به نبرد كرامه مشهور شد نيروهای فلسطينی مقاومت دليرانه‌ای از خود نشان دادند و اسرائيلی‌ها تلفات بيش از اندازه‌ای متحمل شدند. از ١٢٤ كشته فلسطينی ٩١ نفر به سازمان الفتح تعلق داشتند. پس از اين نبرد افسانه شكست ناپذير بودن اسرائيلی‌ها در اذهان فلسطينی شكست. و در همين سال مبارزه مسلحانه عليه اسرائيل در منشور ملی (برنامه نهادين) فلسطين گنجانده شد. در سوم فوريه ١٩٦٩ ياسر عرفات و سازمان نظامی‌اش الفتح قدرت رهبری سازمان آزاديبخش فلسطين را به دست ميگيرند و از اين پس ايجاد كشور فلسطين را با حكومتی عرفی (سكولار) و در مرزهايی كه انگليس در سال ١٩٢٠ در كفالت خود داشت به عنوان هدف نهايی فلسطينی‌ها دنبال ميكنند. در پی اين تحول، يعنی خروج مصری‌ها از رهبری پ ال او و به مسند قدرت نشستن ياسر عرفات، توازن سياسی و نظامی به نفع الفتح تغيير ميكند و مئتلفين فلسطينی هر يك گروه‌های نظامی جديدی به سازمان پيوند ميزنند. در سال ١٩٧٠ فلسطينی‌ها با سياست ماجراجويانه خود مسبب ضربات جبران ناپذيری به ملت فلسطين ميشوند. پی ال او كه پس از نبرد كرامه عملا در اردن به دولتی در دولت تبديل شده بود به فكر سرنگونی سلطنت‌هاشمی و كسب تمام قدرت در اردن ميافتد، تا از اين پايگاه به آزادسازی بقيه خاك فلسطين بپردازد.روز دوم سپتامبر ١٩٧٠ جبهه آزاديبخش دموكراتيك فلسطين (بخشی از پی ال او، ماركسيت ـ لنينيست و طرفدار شوروی) دست به سوء قصدی ناموفقی عليه جان ملك حسين ميزند. در پی اين سوء قصد درگيری نظامی در ابعاد جنگ داخلی گسترده ميان ارتش اردن و رزمندگان فلسطينی آغاز ميشود. روز ششم سپتامبر عراق اردن را به آتش بس دعوت ميكند. همزمان جبهه آزاديبخش خلق فلسطين (گروه بزرگتر و ماركسيست ـ لنينيست عضو پی ال او) سه هواپيمای غربی را می‌ربايد و مجبور به فرود در قاهره و عمان ميكند. كار ربودن هواپيمای چهارم به دست ليلی خالد (از جبهه خلق برای آزادی فلسطين تحت رهبری جرج حبش) در حال پرواز متوقف و ليلی خالد دستگير ميشود. پس از اين عمليات ملك حسين در شانزده سپتامبر دستور نابودی كامل رزمندگان فلسطينی را ميدهد و هزاران نفر در اردگاه‌های پناهندگان فلسطينی در عمان بمباران ميشوند و يا به دست قبايل باديه نشين و متحد ملك حسين كشته ميشوند. سازمان آزاديبخش فلسطين از اين روز به بعد اصطلاح سپتامبر سياه را به عنوان مفهوم برابر با نسل كشی فلسطينی‌ها در اردن به كار می‌برد. البته پی ال او فكر سرنگونی سلطنت‌هاشمی را بر اين خيال خام بنا كرده بود، كه نظام‌های انقلابی مصر، سوريه، عراق و ليبی به ياری‌اش خواهند آمد. در عمل تنها سوريه بود كه برای حمايت از فلسطينی‌ها با تعدادی تانك به خاك اردن وارد ميشود و روز ٢٢ سپتامبر شكست خورده پس ميكشد. پس از اين حوادث دردناك بالاخره با وساطت جمال عبدالناصر ميان اردن و ليبی (به نمايندگی از طرف فلسطينی‌ها و ديگر كشورهای متخاصم) قرارداد آتش بسی به امضا ميدسد، كه مهمترين مفاد آن انتقال تمامی نيروهای نظامی فلسطينی به لبنان و بيرون رفتن ياسر عرفات از اردن و مقيم شدنش در مصر است. پس از اشغال جنوب لبنان توسط نيروهای ارتش اسرائيل در سال ١٩٨٢ نيروهای فلسطينی به واحدهای كوچكی تجزيه شدند و به تونس، يمن، الجزيره، عراق و ديگر كشورهای عربی پناه بردند. در عين حال چندين فراكسيون پی ال او، گروه هواريون، تنظيم و بريگاد جانبازان الاقصی، در لبنان و اردن غربی به فعاليت خود ادامه دادند.

