ازصفحات تاريخ :
حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟
}حقايق که بايد گفته ميشد:درحاشيه عفوجنايتکاران جنگي توسط ولسي جرگه }
تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت اول«

))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را با شعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد… ((
)بهار غم انگیز(
بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
که ایین بهاران رفتش از یاد
چرامی نالد ابر برق در چشم
چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
چرا خون می چکد از شاخه ی گل
چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
بهار آمد گل نوروز نشکفت
مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
مگر خورشید را پاس زمین است ؟
که از خون شهیدان شرمگین است
بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبک رو
بزم آبی به روی سبزه ی نو
سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاک شد از ناشکیبان
برون آور گل از چاک گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
که از خون جوانان لاله گون گشت
بهارا دامن افشان کن ز گلبن
مزار کشتگان را غرق گل کن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
بهارا زنده مانی ، زند
گی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس ها آتشین است
مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به ایین دگر ایی پدیدار.
سایه.
آغازسخن
حیات اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی انسانها در طول تاریخ، زاییده مقتضیات جوامع انسانی است. جماعت های انسانی در زمان و مکانی خاص زندگی می کنند و از محیط خود تأثیر می گیرند و بر آن به نوبه خود تأثیر می گذارند. از این رو مطالعه تاریخی بدون بررسی های محیطی و انسانی برای بهره برداری بهینه از محیط، تحقیقی ابتر خواهد بود. انسان تنها موجود هوشمندی است که قادر است تأثرات شناختی خود را از محیط به طور سیستماتیک جمع بندی و نتیجه گیری کند و مهم تر از آن، این نتایج را به آیندگان خود منتقل سازد. از این جهت، تفکر آدمی صرف نظر از پتانسیل فکر کردن، برخوردش با محیط و دنیای اطراف اوست. اما همین انسانها که سالیان دراز در ناحیه جغرافیایی معینی زیسته اند، با وجود خاستگاه متفاوت اجتماعی، از سرنوشت تاریخی مشترکی بهره میبرند که آنها را در پویش تحولات جامعه به هم پیوند میزند و تأثرات شناختی و وجدانی را که جزئی جدایی ناپذیر و تجربی از حوادث ان و دشوارِ ایام، و فتح ها و پیروزی ها و شکست ها و ناکامی ها است، در قالب خوی و منش، آداب و رسوم و سنت ها و فرهنگ ها میریزد و از آن، کردار تاریخی - اجتماعی قوم را قوام میبخشد.
این رفتار و کردار و نحوه زیستن که برآیند به سامان رسیدهای از مجموعه آداب، و باورهای عمومی و تاریخی است، ثبات شخصیتی و هویت جمعی آحاد آن جامعه را عیان ساخته، تعلق خاطر فردی و انسانی را به جمع و جامعه به همراه میآورد. چکیده تجربههای تاریخی، که تظاهر و بروز معرفتی آن در قالب سنن و آداب و رسوم است، در عینیت جامعه، از طریق مقررات اجتماعی و قوانین حقوقی مجال ظهور پیدا میکند و برای «حسن و قبح» رفتار و کردار فردی و گروهی، پاداش و مکافات معین می شود و بدین ترتیب «هنجارها ««ناهنجار»های اجتماعاً پذیرفته شده را تعریف و مشخص میسازد؛ از سوی دیگر، سلوک اجتماعی را هم سیرتی تاریخی و هویتی که ملازمه تام با زمان و مکان دارد میبخشد. مفاهیمی چون تعالی، زیبایی و کمال نیز از نخبه ترین عناصر فرهنگی و میراث سنتی منتزع و در قالب ادبیات داستان های اساطیری، هنر و تمدن چه شفاي و سینه به سینه و چه به صورت نوشتار، از نسلی به نسل دیگر میرسد. تکرار نسل به نسل سنت های اجتماعاً پذیرفته شده که قدمتی به اندازه تاریخ هر قوم دارد، چنان دیرزیست و دیرپای اند که حکم وراثت و شناسنامه ای یک ملت یا قوم را ایفا می کنند.
شاید عوامل ژنتیکی نیز در این امر بی مداخله نباشد و برخی از خوی و خصلت های قومی که ریشه هایی بس عمیق دارد، همچون خصوصیت های ژنیتکی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. هم از این رو، تفاوت های قومی و نژادی نمودی بارز و نمایان پیدا می کند که بیش از آن که مدیون دیدگاه های نژادپرستانه باشد، ناشی از تجربیات متفاوت تاریخی است که آن هم به نوبه خود بر بستر زمانی و جغرافیایی معینی شکل گرفته است. شاید نمونه خوبی از عملکرد محیطی و واکنش انسانی به محیط، ساکنان قطب و اسکیموها باشند. محیطی که تا چشم کار می کند پوشیده از برف است و طبیعت از نشان دادن جنبه های بسیار متنوع حیات در این خطه، خستی زیاد به خرج داده است، چنان که نمونه مشابه آن اما با روایتی دیگر را در کویر شاهدیم. این جماعت های انسانی درست به اندازه طبیعت ساده آن، بسیار مختصر، و زندگانی مردمان در یک مدار کاملاً تعریف شده و محدود شکل گرفته است. در اینجا، زمان به مراتب کندتر از دیگر نقاط که طبیعتی متعادل تر و متنوع تر دارند، حرکت می کند. دایره معیشت، به شکارِ گونه های محدود و صید برخی آبزیان و نیز زندگانی در کلبه های یخی و پوشاکی زبر خلاصه می شود و رژیم غذایی و ورزش فکری به همان سادگی محیط زیست است. شکی نیست که سنت های شکل گرفته در آنجا و پیشرفت های فکری و زبانی و قومی و نژادی با مناطق دیگر قابل قیاس نباشد؛ و تغییرات در طی دوره های بس دراز بسیار اندک و ناچیز جلوه کند. طرفه آن که بسیاری از رفتارهای اجتماعی مردمان از هر قوم و ملتی ریشه و بنیان در تاریخ دیرزیست آن ها داشته، تفاوت های موجود در روش زندگانی و یا اجتماعی از محیط جغرافیایی و اقلیمی مردمان از یک سو و نیز تجربه های متفاوت تاریخی آن ها در بستر جغرافیایی زمان، ناشی می شود.
مطالب یاد شده تنها به یک محدوده جغرافیایی معین یعنی میهن - کشور خلاصه نمی گردد، بلکه به نوبه خود همین فرضیات بر محیط بیرونی و روابط با همسایگان نیز صادق است. چنانچه نظری به تاریح باستان ما بیافکنیم، مشاهده خواهیم نمود که اگر فرصتی یافته ایم، داعيه رهبری جهانی داشته، از دست اندازی به کشورهای همسایه و سیادت بر آن ها دریغ نورزیده ایم، و در صورتی که در برهه هایی توان و یارای مقابله و برخورد نداشته ایم، آن ها بر ما سلطه داشته اند. از این رو، بررسی تاریخ ماو روابطش با همسایگان دست کم در عهد باستان و پیش از ورود اسلام ، تاریخ یک سلسله پیروزی ها و شکست ها و سیادت ما بر همسایگان و یا ایشان بر ما بوده است.از ورود اسلام به داخل خراساندور تازه ای از تاریخ ماآغاز می شود که اگرچه عناصری از عهد باستان را با خود به همراه آورده، اما باور و ایمان جدید و خط و کتابت و نگرش جدید به زندگی و خوشبختی، علی رغم تفاوت ها و خصومت های قومی و منطقه ای، عوامل هم رأیی و همدلی فراوانی را با ملل منطقه برای ما ایجاد کرده است که البته در بیشتر دوره های تاریخی نه قدر آن دانسته شده و نه از آن استفاده بهینه به عمل آمده است.
ما با اقوام منطقه دارای اشتراکات زبانی، دینی، و عقیدتی فراوانی هستیم و مجموعه این منطقه یعنی آسياي مرکزي به عنوان کلی واحد در روابط بین الملل تعریف می شود، هر چند برخوردهای مشخص نسبت به کشورها و ملت های گوناگون آن صورت می گیرد. از این رو با مردمان منطقه دارای تاریخ مشترک، دوستان و دشمنان مشترک و بنابراین سرنوشت مشترک هستیم. به همین جهت, امروز هیچ چیز آزار دهنده تر و مخرب تر از ایده برتر يگرايي ،توسعه طلبي ، نفاق افگني ،هرج ومرج خواهي ، نظاميگري وجاسوسي برای آینده و سرنوشت ما نیست؛ ذکر مصیبت گذشته کردن و بر طبل اختلافات دیرینه کوفتن، و افراط و تفریطی را که دست کم در چند سده اخیر شاهد آن هستیم، زمینه های مهیای تاریخی را بر روی همه ملل منطقه بسته است. کافی است نظری به اروپا افکنیم که چگونه بر همین بستر، یعنی تاریخ مشترک و اشتراکات زبانی و دینی خود علی رغم تفاوت های مشهود، زمینه ای مناسب برای ایجاد اتحادیه ای بزرگ تدارک دیده است. آن ها نیز به خوبی دریافته اند که اروپا دارای سرنوشت مشترکی است و نادیده گرفتن هر کشور و ملتی در این محدوده جغرافیایی، آینده و حیات سیاسی مجموعه را به خطر می افکند. اما در منطقه و به ویژه محدوده جغرافیایی که افغانستانو همسایگانش را شامل می شود، با وجود همه اشتراکات، اختلافات و کینه های گذشته چنان بزرگ نمایی شده که راه را برای هر اتحاد واقعی و استراتژیک سد کرده است.
طرح این موضوع از آن جهت حائز اهمیت است که خواننده با مطالعه تاریخ گذشتگان، آگاهاً نهبرای برهه هایی احساس غرور و بزرگی خواهد نمود و البته در دوره هایی هم احساس خفت و خواری. اما نباید گذاشت که این احساسات، دیدگان ما را بر روی واقعیت های کنونی ببندد و خطای گذشتگان، کین خواهی و تعصباتی را دامن زند که آینده ما و فرزندانمان را به خطر افکند، چنان که در بسیاری از برهه ها، چنین کرده و نتیجه مطلوب به دست نیاورده ایم. مطلب مهم دیگری که خواننده باید به آن توجه کافی مبذول دارد، نگرش به تاریخ است. باید دانست که تاریخ، صرفاً یک نوع بیان و تعبیر از یک واقعیت به روایت راوی آن، یعنی مورخ است، بنابراین می توان روایت های مختلف و بعضاً متناقض از یک رویدادی تاریخی به دست داد و یا در دست داشت. تاریخ را نباید در زمره علوم دقیقه دانست بلکه درک و برداشت انسانی از واقعیت های اجتماعی اوست؛ از این جهت بستگی تام به خصوصیت های روایت کننده آن وقایع دارد.
حقیقت این است که در مطالعه و بررسی تاریخ و حوادث تاریخی، مورخ و محقق تماس مستقیم و ملموس و عینی با آن رویدادها را ندارد و نمیتواند همان درک و شناخت و وضعیت روحی و روانی و نگاه انسان های آن دوره را به خوشبختی و زندگی داشته باشد؛ بنابراین برای نزدیک شدن به واقعیت های آن دوران، چارهای جز مطالعه همه جانبه و فراگیر از مجموعه مناسبات اجتماعی و انسانی و فرهنگ شفاهی و کتبی آدمیان آن روزگاران در دست نیست. اما مورخ نیز در خلاء سیر نمی کند، بلکه همچون ما در جامعه می زاید و از آن به نوبه خود تأثیر می گیرد. تأثرات شنا ختي مورخ در گزینش علل یک حادثه و بنابراین نتیجه گیری های او تأثیر قطعی می گذارد. از سوی دیگر برخی مناسبات اجتماعی نیز می تواند مورخ را در بازگویی یا برداشت های او از تاریح دچار محدودیت سازد و نتواند و یا نخواهد لزوماً آن چه را که فهم کرده بر زبان آورد. خلاصه این که مطالعات تاریخی، با وجود ملحوظ کردن ظرف زمان و مکان و پذیرش نسبیت، هنوز با عین و واقع متفاوت است و باید هم باشد، چه شناخت غیر مستقیم که متکی بر دادههای تاریخی از باور، فرهنگ، و حوادث دوران است، و این شناخت به نوبه خود متکی بر ویژگی هایشخصیتی راوی و نقل کننده آن، نمیتواند نعل برابری و مطابقت کامل با واقعیت ها را زند. از این رو، در قضاوت تاریخی نسبت به گذشتگان و نظریه پردازی باید دقت کرد که تبیین و تشریح هر رویدادی مربوط و محدود به ظرف علّی ای است که محقق از میان انبوه رویدادها به عنوانعلل مهم تشخیص میدهد، از این رو، همواره جای کافی برای بررسی دوباره با نگاهی دیگر و از زاویه نگرشی متفاوت موجود و مهیا است.
کوششی که در این جاصورت گرفت و سیر رویدادها و دستاوردهای فرهنگی و تمدنی را در اختیار گذاشت، همه متکی بر این باور است که دادههای نسبتاً فراوان تاریخی در اختیار نسل جوان قرار داده شود تا از رهگذر بررسی آنها، بتواند تصویری روشن تر از انگاره و باورهای که در تجربهای دراز آهنگ قوام یافته، به دست آورد و مطالعه واقعیت های تاریخ انضمامی را در حوزه تکامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و دستاوردهای عقلی، فکری فراهم سازد. مهم تر از همه آن که، پژوهشی چند بعدی و همه جانبه مبتنی بر داده مستند تاریخی، خود شالوده تعمیم بسیاری از مناسبات اقتصادی - اجتماعی و رفتارهای تاریخی است که در تداوم، انبوه مصالح بنیان اجتماع امروزی را فراهم آورده است. هر گونه پالودن این مصالح و یا افزودن مصالح جدید، جز با درکی تاریخی از جامعه و فرهنگ کهن بوم این سرزمین، نمیتواند نیک فرجامی را به ارمغان آورد. طرفه آن که عوامل طبیعی و جغرافیایی، اقتصادی، شرایط ذهنی انسان ها، اشکال سیاسی مبارزه گروه های مختلف با یکدیگر و نتایج آن، قواعد حقوقی، نظریههای سیاسی و فلسفی، نگرش های مذهبی و ....
همه و همه بر پویش های تاریخی اثر گذارند و در بسیاری از موارد شکل و محتوی ا معه را تعیین میکنند. کنش های متقابل همه این عوامل است که به همراه انبوهی بی کران از تصادفات «یعنی مسائل و رویدادهایی که روابط درونی آن ها آن چنان از یکدیگر دور و یا غیر قابل اثبات هستند که نمیتوانیم آنها را در وقوع حادثهای به حساب آوریم» به عنوان ضرر راه خود را میگشاید و مجرد از اراده و خواست یک فرد یا گروه، نتایج لازم را به بار میآورد آنچه که به تاریخ مربوط می شود، فقدان مدارک و اسناد و شواهد تاریخی است که به نحوی بارز و نمایان خودنمایی می کند.
دلیل این امر را برخی از پژوهشگران، نابودی آرشيف و اسناد تاریخی می دانند که بابي مسووليتي سران جنگ وتفنگ وبي بندوباري نيروهاي قاتل وآدم کش آنان و برخی دیگر این موضوع را مربوط به نبودن سند ثبت وقایع تاریخی و عدم حضور منشیان و دبیرانی می دانند که اختصاصاً همچون بعضی از ملل دیگر، به ثبت رویدادهای روزانه و یا تاریخی اشتغال داشتند. شاید هم هر دو دلیل در نبودن اسناد مؤثر باشد. به هر تقدیر، هر چه که مسبب آن بوده باشد، تفاوتی در نتیجه نمی کند، و پژوهشگر را در مطالعه تاریخ از مراجعه به آثار مورخان که بسیاری از مطالب ایشان آغشته به تعصب ها و کژسلیقگی های است، باز نمی دارد. ذکر این مطلب از آن جهت اهمیت دارد که خواننده می باید به این اسناد با دیده تردید بنگرد و همواره ضریبی از اشتباه و یا وارونه نویسی تاریخی را برای آن ها قایل شود. مشکل دیگری که در دو دهه گذشته خود را نشان داده، نبود یک تحقیق و بررسی فراگیر و علمی از تاریخ مااست. نسل تربیت شده در این دو دهه به سختی به تحقیق و بررسی های پایه ای و ریشه ای در تاریخ علاقه نشان نمي دهد و به یک معنی از آن گریزان است. از این رو، جامعه ماآنچه را که در پیش روی دارد از سرمایه پدران خویش است که نویسندگان با تغییراتی آن را امروزی کرده و البته چیز زیادی به آن نیفزوده اند.
بسیاری از کتب منتشر شده در زمینه تاریخ افغانستان، بازنویسی همان گفته های پیشین است کاري .به عمل نیامده و اگر کاری صورت گرفته، نتیجه خلاقیت های و علاقه شخصی مکرمان و عزیران جامعه بوده است. باید فکری کرد و طرحی نو در انداخت تا این خلاء هر چه زودتر کاستی گیرد. از سوی دیگر تحقیقات دامنه دار و ریشه ای مستلزم سرمایه گذاری های ملی است که دولت هم باید در این باره تجدید نظر جدی و دوباره نماید و به صِرف ارائه شعار اکتفا نکند. متدولوژی و روش های تازه مطالعاتی در زمینه تاریخ شناسی و مردم شناسی، همه و همه در کیفیت بررسی ها مؤثر است، از این رو باید در تعامل با جهان خارج و استفاده از تجربیات و دانش آن ها، هم خود را مصروف بر ملا ساختن گوشه هایی از تاریخ این مرز و بوم ساخت.
معرفي افغانستان

چنگ اگر بود سرودی بود
جام اگر بود شرابی بود
کوی اگر بود نگاری بود
می اگر بود خرابی بود
چنگ در چنگال اهریمن
جام در خیمه عیاران
کوی جولانگه شبگردان
باده در بزم تبهکاران
دیده بی خوابیست
چنگ خاموشیست
رنگ بیرنگیست
عقل مدهوشیست
مهر اگر بود درودی بود
چنگ اگر بود سرودی بود
مثل گریز دور کبوترها
در منتهای نیلی بی فریاد
اندیشه می کنیم
در ژرفنای
…؟
بی نام
و شادمانه ناگاه
احساس می کنیم
یک انفجار روشن را در باغ
وقت طلوه سبز چکاوک ها.
آزاد
موقعيت جغرافيايي: افغانستان با بيش از 650 هزاركيلومتر وسعت (محصور در خشكي) در جنوب آسيا قرار دارد و جز كشورهاي خاورميانه محسوب مي گردد.
كشورهاي هم مرز با افغانستان: پاكستان (2430 كيلومتر) تاجيكستان (1206) ايران (945) تركمنستان (744) ازبكستان (137) چين (76).
جمعيت: بيش از 26 ميليون نفر كه 46/97 درصد را مردان و 45/47 درصد را زنــان تشكيــل مي دهنــد و از اين تعــداد 42/2 در صــــد افــراد زيــر 14 ســـال و01/55 درصد افراد بين 15 تا 64 سال مي باشند.
دسترسي به خدمات پزشكي: يك پزشك براي هر 50000 نفر افغاني
احتمال مرگ كودكان: 1 كودك از 4 كودك افغاني
مليت: افغان -قوميتها و نژادها: پشتو ، تاجيك ، هزاره ، ازبك و ...
پايتخت: شهر كابل با جمعيت بيش از دو ميليون نفر
روز ملي: 19 آگوست 1919
تاريخ عضويت در سازمان ملل: 1946
نوع حكومت: فعلاٌ به صورت دولت انتقالي و به رياست كرزي منتخب لوي جرگه اداره ميشود.
واحد پول: افغاني (AFA) و هر صد هزار افغاني معادل يك لك مي باشد.
نوع تبادل از: 50 افغاني = 1 $ (2006)
سال مالي: اول حمل سال خورشيدي (21 مارچ)
شركاي تجاري: - امارات متحده - هندوستان - آلمان - فرانسه - ايالات متحده آمريكا - پاكستان - تركمنستان – ازبكستان –ايران
جغرافیای طبیعی
افغانستان سرزمینی کوهستانی و محاط بر خشکی است، و جز «اردن هاشمی» تنها کشور خاورمیانه محسوب می شود که به «دریا» راه ندارد. این سرزمین درنیمکره شمالی، نیمکره شرقی و درمحدوده آسیای میانه واقع است. مساحت آن را در منابع مختف بین 620 تا 700 هزار کیلومتر مربع ذکر کرده اند، اما 225، 652 کیلومتر مربع مساحت داشته و چهلمین کشور جهان به شمار می آید. طول مرزهای افغانستان حدود 5800 کیلومتر می باشد، که شامل 2384 کیلومتر درشمال با جمهوری های تاجیکستان، ازبکستان و ترکمننستان؛ 2240 کیلومتر از مشرق و جنوب با جمهوری اسلامی پاکستان، 73 تا 93 کیلومتر مربع از سمت شمال شرقی از طریق تنگه واخان با ایالت مسلمان نشین سین کیانگ (ترکمنستان) جمهوری خلق چین و 855 تا 930 کیلومتر در مغرب با جمهوری اسلامی ایران بيشترین فاصله شرق تا غرب افغانستان 1240 کیلومتر، و شمال تا جنوب آن 855 کیلومتر است و حداقل فاصله آن با آبهای آزاد جهان 500 کیلومتر است. قسمت های وسیعی از خاک افغانستان را عمدتا در شمال و شرق کشور، کوهها وسنگلاخ ها پوشانده است کوههای هند و کش به طول 600 و عرض 100 کیلومتر از سمت شمال شرقی به طرف غرب و جنوب غربی کشیده شده و تقریباً از میانه کشور می گذرد. این کوهها بیش از نیمی از سرزمین افغانستان را فراگرفته، و برای شهرهای «کابل»، «قندهار» و«هرات» ارزش استراتژیکی مهمی ایجاد کرده است. کوههای قدري به طرف مغرب امتداد می یابند، از ارتفاع آن کاسته می شود و در نزدیکی مرزهای ایران تبدیل به کوهها و تپه های کم ارتفاع می گردند. در ارتفاعات هند و کش همواره برف وجود دارد. حتی در تابستان ها نیز قله ها و یخچال ها پر برف است. درمیان ارتفاعات هند و کش، دره های عمیق و خوش آب و هوا و حاصلخیزی وجود دارد که محیط مساعدی برای پرورش دام و تولید میوه است. افغانستان سرزمین افراط و تفریط است کوهها سر به فلک کشیده و دره ها عمیق، باران های بهاری و تابستان های خشک، زمستان های بسیار سرد و تابستان های گرم، ارتفاعات پوشیده از برف در طول سال و سرزمین های پست و خشک وسوزان. این افراط و تفریط در زندگی اجتماعی نیز وجود دارد. سرزمین افغانستان در طول تاریخ گلوگاه تهاجم به هند بوده است؛ جنگجویان بسیاری چون «اسکندر مقدونی»، «محمود غزنوی»، «تیمور گورکانی»، «نادر شاه افشار»، از پیچ و خم کوهها و دره های این کشور خود را به هندوستان رسانده اند. علاوه بر این تا قبل از کشف راههای آبی در قرون جدید و سپس توسعه راههای هوایی، خط مسیر بازرگانی شرق و غرب، از دشت شمالی آن عبور می کرد، محل عبور کاروانهای جاده ابریشم از این سرزمین بوده که عموما ازطریق قندهار به هند و از طریق بلخ به چین می رفت. پس از کشف راههای آبی و سپس توسعه راههای هوایی، افغانستان مانند سایر سرزمین های آسیای مرکزی، تبدیل به منطقه ای بن بست شد و گذر هیچ بیگانه ای به آنجا نیفتاد. همچنین ارتفاعات افغانستان سپر استراتژیکی مستحکمی بین آسیای شمالی و آسیای جنوبی است.
مهمترین عوارض طبیعی عبارتند از
کوهها و کوهستان ها
مهم ترین ارتفاعات کشور از این قرار است:
- هند و کش (6298 متر) 2- پامیر کوچک، (6281 متر درواخان) 3- بدخشان(5355 متر) 4- بابا (5413 متر، بامیان) 50 سفید خرس 6- ترغان (3982 متر) 7- سفید کوه (4755 متر ، سکرم) 8- نورستان 9- شاه مقصود (2773 متر) 10- مزار (3787 متر) 11- هزار جات (4101 متر، تمران) 12- بندبیان 13- چلبدالان 14- سیاه کوه 15- بالا کوه (3872 متر) 19- دوشاخ (2110 متر) 20 یاه بند (2560 متر 21- چاغی .
رودها
رودهای افغانستان (که به آن دریا می گویند)، از کوههای مرکزی و مناطق شرقی کشور سر چشمه گرفته، به سمت غرب و جنوب جریان می یابد. به دلیل ارتفاع زیاد کوهها و کاهش نسبتاً سریع ارتفاع کوهها، سرعت آب ها بسیار زیاد است و به همین جهت برای تولیدانرژی برق مناسب است.
مهمترین رودهای کشور عبارتند از:
- آمودریا (جیحون) از کوههای پامیر سرچشمه گرفته و حدود 1126 کیلومتر از آن در قسمت مرزهای شمالی کشور با تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان می باشد و قسمت هایی از آن قابل کشتیرانی است در سواحل آن رودخانه شیرخان بندر و بندر حیرتان قرار گرفته، که کالاهای صادراتی یا وارداتی افغانستان به ممالک آسیای میانه از این طریق مبادله می شود.جیحون دارای آبشارهای متعدد است و برای تولید نیروهای هیدرولیک قابل استفاده است 2- هیرمند (هلمند): از کوههای پغمان در غرب کابل سرچشمه گرفته و 1400 کیلومتر طول دارد و در جنوب غربی افغانستان قسمت کمی از مرز مشترک ایران و افغانستان را تشکیل می دهد و مهمترین منبع تامین آب دریاچه های سیستان و بلوچستان و اراضی زراعی شمالی آن است. 3- هریرود- از کوه بابا در مرکز افغانستان سرچشمه گرفته، از هرات می گذرد و در شمال غربی کشور اندکی از مرز مشترک ایران و افغانستان را تشکیل داده سرانجام در ریگزارهای ترکمنستان فرو می رود. 1230 کیلومتر طول داشته و دارای آبشارهای متعدد است و برای تولید نیروی برق مناسب است. 4- رود کابل :از کوههای شرقی سرچشمه گرفته از وسط دو شهر مهم «کابل» و «جلال آباد» عبور کرده وارد خاک پاکستان می شود و به رود «سند» می ریزد. 5- دریای پامیر 6- کوکچه 7- فرخار 8- دریای کندوز 9- دریای خلم 10- بلخ 11- دریای بند امیر 12- دریای پنج شیر 13- دریای کند 14- دریای غربی 15- رود لوره 16- ترناک رود 17- دریای ارغنداب 18- خاش رود 19- فراه رود 20- نیزگان 21- تکاب استادن 22- شیرین تکاب 23- دریای مرغاب 24- دریای اولنگ 25- رود گز.
دریاچه ها
دریاچه هایی بسیار کوچک، به نام های «آب ایستاده مقر»، «بند کجکی» »بندار عنداب»، «دق پترکان»، «هامون پورک» و«دشتنمدی»دارد.
دشت ها
که عموماً در شمال و شرق هستند.از جمله : 1- دشت برنگ 2-د پشت رود 3- گرمسیر 4- ریگستان 5- سیاه سنگ 6- دشت مرغو (مارگو) 7- دشت خلش 8- دشت همدم آب 9- هجده نهر 10- دشت نمدی.
ظهیرالدین بابر در سال 931 هـ. ق گفته است: « شما از کابل طی یک روز می توانید به منطقه ای بروید که هرگز برف نمی بارد، اما ظرف دو ساعت می توانید به منطقه ای بروید که برف هرگز ذوب نمی شود. »
آب و هوا
طبیعت افغانستان به خاطر ارتفاعات سر به فلک کشیده و رودخانه هایی که از آن سرچشمه می گیرد، زیباست و تنوع آب و هوا در آن مشهود است. زمستانهایش بسیار سرد (تا 20 درجه زیر صفر ) و تابستانهایش بسیار گرم ( تا 40 درجه بالای صفر) می باشد. آب و هوا از یک ولايت به ولايت د یگر و از یک شهر به شهر دیگر تفاوت دارد. بارندگی نیز در نقاط مختلف، متفاوت می باشد و بین 100 تا 400 میلی متر در نوسان است. این مقدار در مناطق شرقی بین 250 تا 400 و در مناطق غربی و جنوب غربی بین 100 تا 150 میلی متر است در مناطق مرکزی به علت وجود ارتفاعات و بارندگی بیشتر، هوا از نواحی دیگر سردتر است، ولی در مناطق جنوبی و غربی به علت کمی بارندگی هوا گرمتر بوده دارای تابستان های گرم و خشک و زمستان های معتدل تر است. در مناطق کوهستانی به علت برف و یخبندان ارتباط روستائیان و قبایل نیمی از سال با یکدیگر قطع می شود و آب وهوا تاثیر بسیار در پراکندگی و جدایی جمعیت دارد. منابع آب زیرزمینی افغانستان نسبتاً غنی است در شهر کابل آب درعمق 3-4 متری زمین قرار دارد؛ ولیکن به دلایل فنی، کمتر از آب زیرزمینی استفاده شده و عموما مردم در اکثر نقاط افغانستان با مشکل کمبودآب (آشامیدنی - کشاورزی) روبرو هستند وتنها %22به آبهای سالم مصرفی دسترسی دارند (%39 شهرها، %18 روستاها).
جغرافیای انسانی
جمهوری افغانستان، که در حال حاضر دولت منتخب اداره آن را به ریاست «حامد کرزی» برعهده دارد، در سال 1997 م نوزده تا بيست ميليون نفر جمعیت داشته است، و از این نظر چهل و هفتمین کشور جهان محسوب می گردد. پیش بینی می گردد با بازگشت مهاجر ين از آسیا (به خصوص پاکستان ، ایران و امارات) و اروپا (به ویژه آلمان، فرانسه) و آمریکا و استرالیا، جمعیت کشور در سال 2004 به حدود 28 میلیون نفر بالغ گردد. رشد جمعیت %2/3 بوده و تراکم جمعیت حدود 31/9 نفر در هر کیلومتر مربع است.
پرجمعیت ترین شهرهای آن عبارتند از:
کابل (پایتخت) ، قندهار ؛ هرات ، مزار شریف ، جلال آباد ،قندوز ، بغلان . بقیه شهرها جمعیت اندکی داشته و با چهره سازی روستایی مانند و حتی ظاهر یک شهر را نیز ندارند.%16/5 در شهر و %73/7 در حدود 20000 روستا ساکن هستند و %8/6 بقیه نیز زندگی عشایری (چادر نشین) دارند؛ و به دلیل اینکه حدود 17 میلیون در خارج از شهرها زندگی می کنند، اساس جامعه در این کشور « ده » می باشد. متوسط طول عمر 41 سال، و امید به زندگی 41 سال و نرخ مرگ و میر کودکان بین 182 تا 200 در هر 1000 نفر کودک است. به علت نظام قومی و قبیله ای، شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی نبوده جاده های مناسب برای رفت و آمد (به حدی که اکثر جاده های روستایی و یک سوم راههای بین شهری در زمستان مسدود می گردد)، نبود وسایل حمل و نقل کافی و مشکل بودن زندگی در شهرها، به علت فقدان کار و درآمد، و عدم پذیرش افراد قبایل دیگر در میان قبیله جدید، مهاجرت و رفت و آمد در کشور محدود است و بیش %80 جمعیت معمولا در همان جایی به سر می برند که متولد گردیده و حداکثر از محدوده جغرافیایی قبیله، چند کیلومتر این طرف و آن طرف می روند. بر اثر وقوع جنگ داخلی در کشور پس از سال 1980 م حدود 5 یا 6 میلیون نفر از اهالی کشور، به دو کشور پاکستان و ا يران حتی اروپا و آمریکا و استرالیا مهاجرت کرده اند.
جغرافياي سياسي
افغانستان در منطقه حساس و استراتژيك «آسياي مركزي» قرار گرفته است. از يك سو به (شبه قاره هند»، و از سوي ديگر به كشورهاي معروف به «آسياي ميانه» و نيز «جمهوري خلق چين»؛ و از سمت ديگر به «آسياي غربي» مرتبط است. سلسله جبال «هندوكش» كه قسمت وسيعي از خاك كشور را پوشانده، همواره سد محكمي در مقابل مهاجمان از شمال به سمت جنوب و مهاجمان از جنوب به سمت شمال و يا از غرب به شرق و نيز بالعكس. افغانستان، در دو قرن گذشته، حائلي ميان امپراتوريهاي «شرق» و «غرب» بوده است. مقصد آن بود كه ديوار مستحكمي بين مرزهاي استعماري شرق و غرب وجود داشته باشد؛ حتي در منطقة شمال غربي آن «تنگي واخان» (خيبر) را ضميمه خاك افغانستان نگاه داشتند تا بين «هند» كه تحت استعمار «انگليس» بود، با «آسياي مركزي» كه در تصرف «روسيه» قرار گرفت؛ فاصله و جدايي بيندازد.
گر چه هنوز جنگ داخلي در
افغانستان پايان نيافته و نيروهاي واكنش سريع ناتو (ايالات متحده امريكا و
انگلستان) در بخشهايي از كشور با بقاياي گروه طالبان و سازمان تروريستي القاعده
مبارزه ميكنند، بر اساس قوانين موجود، تمام نيروهاي مسلح زير نظر «وزارت دفاع ملي»
بوده و سران قبايل و نيز برخي احزاب و حتي واليان نيز ارتش ويژه و مخصوص به خود
دارند.
نيروهاي فعال مسلح 45000 نفر (40000 نفر زميني، 5000 نفر هوايي) بوده و سربازان از
ميان مردان 15 تا 40 ساله انتخاب ميشوند. مدت خدمت سربازي دو سال است. مهمترين
پايگاههاي هوايي افغانستان به اين شرح ميباشند: 1. قندوز 2. شيندند 3. كابل 4.
مزارشريف 5. هرات 6. غزني 7. قندهار 8. بگرام .9
جلال آباد. پس از فروپاشي
حكومت طالبان، پنتاگون رسماً مسئوليت كامل بازسازي ارتش كشور را كه در حال حاضر در
اختيار جناح جنگ سالارياائتلاف شمال است، به عهده گرفته است.
قبل ازسقوط حکومت نجيب گارد مرزي آن 30000 نفر ، وزارت امنيت ملي
50000
نفر، پوليس 60000
نفر و نيروهاي داوطلب نيز حدوداً 60000 نفر ، در سال 1991 م. گروههاي سني مذهب
(مجددي، گيلاني، محمدي، يونس خالص، حكميتار و رباني) 205000 سرباز و گروههاي شيعه
(نصر، حركت اسلامي، حزب الله و ...) 116000 سرباز در اختيار داشتهاند. افغانستان
در هيچ يك از پيمانهاي نظامي منطقه و بينالمللي عضويت ندارد.
%99 مردم افغانستان مسلمان هستند، که شامل %84 سنی و %15 شیعه (شیعه اثنی عشری و اسماعیلی) می باشند.حدود 20000 هندووسیک و 150 خانواده یهودی نیز در این کشور زندگی می کنند.
جامعه افغانی، به دلیل تاثیرپذیری از نهاد خانواده روستایی و عشیره ای، تعهد و تقید فوق العاده شدیدی نسبت به دین و مذهب داشته؛ خرافه باورهای در آن به شدت رواج داشته و عموم مردم در فقر و جهل به سر می برند. تنها %18 افغانی ها با سواد هستند که %30 از مردان و %5 از زنان را در بر می گیرد.
افغانستان به 29 ولایت تقسیم می گردد:
ارزگان (Uruzgan) به مرکز «ترین کوت» مساحت 295.29 کیلومتر مربع، جمعیت 29/295 کیلومتر مربع، جمعیت 465/000 نفر) .
بادغیس(Badghis) به مرکزیت «قلعه نو» (مساحت 21/858 و 21 کیلومتر مربع جمعیت 224/000 نفر)
بامیان (Bamian) به مرکزیت «بامیان» (مساحت 17/414 کیلومتر مربع جمعیت 281/000 نفر) .
بدخشان (Badakhashan) به مرکزیت »فیض آباد» (مساحت 47/403 کیلومتر مربع، جمعیت 521/000 نفر) .
بغلان (Baghlan) به مرکزیت «بغلان » (مساحت 17/109 کیلومتر مربع، جمعیت 517/000 نفر)
بلخ (Balkh) به مرکزیت «مزار شریف» (مساحت 12/593 کیلومترمربع جمعیت 610/000 نفر)
پروان (Paruan) به مرکزیت «چاریکار» (مساحت 9/399 کیلومتر مربع ، جمعیت 528/000 نفر)
پکتیا (Paktia) به مرکزیت «گردیز» (مساحت 9/581 کیلومتر مربع، جمعیت 506/000 نفر)
پکتیکا (PaktiKa) به مرکزیت «شرنه» (مساحت 19/336 کیلومتر مربع، جمعیت 256/000 نفر)
تخار (Takhar) به مرکزیت «تالقان» (مساحت 12/376 کیلومتر مربع جمعیت 544/000 نفر)
جوزجان (Jowzjan) به مرکزیت «شبرغان» (مساحت 25/553 کیلومتر مر بع، جمعیت 616/000 نفر)
زابل (Zabol) به مرکزیت «قلات» (کلات) (مساحت 17/293 کیلومتر مربع جمعیت 1888/000 نفر)
سمنگان (Samangan) به مرکزیت «آیتک» (سمنگان) (مساحت 15/565 کیلومتر مربع، جمعیت 274/000 نفر)
غزنی( Ghazni)به مرکزیت «غزنی» (مساحت 23/378 کیلومتر مربع، جمعیت 676/000 نفر)
غور (Ghowr) به مرکزیت «چخچران» (مساحت 38/666 کیلومتر مربع، جمعیت 354/000 نفر)
فاریاب (Faryab) به مرکزیت «میمنه» مسساحت 22/279 کیلومتر مربع جمعیت 610/000 نفر)
فراه (Farah) به مرکزیت «فراه» (مساحت 47/788 کیلومتر مربع، جمعیت 245/000نفر)
قندوز (Qanduz) به مرکزیت «قندوز» (کندز) (مساحت 7/827 کیلومتر مربع،جمعیت 583/000نفر)
قندهار (Qandahar) به مرکزیت «قندهار» (مساحت 47/675 کیلومتر مربع جمعیت 598/000 نفر)
کابل (kabul) به مرکزیت «کابل» (مساحت 4558 کیلومتر مربع، جمعیت 1/518/000نفر)
کاپیسا (kapisa( به مرکزیت «محمودراقی» (مساحت 1/871 کیلومت مربع جمعیت 262/000 نفر)
کنرها (Konarha) به مرکزیت «اسد آباد» (مساحت 10/479 کیلومتر مربع، جمعیت 262/000 نفر)
لغمان (Loghman) به مرکزیت مهترلام (مساحت 7210کیلومتر مربع جمعیت 325/000 نفر)
لوگر (Lowgar) به مرکزیت «برهکی» (مساحت 4652 کیلومتر مربع، جمعیت 226/000 نفر)
ننگرهار (Nangarhar) به مرکزیت «جلال آباد» (مساحت 7616 کیلومتر مربع جمعیت 782/0000 نفر)
نیمروز (Nimruz) به مرکزیت «زرنج» (مساحت 41/356 کیلومتر مربع، جمعیت 108/000نفر)
وردک (Vardak) به مرکزیت »میدان شهر« (مساحت 9023 کیلومتر مربع، جمعیت 301/000 نفر)
هرات (Harat) به مرکزیت «هرات» (مساحت 61/315 کیلومتر مربع، جمعیت 808/000 نفر)
هلمند (Helmand) به مرکزیت «لشگرگاه» (مساحت 61/829 کیلومتر مربع، جمعیت 542/000 نفر)
فعلآ 34ولايت دارد.
شهرهاي مهم وتاريخي افغانستان که ازنظرقدامت وآثارتاريخي جاي ويژه دارند

“منظورم ازمعرفي آثارتاريخي وکتابخانه ها فقط زيان هاي جبران ناپذيري است که طي اين مدت به اين گنجينه هاي پربارتاريخ وطن، شوربختانه وارد گرديده است .واينجا جاي دارد که به عاملين آن هزاربارنفرين وصدهابارلعنت فرستاد .”