٥. فراگير شدن عامل دينی و مخدوش شدن مفهومم فلسطينی بودن
تعريف مترقی فلسطينی بودن تا اواسط سالهای ٨٠ ميلادی تعلق سرزمينی به فلسطين بود. و به اين معنی تمامی يهودی‌ها، مسيحی‌ها، مسلمان‌ها، دروز‌ها و باديه نشين‌های مقيم سرزمين مشترك فلسطينی بودند و اين خود پيشرفته تر از مفهوم عربيت بعث بود، چه در اينجا ديگر تعلق قومی و زبانی برای فلسطينی بودن مطرح نبود و همه انسان‌های ساكن سرزمين مادری به اين صفت پذيرفته ميشدند. اما به تدريج مفهوم فلسطينی بودن با اعراب فلسطينی برابر نهاده ميشود و بر همين مبنا امروزه از فلسطينی‌های ساكن مناطق "خود مختار"، فلسطينی‌های آواره در ديگر كشورهای عربی و اعراب فلسطينی با تبعيت اسرائيلی سخن گفته ميشود. گرچه بيش از ٦٠% مردم اردن فلسطينی هستند، دولت اردن در آمار كشوری خود از سال ١٩٧٠ به بعد اين واقعيت را ناگفته ميگذارد. به لحاظ مذهبی بيشترين اعراب فلسطينی مسلمان هستند. اقليت مذهبی مسيحی هم بيشتر به كليسای ارتدكس تعلق دارد. اما اين اقليت هم به علت فرادستی ارتدكسی يونانی و فساد مالی رهبرانش و همچنين فشار اجتماعی و روانی مسلمان‌ها و تبليغات مذهبی پروتستانها روز به روز كوچكتر ميشود. شايد بتوان به جرات گفت كه دولت اسرائيل، پس از شگل گيری دولتی خود و بيرون راندن فلسطينی‌ها از سرزمين مشترك فلسطينی‌ها، با اشغال نظامی جنوب لبنان بزرگترين اشتباه جبران ناپذير سياسی خود را مرتكب شده و عامل فعال شكل گيری و فرادستی گروهای افراطی مسلمان در جنبش فلسطين شده باشد. در ميان گروههای افراطی اسلامی ـ فلسطينی دو سازمان، حزب الله و حماس، بيشترين تاثير را در اوج گيری خشونت گرايی فلسطينی داشته اند. حزب الله در سال ١٩٨٢ زمان كوتاهی پس از اشغال جنوب لبنان توسط نيروهای نظامی اسرائيل به دست طرفداران شيعی ايران در لبنان پايه گذاری شد. اين "حزب" از پيوند گروههای كوچكی به وجود آمده كه به "بازوی نظامی" و "بازوی سياسی" تقسيمم شده اند. دامنه عمليات نظامی و انتحاری بازوی نظامی اين سازمان در جنوب لبنان تا آنجا گسترش يافت كه اسرائيل برای محدود كردن تلفات انسانی‌اش مجبور به ترك منطقه اشغالی و واگذاری آن به نيروهای وابسته ارتش مسيحی لبنانی شد. حزب الله اساس جلب نيروهای چريكی خود را بر بنيادهای ياری رسانی اجتماعی، بيمارستان، مدرسه و خانه ايتام، بنا كرده و مخارج خود را از طريق جمع آوری اعانه و كمك‌های مالی سوريه و ايران تامين ميكند. حزب الله كه آيت الله خمينی را رهبر عقيدتی و انقلابی خود ميداند، پس از خروج نيروهای اسرائيلی از جنوب لبنان و دستيابی به هدف آغازينش به فكر برتری سياسی و اسلامی كردن