)کابل)
شهر
خروسان سرخ تاج سحرگیر
شهر به جان خاسته نشسته به تدبیر
شهر تهیدست قلب زنده به ایثار
شهر گل سرخهای عاشق و تبدار
شهر درختان و کوههای فروتن
شهر شرابی به رنگ خون دل من
شهر سواران تیز تاز و دلاور
شهر شگفت آفرین مسجد و سنگر
شهر گلاویز با گذشته و فردا
شهر امید بزرگ و پیش رس ما
.کسرائی
کابل (Kabul)

شهری است باستانی، و نام آن در اساطیر هند و اروپایی و خاصه اسطورههای شاهنامه فردوسی ذكر شده است دارای نامهای تاریخی مختلفی بوده است، از جمله :
1ـ آرتوسپانا یا اُرتاسپانا یا ارتوسپانوم یا ارتوستانا.
2ـ اردهاشتانای.
3ـ اطابان.
4ـ الكساندر یا آدپاروپامیزم (در زمان اسكندر مقدونی و سلسله سلوكیان ).
5ـ اورتسپنه یا اورتوسپانه.
6ـ جروس.
7ـ دیگرهته.
8ـ طابان.
9ـ قابور یا كابور یا كابورا یا كابوره.
10ـ كابولتیه.
11ـ كاروارا.
12ـ كاوپودر.
13ـ كاوفو.
14ـ كسپاتیروس.
15ـ كوبها.
16ـ كوفس.
17ـ كوفن.
18ـ كیپین.
19ـ نیكا یا نیكایا یا نیكه.
20- وایكرت یاوایكرتا یا وایكرته یا وئهكرته یا ویكرتا.
پايتخت افغانستان، شهر تاریخی «كابل» (Kabul) است، كه در سال 1995 م. 2،034،000 نفر جمعیت داشته است، یعنی 10% مردم این كشور به آن كابلستان میگفتند و به صورت «كابول» هم نوشته میشود. كابل نسبت به سایر شهرهای جهان، حتی در مقایسه با شهرهای منطقه، فوقالعاده فقیر و عقبمانده است. كابل، چهره صد سال قبل خود را هنوز حفظ كرده است و فقط بعضی كالاها و لوازم جدید زندگی در آن وارد شده است. الیور روآ (oliver Roa) معتقد است كه در افغانستان فقط یك شهر واقعی وجود دارد و آن كابل است. كابل در میان كوههای سر به فلك كشیده هندوكش قرار دارد. شهر كابل را از سه طرف كوههایی كه بر روی آنها دیواری سست بنا شده به صورت نیمدایرهای در بر گرفته و سمت شرقی آن باز است كه در آن قسمت حصار دفاعی و جاده اصلی است كه پس از گذشتن از پل بالای رودخانه به مدخل ورودی شهر منتهی میگردد. منظره طبیعی آن فوقالعاده زیباست. و شهر در درهای عمیق و نسبتاً عریض واقع شده و « رود كابل
» با پیچوخمهای طبیعیاش، از میانه آن میگذرد. تپههای منشعب از كوهها نیز بین مناطق شهر فاصله انداخته است. هوای آن در تابستان خنك و مطبوع، و در زمستان سرد میباشد. مهمترین آثار تاریخی و باستانی آن عبارتند از :
1ـ دیوار تاریخی كابل(پیش از اسلام).
2ـ باغ بابری (بابر شاه).
3 ـ مقبره تیمور شاه.
4ـقصر دارالامان.
5ـ قصر چهل ستون.
6ـ منار دهمزنگ.
7ـ مقبره نادر شاه.
8ـ قصر دلگشا.
9ـ مسجد پل خشتی.
10ـ مسجد شاه دوشمشیره.آمیزهای از اقوام مختلف افغانستان (اعم از تاجیك، پشتون، هزاره،تركمن ،نورستانی، ازبك، بلوچ و...) در كابل دیده میشود و یك سوم مردم آن شیعه مذهب هستند. اکثر مردم به زبان فارسی دری صحبت میكنند و مكاتبات نیز عمدتاً به همین زبان می باشد.بازار كابل سبك و سیاق بازارهای سنتی مشرق زمین را دارد، اما بازارهای جدیدی نیز به سبك بازارهای غربی در آن ایجاد شده است. شهر به 12 منطقه تقسیم شده و تنها 3 پارك كوچك و محقر و بدون هرگونه امكانات دارد.آب و هوا و زیبایی كابل را بسیاری از نویسندگان و شاعران فارسی و هندی ستودهاند. زیبایی شهر، گلهای بیشمار، باغها، تاكستانها و جویبارهای آن بر سر زبانهاست و میوههای آن را به دورترین نقاط شبه قاره هند میبرند و مردمی بسیار فهیم و كاری دارد.
بامیان (Bamian)

در میان دامنههای مركزی دو سلسله جبال بزرگ «هندوكش» و «بابا» كه بین خطوط 67 درجه و 29 دقیقه و 41 ثانیه طول شرقی و 34 درجه و 33 دقیقه و 22 ثانیه عرض و شمالی قرار دارد، واقع شده است. در روزگار باستان به نامهای «دارابسا» یا «داراپساكا» (دارابساكا) نامیده میشده و در ادبیات پهلوی «بامیكان» و در دوران اسلامی «بامنج» یا « ماوؤبالیغ» یا «موبلخ» خوانده میشده است. در سده اول میلادی چینیها از آن به صورت «هانج»، «هان»، «فانیانگ» (Fan - yong)، «فانیان»، «فان - ین - نا» و «وانكین» یاد كردهاند. هنگام عبور «هیونتسینگ» از بامیان، كیش بودایی در این منطقه رواج كامل داشته و نفوذ این آیین از روی تعداد معابد و راهبانی كه شمار ایشان را به چندین هزار میرساند، به خوبی مشخص است و تعلیمات بوداییان، بیش از دیگر نقاط آسیای مركزی در بامیان تأثیر خود را نشان داده است. این شهر بر روی كوهی بنا شده و در عصر اسلامی به اندازه یك سوم بلخ وسعت داشته است. در آنجا 2 بت بزرگ «سرخبت» و «جنگبت» (خنكبد) وجود داشته كه 53 و 35 متر ارتفاع داشتهاند و در آخرین روزهای حكومت طالبان به كلی از میان رفتهاند. چنگیز مغول، این شهر را با خاك یكسان كرد و تنها از تعرض به «مسجد جامع» آن خودداری نمود. هزاران هزار بامیانی نیز به دست سربازان مغول قتل عام شدند. امروز همه مردم شهر و آبادیهای آن شیعه بوده و حتی بسیاری از آنان (سادات صحیحالنسب) هستند. وجود معادن سرب، مس، قلعي، جیوه و یاقوت در عصر رنسانس اسلامی موجب ثروت و مكنت اهالی آن شده بود.
بگرام (begram)

بقایای شهر باستانی «كاپیسا» (Kapisa) در 80 كیلومتری شمال كابل و مشرف بر دره پنجشیر، در ملتقای دو رود پنجشیر و غوربند، در كنار شهر «بگرام» (Begram) در قرن سیزدهم شناخته شد و تعداد زیادی سكه متعلق به دوران باكتریایی ـ یونانی و كوشانیان از آنجا به دست آمد. بر روی سكهای اُكراطیدسی، الههای بین آجهای فیل و نمادی از كوه بر تخت نشسته و همراه با آن، با خط خُروشتهی (Kharoshthi) عبارتی به معنای «الهه شهر كاپیسا» حك شده است. بنا بر گزارش هسوان ـ تسانگ، این شهر در عهد كنیشكا (حكومت: 123 -153 م.) پایتخت تابستانی حكومت كوشانیان بوده است. اولین بار، هاكین (J.Hachin) در 2 نقطه از آن یعنی «شهر سلطنتی نو» (بگرام امروزی) و « شهر سلطنتی كهنه» (برج عبدالله كنونی) به حفاری پرداخت.وی در پشت دیوار اتاقهای بنای عظیمی از عهد كوشانیان كه احتمالاً كاخ یا بازار بوده، مجموعه با ارزشی از اشیای گرانبها كشف كرد. اشیاء رومی به دست آمده عبارت است از: مجسمههای كوچك و مفرغی و مجموعهای از ظروف ساخته شده از مفرغ، سنگ سماق و مرمر سفید. در حدود 50 قالب گچی نقشدار با نشانی خاص، كه احتمالاً در اصل برای نقرهكاران طراحی شده بود، احتمالاً به دوره سلوكی تعلق دارد. تعداد زیادی لوح شگفتانگیز عاج هندی حكاكی شده و اشیاء و اسباب زینتی دوره كوشانی هم كشف شده است. بنجامین رولند معتقد است گنجینه بگرام به قرن اول و دوم میلادی تعلق دارد، اما رومنگیرشمن بناهای متعدد شهر باستانی كاپیسا را به دوره ساسانی منسوب میكند. برخی نیز بر این باورند كه شهر در زمان شاپور اول ساسانی در 241 میلادی یا به د ست هیاطله ویران شده است.
بغلان (Baghlan)

شهر تاریخی «بغلان» (Baghlan) مركز ولایت «قطعن» در شمال شرقی افغانستان واقع شده و در سال 1988 م . حدود 41،200 نفر جمعیت داشته است. این شهر در دوره كوشانیها آباد بوده و نام آن از كلمه باكتریایی «بگولانگو» (Bagolango) به معنای «بتكده» از كتیبه «نوكونزوكو» از آثار باستانی «سرخكُوتل» مشتق شده است. معبدی كه در این شهر كشف شده، ظاهراً آتشكده سلطنتی است و احتمالاً در قرن دوم میلادی بنا شده است. در پایان قرن سیزدهم هجری، جمعیت بغلان شامل 1000 نفر خانوار پشتون ، تاجیك ، هزاره وازبک بود و حاكمی خاص خود را داشت. حاكمنشین آن دهكده «قشلاققاضی» بود كه حاكم آن نیز مطیع حاكم مجاور، یعنی «غوری» بود كه در جنوب قرار داشت. رشد شهرهای این شهر از دهه 1310 ه. ش. یعنی زمانی آغاز شد كه ایجاد راه كابل و قندوز بر روی تنگي «شَبيُر» دره سرخاب را به خط مهم ارتباطی تبدیل كرد. سه مركز شهرنشینی عمده، كه هر سه بغلان نام داشتند، یكی پس از دیگری، پدید آمدند:
الف) شهر بغلان كهنه
ب) شهر جدید بغلان، در 4 كیلومتری جنوب شهر كهنه
پ) شهر صنعتی بغلان، در 7 كیلومتری جنوب، در اطراف كارخانه قند. امروز بغلان قدیم و جدید شهر واحدی را تشكیل میدهند، اما شهر صنعتی واحدی مستقل است.
قندهار (Qandahar)

شهر «قندهار»
(Qandahar)
به مرکزیت ولایت «قندهار» دومین
شهر پر جمعیت افغانستان است که در سال 1988 م حدود 225/500 نفر جمعیت داشته است.
برخی برآنند که شهر باستانی
قندهار را «لهراسپ» شاه معروف ساخته است اما شماری هم بنای آن را به اسکندر مقدونی
نسبت می دهند ودر این مکان شهر الکساندر پولیس
(Alexandropolis)
را از شهرهای اقماری ایالت آریایا آرخوزیا به شمار می آورند.
شهرباستانی قندهار تا روزگار فرمانروایی «
غلجاييان » برجای بود.
«شاه حسین شهری جدید، به نام حسین آبادی ساخت و نادر شاه افشار کوشید موقعیتی شهر
را تغییر دهد ونادر آباد را ساخت.
سرانجام «احمد شاه درانی» در
1753 یا 1754 شهر کنونی را ساخت و آن را احمد شاهی نام نهاد و «اشرف البلاد» لقب
داد. در دفاتر رسمی هنوز هم به همین لقب یا «دارالقرار» یاد می شود. دوبار شهر به
طور کامل ویران گردید، اول بار به دست مغول و بار دیگر در پایان قرن هشتم هجری به د
ستور امیر تیموری
گورکانی.قندهار به شکل یک مربع مستطیل است و چون طبق نقشه ساخته شده بسیار منظم است
شهر به چند محله تقسیم شده و هر محله متعلق به یک یا چند قوم و قبیله است و اکثر
اهالی آن را (عمدتاً درانی) تشکیل می دهند.
در اطراف قندهار باغ های میوه
تاکستان ها و زیارتگاههای بسیاری است و مردم بیشتر برای تفریح به آنها می روند تا
برای عبادت و زیارت.
مزار شریف

شهر مذهبی و تاریخی «مزار شریف») e - sharif Mazar) مركز «بلخ»، در نزدیكی مرز افغانستان و ازبكستان واقع شده. این شهر در قرون وسطی به صورت روستای «خیر» یا «خیران» بوده و تا بلخ 2 فرسنگ راه فاصله داشته است. این شهر مركز ازبكهای افغانستان است. در زمان سلطان سنجر مزار حضرت علی (ک) در این منطقه بدین طریق كشف شد كه چون سرزمین بلخ مستور از خرابه بود، تصور میكردند كه گنجهایی از زمان دیوها در آن مدفون باشد، لذا پادشاه شروع كرد به حفریات عمده (باستان شناسی اولیه ) و در یكی از آن موارد، میز سنگی بسیار قشنگ و سفیدی از خاك بیرون آمد، كه این كتیبه بر آن حك شده بود : «این است مرقد علی پسر ابوطالب، پهلوان شجاع و مونس پیغمبر. » شهرت مزار شریف از صد سال به این طرف زیادتر شده، زیرا در سال 1866 م. مركز حكومتی ولایت از بلخ به مزار شریف انتقال یافته و تا امروز همچنان باقی مانده است. هنگام انتقال مركز از بلخ، مزار شریف قصبهای كوچك بود، ولی از آن به بعد آهسته آهسته از جمعیت شهر بلخ كاسته و به آبادانی شهر مزار شریف افزوده گردید. امروز مزار شریف، چهارمین شهر مهم افغانستان میباشد، به گونه ای كه در فصل بهار زائران بسیاری را به خود جلب می كند. این شهر در زمان حكومت طالبان در كابل، مقر برهان الدین ربانی بوده. معادن گاز در آن، بر اهمیت آن دوصد چندان افزوده بود.
هرات (Herat)

هرات (Herat) در غرب افغانستان واقع شده و نزدیک ترین شهر مهم این کشور به مرز ایران می باشد.این شهر در روزگار هخامنشیان آرتاکئانا (Artacauan) یا ارتاحوئانا نامیده می شد. سپس به «هاریوا» (hARIVA) تغییر نام داده و در کتیبه بیستون داریوش کبیرها روا (Harua) ثبت شده است هاروا، در زبان ارمنی به معنی «مشرق » می باشد و هرات با نام عمومی «آریا» (Arya) نیز یاد می شد، و یونانی ها به این نام بیش از دیگر اسامی اعتقاد داشتند. اسکندر مقدونی شهر هرات را بازسازی کرده آن را الکساندر یا اریون (اسکندریه آریا) نامید. هرات یا هری (Harey) از باستانی ترین و نامدارترین شهرهای مشرق زمین است. روزگاری دراز پایتخت امپراتوری «تیموریان» بود که از «تیمورلنگ» برایشان میراث مانده بود. سپس به دست «صفویه» افتاد و در سال 1715 م .توسط «درانیان»، تصرف شد، اما نادرشاه در 1731 م. آن را پس گرفت و در 1749 به دست «احمد شاه» افتاد. شهر در جلگه ای حاصلخیز قرار گرفته و این جلگه را رودخانه ای که پیرامونش پر از روستاهاست، آبیاری می کند و مزارع غله آن را فراگرفته است مسجدها (خاصه مسجد جامع قدیمی هرات)، آرامگاهها و دیگر بناهای با شکوه میان باغ ها، درختزارها و کوهها سر به فلک کشیده پیرامونش زیبایی مناظر طبیعی را دو چندان می سازد.این شهر در تاریخ قاجار به دلیل اهمیت «محاصره» آن اهمیت فراوان داشته و ساکنان آ ن را «هروی» (Hravi) می خوانند زادگاه خواجه عبدالله انصاری (پیر هرات) است.
بنا های تاريخی
همه
آفاق گرفته ست صدای سخنم
تو ازین طرف نبندی که ببندی دهنم
راست در قصد سر و چشم کج اندازان
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم
آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدم دوست زنم
باش تا یوسفم از چاه بر اید بر گاه
کاورد روشنی دیده از آن پیرهنم
نتوان عشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هیچ ایه و افسون دل ازو برنکنم
نه چراغی ست دل من که به بادی میرود
دم به دم تازه شود آتش عشق کهنم
برس ای موکب نوروز خوش آوازه که باز
زحمت زاغ زمستان ببری از چمنم
سایه ! شعرم به دل دوست نشسته ست و خوش است
کاروان برده به منزل ، چه غم از راهزنم
.
سهیلی
با ورود مجاهدین به کابل در هشت ثور 1992 ، چورو چپاول دارائی های عامه، از جمله موزیم کابل آغاز یافت. هر یک از گروه های مجاهدین، اتحادسياف ، شورای نظارمسعود، جمیعت ربانی، وحدت مزاری ، حزب اسلامی گلبدین ، حرکتهاي مولوي نبي وشيخ آصف محسني وغیره هر کدام باالنوبه هرآنچه در دست شان آمد به یغما بردند وآنرا دربازارهای پاکستان به قیمت ناچیزبفروش رسانیدند. ساختمان موزیم کابل دراثرجنگ های ذات البینی مجاهدین تخریب گردید. حکومت ربانی در ماه می همان سال، هوتل کابل را جهت نگهداری آثار باقیماندة تاریخی برگزید و آنچه را که بیست درصد باقیمانده مجموع آثار تاریخی موزیم کابل محسوب میگردید بدانجا انتقال داد و تا اشغال کابل توسط طالبان، این آثاردرین گدام نگهداری میشد. شورای نظاردر هنگام فراراز کابل درسال 1996 ، بسیاری ازین آثار ارزشمند را و بخصوص آنچه درزیرزمینی های د افغانستان بانک بود با خود به پنجشیر برد و بمرور زمان توسط افراد بانفوذ شورای نظار به خارج انتقال دادند و بفروش رسانیدند. پس از فرار ربانی از کابل و آمدن مقامات عالیرتبه طالبان درین شهر، در جملة دیگر فرامین شان یکی هم منع عکس برداری و رسامی از تمام زنده جان چون انسان ، حیوان ، خزنده و پرنده بود.طبق اطلاع مطبوعات ، عدة از طالبان یک تعداد البوم ها و مجسمه های مربوط به آرشیف های مختلف را که در هوتل کابل ذخیره شده بود خودسرانه تخریب ونابود کردند.پالیسی رسمی طالبان در مورد حفظ آثار تاریخی مثبت بود. رادیو کابل ضمن اطلاعیة مردم را مطلع ساخت که آثار فرهنگی و تاریخی مورد حمایت دولت قرار خواهد گرفت و هوشدار داد که تمام کسانیکه آثارموزیم کابل را مورد دستبرد قرارداده اند مطابق شریعت مجازات خواهند شد.درهنگام تصرف کابل توسط طالبان در حدود یازده مجسمة که قابل انتقال به هوتل کابل نبودند کما کان درموزیم کابل واقع دارالامان کابل قرار داشتند. از جملة این آثار مجسمة کنیشکا و بیست و پنج آثار گرانبهای مربوط معبد کوشان از قرن سوم که از سرخ کوتل در شمال هندو کش بدست آمده بود را شامل بود.
در ماه اپریل 1997 ، هنگام تصرف بامیان توسط طالبان، یک قوماندان طالب تصمیم داشت تا مجسمة بودا را منفجر نماید ولی در اثر اعتراضات بین المللی، مقامات عالیرتبه شان در قندهار ظاهرا حمایت شانرا از حفظ و نگهداشت بودا اعلام کردند. ولی مجسمة بودا بتاریخ 13 مارچ 2001 بدستور ملاعمر و باداران پاکستانی او تخریب شد. این عمل ضد ملی طالبان مغایر معیار ها و ارزش های مدنیت و فرهنگ جهانی بشمار میرود. اقدام به چنین جنایت غیر قابل جبران که بمقصد امحا و نابودی هویت ملی و تاریخی کشور باستانی ما انجام شد، عمل جنایتکارانه بشمار میرود. این اقدام ضد منافع ملی افغانستان نتیجة عملکرد رژیمی بود که با حمایت دولت پاکستان بر ملت افغانستان تحمیل گردیده بود.