كامل كشوری ميافتد كه بخش قابل ملاحظه‌ای از مردمانش مسيحی مذهب اند. پس از كشتن رهبر فلسطينی حماس، شيخ ياسين، حزب الله لبنان در ميدان سياست و جنگ جای خود را رسما به عنوان حامی نيروهای آزاديبخش فلسطين، به ويژه حماس يافته است. گروه اسلامی ديگری كه از اواسط سالهای ٨٠ به بعد ميلادی به صحنه جنگ مسلحانه عليه اسرائيل پيوست حماس بود، كه در ابتدا, يعنی از اوائل سالهای ٨٠، به طور عمده در زمينه‌های امداد اجتماعی فعاليت داشت. نام حماس كوتاه شده‌ای است از حركة المقاومة الاسلامیة كه در عربی به معنی شيفتگی و غيرت و در زبان عبری به خشونت ترجمه شده است، كه اين دو معنی به دو جهان كاملا متفاوت تعلق دارند. در دهه هفتاد تا ربع آخر دهه ٨٠ حماس هنوز به نام اخوان المسلمين بيشتر در نوار غزه فعاليت اجتماعی ـ امدادی ميكرد و مستقيم و غير مستقيم از كشورهای اسلامی، به ويژه عربستان سعودی، سوريه و ايران حمايت مالی ميگرفت و ميگيرد. از ١٩٧٦ تا ١٩٨١ حماس دامنه فعاليت‌های خود را به اردن غربی هم گسترش ميدهد و در فاصله سالهای١٩٨١ تا ١٩٨٧ با تبليغات گسترده‌اش نفوذ سياسی هم پيدا ميكند و در اين دوران از طرف اسرائيل به عنوان نهادی سياسی و عام المنفعه به رسميت شناخته ميشود. كمابيش همه تحليل گران سياسی بر آنند كه اسرائيل برای تضعيف الفتح آگاهانه به حماس كاری نداشت و به تبليغ و گسترش نفوذش هم به ديد مثبت مينگريست، تا آن را به عنوان نهادی اسلامی و دينگرا در رقابت قدرت با الفتح قرار دهد، كه موجوديت خود را عرفی و سياسی تعريف ميكرد. از اواسط سالهای ١٩٨٧ به بعد با رهبری شيخ ياسين حماس به عنوان بازوی مسلح اخوان المسلمين پايه گذاری ميشود و با اعلان جهاد مداوم به خشونت روز افزون تروريستی روی مياورد. اين خشونت با آغاز انتفاضه اول تحت عنوان مجازات متهمين به همكاری با اسرائيل (شكنجه و قتل متهمين) آغاز و سپس به حملات جنگی عليه نظاميون و ترور شهروندان عادی اسرائيلی گسترش ميابد. با اينهمه بايد تاكيد كرد كه تكامل حماس در اردن غربی به گونه‌ای ديگر به پيش رفته است. در اردن اخوان المسلمين بخش از جنبش اردنی ـ اسلامی و سالهای متمادی متحد حكومت‌هاشمی بوده اند. همپيوندان اخوان المسلمين در اردن‌هاشمی به اقشار مرفه تجار، زمينداران و ديوانيان تعلق داشته و تا ميانه سالهای ٨٠ ميلادی كليد دار مناصب برجسته نهادهای مذهبی بودند. با فرادستی شاخه نظامی حماس اهداف آن نيز در منشور تاسيس‌اش در سال ١٩٨٨ به اين ترتيب بيان شدند: بر افراشتن پرچم الله و اسلام بر هر وجب از خاك فلسطين، به معنی نابودی اسرائيل و تمامی نهادهای عرفی فلسطينی. نا بودی اسرائيل با منشور مصوب پی ال او، كه موجوديت و همسايگی دو كشور فلسطين و اسرائيل را پذيرفته است مغايرت آشتی ناپذير دارد. در تصور اعضای حماس يهودی‌ها متهم به راه انداختن انقلاب كبير فرانسه، استعمار غربی و جنگهای جهانی هستند. در ميان حماسی‌ها كم نيستند كسانی كه صيهونيستها را باعث بانی نازيسم و اعمال نازيستی ميدانند

٦. از ديگر نيروهای نظامی جبنبش آزاديبخش فلسطين
فتح تنظيم: اين نيروی جنگنده الفتح در ميانه سالهای ٩٠ ميلادی به دست مروان ال برغوثی پايه گذاری شد و در شكل گيری الاقصی انتفاضه دوم نقشی كليدی داشت. بريگاد جانبازان الاقصی: اين بريگاد از تعداد نا معلومی از سلول‌های فعال الفتح درست شده كه از آغاز الاقصی انتفاضه، انتفاضه دوم، به بعد فعال شدند. انتفاضه كه در لغت رهايی و يا دفع دشمن معنی دارد از سپتامبر ٢٠٠٠ به بعد با نام مسجد الاقصی همراه شد، و عجيب است كه دومين سازمان بزرگ و چپ فلسطينی
FPLP (جبهه خلق برای آزادی فلسطين. در كنار اين نيرو سازمان چپ كوچكتری به نام جبهه دموكراتيك برای آزادی فلسطين همواره حضور و فعاليت داشته) نيز بازوی مسلح خود، بريگاد ابو علی مصطفی، را زير چتر الاقصی انتفاضه قرار داد تا با مبارزه مسلحانه و عمليات انتحاری ارتش اسرائيل و سكنی گزينان اسرائيلی در اردن غربی و نوار غزه را مجبور به خروج نموده و كشور مستقل فلسطين را فرابخوانند. بريگاد الاقصی انتفاضه كسانی را هم كه متهم به همكاری با اسرائيل هستند سر به نيست ميكند. اين بريگاد در كمپ‌های رانده شدگان فلسطينی در جنوب لبنان طرفداران بسياری دارد. ايجاد اين بريگاد ظاهرا نتيجه درگيری فلسطينی‌ها و نيروهای امنيتی اسرائيلی در تاريخ ٢١سپتامبر سال ٢٠٠٠ پس از حضور شارون نخست وزير اسرائيل روی تپه معبدی است كه مسجد الاقصی بر آن بنا شده و از مهمترين مراكز مقدس مسلمانان به شمار ميرود. ١٠٠٠ پليسی كه شارون را در اين ديدار همراهی ميكردند با اعترض خود جوش و فراگير فلسطينی‌ها روبرو شدند و در نتيجه در گيری چهار نفر از فلسطينی‌ها را كشتند و حد اقل ٢٠٠ نفر را زخمی كردن. ادامه تظاهرات فلسطينی‌ها در روزهای بعد به شكل گيری الاقصی انتفاضه و گسترش نفوذ نيروهای طرفدار حكومت اسلامی در فلسطين منجر شد. البته همينجا بايد گفت كه پيش از آغاز الاقصی انتفاضه رهبران فلسطينی اميد به حل مسالمت آميز مشكل فلسطين را از دست داده بودند و در گفته‌های خود تكرار ميكردند كه اسرائيل تنها با همان روشی كه از جنوب لبنان رانده شد ميبايد به عقب نشينی از مناطق اشغالی اردن غربی و نوار غزه وادار شود و اين اعلان جنگی بود پايان ناپذير با منطق چشم به چشم و دندان به دندان.