در حدود یکهزارو هشتصد سال قبل، کاروانهای تجارتی زیادی از آسیا و اروپا به قصد مسافرت به چین از افغانستان عبورمینمودند.این جاده در عصر شاهان کوشانی و بویژه دردورة کنیشکا رونق زیادی کسب نمود. شمار زیادی از زائرین چین نیزازین راه عبور میکردند. آنها به هند یعنی جائیکه بودا بیش از دو هزار سال قبل در آنجا متولد گردیده بود سفر میکردند.زائرین بودائی اول به بلخ می آمدند و در راه سفر از بلخ به هند عبور میکردند. آنها در وسط راه در وادی آرام و زیبای بامیان بمنظور استراحت توقف مینمودند. دیری نگذشت که زائرین به این فکر افتادند که درین منطقه به اعمار معابد بپردازند.در سمت شمال درة بامیان صخرة مرتفعی قرار دارد که از ریگ و سنگ تشکیل گردیده است ، درهمین نقطه زائرین مغاره هائی برای اقامت شان ساختند. شماری ازین مغاره ها به حجره هائی مبدل شدند که راهبان درآنجا اقامت دائمی گزیدند. در دیگر مغاره ها به انجام مراسم دینی خویش می پرداختند. به مرور زمان ، بعضی ازین محل های مقدس با تصاویراراسته شد.مرکز تجمع این مجتمعات مذهبی دو مجسمة بودا بود.
مجسمة واقع درناحیة شرقی که 38 متر ارتفاع داشت و ارتفاع مجسمة دیگری که درسمت غرب موقعت داشت، 53 متر بود. این دو مجسمه بزرگترین مجسمه های بودا در جهان بودند و از عجائب جهان بشمار میروند. رواقها مملو از تصاویر بودا بودند. تصاویر بالائی بودای بزرگ ، نمایانگر صحنه هائی از بهشت بود.گفته میشود که یک معبد بودائی در اروزگان نیز وجود داشت که بمرور زمان از بین رفته است. یک صومعة بودائی در گلدرة لوگر وجود داشت که آنهم در سال های اخیر آسیب دیده است.منارچکری که در عصرکوشانیان که آئین بودائی در منطقه ترویج گردید، ساخته شد.
این منار استوانة که دارای 20 متر ارتفاع بود، توسط سنگ ها بنا یافته که بطرز خیلی ماهرانه قطع و تراشیده شده بود. این صنعت سنگ تراشی گلدار نامیده میشد. عصر کوشانی ها بخاطر این صنعت شهرت خاصی داشت. در ماه حمل سال 1377 این منار مورد اصابت راکت قرار گرفت و بعدا فروریخت. چور ادامه دارد : تعداد زیادی از دلالان پاکستانی با حیله و تذویربه یک تعداد قوماندانان محلی پول دادند و آنها را تشویق کردند تا بخاطر منفعت شخصی وبدست آوردن پول در بعضی نقاط کشور دست به حفریاتی بزنند. از جمله از آی خانم ، هرات ، از نواحی قیصار مربوط ولایت میمنه، آثار بدست آمده به پول ناچیز خریداری و به پاکستان انتقال داده شد.گفته میشود که در نواحی قیصار یک حمیل بزرگ که دارای دانه های بزرگ از الماس و زمرد به وزن 4،5 پوند بدست آمده است و به پاکستانیها به فروش رسانیده شده است.در قریة للمة ولایت ننگرهار، آثار گرانبهای تاریخی ما توسط بلدوزر ها و تراکتور های پاکستانی به کمک قوماندانان منفعت طلب محلی بیرون کشیده شده و فروخته شد.
سر قت جسد مو میا یی شد ه
ای فلک من گر یه کر د م تو نپر سید ی چر ا ؟
میهنم ر ا یکسر ه آ نها چپا و ل کر د ه ا ست .
سیستا ن که سا حه جغر ا فیا یی ا ز پشت د ر هلمند شر و ع منا طق غو ر ،هر ا ت ، فر ا ه ، نیمر و ز و ز ا بل را در بر میگیر د – د ا ر ای تمد ن پر با ر و با عظمت آ سیا میبا شد . شهر ها با شکو ه ، قلعه ها و بر ج ها ی سر کشید ه و مستحکم و بنا های یا د ما ند نی ا ین منطقه هنوز بعد ا زگذ شت چند ین هز ا رسا له بیا نگرشکو ه و عظمت تمد ن آ ن د و ر ا ن سیستا ن ا ست. بنا ها ی با زما ند ه از شهرغلغله درمرکز سیستا ن قد یم و نیمرو ز ا مر وز ا ز معماریها ی منحصر به عصر خو د بشما ر میرو د. سیستمها ی کا نا لیزا سیو ن ، آ ب کشها ، حما مها ، تپ ها و نلد وا نیها ی تشنا بها ی قصرها ی شهر ا عجا ب ا نگیز ا ست که هر بینند ه ر ا به تعجب و ا مید ا ر د . ا ز مد تها ی د یر بد ینسوا ها لی سیستا ن به عنو ا ن نو عی ا ز تفر یح بعد ا ز هر با ر ا ن و طلو ع آ فتا ب به د شتها ی ا طر ا ف ا ین شهر و ا طر ا ف قصر ها و قلعه ها به گر د ش میپر د ا ختند و در با ز گشت سکه ها ، مو ر ه ها ی گر ا نبها ی عتیقه ، نگین ها ی حک شد ه ای بی نها یت ظر یف و ز یبا ، چور یها ی شیشه یی ز یبا و عتیقه و د ه ها قطعه آ ثا ر ا ز آ و نگ طلا ی تا مجسمه ها ی هفت جوش و برو نزدرسطح زمین میا فتند و با د ست پر به خا نه برمی گشتند و آ نرا به عنوان مو ره شفا بخش استفا ده کر ده آ نرا د ر د هن مشک های دوغ ز نی می بستند .
ا مادراین سا حه به دوعلت : دوری ازمرکز و بی توجهی مسوولین فر هنگی د و لتهای گذ شته هیچ گا هی حفر یا ت وتحقیقا ت – با ستا ن شنا سی و علمی صورت نگر فته ا ست . بجزبازدید چند با ستا ن شناس خا ر جی درگذشته ها ی د ورکه آ ثا ر ها ی ا ز ا نجا کشف گر د ید . متا سفا نه ا ز یک د هه گذ شته بد ینسوبعلت عد م مر ا قبت مسو و لین ا ز بنا ها ی تا ر یخی ا ین منطقه و به علت نا بسا ما نی ا قتصا د ی کا ر ی صو ر ت نگرفت و لی قا چا قبر ا ن بد و ن مما نعت و ا ر د ا ین منا طق شد ند که د ر نتیجه هز ا را ن قطعه ا ثا ر ا نتیک و با ا ر زش که جزسرما یه ها ی ملی و ا ز جمله یی میر ا ث ها ی فر هنگی همه ملت بشما ر میر و د به شکل بسیا ر بی ر حما نه جمع آ و ر ی مرد م محل نیز آ نچه را که بد ست آ ور ده بو د ند به خر یدا ر ا ن و د لالا ن د و ره گرد که ا ز پا کستا ن و ا یرا ن به آ نجا در ر فت و آ مد ا ند بفروش میر سد وهنوز نیزا ین مصیبت ا دا مه د ا ر د .
مسوو لین و مقا ما ت کشوری و محلی که و ظیفه شا ن حفظ وحر ا ست ا ز سر ما یه ها ی ملی ا ست جلو ا ین بر با د ی و محوآ ثا ر های فر هنگی و با ستا نی رانمیگیر ند . فا جعه با ر تر ا زآ ن که گرو های کا و شگر و جستجو گر حر فوی و نیمه حرفوی با - د ستگا ههای ا لکتر و نیکی و سکژ های پیشر فته ر د یا ب باdeep seeker) ) مجهز میبا شند . منا طق چو ن : شهر غلغله - قلعه ها ی ا میر ا ن - چکنی - چخا نسور - چهل برج و د ه ها محلد یگر سیستا ن بخش ا فغا نستا ن کا ملا د ست نخورده بود . آ نها ا ین ا ثا ر ها ی بد ست آ مده ر ا د ر ا یر ا ن و پا کستا ن بفر وش میرسا نند . ا ها لی منطقه معتقد ا ند که گروهای سا زما ن یا فته ا مکا نا ت خود را با پلا نهای مطا لعا تی و تحقیقا تی ا ز کشورهای همسا یه ما بد ست می آ ورند . به همین ترتیب دراوایل سا ل ( 2000 ) یک گروه جستجوگربه حما یت و سر گروپی ولی محمد – ( ر یگی ) یکتن ازبلو چهای ایرا ن الا صل سا کن درکویته پا کستا ن که برا در زا ده سر د ا ر مهرا لله خا ن ( ریگی ) ا ز بزرگا ن قو م ( ریگی ) بلوچ ا ست با یکتن همکا ر حرفوی و تعدا دی ا ز ا فر ا د محلی با د ستگاه موسو م به ( deep seeker) به جستجو در شهر غلغله پردا خته بود ند که د ر نتیجه به جسد مو میا یی شده ای د ست یا فتند که د ر یکی ا ز برج های بد و ن مد خل قصر شهر غلغله نگهدا ری می شد . جسد که د ر تا بو ت برو نزی جایگزا ری شده بود ر وی سینه ا ین جسد لوح نگا شته شده ا ز طلا و بر سر تا ج طلا یی دا شت جو ا هر ات وسا یر چیز های قیمتی دیگربا جسد د ر تا بو ت همراه بو د .
تابو ت بصورت عمو دی د ر دا خل بر ج گذا شته شده بود واطرا ف و دیوا رهای برج به نحوا ستا دا نه با مواد مو م ما نند تزهین و مومیا یی گرد یده بود تا ا زنفوذ ر طوبت و سا یرمضرا ت د را ما ن با شد ، ولی محمد ( ریگی )و همرا ها نش جسد مومیا یی شده را ا زشهر غلغله و لا یت نیمروز به ا یا لت بلو چستا ن د ر پا کستا ن ا نتقا ل داده ومبلغ ( 500 هزا ر دا لرآ مر یکا ی ) بگفنه یکتن ا ز ا ها لی به همکا را ن خو د داده جسد را خود تصا حب می شود و غرض ا نتقا ل آ ن به ا روپا بعد ا زشکست ا ولی ا ش ا زطر یق بند ر کرا چی آ نرا د و باره به بلو چستا ن می آ ورد تاا زطریق تربت د ر بلو چستا ن به خار ج ا نتقا ل دهد که توسط موظفین پا کستا نی گرفتا ر و جسد ضبط شده ا ست .
ا ین جسد که متعلق به د و ره هخا منشیا ن ا ست . جسد مو میا یی شده شهز ا د ه یا ملکه ا ی ا ز هخا منشیا ن ا ست که ( 2500 ) تا ( 3000 ) سا ل قدا مت د ا ر د ، دولتهای ایران ، پاکستان و مصر ادها مالکیت آنرا نمودند و هیاتهایی نیز به غرض تحقیق به پاکستان و محل دستگیری آن فرستاده اند ، اما متاسفانه مسولین و یا حاکمان سرنوشت مردم افعانستان ( که در آن زمان طالبان به قدرت بود ) به جز یک تقاضای بی مایه بعد از یک ماه به هیچ اقدام عملی دست نزدند . و در عین زمان افشای انتقال جسد و دستگیری آن در پاکستان ،آنها ادعای الماس کوه نور را عنوان نمودند که به نحوی تحت پوشش قرار دادن انعکاسات این اثر با ارزش تاریخی و فرهنگی مردم افغانستان باشد، ما از مقامات دولت کنونی افغانستان و مخصوصآ از سازمان UNSCO و بنیاد میراث فرهنگی افغانستان خواهشمندیم تابه اساس کنوا نسیون های مختلف بین المللی در مورد مالکیت میراث های تاریخی و فرهنگی ، این اثر با ارزش فرهنگی تاریخی را به صاحبان اصلی آن یعنی افغانها بازگشتانده و در تثبیت ما لکیت افغانها کمک و همکاری نمایند و تحت سر پرستی UNSCO قرار دهد.
قصر چهلستون
عمارت بزرگ وعالیشان چهلستون که همچون مهمان خانه دولتی کار گرفته میشد ،درقسمت شرقی چهاردهی درفراز تپه بلندی اعمار گردیده بود واز قصر های بسیار زیبای شهر ما بود. اکثراً شاهان وروسای جمهور و مهمانان برجسته دولتی درمدت اقامت خود درکابل به قصر چهلستون رهایش مینمودند . قصر چهلستون دراطراف خود باغ با صفایی دارد که محل تفریح شهریان کابل قرار میگرفت. دراثر جنگ های اخیر کابل قصر مذکور تخریب شده قابل باز سازی میباشد.
ديوارهای سرکوه شيردروازه وآسمائی
اين ديوارها ازديوارهای تاريخی شهرکابل هستند که برای دفاع وپاسداری مانند حصاری ساخته شده بودند. درحوالی سالهای 32 و 33 هجری سپاه اسلام ازسه جبهه به سوی زابل وکابل پيشروی آغاز کردند و رتبيل شاهان به مقابله پرداخته جنگی دربيرون شهر صورت گرفته کابلشاهان پس از شکست خويش عقب ديوارهای کوههای شيردروازه و آسمائی مقاومت نمودند. سرانجام عرب ها درآن رخنه نموده وکابل را فتح کردند و دين اسلام دراينجا گسترش يافت. اين اثر (50%) ويران شده است.
بالاحصارکابل
اين دژ يا حصار درحدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسيحی) آبادی روی پشته بالاحصار به شکل اثرمذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور میتوان آنرا نيايشگاه بودائی خواند که احتمالا بعيد نيست که شالوده اولين قلعه جنگی درهمين زمان بدست يکی از شاهان هپتالی (هون) بوده باشد. تيمورشاه که پايتخت افغانستان را ازقندهار به کابل انتقال داد و دربالاحصار کابل جاگزين شدند. تا عصر سلطنت عبدالرحمن پايتخت درهمانجا بود.
قصردارالامان
اين ساختمان تاريخی بفاصله 8 کيلومتری بطرف جنوب غرب شهرکابل درحوزه چهاردهی قبلاً بنام (افشارتپه)، درزمان امانالله خان ساخته شده است. در زمان ساخت اين قصرکه جديداً مناسبات حسنه سياسی بين دولت افغانستان وآلمان ايجاد شد درامور شهرسازی و تعميرات 22 تن مهندسان دولت آلمان حصه گرفته بودند که از جمله ساخت قصر دارالامان درسال 1304 هـ. ق. تحت نظر مهندس والتر هارتن آلمانی آغاز و درسال 1306 تکميل گرديد و قصر مذکور بداخل تقريباً 150 اطاق خورد وبزرگ اعمار شده که تمام دستگاه دولتی دوره امانی ازآن استفاده می کردند. قصرمذکور دراثرجنگ های افغانستان آسيب ديده است.
کاخ کوتی باغچه وبرج های درون ارگ
از بناهای تاريخی شهرکابل است. کوتیباغچه که ازساختمانهای آراسته روزگار پادشاهی عبدالرحمن بوده دارای تزئينات گچبری، مينياتوری وشبکه کاری چوب بوده ازجمله ساختمانهای بزرگ عصراست که دراثرجنگهای اخير شهرکابل ويران شده است.
منارعبدالوکيل خان
اين سازه ششرخ دربين پارک قشنگ درچهارراه بريکوت شهرکابل بنا شده و يادگاريست از نائب سالار عبدالوکيل خان نورستانی که در سال 1309 درباغ عارف کوهدامن درشورش دوم سقوی کشته شد. اين سازه دراثرجنگهای اخير تخريب شده اما قابل ترميم است. منار مذکور در 27 کيلومتری جنوب شرقی کابل در کوه شيوکی (خرد کابل) درميان راه استوپاهای شيوکی و گلدره موسهی لوگر به عنوان نشانه برای کاروانهای جاده ابريشم بنا شده بود. اين اثر زيبا که تقريباً 25 متر بلندا داشته 1800 سال قبل درزمان فرمانروايان کوشانی از سنگهای متورق نازک سرخ رنگ تراش شده وسنگهای بزرگ طبيعی به سبک ويژهای ساخته شده است که يکی اززيباترين شاهکارهای معماری آن عصربود متأسفانه دراثر جنگها و اوضاع جوی آسيب ديده است.
منارعلم و جهل
منارعلم وجهل به يادگار پيروزی علم برجهل که يادی ازسالهای خونين واغتشاش مشهور به ملای لنگ را برضد نهضت افغانستان می دهد درفراز تپه کوچک درکنارپارک احمدشاهی کابل درمقابل نوآباد بريکوت به شکل مقبول ومرغوب ازسنگهای رنگين وظريف بنا يافته است و دراثر جنگ ها آسيب ديده است.
زيارت شيخ سعدالدين احمد انصاری معروف به حاجی پايمنار
اين مزار در روستای ده يحيی و تنگی جويبار که مشهور به قلعه حاجی مدوح است دربين قلعه اقامتگاه دوره حيات شان واقع است. محيط دژ تخميناً درحدود دونيم جريب زمين است، ازحصهء نصف محيط ساختمان زيارت ومربوطاتش آغازشده، حياط بدو بخش تقسيم شده که مابين بصورت خيابان و دوطرف باغچه وخيابان بوده عقب آنها گورستانی وبعد آن تعميرمسجد ومزار و دروسط احاطه مسجد بزرگ جامع گنبد پوش وبطرف جنوب مسجد جامع، مسجد ديگريست. بطرف شمال مسجد جامع، راهرو احاطة پيش روی مزار است که ازاين راهرو داخل احاطة مذکور شده وبعداً داخل گنبد میشود، اطراف گنبد چندين حجرههای خورد منظم دارد، دربين گنبد که بالای پخته کاری آن تماماً تخته سنگ مرمر نصب بوده وحالا جزبعضی تختههای سنگ افتاده چيزديگری ازآن باقی نيست، اولاً مزار خود بزرگوار است که اطراف مزاربصورت صندوق و دارای کتاره سنگ مرمر است.
سيد جمال الدين افغانی
سيد جمال الدين افغانی درسال ۱۳۱۴ (هجری قمری) برابر با سال ۱۸۹۶م. دراستانبول پايتخت آنوقت ترکيه درگذشت و درگورستان شيوخ دفن گرديد. درسال ۱۳۲۳ پيکرسيد جمالالدين ازاستانبول به کابل منتقل شد و درمنطقه علیآباد (داخل محوطه دانشگاه کابل) دفن گرديد که با دفن تابوت او دراين محل، نام دارالفنون به آنجا گذاشته شد و درزمان سلطنت محمدظاهرشاه درسال ۱۳۴۲ سازه بلندی از سنگ آبنوس سياه بالای آن گرديد.
آرامگاه ومسجد حاجی صاحب پايمنار
اين ساختمان گنبدی ازجمله يادمانهای تاريخی افغانستان بوده که دردهسبز درشمال شهر کابل قرار دارد. اين اثر تاريخی دراثر جنگها و اوضاع جوی آسيب ديده است.
مقبره تيمورشاه
اين مقبره بطرف غرب ليسه عائشه درانی، وجنوب دريای کابل موقعيت دارد. به روايت تاريخ و اهالی، مقبرة تيمورشاه پسراول احمد شاه بابا نواده زمان خان ولد دولت خان ازاحفاد اسد الله خان می باشد. اسد الله خان اولاده زيرک بابا سرطايفه مشهور ابدالی سره بين کندهاريست. زمانشاه مقبره تيمورشاه را از مقبره احمد شاه بابا بزرگتر بنا کرد ودر مدت ده سال سلطنت وی تا همين اندازه موجوده بسررسيد. گرچه سندآغازوانجام مراسم سرپرستی ومعماری ومهندسی ووجه مصارف آن تا حال معلوم نگشته، اما کارتعمير سالها را دربر گرفته است. دورادورگنبد مقبرة تيمورشاه، اطاقهای خورد دومنزله وجود دارد. بنای تعميرگنبد ازخشت پخته وچونه براساس بناهای بخارايی ذريعه استادان قندهاری اکمال يافته، حصه اصل مرقد را در اول عميق تر ازسطح زمين حفر وجسد تيمورشاه که بعد از تعميرگنبد درحصه تحتانی واقع شده است، گذاشتند و بعداً در صحن فوقانی اندرون گنبد مانند آرامگاه احمد شاه بابا قبرنما ساختند واينکه محوطه فعليه اطراف آرامگاه حصه نشيمنگاه روز با رعام تيمورشاه و از دو طرف شمال وغرب محدود به دريای کابل وموسوم به باغ شاه بود محقق است و آنچه اصل مرقد درقسمت عمق زمين مشاهده می شود محض به نسبت مناسبت گنبد است وخود عمارت خيلی بزرگ وبا فقدان و سائل تعميراتی درآنوقت نهايت دشوار بوده، اما ازعمارات مشهور بزرگ عليه سلطنت اعليحضرت زمانشاه درشهرکابل همين آرامگاه تيمورشاه بيادگارمانده که فقط اين بنا را می توان سمبول طرزتعمير دو صد سال قبل درشهر زيبای تاريخی کابل قرار داد. ترميمات که صورت گرفته، درسال 1365 صرف يک ترميم مقدماتی و پاک کاری بوده است.