٧. آنان كه چهره نمی‌پوشانند
حقيقت اين است كه جنبش رهايی بخش فلسطين امروز بيش از هر چيز بر عربيت فلسطينی و اسلامی تكيه دارد و قدرت نظامی و تخريبی خود را با مشروعيت دينی همراه ساخته است. دولت شارون كه از زمان انتفاضه دوم به بعد كشتن هدفمند رهبران بازوی مسلح فلسطينی‌ها را در دستور كار روزانه خود قرار داده عملا رهبری جنبش آزاديبخش فلسطين را از نيروهای عرفی فلسطينی، به رهبری ياسر عرفات، گرفته و به حماس اسلامی و حزب الله منتقل كرده. در ميان كسانی كه در تعيين جانشين ياسر عرفات حرفی و جايی دارند تنها رهبران حماس هستند كه اين روزها چهره خود را برای مصون ماندن از ضربات اسرائيلی نمی‌پوشانند و با لبخند پيروزمندانه‌ای در كنار ميز رهبران موقت فلسطين جای ميگيرند. و اين نشان از نقطه پايانی دارد كه آغازش جنبش رهايی سرزمينی فلسطينی‌ها بود، از هر دين و مذهب و قومی كه بودند، از مسلمان و يهودی و مسيحی و دروزی و باديه نشينان باستان مذهب. اينكه اسرائيل برای دستيابی به اهداف كوته بينانه خود موجب فرادستی نيروهای مذهبی و افراطی اسلامی شده مسئله‌ای است كه در بدهی به تاريخ پاسخ خود را خواهد يافت. نتيجه اين پاسخ هنوز قابل پيش بينی نيست. و همينگونه است پاسخ به پرسشی است كه، نقش اشتباهات ياسر عرفات در فرادست شدن نيروهای اسلامی در جنبش فلسطين داشته. و اين پاسخ در طول زمان با فاصله احساسی فلسطينی‌ها از رهبر تاريخی اشان راه گشاتر خواهد بود. در همين رابطه شايد شعر شاعر معروف سعودی، قاسم ال امام، درباره عرفات بسيار گويا باشد:

اين پير مرد ورزشكاری است كه ميدان بازی ندارد
اما او با همه توپ‌ها در همه زمين‌ها بازی ميكند
مشكل اينجاست كه او
وقت فوتبال با دست بازی ميكند
وقت بسكتبال با پا
وقت توپ دستی با سر
اگر داور بازی حيله‌اش را كشف كند
خواهان جريمه كردن بازيگر ديگری ميشود
با اينهمه هرگز او را از بازی بيرون نمی‌كنند
چون بازيگر جانشين‌اش وجود ندارد
هيچ كس در بازی به اندازه او جر نمی‌زند
وقتی هم كه بازی را می‌بازد
ميتواند اميدوار باشد كه توده‌ها تشويقش كنند


٨. از سازش ناپذيری نخبه‌های سياسی و هويت جويی در ترس و ارعاب و تحقير
طارق علی، پاكستانی تبار و مهاجر سياسی در انگليس، در كتاب تازه خود زير عنوان "بوش در بابل ـ مستعمره كردن دوباره عراق" می‌گويد كه عراق از ابتدا كشوری بود دست ساخت انگليس كه در مراحل تكاملی و كودتا‌های متعدد از بحرانی به بحران ديگر پرت شده تا بالاخره در سال ١٩٦٨ در آغوش حزب بعث جای بگيرد. اين حزب كه رستاخيز عربی را به عنوان هدف استراتژيك بر پرچم خود نگاشته بود خيلی زود به دست دسته‌ای از نظاميان تشنه قدرت كه بر سركوب و وابستگی‌های قبيله‌ای و عشيره‌ای تكيه داشت دژنره شد. اينكه در