بوستان سرای مقبره عبد الرحمن
بوستان سرای ازجمله ساختمان های دوره عبد الرحمن بوده که درسال 1822م. بواسطه معماران کندهاری اعمارگرديده است. دراول چوپ پوش ومقر پذيرايی مهمانان خاص وشخصی عبدالرحمن بود. اومهمانان را درهمين جا ملاقات می نمود. وبه اين عمارت علاقه خاص داشته وازهمين سبب وقتی که عبد الرحمن مُرد پسرش حبيب الله جنازة پدرش را دراين عمارت که دلخواهش بود دفن نمود.
مسجد عيدگاه
بين باغ عليمردان وچمن حضوری مسجد عيدگاه درسال 1311هـ.. ق. بنا نهاده شده وکارتعمير آن درسال 1315 هـ.. ق. ختم گرديد. درديوار مسجد کتيبه سنگی وجود دارد که درآن تمام خصوصيات درج است. دراين مسجد غيراز ادای نماز، اجتماعات وجرگه های رسمی نيزبرگزارمی شد. مثلاً جنگ با انگليس جهت استرداد استقلال افغانستان ازمنبرسنگی همين مسجد اعلان شد. وديگرجرگه های قومی وفيصله های عمومی درهمين مسجد صورت می گرفت. عمارت مسجد بصورت طولانی شمالاً جنوباً بداخل هفتاد وشش گنبد خورد ويک گنبد بزرگ ويک سلسله رواقها وکمانها ساخته شده و دارای منار هاو محراب های منقش و يک محراب بزرگ مرکزی ودو محراب خورد پائينی بوده و ده مناره های خورد وبزرگ دارد. صرف سر گنبد بزرگ وسطی آهن پوش بوده متباقی تمام گنبد های مذکور کاگل می باشد و پيشروی مسجد به طول آن تراسره يا صوفه به فرش سنگ مرمر سفيد دارا می باشد. مسجد مذکور تقريباً يک متر بلند تر از صحن حويلی ساخته شده و قبلاً ساحه مسجد با ديوار خشتی محدود شده بود. به سمت شرق سه دروازه بزرگ با کمانهای گج بری شده و تزئين شده که دارای اصالت تاريخی بوده وجود داشت.
مسجد چوبفروشی کابل
درسال 1303 هـ.. ق. ساخته شده که پيشتر به نام مسجد نورالاسلام مشهور بود. مسجد مذکور ازسنگ، خشت پخته، گچ، آهن، چونه و چوب ساخته شده ودارای کمانها، رواقها وگنبدها بوده و درپهلوی خود عمارت گنبدی عليحده دارد به نام مدرسه که با مرور ايام دارالحفاظ، جمعيت العلما ومنسوبين علوم دينی بود. دراثرجنگ های اخيرافغانستان ويران شده است.
مسجد ملا محمود
اين مسجد درپهلوی مسجد عليا درشوربازارشهرکابل واقع بوده يکی ازمساجد تاريخی شهرکابل است که دراثر جنگ های اخير افغانستان آسيب ديده است.
مسجد گذری
در بازارسراجی شهرکابل درجوار يک آهنگری واقع است واين مسجد نيز درزمان اورنگزيب پادشاه گورکانی هند ساخته شده و تاکنون عمارت آن پابرجا بوده اما درجنگهای دهههای پايانی سده بيستم افغانستان آسيب ديده است.
مسجد سه دکان چنداول
از جمله مساجد تاريخی شهر کابل ودارای تزئينات گج بری وکندهکاری چوب بوده که درجنگ های اخير افغانستان ويران شده است.
باغ بابر شاه
این باغ را بابر در پهلوی باغهای دیگر کابل درزمان زندگی خود احداث نموده و نظر بعلاقه ایکه بابر باین باغ داشت وصیت نمود تا جسد وی را در همین باغ بدون اینکه بالای مرقدش گنبد و عمارتی اعمار نمایند، دفن کنند. این باغ بعداً از طرف اولادهء بابر ترمیم و مرمت گردیده و مخصوصاً شاه جهان پول زیادی را در ترمیم آن بمصرف رسانید و یک مسجد مرمرین ساخت . قصر ملکه یادگارامیر عبد الرحمن خان درآن ساحه است .درگوشه جنوب شرق باغ بابر یک قصر بسیار عالی قسم دوطبقه موقعیت دارد .ساختمان آن طوری میباشد که در طرف جنوب درمنزل اول یک تعداد تحویلخانه و در منزل دوم اتاقهای خواب ، حمام ، آشپزخانه، بطرف غرب آن صالون های نشیمن ، اتاق نان وشاه نشین ها بوده بطرف شمال آن نیز درمنزل اول اتاقهایی برای بود و باش مستخدمین و تحویلخانه ها و درمنزل دوم آن یک تعداد اتاقها اندرونی و بیرونی میباشد ساخته شده و در پیشروی تمام اتاقهای طرف ذکر شده دارای یک برنده سرپوشیده میباشد .
طرف شرق قصر مذکور بایک دیوار کوتاه مسدود بوده تا تمام منظر ه باغ دیده شود. دروازهء ورودی قصر که درگوشهء شمال غرب قرار دارد، دروازه مذکور بیک دهلیز بزرگ ارتباط داشته و درنزدیکیی دروازهء مذکور یک اتاق بزرگ محافظین میباشند .بالای دهلیز مذکور نیز دو اتاقی بوده که آنهم برای محافظین شاید بوده باشد . در طرف شرق باغ درحصهء وسطی آن یک حوض آب بازی بسیار بزرگ موقعیت دارد. درطرف جنوب حوض مذکور مقبرهء بابرشاه ومقبرهء ورقیه بیگم قرار دارد .در باختر آرامگاه، مسجد عالی سنگ مرمری سفید بنا نهاده شده است. همچنان بفاصلهء تقریباً بیست متری طرف غرب مسجد همان رستورانت میباشد. در سمت شمال رستورانت مذکور تقریباً بفاصلهء بیست متری آن یک حوض اب بازی دیگر که جدیداً ساخته شده میباشد . در ساختمان مسجد هنر سنگ تراشی بسیار عالی بکار رفته ودررستورانت هنر نقاشی وساختمان قصر هنر معماری بسیار عالی بکار رفته است . مسجد مذکور کاملاً از سنگ مرمر سفید ، خشت پخته، سمنت ، ریگ ، چونه وآهن گادر ساخته شده .
رستورانت ازمواد خشت، پخته، ریگ ، چونه ، سمنت، سنگ گزک، چوب و آهن اعمار گردیده است . درقصر مواد خشت پخته ، خشت خام ، سنگ ، ریگ ، چونه ، گل ، چوب وآهن بکار برده شده است . درباغ ، مسجد و سفرهخانه بصورت عمومی فعلاً خوب است ولی ساختمان قصر بحالت بسیار خراب چون اکثرا اتاقهای آن از بین رفته است اگر توجه نشود ممکن بزودی از بین برود. كاخ ملکه درحالت افتادن و ویرانی قرار دارد اگر توجه جدی در ترمیم و حفاظت آن بعمل نیاید بزود ترین فرصت ازبین خواهد رفت .هرچه زود تر در ترمیم آن اقدام گردد. بعضی اتاقهای قصر فعلاً تحویلخانه میباشد درآینده یک موزيم مردمشناسی بسیار عالی شده میتواند . درصورتیه ترمیم عاجل نشود ممکن بعد از چند سال بکلی از بین برود. بعضی ترمیمات غیر فنی گردیده یک اندازه تعطیلات نیز بان صورت گرفته است.
بابر بتاریخ دو شنبه 5 ماه جمادی الاول سال 927 هجری قمری در چهار باغ زر افشان هند کتار جمنا ( رام باغ )درگذشت ودرهمان جاه مدفون گردید . پيكر بابر تا سال (947) هـ ق که همایون درهند پادشاه بود درهمان باغ مدفون بود. چون دررجب همین سال همایون از شیرشاه شکست خورد وبه ایران پناهنده شد بی بی کبارکه یوسفزایی زن بابر ( بقولی گلبدن بیگم) بقایای بدن او را به کابل انتقال داد و در قسمت علیای باغ که بنام او شهرت دارد مدفون ساخت و محمد قاسم فرشته گوید که این باغ به ( قدمگاه حضرت رسول (ص) معروف بود وبه موجب وصیت نام بابربنای برمر قد او ساخته شد.
بقول استاد عبدالحی حبیبی مولف کتاب تاریخ افغانستان درعصر گورگانی هند بابر درسال 927 هـ روز پنجشنبه پنجم جماد ی الثانی دراگره لزد نیارفت وقرار وصیت خودش نعش وی را بعد از شش ماه به کابل فرستاده ودر موضع که به قدمگاه شهرت داشت دفن گردید . بقول فرشته، باغ بابر پنجصد گز طول و پانزده مرتبه داشت که ارتفاع هرمرتبه از دیگر 20 گز بود و به حکم جهانگیر درمرتبه پانزدهم این باغ برقبر رقیه سلطان بیگم بنت هندال مرزا چوبتره خوردی ازسنگ مرم نصب شد درعصر شاه جهان این باغ رونق زیاد بخود گرفت و یکدفعه پانزده هزار روپیه وبارثانی دولک وپنجاه هزار روپیه برروضه بابر و باغ های دیگر کابل صرف کرد که از آن جمله مسجد کوچک از سنگ مرمر در مرتبه پایان قبر بابر درمدت دوسال بمصرف چهل هزار روپیه به اتمام رسانیده و آبشار باغ را با حوض های آن از سنگ مرمر کابل بساختند .
کابل از عصر بابر تا اواخر سلطه شهنشاه هان مغول از حیث بداعت منظر وباغ های زیباء خود دربین مورخین این دوره شهرت بسزای دارد . این امور خین باغ ها ومنازل آنرا بار ها ستوده اند. خود بابر در تزک خود نیز به وصف آن پرداخته است.شاهان مغولی ( گوركانی هند) درایجاد سازههای زیبا درهند شهرت فراوان دارند و شاهکار های زیادی را در هند از خود بیاد گار گذاردهاند ولی درافغانستان چون خود شهریاران سکونت نداشتند و به این صفحات گاهی سفر میکردند بنابرآن درافغانستان آثار جزئی مثل مسجد باغ بابر وچهل زینه کندهار چیزی ازآنها به نظر نیاید واگر آبادی های دیگری هم موجود بوده کاملاً ازبین رفته اند.
گفته میشود شاهان گورگانی هند به تقلید ازباغ های کابل باغ سازی درهند رواج داده اند چه قبل از آن مردم هند به باغ سازی آشنایی نداشتند .چهار باغ کابل از عصر بابر وجود داشت نزهتگاه امرا وبزرگان کابل بود وقتی همایون از کندهار بیرم خان مشهور را نزد برادرش کامران طور الچی میفرستند مرزا کامران در چهار باغ کابل مجلس را آراسته وبیرم را در آنجا میپذیرد . همچنان درآن موقع بیرم خان شهزاده کوچک جلال الدین اکبر را در باغ مکتب ومرزا سیلیمان وابراهیم شهزاد گان تیموری را در باغ جلال الدین بیگ نزدیک شهر را ملاقات کرد. ازین گفته ها معلوم میشود که این باغ ها در آن موقع شهرت داشته و از نزهتکا های امرا وبزرگان بشمار میرفت . عبد الحمید لاهوری نیز شرحی خوبی نسبت به باغهای کابل وسایر باغهای کشور که در عهد بابرموجود بود دارد. میگوید که باغ شهر را وچهار باغ خلوخانه واورته باغ و باغ صورت خانه و باغ مهتاب وباغ آهو خانه را بابر احداث نمود؟ و چون جهانگیر دفعه اول درسال 914 هـ بکابل آمد. دریای کابل را از بین باغ شهرارا گذرانید وآنرا به جهان آرا مرسوم نمود.جهانگیر که فریفتهء مناظر زیبای کابل است نیز شرحی راجع به باغهای کابل دارد وروز اول ورود خود به کابل همه این کلان باغ ها را پیاده کرد .
و مینویسد که اورته باغ در عصر همایون ساخته شده و چهار های کلان باغ صورت خانه دردیگر جای نبوده و چار باغ بزرگترین باغهای کابل است .باغ شهرارا را بدواً شهر با نو بیگم عمه بابر ساخته و من از اراضی را بدان صم کردم وبه جهان آرا مرسوم کردم و همواره درآنجا بار عام میدادم . - بابر در سال 904 هـ طرف جنوب کابل در حد قلعه هزاره های موجوده ملحق به کوه شیر دروازه سنگی تختی را برای خود ساخته بود که منظره بدیعی داشت جهانگیر درمقابل آن تخت دیگری را بنام خود ساخت و درسال 1016 هـ با تمام رسانید – وبران کتیبه را نفر نمود که ( تخت گاه پاد شاه بالاد هفت اقلیم نورالدین جهانگیر پاد شاه بن جلال الدین اکبر پاد شاه ) میباشد .حینیکه شاه جهان به کابل میاید درهر بار باغهای کابل والا ترمیم و به احداث بنایی عمرانات جدید در بین آنها می پردازد.
درسال دوازدهم جلوس خود امر داد تا در اورته باغ و مهتاب باغ بسازند که در خور آرامش شاهی باشد . این عمارت تا سال نزدهم جلوس که شاه جهان بار دوم به کابل آمد با تمام رسید و تمام مصارف این ابینه دونیم لک روپیه بود .علاوه برآن دونیم لک روپیه دیگر نیز به امر شاه جهان بعمارات باغ شهرارا – چهار باغ وباغ بابر ( مدفن بابر ) بمصرف رسید شاه جهان دراین سفر دوم تمام باغهای کابل را آراست و مبانی خوبی را درآن ساخت تنها درباغ شهرارا سه عمارت برافراشته دربین این باغها حوض ها – آبشار ها وفواره ها ساخت علاوه برآن برهزار بار بر نیز درهمین سال ها 1053 هـ ونزدیک آن مسجد سنگ مرمر سفید بمصرف چهل هزار روپیه ( باساس کتیبه مسجد ) ساخته شد – حوض ها – آبشارا ها و خیابانهای باغ بابر نیز برحسن پیرایش یافت .- - جمله مصارفی را که شاه جهان به باغ های کابل – مسجد باغ بابر – قلعه ارگ وسائر عمرانات کابل بمصرف رسانید جمعاً مبلغ 12 لک روپیه میرسد .مسجد زیبای مرمرین باغ بابر به اثر گذشته سالیان متمادی شکست کرده وایجاب باز سازی مجدد را مینمود . روی این منظور تقریباً 25 سال قبل بود که وزارت فواید عامه وقت تصمیم گرفت تا این مسجد را دوباره سازی نماید .
ولی نسبت مشکلات فنی که در قسمت ایوان وسقف مسجد مذکور بروز نمود کاران نا مکمل ونیمه تمام باقی ماند وبرای چندین سال بقسمیکه سنگ های آن بهر طرف پراگنده بود بحالت زار ونیم کار افتاده بود تا اینکه درسال 1344 ش مدیریت حفظ آبدات مدیریت عمومی موزیم ها به ترمیم آن اقدام نموده و آنرا بشکل فنی طوریکه تا امروز پا برخاست دوباره از تهداب باز سازی کرد . و بلرای اینکه استحکام بیشتر ان تأمین شده بتواند چوکات آن از گادر نمره 14 بسته شده سنگ های آن بعد از نمره گذاری بجا های آن نصب وکمبود آن درفابریکه حجاری ونجاری تهیه دیده شد .غیر از عمارت حرمسرای که سابقاً مکتب خوشحالخان درآن دایر بود عمارت بزرگ دیگری هم در وسط ودرقسمت مرتفع باغ وجود دارد .
این عمارت یک سالون وسیع و برنده های حریض وطویل که ناظر دند چاردهی میباشد دارد قبل برین از عمارت مذکور بحیث قهوه خانه بنام رستوران باغ بابر استفاده میشد. درسابق میله های نوروزی واکثراً جسن های مردانه و زنانه در آن باغ برگذار میشد – این عمارت درزمان امیر عبد الرحمن خان اعمار شده است سقف این عمارت که قرار گفته موسفیدان ازگ ل مخلوط با خاک طلا بود اعمار شده وبا وجود برف باری های تقریباً ثلث یک قرن قطعاً خراب نشده وبحال خود باقیست یک تعداد قندیل های مقبول دراینجا موجود بود که الحال جز دو عدد آن اثری از سائر قندیل های مذکور دیده نمیشود .باغ بابر حینیکه متب خوشحالخان درآن دایر شده دروازه های آن مسدود گردید و ابیکه آب بالا جوی ) قبلاً باغ را سیراب میکرد به مرور زمان کم شده رفت تا اینکه بکلی قطع شد و درنتیجه اشجار وبته های رنگارنگ آن روبه خشکیدن گرفت وخسارات زیادی به این باغ رو زیبا که یکی از بهترین ونزدیکترین تفریحگاه مردم کابل بود رسید و چون دروازه های آن مسدود بود محل مذکور روز بروز فراموش شده رفت حتی خارجیانیکه ازروی دیدن قبر با بر را میگردند مفرق به دیدن آن نمیشدند.
زمانیکه عمر وردک والی کابل وسرپرست شاروالی کابل وهمچنین متصدی افغانستان حارندوی تولنه بود ترمیماتی را دراین باغ شروع نمود و خواست تااین باغ را که درآن ایام دسترس حارندوی تولنه فرا گرفته بود دوباره احیا نماید 3 تااینکه بعد از وقفه ای زیادی در 15 میزان 1350 حینیکه کبیر نورستانی سرپرست شاروالی کابل بود باغ مذکور بعد از رنگمالی وترمیمات دوباره افتتاح گردید . وتا امروز بصفت یک باغ عمومی جهت تفریحی وآبازی همشهریان کابل باز میباشد .دراین ترمیم حوض سابق که وسعت آن یک هزار متر مربع وعمق آن پنج متر است ترمیم وفلهای آن تجدید گردیده است همچنان یک حوض جدید که وسعت آن پنجصد متر مربع وچقری از 7 را 3.5 متر دارد به شکل مدرن درآورده شد.لین بد وانی تمام باغ وتنویر آن با چراغهای مقبول همچنان " لان کردن فواره های آب در حوضچه های کوچک از فعالیت های ریاست کار ساختمانی شاروالی میباشد.
مسجد تاریخی و قبر بابرهم ترمیم گردید و تنویر در هر دو محل به شکل مرفوعی صورت گرفت سالون قهره خانه بعد از یک سلسله ترمیمات به شکل کلپ آبرومندی درآمد و با استفاده از فن معماری دوزیر زمینی در دو جناح سالون مذکور حفر گردید و درآن دو تشناب عصری مردانه و دو تشناب عصری زنانه به اتمام لوازم آن ساخته شد. و هم به اعمار یک آشپزخانه مجهز اقدام صورت گرفت.
رئیس کار ساختمانی شاروالی وقت مصارف ترمیم و احیای مجدد باغ را مبلغ یک ملیون افغانی وانمود کرده و درنظر داشته تا دیوار های شمالی و جنوبی باغ شاید از اوایل احداث باغ باشند ویران نکرده بحال خودش ترمیم نماید ولی دیوار غربی انرا تخری ب بجای آن یک کتاره مقبول که منظر باغ را جالب سازد اعمار کند که تاکنون عملی نشده است .درجریان ترمیم یک چاه عمیق جهت محیا ساختن آب باغ که نسبت به همه ضروری بود به عمق 28 متر حفر گردید ودرآن یک پمپ آب کشی چهار انچه نصب شد .عمر وردک رئیس لوی جرگه وقت درموقع افتتاح انتقادی وارد کرده و میگوید که ترمیم بطور کلی درزمان که وی متصدی امور افغانستان حارندوی را به عهده داشته صورت پذیرفته است وشاروالی اکنون صرف به حفر چاه و رنگمالی وترمیمات جزئی پرداخته است که مصرف آنهم خیلی ناچیز است این مطلب میرساند که درجریان ترمیمات باغ مذکور اختلاصی زیادی صورت گرفته است گفته میشود تیمور شاه این باغ را برای گوهر نسازوجه خود که از خاندان بابر شاه بود بخشید.
سازمانهاي بين المللي اميد وار آ نند تا محلي در حومه شهر کابل را که زماني گنبد، قصر و مسجد زيبا و د يد ني اي بود ، دوباره سا زي نمايند. مشرف بر جنوب شهر کابل ، گنبد بابر شاه که با ابهت در دامنه کوه شير دروازه موقعيت دارد، امروز، درمحوطه ساحه تقريبا دو جريب ، در ميان توده خاک قرار گرفته است که اطراف آ نرا تنه هاي اشجار از بين رفته و يا در حال از بين رفتن احاطه نموده است. آنچه زمانى بناهاي زيبا و با منطره دل انگيز بود امروز در حالت تاسف آوري افتيده که گوياى صدمه ايست که جنگ ٢٥ ساله به افغانستان وارد نموده است. اين قصر شاهانه، اين الهامبخش تاج محل ، در وضع غم انگيزي در دست تر ميم گرفته شده است. گرچه ديوار هاي محوطه ان دست نخورده است اما در داخل چيزي دست نا خورده باقي نمانده است. ديوار ها فرو غلتيده و راه هاي ورودي را مسدود نموده است.
کنده هاي دود زده ، در زيرانبار سقف هاي فرو ريخته که درزمانش با رنگ طلا يي مزين شده بود، اندوه آن بي جاشده هاي شهر را بياد مي اورد که در دوران جنگ در زير سقف اين بنا پناه برده بو د ند و براى گرم ساختن خود چوب آتش مي کرد ند. سازمان يو نسکو، ناظم بر نامه ا يست که ايجنسي هاي مختلف ، ميخواهند اين نقطه بارز شهر کابل را که گفته ميشود او لين قصرى است که مغل ها اعمار نموده اند، احيا نمايند. به عقيده بعضي کارشناسان تطبيق اين بر نامه چندين سال را در بر خواهد گرفت. به گفته عبدالحسيب لطيفي نماينده بنيادآغا خان ، يکي از اشتراک کننده گان در بر نامه ترميم ( بر گشتاندن زمين داخل حياط باغ به حالت اولي يک نسل وقت کار دارد. گلها به سر عت نمو ميکنند اما احياي مجد د باغ به اشجارنياز دارد.) براي رسيدن به باغ بابر بايد از ساحه رهايشي جنوب کابل بگذري، منطقه ايکه از بنا تاقبه چنان به خاک يکسان شده که گويي فيلم هاي خيالي ( فيکشن) ساينسي را به تماشا نشسته اي که در آن تباهي فاجعه بار پس از جنگ به نمايش گذاشته شده است. باغ بابر محلي است که در ان گنبد بابر شاه، قصر وي و يک مسجد و عمارتي که زماني هوتل بود قرار دارند. وضع آرام آرام زير نظم آورده ميشود.
عطا محمد، باغبان، در ساحه اي در وسط باغ گل کشت نمو ده و بوته هايي غرس نموده است. حوض کهنه باغ د وباره فعال شده و جوانان شهر کابل که از گر ماي شهر فرار ميکنند در آنجا با آب خنک تن شانراسرد ميسازند. زينه هايکه از طريق ان از سطوح بلند به سطوح پاين باغ و بر عکس رفت وآمد ميشود همچنان دو باره جا بجا شده است.
محمداکرم سلام ، معاون بر نامه ر يزي بخش هابيتات ملل متحد ، يکي ديگر از سازمانهاي سهم گيرنده در بر نامه احياي مجدد ، توانسته است کمک يکصد نفر از سنگتراشان را جلب نمايد که به شيوه سنتي فواره آب باغ را که زماني در قسمت وسط باغ قرار داشت ، تر ميم نمايند. احياي مجدد يک پروسه ساده و رو براه نخواهد بود. عطا محمد گفت بساري از باشنده هاي جوار باغ ديوار هاي حيا ط منازل شانرا در داخل محوطه باغ اعمار نموده و بدينترتيب نوار ي از زمين آنرابه حياط منازل شان ضم نموده اند و بسياري از سنگ کاري هاي اصلي آنرا مردم محل ربوده و بوسيله آن منازل شانرا که از جنگ صدمه د يده است ترميم نموده اند. در د يوار هاي مسجد بشمول محراب ان نوشته هاي فارسي منقش است که با گذ شت سالها از بين نرفته است. اين باغ را بنام ظهير الدين محمد بابر نواسه تيمور لنگ مسمي نموده اند . وې به سن ١١ سالگي در سال ١٤٨٣ بحيث حکمرواي ماوراالنهر ( ازبکستان امروز) به تخت پدرش جلوس کرد.
حکايت ميکنند که وقتي بابر مر تبه اول به کابل آمد قصدش انهدام شهر بود اماپس از ديدن چنان شيفته شهرشد که امر کرد با لاي باشنده هاي آن پول بريزند . پس از وفات در شهر آگره، پيکر بابر شاه را ، به اساس وصيت خودش ، براي د فن به کابل اوردند. نظر محمد عزيزي باستانشناس افغان ميگويد ( ساختمان باغ بابر مشابه ساختمانهاي شهر آ گره است و کا ملا سبک معماري مغولي است. ستون هاي بزرگ و صفه هاي متعد د نمو نه منحصر به فرد آغاز عصر معماري مغلي هند است ) .
ميخايل پتزت ريس شوراي بين المللي بنا هاي تاريخي ، فراتر رفته ميگويد ( اين در واقع ساختمان اولين قصر و باغ نوع معماري مغلي است. اين بنا قبل از ديگران اعمار شده و حتما در اعمار ديگر بنا هاي از اين دست اثر داشته است.) از اعمار تا امروز چندين قرن ميگذرد و باغ بابر شاهد چندين معاد ديگرنيز بوده است. هوتل باغ در دهه بيست قرن بيستم اعمار شد و زماني مقر سفارت آلمان بود. در اواسط قرن بيستم يک حوض آب بازي بد ريخت در آن اعمار نمودند . مقبره اصلي بابر از بين رفته بود و در دهه سي در دورا ن حکومت نادر شاه دو باره سازي شد. کار احياي مجدد شامل بازرسي مقناطيسي نيز ميشود که بدانوسيله ميخواهند تصويري نيز از پايين از سطح زمين بد ست بياورند و از کندنکاري بيهوده جلو گيري نمايند. يورگ فاست بند ر، کار شناس اين رشته که فعلا مصروف تصوير بر داري ساحه اطراف هوتل است، ميگويد ( معمو لا با استفاده از اين تخنيک ما تصويري روشني بدست مي آ وريم. در چنين محلا ت اگر شما توته فلز ي را بدست بياوريد چيزي در مورد تاريخ محل براي تان خواهد گفت. اما در اينجا شايد مقدار زياد فلزات در زير خاک در طي سالهاي جنگ دفن شده باشد) بر نامه اين است تا باغ بابر را بحيث يک پارک عامه براي تفريح و گلگشت مردم دو باره باز نمايند ، مسجد و هوتل آنرا اعمار مجدد نموده و براي محافل عروسي و ديگر مراسم در بدل پول بدسترس مردم قرار دهند. اما سوال اين جاست که آيا قصر دو باره شکوه گذشته خود را خواهد يافت؟
اين باغ را بابر درپهلوی باغهای ديگرکابل درزمان حيات خود احداث نموده و نظربه علاقه ائکه بابر به اين باغ داشت وصيت نمود تا جسد وی را درهمين باغ بدون اينکه بالای مرقدش گنبد و عمارتی اعمار نمايند، دفن کنند. اين باغ بعداً ازطرف اولادة بابر ترميم ومرمت گرديده ومخصوصاً شاه جهان پول زيادی را درترميم آن بمصرف رسانيد ويک مسجد مرمرين ساخت. قصرملکه يادگارعبد الرحمن درآن ساحه است.
درگوشه جنوب شرق باغ بابر يک قصر بسيارعالی دومنزله موقعيت دارد. ساختمان آن طوری ميباشد که درطرف جنوب درمنزل اول يک تعداد تحويلخانه ودرمنزل دوم اتاقهای خواب، حمام، آشپزخانه، بطرف غرب آن صالون های نشيمن، اتاق نان وشاه نشين ها بوده بطرف شمال آن نيزدرمنزل اول اتاقهايی برای بود وباش مستخدمين وتحويلخانه ها و درمنزل دوم آن يکتعداد اتاقها اندرونی وبيرونی ميباشد ساخته شده و درپيشروی تمام اتاقهای طرف ذکر شده دارای يک برنده سرپوشيده ميباشد.
طرف شرق قصرمذکور بايک ديوار کوتاه مسدود بوده تاتمام منظره باغ ديده شود. دروازه ورودی قصرکه درگوشة شمال غرب قراردارد، دروازه مذکوربه يک دهليزبزرگ ارتباط داشته و درنزديکی دروازة مذکوريک اتاق بزرگ محافظين ميباشند . بالای دهليزمذکورنيزدو اتاقی بوده که آنهم شايد برای محافظين بوده باشد. درطرف شرق باغ درحصة وسطی آن يک حوض آب بازی بسياربزرگ موقعيت دارد. درطرف جنوب حوض مذکورمقبره بابرشاه ومقبرة رقيه بيگم قرار دارد . بطرف غرب مقبره، مسجد عالی سنگ مرمری سفيد بنا نهاده شده است. همچنان بفاصلة تقريباً بيست متری طرف غرب مسجد رستورانت ميباشد. درسمت شمال رستورانت تقريباً به فاصلة بيست متری آن يک حوض آب بازی ديگر که جديداً ساخته شده ميباشد. درساختمان مسجد هنرسنگ تراشی بسيار عالی بکاررفته ودررستورانت هنرنقاشی وساختمان هنرمعماری بسيارعالی بکار رفته است. مسجد مذکورکاملاً ازسنگ مرمرسفيد، خشت پخته، سمنت، ريگ، چونه وآهن گادرساخته شده. رستورانت ازمواد خشت، پخته، ريگ، چونه، سمنت، سنگ گزک، چوب وآهن اعمار گرديده است. درقصر مواد خشت پخته، خشت خام، سنگ، ريگ، چونه، گل، چوب وآهن بکار برده شده است.
همچنين قصر ملکه درحالت افتادن وويرانی قراردارد اگرتوجه جدی درترميم وحفاظت آن بعمل نيايد بزودترين فرصت ازبين خواهد رفت. بعضی اتاقهای قصرفعلاً تحويلخانه می باشد ودرآينده يک موزيم اتنوگرافی بسيارعالی شده ميتواند. مواد کتبی درمورد باغ بابر: بابربه تاريخ دوشنبه 5 ماه جمادی الاول سال 927 هجری قمری در چهار باغ زرافشان هند کتار جمنا ( رام باغ )درگذشت ودرهمان جاه مدفون گرديد. جسد بابرتاسال (947) هـ ق. که همايون درهند پادشاه بود درهمان باغ مدفون بود. چون دررجب همين سال همايون ازشيرشاه شکست خورد وبه ايران پناهنده شد بی بی کبارکه يوسفزايی زن بابر( بقولی گلبدن بيگم) بقايای بدن او را به کابل انتقال داد و در قسمت عليای باغ که بنام او شهرت دارد مدفون ساخت ومحمد قاسم فرشته گويد که اين باغ به ( قدمگاه حضرت رسول (ص) معروف بود.
بقول پوهاند عبد الحی حبيبی مولف کتاب تاريخ افغانستان درعصرگورگانی هند بابر درسال 927 هـ.. روز پنجشنبه پنجم جمادی الثانی درآگره ازدنيارفت وقراروصيت خودش نعش وی را بعد از شش ماه به کابل فرستاده ودرهمين باغ که به قدمگاه شهرت داشت دفن گرديد .بقول فرشته، باغ بابر پنجصدگزطول وپانزده مرتبه داشت که ارتفاع هرمرتبه از ديگر 20 گز بود و به حکم جهانگير درمرتبه پانزدهم اين باغ برقبررقيه سلطان بيگم بنت هندال مرزا چوبتره خوردی ازسنگ مرم نصب شد درعصرشاه جهان اين باغ رونق زياد بخود گرفت و يکدفعه پانزده هزار روپيه وبارثانی دولک وپنجاه هزارروپيه برروضه بابر وباغ های ديگرکابل صرف کرد که ازآن جمله مسجد کوچک ازسنگ مرمر درمرتبه پايان قبربابر درمدت دوسال بمصرف چهل هزار روپيه به اتمام رسانيده وآبشارباغ را باحوض های آن ازسنگ مرمر کابل بساختند.
کابل ازعصربابرتا اواخرسلطه شهنشاه های مغول ازحيث بداعت منظروباغ های زيبای خود، دربين مؤرخين اين دوره شهرت بسزای دارد. اين مؤرخين باغ ها ومنازل آن را بارها ستوده اند. خود بابر درتزک خود نيزبه وصف آن پرداخته است. شاهان مغولی ( گورگانی هند) درايجاد ابدات وعمرانات قشنگ وزيبا درهند شهرت فراوان دارند دوشاهکارهای زيادی را درهند ازخود به يادگارمانده اند ولی درافغانستان چون خود شهرياران سکونت نداشتند و به اين صفحات گاهی سفرميکردند بنابرآن درافغانستان آثارجزئی مثل مسجد باغ بابروچهل زينه قندهار چيزی ازآنها به نظرنيايد واگر آبادی های ديگری هم موجود بوده کاملاً ازبين رفته اند. گفته می شود شاهان گورگانی هند به تقليد ازباغ های کابل باغ سازی را درهند رواج داده اند چه قبل ازآن مردم هند به باغ سازی آشنايی نداشتند .
چهارباغ کابل
ازعصربابروجود داشت نزهتگاه أمرا وبزرگان کابل بود وقتی همايون ازکندهار بيرم خان مشهور را نزد برادرش کامران طور الچی ميفرستند مرزا کامران در چهارباغ کابل مجلس را آراسته وبيرم را درآنجا ميپذيرد. همچنان درآن موقع بيرم خان شهزاده کوچک جلال الدين اکبررا درباغ مکتب ومرزا سليمان وابراهيم شهزادگان تيموری را درباغ جلال الدين بيگ نزديک شهر ملاقات کرد. ازاين گفته ها معلوم می شود که اين باغ ها درآن موقع شهرت داشته وازنزهتگاه های أمرا وبزرگان بشمارميرفت. عبدالحميد لاهوری نيز شرحی خوبی نسبت به باغهای کابل وساير باغهای کشورکه در عهد بابرموجود بود دارد. ميگويد که باغ شهررا وچهار باغ خلوخانه واورته باغ و باغ صورت خانه و باغ مهتاب وباغ آهو خانه را بابر احداث نمود وچون جهانگيردفعه اول درسال 914 هـ. به کابل آمد. دريای کابل را از بين باغ شهرارا گذرانيد وآنرا به جهان آرا مرسوم نمود. جهانگيرکه فريفتة مناظرزيبای کابل است نيزشرحی راجع به باغهای کابل دارد. ومينويسد که اورته باغ درعصرهمايون ساخته شده وچارباغ يکی ازبزرگترين باغهای کابل است.
باغ شهرآرا
اين باغ را بدواً شهربانوبيگم ه عمه بابرساخته ومن ازاراضی را بدان صم کردم وبه جهان آرا مرسوم کردم و همواره درآنجا بار عام ميدادم. بابر در سال 904 هـ.. طرف جنوب کابل درحد قلعه هزاره های موجوده ملحق به کوه شيردروازه سنگ تختی را برای خود ساخته بود که منظره بديعی داشت جهانگير درمقابل آن تخت ديگری را بنام خود ساخت ودرسال 1016هـ.. به اتمام رسانيد. وبرآن کتيبه ای نوشت که: ( تختگاه پاد شاه بلاد هفت اقليم نورالدين جهانگير پاد شاه بن جلال الدين اکبر پاد شاه )
حينيکه شاه جهان به کـابل می آيد درهربارباغ های کابل اولا ترميم و به احداث بنايی عمرانات جديد در بين آنها می پردازد. درسال دوازدهم جلوس خود امرداد تا اورته باغ ومهتاب باغ بسازند که درخورآرامش شاهی باشد. اين عمارت تا سال نزدهم جلوس که شاه جهان باردوم به کابل آمد به اتمام رسيد و تمام مصارف اين ابينه دونيم لک روپيه بود. علاوه برآن دونيم لک روپيه ديگرنيزبه امرشاه جهان بعمارات باغ شهرآرا – چهار باغ وباغ بابر ( مدفن بابر ) بمصرف رسيد شاه جهان دراين سفر دوم تمام باغهای کابل را آراست و مبانی خوبی را درآن ساخت تنها درباغ شهرآرا سه عمارت برافراشته دربين اين باغها حوض ها – آبشار ها وفواره ها ساخت علاوه برآن برمزار بابر نيز درهمين سال ها 1053هـ.. ونزديک آن مسجد سنگ مرمر سفيد بمصرف چهل هزار روپيه ( باساس کتيبه مسجد ) ساخته شد. حوض ها – آبشارا ها وخيابانهای باغ بابر نيز برحسن پيرايش يافت. جمله مصارفی را که شاه جهان به باغ های کابل – مسجد باغ بابر – قلعه ارگ وسائر عمرانات کابل بمصرف رسانيد جمعاً مبلغ 12 لک روپيه ميرسد.
مسجد زيبای مرمرين باغ بابر به اثر گذشت ساليان متمادی شکست کرده وايجاب بازسازی مجدد را می نمود. روی اين منظورکه وزارت فوائد عامه وقت تصميم گرفت تا اين مسجد را دوباره سازی نمايد. ولی نسبت مشکلات فنی که درقسمت ايوان وسقف مسجد مذکوربروزنمود کارآن نا مکمل ونيمه تمام باقی ماند تا اينکه درسال 1344ش. مديريت حفظ آبدات مديريت عمومی موزيم ها به ترميم آن اقدام نموده و آنرا بشکل فنی طوريکه تا امروز پابرجاست دوباره از تهداب باز سازی کرد. و برای اينکه استحکام بيشترآن تأمين شده بتواند چوکات آن از گادرنمره 14بسته شده سنگ های آن بعد از نمره گذاری بجا های آن نصب وکمبود آن درفابريکه حجاری ونجاری تهيه ديده شد. که اين باز سازی واعمار مجدد از بودجه انکشافی وزارت اطلاعات وفرهنگ وقت تحت نظر مهندسين ايتالوی توسط کارمندان ورزيده افغانی صورت پذيرفته است.
غيرازعمارت حرمسرای که سابقاً مکتب خوشحالخان درآن دائربود عمارت بزرگ ديگری هم دروسط ودرقسمت مرتفع باغ وجود دارد.
باغ لطـيف
اين باغ درنزديکی بالاحصارکابل ودرآغازشهدای صالحين موقعيت داشت وازطرف کرنيل عبدالطيف خان بنا يافته بود. کرنيل عبدالطيف از قوم مومند اصلا مسکونه شاليز غزنه بود. انسان خوش مشرب و دارای رتبه کرنيلی بود وازاين جهت به کرنيل لطيف مشهوربود. کرنيل لطيف دردوران جوانی و درهنگاميکه اميرمحمدافضل خان هنوزبه امارت نرسيده بود واز طرف پدرش فرمانروای کل صفحات ترکستان بود، به رتبه کپتانی رسيد که موصوف درتوپخانه حضور وبه صفت قوماندان ايفای وظيفه می کرد. چندی بعد به رتبه کرنيلی رسيد وتا زمان حکومت عبد الرحمن به همين رتبه باقی ماند. با به قدرت رسيدن عبد الرحمن به سلطنت، عبدالطيف خان، برادربزرگش عبدالقادرخان و پسر بزرگش عبدالسلام خان يکی پی ديگری بين سالهای 1306 ـ 1308 هجری قمری محبوس گرديدند تا اينکه درزندان جان باختند ودرهمين باغ دفن گرديدند که اکنون محل قبورايشان مشخص نيست.