عراق، و ديگر كشورهای عربی، نهادهای سياسی به وجود نيامدند خود محصول ناتوانی ناسيوناليست‌ها و كمونيست‌های عراقی (عربی) در درك فرهنگ تفاهم و سازش متقابل و بكارگيری كارسازانه آن است. اين ناتوانی در سالهای ٥٠ تا هفتاد ميلادی منشاء ديكتاتوری گوناگون در منطقه شد. عامليت هيچ يك از شكست‌های سياسی و نظامی اين دوره را نمی‌توان به "امپرياليسم غربی" و يا اسرائيل نسبت داد. طارق علی كه سير تكامل سياسی عراق را از آغاز رياست جمهوری صدام حسين در سال ١٩٧٩ تا اشغال نظامی عراق به دست آمريكا و متحدينش را نيز دنبال ميكند، نتيجه از ميان رفتن رژيم صدام را طللوع خورشيد دموكراسی در عراق و منطقه نمی‌داند. او در خاور ميانه و شرق نزديك بيش از هر چيز به نيروهای اجتماعی كشورهای منطقه نظر داشته واميد مند به روزی است كه خشم مردم سلسله مبارك‌ها و اسدها و سعودها و ديگران را برافكند. به زعم او اينچنين روزی پايان تحقير ملت‌های منطقه از طرف آمريكا و اسرائيل نيز خواهد بود. در گفته‌های طارق علی جدا از درستی و نادرستی اجزای آن سه هسته اساسی وجود دارد. يكی از اين سه فقدان فرهنگ گفتمان در ميان نخبه‌های سياسی و اجتماعی عراق، دومی خواست بركنده شدن سلسله‌های حاكم بر كشورهای عربی از طريق شكل گيری "خشم" مردم و سومی مستعمره شدن دوباره عراق در آغاز قرن بيست و يكم، و هفتاد و دو سال پس از مرخص كردنش از خانه استعمار، است. به راستی كه طنز تاريخ پر از تلخی است. ٥٠ سال پس از كوشش‌های اوليه برای وحدت سرزمينی عرب زبانان و شكل گيری "ملت متحد عربی" عراق به فكر فتح سرزمين‌های عربی ميافتد، چون هيچيك از اجزای "خاك عربی" تمايلی به وحدت داوطلبانه نشان نميدهد. فلسطينی‌های مقيم اردن‌هاشمی دست به فتح كشوری ديگر از مستعمره‌های امپراطوری انگليس ميزنند، تا با دهها هزار قربانی بی‌حاصل از اين كشور رانده شوند. سوريه با تانك‌های خود ظاهرا به دفاع از فلسطينی‌ها، و در واقع برای گسترش منطقه زير نفوذ خود، به اردن حمله ميبرد. ليبی نيز در پيشبرد فكر وحدت سرزمينی با سودان، تطميع و تهديد را همزمان به كار ميگيرد، و همه اين كشورها به بهانه وجود شرايط جنگی پايان ناپذير با اسرائيل نبود آزادی، دموكراسی و حقوق اساسی انسانی در كشور‌های خود را توجيه ميكنند. روز سه شنبه ٢٣ نوامبر ٢٠٠٤ در شرم الشيخ كشور فراعنه كشورهاى جمهورى مصر، اردن‌هاشمى، عربستان سعودى، عراق، تركيه، سوريه ، كويت، تونس ، الجزاير، بحرين، جمهورى اسلامى ايران، مالزى و نمايندگان كشورهاى گروه هشت دنيای قدرت (آمريكا، ژاپن، روسيه، كانادا، انگليس، فرانسه، ايتاليا، آلمان)، جمهورى چين، هلند و دبيران كل سازمان ملل متحد، اتحاديه عرب، سازمان كنفرانس اسلامى و اتحاديه اروپا گرد هم آمدند تا با