کرنيل لطيف درشوربازار کابل سکونت داشت که محل سکونت وی بنام گذرکرنيل لطيف ناميده می شود. وی اين باغ را در زمان کرنيلی خود ساخته بود که درآن زحمات فراوانی کشيده بود. اين باغ با داشتن گلهای رنگارنگ ودرختان مقبول مثمروغيرمثمر ازقبيل شاه توت، توت، سيب، آلوبالو، زردالو وغيره درشهرکابل يک نمونه بود. دروسط باغ جوی آب روان موقعيت داشته و درکنار اين جوی مسجدی نيزاعمارگرديده بود. به همين دليل، همه ساله برای مدت پنج هفته ميله نوروزی جشن دهقان دراينجا برپا می شد. درچنين روزها، دهقانان به نمايش توليدات شان می پرداختند . نمايش گاوها ، اسپ ها، قوچ جنگی، سگ جنگی، مرغ جنگی، کاغذپران بازی، ميلة گل ارغوان و ده ها سرگرمی های ديگر هزاران همشهری کابل واطراف آنرا به خود می کشانيد. مراسم جشن دهقان دراين جا واقعا دلچسپ و تماشايی بوده است.
منارهای مسعود و بهرامشاه
منارههايی هستند که درحدود يک کيلومتر به طرف شمال شرقی شهرغزنی افغانستان واقع شده اند. اين گلدستهها به صورت هشت ضلعی ازخشت پخته ساخته شده و درحدود هشتاد يا نود پا ارتفاع دارد. ازساختمانهای دورة غزنوی بوده دارای تزئينات گچبری ونوشته کوفی است. ازمنارهای که به شهرنزديکتر است نام علاءالدوله ابوسعد مسعود بن ظهيرالدوله ابراهيم بخط کوفی و ازمنارديگری که دورتراست نام بهرامشاه بن سلطان مسعود غزنوی خوانده میشد وباقی مناره تزئين بوده وتقريباً ۳۰٪ ويران شده است.
موزيم تپه سردار
نام موزيماست درکشور. اين موزيم تقريباً درجنوب شرقی شهرغزنی قرار دارد و ازساختمانهای دوره کوشانی است. درآن آثار زيادی وجود داشته همچون مجسمه بزرگ خوابيده تاکه دورگه، يازده استوپای بزرگ مرکزی وچند استوپای ديگر. امروز بيش از ۷۰٪ ويران شده است.
آرامگاه شريف خان
بطرف غرب منارهای غزنی نزديک بهلول صاحب واقع بوده است مقبره مذکور بصورت گنبدی ازخشت پخته دارای تزئينات گچبری دوره غزنوی بوده درمرگاه ديوار درونی گنبد سوره شريف (انما فتحنا) به خط ثلث خوشخط نوشته که اکثراً با تزئينات ريخته درحدود ۴۰٪ تخريب شده است.
غارهای باميان
غارهای باميان ازجمله يادمانهای دوره کوشانیها بوده و دراثر جنگ های چندين ساله واوضاع جوی اکثراً تخريب شده قابل ترميم عاجل است. همچنان غارهای قصرکنشکا واقع دره فولادی که يک قسمت آن ازبين رفته بقيه آن قابل حفظ وترميم عاجل است.
دژ اختيارالدين
نخستين دژاستوار ولايت هرات است که اهالی آن به راهنمايی شميره دختر فريدون به منظوررهايی ازچيرگی وباجگيری دشمن آباد کردند. درسدة چهارم پيش ازميلاد درپی تهاجم اسکندرمقدونی ويران شده ولی پس ازآن به فرمان خود او ازنو آباد شد. اين دژ دوباره در اثر هجوم چنگيز ويران ولی بعدآ درعصرفخرالدين (۶۸۷ - ۷۰۶) توسط وزيرش اختيارالدين آباد شده وبه نام وی ناميده شد. درسال (۸۱۰) دوره شاهرخ فرزند تيمورلنگ که پايتخت خراسان را ازسمرقند به هرات انتقال داد علاوه برترميم ويرانیهای گذشته به استوارسازی و آراستن اين دژ نيز پرداخته شد.
نمازگاههای هرات
نمازگاههای هرات درسال 813هـ.ق. عصرتيموريان هرات شاهرخ فرزند تيمورکه پايتخت خراسان را ازسمرقند به هرات انتقال داد به منظور پيشبرد دانش وپيشهها وهنرهای ظريف بناهای عمارات معروف به مصلیهای هرات آغاز شد. مصلیهای هرات متشکل است ازگنبد گوهرشاد، منارمدرسه گوهرشاد، منارمسجد جامع گوهرشاد، چهارمنارمدرسه سلطان حسين، آرامگاه اميرعلی شيرنوايی موجود است که دراثرجنگهای چندين ساله واوضاع جوی آسيب ديده است.
آرامگاه شهزاده حسين
آرامگاه فردی از نواسههای مسعود سوم بوده وساختمان مقبره مذکور بصورت گنبدی ازخشت پخته ازجمله ساختمانهای دوره غزنوی بوده که به مرور زمان تقريباً ۵۰ درصد تخريب شده قابل حفظ وترميم است.
چهل زينه قندهار
درزمان همايون شاه در۹۲۸ آباد گرديده است وکتارههای آن درزمان امان الله خان ساخته شده واکنون دروضع بدی قرار دارد که تقريباً ۵۰٪ تخريب شده است.
مسجد نه گنبد
بنائی است تاريخی درولايت بلخ. درآغاز نيايشگاه بودايی بوده وپس ازحمله مسلمانان ومسلمان شدن منطقه بلخ نخستين مزگت (مسجد) دوره اسلامی نام نهاده شد. اين سازه امروزه تقريباً %۵۰ ويران گشته است.
خانقاه کلان دهدادی
اين سازه تاريخی اسلامی درولسوالی دهدادی ولايت بلخ واقع بوده و به مرورزمان واوضاع جوی درحدود %40 آسيب ديده است.
تخت رستم
نام يکی ازآثار تاريخی افغانستان واقع درولايت سمنگان کشور است. تخت رستم وغارهای آن که مربوط به دوره بودايی است و غارهای آن امروزه تقريباً %15 ويران شده است. خود تخت نيزنياز به بازسازی دارد.
قصر جهان نما
ازسازههای تاريخی ولايت سمنگان است. اين بنا که درولسوالی خلم قرارگرفته مربوط به دوره عبدالرحمن است. امروز تقريباً %40 از آن ويران شده است.
بازارسرپوشيده خلم
بازار سرپوشيده خلم ازآثارتاريخی ولايت سمنگان است. سازه مذکور تقريباً % 90 از بين رفته بنياد آن باقی مانده است.
استوپاهای دوره بودايی توپ دره
اين استوپاها درپی جنگهای اخير افغانستان تقريباً ۴۰٪ آسيب ديدهاند.
قصرجبل السراج
قصرمذکور مربوط دوره حبيب الله خان است و تقريباً %15 آن تخريب شده است و ترميم آن ضرورت دارد.
استوپاهای چشمه معاذالله
از آثارتاريخی شهر وهستان واقع درولايت کاپيسا، اين استوپاها مربوط به دوره بودايی است وامروزه ۱۵٪ ويران شده است.
آرامگاه امام حسين
آرامگاهی است درولسوالی امام صاحب ولايت کندز. گفته شده که مزارامام حسين (رض) نواده پيغمبراسلام (ص) دراين محل واقع بوده که به حال نيمه ويرانه تبديل گرديده است.
آرامگاه ملک سبزعلی صاحب
ساختمانی تاريخی است درولايت لوگر. اين ساختمان به صورت گنبدی ازخشت پخته بنا شده و درحدود پنج کيلومتری شمال شرقی ولايت لوگر قراردارد. حدود چهل درصد ازاين بنا دراثر جنگهای داخلی کشور ويران شده است.
بالاحصار گرديز
از آثارتاريخی ولايت پکتيا است. اين آبده تاريخی دريک کيلومتری شرق ولايت دربالای تپه موقعيت داشته و تقريباً ۳۰٪ تخريب شده است.
ساختمان سراج العمارت
يکی ازآثار قديمی در شهر جلالآباد افغانستان است. اين ساختمان مربوط دوره حبيب الله خان بوده وتقريباً %30 آن در اثر جنگها چندين سال اخير تخريب گرديده است.
قلعه سراج
نام دژی تاريخی است درجنوب ولايت لغمان مربوط به دوره حبيبالله. اين دژ امروز تقريباً ۴۰٪ تخريب گرديده است.
زيارت مهترلام بابا
اصل گنبد زيارت مذکور بسيار قديمی بوده اما درزمان حبيبالله خان يک بارترميم گرديده ولی امروز تقريباً ۱۵٪ ويران شده است.
آرامگاه سلطان محمود غزنوی
در 3 میلی شهر باستانی «غزنی» آرامگاهی بزرگ، ولی نه چندان با شکوه قرار گرفته که مقبره «محمود غزنوی» از نامدارترین سلاطین تاریخ و دومین پادشاه سلسله غزنوی است و داری گنبدی تاریخی می باشد. درهای آرامگاه که خیلی بزرگ و از چوب خوشبوی صندل است که توسط سلطان محمود از معبد«سومنات» در گجرات هند آورده شده است. سنگ های مزار از مرمر سفید است و بر روی آن آیات قرآنی نقش گردیده است. بر بالای سرگرزی ساده ولی بسیار گران نهاده شده، که می گویند گرز سلطان است. گرز، چوبین و سرش آهنین است که به سختی می توان آن را برداشت و به کار برد. تخت ها و کرسی های صدف کاری شده و مرصع هم هست که می گویند تعلق به سلطان بوده است. قاریان هنوز وظیفه دارند تا با آواز بلند در آنجا قران بخوانند در نزدیکی این اثر تاریخی، آرامگاه «بهلول دانا»، ـ«آرامگاه حکیم سنایی غزنوی» (صاحب دیوان شعر و کتاب حدیقه الحقیبقه) و (سد باستانی غزنی) به چشم می خورد.
قصر غزنه
قصر یا کاخ مسعود سوم غزنوی (حکومت : 492 تا 507 هـ.ق )، در شهر تاریخی «غزنه» بر سکویی ذوزنقه شکل بنا شده است و دیوارهای آن بین 127 تا 158 متر طول دارند. این محوطه محصور، دارای برج هایی در گوشه ها و یک باسیتون نیم دایره درست مقابل درب ورودی است. به نظر می آید که دو بخش دیگر نیز همین گونه باشند. شاید نمای اصلی احتمالا متفاوت بوده است. ظاهراً راهرویی طویل و سرباز، که تمامی طول نما را در بر می گیرد بدنه اصلی کاخ را از نوار باریکی حدود 30 متر در قسمت شمالی آن مجزا می کند. باستان شناسان این باریکه را که شامل توالی طاقچه های عمیق است، مغازه های بازار می دانند. شاید نمای خارجی کاخ برج هایی متسطیل شکل و رفیع داشته است. مصالح ساختمانی کاخ از خشت است. با این حال تسلسل تشریفاتی سرسرا، حیاط وسیع (حدود 3250متر) پیش اتاق و سالن بارگاه قصر به طور کامل همسانند. حیاط دارای چهار ایوان با توالی طاقچه های مسقف و نیز مسجدی که جهت اصلی آن تا حدی مغایر با بقیه ساختمان ها بود، در گوشه شمال غربی و خارج از حیاط قرار داشت.نمای حیاط دارای ستون مرمری بی همتاست که قطعه سنگ های زیرین آن شامل اشکال جانوری و گیاهی و همچنین کتیبه ای ممتد از شعر فارسی است. به نظر می رسد که این شعر برای بزرگداشت مسعود سوم سروده شده است.
آرامگاه امام علی در مزار شریف
شهر باستانی «بلخ» را به
مناسبت وجود «مدفن مطهر حضرت علی بن ابی طالب مزار شریف می خوانند.
همه معتقدند که در سال 128 هـ.ق ابومسلم خراسانی نامه ای به امام صادق نوشته و از
ایشان دعوت می کند که مقام خلافت مسلمین را بر عهده گیرد، اما امام ششم این تقاضا
را نپذیرفت و در پاسخ نوشت: «اگر مایل هستی که به خاندان رسالت خدمتی انجام بدهی،
جسد مبارک جدم را که در نجف مدفون است به شهر بلخ انتقال ده تا بعد از اینک فتنه
بنی امیه و خوارج فرو نشیند به مدینه منوره برده شود.ابومسلم آن جسد مطهر را که در
صندوق محفوظ بود، پنهانی از نجف برداشته و به «مرو شاه جهان» آورده و سپس به بلخ
انتقال داد و در روستای «خیران» به خاک سپرد و امام را از کار خویش آگاه نمود.
برای نخستین بار، سلطان سنجر
حرم و گنبد آن را ساخت، اما در سال 617 هـ ق بر اثر حمله مغلو با خاک یکسان شد. در
سال 885 هـ.ق سلطان حسین میرزا بایقرا، عمارتی با شکوه بر آن نهاد و مردم نیز با
اشتیاق از طرف واکناف جهت زیارت به این شهر هجوم آورند.
کاخ لشکر گاه
این قصر در کناره رود «هیرمند »در جنوب غربی افغانستان واقع شده و به قرن چهارم تا ششم هجری قمری تعلق دارد. این بنا به طور کامل از زیر خروارها خاک بیرون آمده و مشهورترین کاخ از نوع خود محسوب می گردد. بخش مرکزی آن در محور طولی تنها 170 متر است. محوطه که شامل «مسجد جمعه» نیز هست، به طور تقریبی دو برابر است با یک گردش و با حفظ همان محور، این ناحیه به خیابانی به طول 500 متر به همراه صدها مغازه خواهد رسید که امتداد آن به شهر بست (Bust) منتهی می شود. خود کاخ که پس از غارتگری سال 545 هـ.ق به جنوب و شمال شرقی گسترش یافت به وسیله دیواری با پشت بندهای قوی در شرق و غرب محمور می گردد. در بخش جنوبی، نمای ورودی با چندین طاقچه به واسطه یک ایوان مرکزی بسیار گود رفته شکسته می شود که به حیاطی با 4 ایوان منتهی شده و احتمالا به عنوان سرسرا محسوب می شود ویژگی اصلی تمامی قصر، حیاط بزرگ آن (60*50 متر در بخش مرکزی) است. در انتها این حیاط، ایوان اصلی که وسیع تر، عریض تر و بلندتر از بقیه ایوان هاست قرار دارد، که به یک بارگاه سلطنتی با عبادتگاهی کوچک ختم می گردد. خشت کاری و گچ کاری ها زینت بخش دیوارها بود، اما کشف بزرگ، نقاشی های دیواری از 44 محافظ ترک بر دیواره ها کنار بارگاه بود و بی تر دید نشانه ای بود بر سنت «سلطان محمود غزنوی » که در مراسم و اعیاد، در فضای باز و در حضور 4000 محافظ تاج بر سر می نهاد.
قلعه تاريخي بْست
آثار تاريخي شهر بْست (Bost)، در نزديكي ملتقاي رودهاي هيرمند و ارغنداب در جنوب غربي افغانستان، شامل بقايايي است از دورههاي تسلط باستان، يونان، روم و هند باستان، به علاوه خرابههاي اركي با شكوه، طاقي بسيار بلند با نماهاي خشتي و نقشهاي هندي و ديوارهاي خشتي خانههاي شخصي از دوره اسلامي. باستانشناسان معروفي چون «نورمن هموند» (Norman Hammond)، «مانفرد كلينكات» (Manfred Klinkott)، «وارويك بال» (Warwick Ball) و «ويليام تراسديل» (William Trousdale) در آن به كاوش پرداختهاند. جغرافيدانان عصر باستان آن را با نامهاي «بستيادزلوتيا»، «بستيگيادزلنگا»، «بيسپوليس» و «بيات» ميشناختند؛ جغرافيانگاران مسلمان «قلعه بِست يا بْست» يا «كلمبْست» و مانند آن ضبط كردهاند. ارك بست، مركز دفاعي شهر، با خشت ساخته شده بود و مهمترين ويژگي آن چاهي عميق بود كه پيرامون ميله آن هفت دهليز تعبيه شده بود و در وسط پشتهاي جاي داشت. طاق خشتي بست يادگار تاريخي مسجد عظيمي است كه در دوره «غوريان» يا احتمالاً «غزنويان» ساخته شده است. سطح زيرين اين طاق باشكوه با قطعات آجر و نقش لوزيهاي درهم تنيده نماسازي شده و در بازسازيهاي اخير تا حدي آسيب ديده است. تزئينات سردر، كه با طاقچههاي نعلوار نشانه نفوذ هند و …در اين دورهها بوده، نسبتاً سالم مانده است. اين خصوصيت تركيب بناهاي تاريخي و زينت كاريهاي درهم و تو در تو، در مقياسي كوچكتر، در نقشهاي آجري گنبد هشتضلعي «غياثالدين نامي» در نزديكي بْست بر جاي مانده است.
کتابخانه ها درافغانستان

باغبان مژده ی گل می شنوم از چمنت
قاصدي کو که سلامی برساند ز منت ؟
وقت آن است که با نغمه ی مرغان سحر
پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند ؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
آبت از چشمه ی دل داده ام ، ای باغ امید
که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت
بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم
مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت
بر لبت مژده ی آزادی ما می گذرد
جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت
دوستان بر سر پیمان درست اند ، بیا
که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت
خود به زخم تبر خلق در آمد از پای
آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت
بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت
با بهار آمدی ، ای به ز بهار آمدنت
بنشین در غزل سایه که چون ایت عشق
از سر صدق بخوانند به هر انجمنت.
سایه
درسال ۱۳۴۵ش. بخاطر ايجاد يک مرکز فعال و نيرومند فرهنگی که بتواند جوابگوی اکثر محققان از نظر عرضه آثار مفيد درمرکز وگسترش دامنه فعاليت های روشنگرانه فرهنگی درولايات باشد، کتابخانه های عامه، بوجود آمد. قبل ازاين دو کتابخانه جداگانه يکی بنام کتابخانه معارف، و ديگری به نام کتابخانه رياست مستقل مطبوعات بصورت جداگانه در دو ساحه از هم مجزا فعاليت می کردند. درکتابخانه معارف، شاگردان مکاتب و پوهنتون به شمول نگارندگان پژوهشگرو ديگر اقشار کتابخوان کشور مراجعه می کردند، درحاليکه مراجعين کتابخانه مطبوعات را تنها محققان، ژورنالستان و دانشجويان بلند پايه پوهنتون تشکيل می دادند.
پس از آنکه کتابخانه عامه تشکيل شد وامور آن به وزارت اطلاعات وکلتور تعلق گرفت، کتب و آثار هردو کتابخانه با هم مدغم گرديد و بنام " کتابخانه عامه" زيرشعار " کتاب برای همه " به فعاليت آغاز کرد. کتابخانه های عامه از بدو تأسيس خود تا امروز درتحقق بخشيدن شعار" کتاب برای همه" تلاشهای مبسوط وگسترده يی درمرکز وولايات کشور بعمل آورده است وبرای وسعت بخشيدن هرچه بيشتر خدمات روشنگرانه وتنويری خويش از شهر ها به قراّء و محلات سعی زياد تری مبذول می دارد. کتابخانه های عامه، که برای تمام اقشار وطبقات کتابخوان کشور، بدون امتياز رنگ ونژاد وزبان وديگر علائم خارقه اجتماعی خدمت صادقانه می نمايد، برای دسته های مختلف فرهنگی ازاطفال خورد سال تا محققان وپژوهندگان ژرفنگر وقلمزنان بزرگ آثار ومدارک طرف نياز شان را تهيه کرده و تنظيم نموده است، دامنه کارش، انکشاف مزيد يافته وهرکتابخوان نيازمند، ضرورت علمی، ادبی، تأريخی وعرفانی خويش را با مراجعه به کتابهای متعدد ومختلف اين کتابخانه مرفوع می نمايد. کتابهايی که در شعبات کتابخانه های عامه گرد آمده اند، برای سهولت کار واستفاده مراجعين به شيوه های علمی و بر وفق اصول " دی وی " که يک شيوه ی پذيرفته شده بين المللی درعلم کتابداری است تصنيف وطبقه بندی شده وکارتهای سه گانه ( کارت عنوان – کارت مولف و کارت موضوع) در جعبه های کارت و کتلاک که درمقابل هر شعبه گذاشته شده اند، بر اساس الفبا تنظيم گرديده، و مراجعين می توانند ازخلال کار ت های متذکره، کتابهای طرف ضرورت خود را به آسانی دريابند و نمره شفر آن را ياد داشت نمايند. چون ترتيب کتب شعبات برمبنای نمرة درج شدة کارت، صورت گرفته، کتابداران نيز به سهولت کتاب مطلوبه را پيدا کرده به دسترس مراجعين قرار می دهند. درکتابخانه های عامه تمام کتابها به خاطر نحوه استفاده مراجعين وبرطبق ارزش واهميت علمی و تحقيقی کتاب به شعبات ذيل تصنيف گرديده و درهمان شعبه مربوط برای استفاده مزيد گذاشته شده اند که درذيل شعبات مشخصه معرفی می گردد.