دستياری تنها ابرقدرت مستعد برای استعمار و همراه شدگانش پيكر زخمی و بی‌جان آخرين بازمانده پان عربيسم را به شور سلامت يابی بگذارند و بگويند، كه تو پس از هفتاد سال وجود مستقل كشوری هنوز به عنوان ملت مستقل در تاريخ معاصر حضور نداری و می‌بايد بسيار تلاش و گردن خم كنی، تا تماميت ارضی، يكپارچگی، استقلال سياسی و حق حاكميت خود را از داوران فاتح تاريخ بگيری. و اين تاوان تاريخی ناتوانی‌های اين ملت، و مردمان ديگرسرزمين‌های اين منطقه است، در درك نكردن و نيافتن جای خود در دنيای دوران تجدد. دنيايی كه قوانين مدنی و اساسی‌اش در گفتمان تاريخی نهاد‌های مدنی، در فرهنگ مبارزه ـ تفاهم ـ سازش شكل گرفته و در قوانينش جايی هم برای حيات واقعی اقليت‌های قومی، كيش‌ها، مذهب‌ها، فرهنگ‌ها، شيوه‌های مغاير با عادات جمع و تفاوت در سياست‌های اجتماعی در نظر گرفته شده است و يا به ديگر سخن پيوندهای قومی و سرزمينی در اين دنيا به قاعده و بر زمينه ارزش‌های مشترك در تاريخ شكل گرفته اند و نه بر اساس اشتياق به پيوند دادن و گسترده كردن بربريت مدنی. آری در عراق نيرويی كه خواست و توان فهم فرهنگ گفتمان و سازش را داشته باشد پيدا نشد. و حزب بعث و فرقه صدام با سركوب انسانهای دگر انديش و نهاد‌ها مدنی و قومی خشم و كوردلی و تنگ نظری را در جامعه رواج دادند. و در نهايت همين تنگ نظری برخاسته از خشم بود كه عراقيان را در پيش سرای مدنيت از آينده و مدنيت روی گردان كرد و به شكست محتوم باستان گرايی موهوم سوق داد. در اكتبر سال ٢٠٠٠ صدام حسين در ديداری با سران حزب بعث دستور داد كه در مدتی كوتاه تر از يك ماه ونيم ٧ ميليون رزمنده عراقی برای "ارتش آزادی بخش اورشليم" تجهيز شوند. طبق فرمايش رهبر می‌بايستی در سراسر عراق برای "ارتش فاتح" كمپ‌های آموزشی تاسيس ميشدند. اگر چه همه ميدانستند كه اين ارتش هرگز به جنگ اسرائيل فرستاده نخواهد شد، پنج روز پس از دستور صدام حزب بعث با دقت رياضی شناسانه اعلام كرد، كه ٤٢١١٧٩ مرد و ١٢٧١٧٩ زن خود را به كمپ‌های آموزش جنگی معرفی نموده اند و "آماده رفتن به اورشليم هستند". علاوه بر اين در تمامی عراق رژه‌های نظامی "داوطلبان" جنگی ترتيب داده شدند. رژه "داوطلبين" تنها در بغداد ١٣ ساعت به درازا كشيد. همينجا ميشود پرسيد، كه چگونه ميتوان پنج روزه چندين صد هزار نفر مردم غير نظامی را لباس واحد پوشاند، از ده، باديه وشهر مقر سكونت و كار و بار زندگی كند و به بغداد آورد تا در برابر صدام حسين رژه بروند. اين كدام الزام و اجبارجبلی است كه ميتواند مردم بی‌تفاوت شده به سرنوشت خويش را با كمترين زحمت مطيع كند؟ حزب بعث در دوردست ترين ده و باديه عراق هم شعبه داشت. ده دوازده نفر بعثی در هر خيابان و كارگاهی يك سلول حزبی بودند. سلول‌های مرتبط يك محله برای خود دستگاه اداری قابل ملاحظه‌ای داشتند و بر فرازشان شاخه‌ها و رده‌های بالاتر قرار ميگرفتند، كه ميتوانستند دستگاه پليسی و قضايی را دور بزنند و هر مشكوكی را دستگير كنند. خارج از مدار بغداد اعضای حزب هم وظايف پليس شهری را انجام ميدادند، هم به كشاورزی ميرسيدند و هم به امور فرهنگی نظارت داشتند. در هر يك از ١٨ استان عراق يك فرمانده كل حزبی وجود داشت كه به اعضای حزبی و ادارات عمومی رياست ميكرد. در حقيقت حزب بعث و ديوان اداره كشوری در رقابت و تكميل متقابل كشورداری ميكردند، و يا بهتر بگوييم حزب بعث انعكاس ساختار دولتی و نافذ در اجزای آن بود. علی رغم آنچه گفته شد اعضا و هواداران حزب بعث تنها دنباله رو نبودند، بلكه در روند فراز از عضو ساده به مدارج بالاتر حزبی از مزايای بيشماری نيز برخوردار ميشدند، كه برای حضور متعهدانه اشان در حزب دليل كافی هم بودند. اعضای بعثی در هر بخش حزبی ماهيانه حق دريافت ٢٥٠ دلار كمك خرجی داشتند، و اين وجه در شرايط تحريم كامل اقتصادی نه فقط عدد كوچكی نبود، كه به دريافت كننده اعتبار اجتماعی ويژ ه‌ای هم ميداد. مديران دايره‌های حزبی در هر منطقه ٧٥٠ دلار حقوق ويژه داشتند و در سال ٢٠٠٢ هر يك اتوموبيل لوكسی هم هديه حزبی گرفتند. در مقابل فعالين رده پايين حزبی مجبور بودند كه دست به هر كاری، از لو دادن "منحرفين" گرفته تا شركت در عمليات جزايی، بزنند تا به مدارج عضويت‌های برتر دست يابند. و در همين رابط مسئولين سلول‌های اوليه حزبی كوشش داشتند كه با هدايای كوچك به خريد اعضا و يا هواداران جديد بپردازند، تا همين‌ها انها را برای مدارج بالاتر انتخاب كنند. برای دانش اموزان ورود به حزب بعث برابر بود با گرفتن نمره‌های بهتر در پآيان نامه دبيرستانی، كه بدون آن تحصيل رشته‌هايی نظير پزشكی ممكن نميشد. علاوه بر اين با حربه عضو بعث بودن ايجاد ترس و ارعاب در همسايه و همكار و معلم مدرسه و حتی مافوقی كه در سلسله مراتب حزبی پايين تر قرار داشت ممكن ميشد.و دكانداری كه به نصب عكس صدام در مغازه‌اش فكر نكرده بود طعمه‌ای بود برای بعثی‌های طمعكار. و هر كس در حزب كمی پيشرفت داشت ميتوانست در انظار عموم هم اسلحه كمری با خود داشته باشد. بلی، قدرت حزب بعث مجموعه‌ای بود كار ساز از ضعف‌های كوچك و رضالت‌های بزرگ، و هويت يابی مردمی كه ميبايد در فضای ترس و ارعاب و تحقير و اميد شهروند كشور كوچكی باشند از دنيای مرز شكن اين قرن. درذهنيت پان عربيسم بعثی عراق تنها منطقه‌ای بود از "امپراطوری ملت بزرگ عربی"، از اقيانوس اطلس تا خليج فارس. با بازگشت دوباره انگليس به پايگاه پيشين استعماری خود فكر پان عربيسم در واقعيت تاريخ برای هميشه مرد.



بالا

بعدی *** صفحة دری * بازگشت