شعبه ريفرنس
اين شعبه بيشتر کتب مأخذ و مراجع رابرای استفاده پژوهشگران ومحققان احتوا کرده است . مثل دائرهٌ المعارف ها، تذکره ها، فهرست های کتب ومقالات، تفاسير، لغت نامه ها، قاموس ها، متون تأريخی وادبی و دوائن شعرا، آثار پر ارج تحقيقی دانشمندان داخلی و مستشرقان خارجی، متون جغرافيايی، سفر نامه ها وديگرکتبی ازاين قبيل. کليه پژوهشگران می توانند معضله های علمی ونيازمنديهای تحقيقی خويش را با مراجعه به کتب اين شعبه حل نمايند .
شعبه مطالعه
مطالعه اسم با مسمايی است که براين شعبه گذاشته شده، زيرا مراجعين از هر سطح تعليمی می توانند از کتب اين شعبه حل مطلب نمايند. کتابهايی که دراين شعبه تهيه شده اند، درخوراستفاده دسته های مختلف کتابخوان، از محصل دانشگاه تا قشرکم سويه، هر کس می تواند با دستياب کردن کتاب مورد علاقه خويش به اندوخته های علمی وادبی خود بيفزايد ويا معضله های فکری وذهنی خويش را حل نمايد.
شعبه افغانستان شناسی
مساعد گردانيدن زمينه تحقيقات رابرای پژوهندگانی که درباره گذشته تأريخی، سطح فرهنگی، غنای ادبی وزبانی سرزمين مان معلومات می اندوزند واسنـــــاد ومـــدارکی دستياب می کنند ، خود از ضرورت های درخور اهميت فرهنگی به حساب می آيد. بنأً با درک همين رسالت، کتابخانه های عامه درسال ۱۳۵۳ش. شعبه افغانستان شناسی را تأسيس کرد و کليه آثاری را که مولفان افغانی طی قرون واعصار ، تأليف کرده بودند و يا درباره افغانستان، ادب وفرهنگ، زبان، جغرافيا و تأريخ دانشمندان ديگر ممالک، کتابها نگاشته اند، دراين شعبه فراهم گردانيده، گذشته ازآن تمام دوائين شعرای افغانستان از گذشته های دور تا امروز وآثاری که ازفرهنگ و زبان اوستا بحث می کند ويا خود اثر اوستايی است وکتبی که از فرهنگ مربوط به اين سرزمين باستانی سخن بميان آورده اند، دراين بخش گرد آوری شده اند. محققی که بخواهد درباره ی فرهنگ افغانستان تحقيقی را پی ريزی نمايد بدون هيچگونه ترديدی ، نيازمندی های پژوهشی اش را آثار انباشته شده دراين شعبه مرفوع می سازد. علاوه برآنچه گفته شد، شعبه افغانستان شناسی برای مستشرقان خارجی يگانه مرجع قابل اطمينانی است که می توانند با استفاده ازآثار آن به تمام نيازمنديهای علمی خويش پاسخ قانع کننده دريابند.
شعبه توزيع
غنی ترين شعبات کتابخانه های عامه از لحاظ داشتن کتب وآثار زياد شعبه توزيع می باشد. غنامندی اين شعبه به منظور گسترش ساحه کار وازدحام مراجعين آن است. مراجعين می توانند درصورت دستياب کردن کارت اشتراک کتابخانه، ازاين شعبه کتاب طرف ضرورت خود را برای مدت پانزده روز، با خويش ببرند. هرگاه کتاب مفقود شود و نقصی برآن وارد آيد، مشترک به جبران آن وادارمی باشد. بدست آوردن کارت اشتراک برويت درخواستی و تأييد موسسه تعليمی ويا اداری صورت می گيرد . رعايت اين شيوه بخاطرجلوگيری ازاتلاف کتاب است. هرگاه مشترک ازمراجعه خود داری نمايد ويا کتاب را مسترد نکند، مديريت توزيع رسماٌ به احضار آن اقدام می نمايد، و اگر باز هم منتج به نتيجه يی نگرديد با ستناد همان درخواستی، اداره تضمين کننده را مجبور به حاضر کردن آن می سازد. به همين سلسله تا به پليس و حًارنوالی هم جريان کشانيده می شود. تخطی از اصول ومقررات کتابخانه، محروميت های را برای مراجعين بارمی آورد. کارت اشتراک برای يک سال اعتباردارد، وبه سال ديگربايد تجديد شود، مراجعين می توانند کتاب مورد نيازخود را بعد از پانزده روز، آورده وقت آنرا برای پانزده روزديگر تمديد کنند. وقت يک کتاب دوبار قابل تمديد است، تمديد بار سوم مجاز نيست. ازکتابهای چند جلدی فقط مجال بردن يک جلد آن ميسر است. زيرا تمام مجلدات يک کتاب دريک وقت برای مشترک داده نمی شود.
شعبه جوانان
کتابهای اين شعبه بيشتر به ذوق جوانان دانشجو ومتعلمين مکاتب وديگرعناصرکتابخوان است. متعلمين ومحصلين ازکتب اين شعبه بيشترمستفيد می شوند.
شعبه اطفال
درشعبه اطفال کتابهای مصور، داستانهای ساده کودکان وديگرآثار درخوراستفاده اطفال تعبيه گرديده است. آمريت کتابخانه های عامه اخيراٌ شعبات اطفال را درکتابخانه های فرعی مرکز وولايات نيزگسترش داده است، تادرتقويه وتنويراذهان اطفال که سازندگان فردای شگوفای اين کشوراند، گام های سودمند ومفيدی به جلو برداشته شود .
شعبه مجلات وجرائد و روز نامه ها
عمده ترين شعبه ايکه کتابخانه های عامه از داشتن آن می بالد، شعبه روزنامه ها و مجلات می باشد. دراين شعبه کلکسيونهای کليه نشريه های موقوته کشور فراهم گرديده است. اهميت اين شعبه درروشن کردن سيرتأريخی وفرهنگی وادبی صد سال اخير کشور ما چنان برازنده و تابناک است که ضرورت به ارائه برهان و دليل ديگری ندارد. علاوه از نشريه های موقوته افغانستان ازنشريه های ممالک ديگر نيز تا آنجا که رسيده و يا به نحوی از انحا دستياب گرديده است، دراين شعبه برای استفاده مراجعين وجود دارد. هر پژوهشگر می تواند در هر رشته ايکه بخواهد مواد مورد ضرورت خود را از آثار اين شعبه بدست آورده می تواند.
شعبه مخزن
چون کتابخانه ها هميشه درصدد انکشاف دادن فعاليت های فرهنگی خود است، لذا کتب وآثاری را که بايد باين منظور از آنها استفاده شود، درشعبه مخزن نگهداری می نمايد. کتبی که از طريق خريداری و اهدائی بدست می آيد، به اين شعبه سپرده می شود، سپس در تأسيس کتابخانه جديد ويا پرکردن خلای فعال، ازکتب انباشته شدة شعبه مزبورکار می گيرند. باين ترتيب اين شعبه بمثابه آب انباری است که دارای دو مجرای آمد و رفت می باشد .
مجله کتاب
مجله کتاب نشريه ای است که ازطرف آمريت کتابخانه های عامه در هر سه ماه نشر می شود. مشی نشراتی اين مجله برمبنای معرفی نسخ خطی، اسناد آرشيفی، کتب قيمت دار وپراهميت چاپی، نقد آثارچاپ شده درکشور، نقد و معرفی کتب چاپ شده راجع به افغانستان درممالک ديگر، مطالبی راجع به علم کتابداری و گام هايی که در روند تکامل و انکشاف اين علم برداشته می شود و سير تأريخی کتابخانه ها و غيره می باشد. ودر سال ۱۳۶۱ ش پنجمين سال حيات نشراتی اش بود. کتابخانه های عامه مبنی برضرورت مبرمی که به تصنيف وطبقه بندی وکارت و کتلاک کتابهای دست داشته اش دارد، اداره ی را به نام مديريت کارت وکتلاک توظيف کرده است که اين وظيفه را به پيش می برد. کارمندان مسلکی اين اداره، مصروف تصنيف وطبقه بندی و تنظيم نمرات شفر درکتابهای شعبات می باشند. بخاطر آنکه پيوند کتابخانه های عامه با موسسه بين المللی يونسکو بيشتر ازبيشترعميق گردد، درسال ۱۳۵۹ش. شعبه ای به نام يونسکو درتشکيل کتابخانه عامه بوجود آمد. اين شعبه بيشتر کتبی را که راجع به يونسکو معلومات می دهند ويا از طرف يونسکو نشرمی شوند، درخود احتوا کرده وخوانند گان را به شناختن اين مؤسسه وپروگرام های فرهنگی اش ترغيب وتشويق می نمايد. کتابخانه های عامه به صورت مستدام در صدد وسعت بخشيدن دامنه فعاليت های فرهنگی خود است. وبه تأسيس کتابخانه ها درقراّۀ، ومحلات کشور درصورت امکان مبادرت می نمايد.
کتابخانه عامه شهر هرات
اين کتابخانه در سال۱۳۱۰ش. به همت اداره مطبوعات شهر هرات پی ريزی شد. زمانی که کتابخانه های عامه درسال ۱۳۴۵ش. تشکيل گرديد، امور اداری ومسلکی کتابخانه هرات به کتابخانه عامه محول گرديد.
کتابخانه عامه فارياب
مطبوعات فارياب درسال ۱۳۳۱ش. کتابخانه ای را درشهرميمنه برای استفاده اهالی آن شهرتأسيس کرد. کتابخانه عامه فارياب نيزبه اداره کتابخانه های عامه پيوند داده شد تا از امور اداری ومسلکی آن فعالانه وارسی نمايد.
کتابخانه عامه بلخ
بسال ۱۳۴۳ش. درشهر مزار شريف تأسيس شد وبه سال ۱۳۴۵ش. به کتابخانه عامه تعلق گرفت.
کتابخانه عامه جوزجان
تاسيس کتابخانه عامه جوزجان درشهرشبرغان که مرکزولايت است به سال ۱۳۴۰ش. عملی شد وازسال ۱۳۴۵ش. به بعد امور آن را کتابخانه های عامه اداره می نمايد. کتابخانه های که درزيرنام برده می شوند، عمو ماً بعد از ارزيابی وتحقيق ودرک ضرورت اهل معارف وعرفان وعناصرکتابخوان شهر ها وولايات ازطرف رياست کتابخانه های عامه در فاصله های زمانی ايکه ذکر شان خواهد آمد، تأسيس گرديده اند.
۱ - کتابخانه عامه هلمند در شهر لشکرگاه به سال ۱۳۴۵ش.
۲ - کتابخانه - ننگرهار درشهر جلال آباد به سال ۱۳۴۵ش.
۳ - کتابخانه - پکتيا درشهر گرديز به سال ۱۳۴۵ش.
۴ - کتابخانه - خوست به سال ۱۳۴۵ش.
۵ - کتابخانه - ميربچه کوت درسرای خواجه به سال۱۳۴۵ش.
۶ - کتابخانه - فراه - در سال ۱۳۴۶ش.
۷ - کتابخانه - بغلان - درسال ۱۳۴۶ش.
۸ - کتابخانه - شهر فيض آباد بدخشان - درسال ۱۳۴۶ش.
۹ - کتابخانه - غزنی - درسال ۱۳۵۰ ش.
۱۰ - کتابخانه -پروان درشهر چاريکار- درسال ۱۳۵۰ش.
۱۱ - کتابخانه - ايبک – سمنگان- درسال ۱۳۵۰ش.
۱۲ - کتابخانه - تالقان ولايت تخار - درسال ۱۳۵۱ش.
۱۳ - کتابخانه -باميان - درسال ۱۳۵۲ش.
۱۴- کتابخانه -لغمان - درسال ۱۳۵۲ش.
۱۵ - کتابخانه -برکی برک لوگر- درسال ۱۳۵۲ش.
۱۶ - کتابخان - ميدان وردک - درسال ۱۳۵۲ش.
۱۷ - کتابخانه -چخچران، غور- درسال ۱۳۵۲ش.
۱۸ - کتابخانه -قلعه نود بادغيس- درسال ۱۳۵۲ش.
۱۹ - کتابخانه -امام عسی عسقلانی کندز- درسال ۱۳۵۲ش.
۲۰ - کتابخانه -ارزگان - در سال ۱۳۵۳ش.
۲۱ - کتابخانه -زابل - در سال ۱۳۵۵-ش.
۲۲ - کتابخانه - اسعد آباد ، کنرها - در سال ۱۳۵۵ش.
۲۳ - کتابخانه - محمود راقی - کاپيسا- سال ۱۳۵۵ش.
۲۴ - کتابخانه - زرنج ، نيمروز- درسال ۱۳۵۶ش.
۲۵ - کتابخانه -حکومت اندخوی- درسال ۱۳۵۶ش.
۲۶- کتابخانه - خلم ولايت سمنگان - درسال ۱۳۵۶ش.
۲۷ - کتابخانه - سر پل جوزجان - درسال ۱۳۵۷ش.
نظربه تراکم نفوس ورشد معارف منطقه، تأسيس کتابخانه را ايجاب می نمودند، ازاينروکتابخانه های عامه شعبات خود را درمناطق ذيل افتتاح کرد.
- کتابخانه حصه اول خيرخانه، درسال ۱۳۵۸ش.
- کتابخانه پنجصد فاميلی ، درسال ۱۳۵۸ش.
- کتابخانه کاخ پيش آهنگان ، درسال ۱۳۵۹ش.
- کتابخانه مکروريان، درسال ۱۳۵۹ش.
قراراحصائيه ايکه درسال ۱۳۶۰ ش ازکتابهای کتابخانه های عامه درمرکز وولايات گرفته شده تعداد آنها به بيش از سه صد هزار جلد بالغ می شد. »با الهام ازنوشته هاي ارزشمند جناب )راد مرد) تحت عنوان -تاريخ سخن ميگويد: چگونه آمريکا شکارافراطيون شد؟ «
ازصفحات تاريخ :
حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟
تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي) » قسمت دوم «
تروريسم چگونه بوجودآمد؟

))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را باشعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد. ((
سینه صبح را گلوله شکافت
باغ لرزید و آسمان لرزید
خواب ناز کبوتران آشفت
سرب داغی به سینه هاشان ریخت
ورود گنجشک های مست گسست
عکس گل در بلور چشمه شکست
رنگ وحشت به لحظه ها امیخت
پر خونین به شاخه ها آویخت
مرغکان رمیده خواب آلوده
پر گشودند در هوای کبود
در غبار طلایی خورشید
ناگهان صد هزار ال سپید
چون گلی در فضای صبح شکفت
وز طنین گلوله های دگر
همچو ابری به سوی دشت گریخت
نرم نرمک سکوت بر میگشت
رفته ها آه بر نمی گشتند
آن رها کرده لانه های امید
دیگر آن دور و بر نمی گشتند
باغ از نغمه و ترانه تهی است
لانه متروک و آشیانه تهی است
دیرگاهی است در فضای جهان
آتشین تیرها صدا کرده
دست سوداگران وحشت و مرگ
هر طرف آتشی به پا کرده
باغ را دردست بی حیایی ستم
از نشاط و صفا جدا کرده
ما همان مرغکان بیگناهیم
خانه و آشیان رها کرده
آه دیگر در این گسیخته باغ
شور افسونگر بهاران نیست
آه دیگر در این گداخته دشت
نغمه شاد کشتکاران نیست
پر خونین به شاخسارام هست
برگ رنگین به شاخساران نیست
اینکه بالا گرفته در آفاق
نیست فوج کبوتران سپید
که بر این بام می کند پرواز
رقص فوارههای رنگین نیست
اینکه از دور می شکوفد باز
نیست رویای بالهای سپید
در غبار طلایی خورشید
این هیولا که رفته تا افلا ک
چتر وحشت گشوده بر سر خاک
نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ
دود و ابر است و خون و آتش و مرگ
.مشیری
»سفر اسامه و دوستي او با رييس سازمان اطلاعات عربستان؛ دري را براي سرازير شدن پولهاي هنگفت عربستان به روي جنگ وکشمکش قدرت در افغانستان باز كرد. امريكا كه از مدتها قبل به وسيله سازمان سيا با گروههاي مسلح افغاني رابطه داشت مسووليت تدارك سلاحهاي مورد نياز آنهارا باهمآهنگي I.S.Iبر عهده گرفت. «
)آنچه باعث اعتبار بنلادن در ميان جنگجويان افغانستان شده، تنها پول و سرمايه او نيست، بلكه ريشه سعودي او يك منفعت رواني براي وي به شمار ميرود؛ شايد اگر اسامه مليت سعودي نداشت؛ اين مقبوليت را به ويژه در افغانستان و پاكستان به دست نميآورد. (
>توانمنديهاي منحصر به فرد بنلادن به ويژه در جذ ب پيروانش، ارتباط با نظام پادشاهي سعودي، علماي ديني و بازارهاي اقتصادي و نيز ثروت سرشار او كه دست كم در زمينه همسوكردن ماموران برخي كشورها به كار ميرفت و يا امكان تجهيزشدن به برخي امكانات مدرن را فراهم ميساخت<.
))القاعده از طريق ثروت بنلادن و كمك سرمايهداران برخي كشورها تامين مالي ميشد. هر فردي كه پس از گزينش به القاعده ميپيوست، علاوه بر مسكن، ماهانه مبلغ 150 دالر نيز دريافت ميكرد (( .
}در عين حال آنچه مسلم است، بنلادن و القاعده فاقد تئوري و انديشه منسجم و قابل ارائه است و از هيچگونه عَقَبه فكري متقن برخوردار نيست و لذا همه فعاليتهاي او عمدتا بر يك مبناي فكري سطحي و بيعمق استوار شده است.{
سخن درباره بن لادن و آنچه به نام او در جهان رخ داد، سخن درخصوص يك فرد مشخص نيست كه بتوان تاريخ جامع و نكته به نكته آن را بيان كرد. آنچه با عنوان واقعه يازدهم سپتامبر به وقوع پيوست چنان عجيب بود كه راه را براي درآميختن حقيقت و افسانه باز كرد و اين امر ناشي از وجود ابهام در لايههاي زيرين اين رويداد تاريخي است.اين حادثه بستر مناسبي براي طرح آرا و نظرات گوناگون فراهم آورد. نگاهي گذرا به كتابهايي كه پيرامون آن نگاشته شده نشان ميدهد كه اين واقعه تا چه حد دنيا را به تامل واداشته است.
در خصوص آثار فراواني بيشتر به صورت مقاله عرضه شده است، كه به دليل شتاب و اختصار هيچ يك نتوانستهاند تحقيق منظمي را در اين خصوص ارايه دهند. بيشتر اين آثار شامل تأليف، ترجمه و يا تدوين همان اخبار و رواياتي هستند كه در رسانههاي ارتباط جمعي آمده است. به ويژه پس از حمله امريكا به افغانستان و تصرف اين كشور، نگاشتههاي فراواني با جهتگيريهاي خاص در اين زمينه صورت گرفت كه در مجموع از غبار ابهامي كه افكار عمومي جهان را در مورد اجراي 11 سپتامبر در برگرفته، چيزي نكاست. امروز با توجه به كار مشابهي كه صدام حسين در تحقق سياستهاي امپرياليستي امريكا و صهيونيسم انجام داد و زمينههاي تصرف قلب خاورميانه توسط امريكا را فراهم ساخت، نقش بن لادن در اشغال افغانستان توسط امريكا روشنتر ميگردد. بسياري از نويسندگان بزرگ جهان شواهد و قرائن كافي براي آشكار نمودن جايگاه بنلادن و صدام حسين در به انجام رسيدن مقاصد توسعهطلبانه امريكا ارائه كردهاند و شايد براي بسياري از مردم دنيا هم روشن شده باشد كه اين دو همكار و دوست سازمانهاي اطلاعاتي امريكا اين بهاي گزاف را از مردم عراق و افغانستان به عنوان بخشي از ماموريت و خدمات خود ستاندهاند. مقاله زير را مطالعه فرمائيد تا با زندگي و فعاليتها و اقدامات اسامه بن لادن بيشتر آشنا شويد.
اسامه بن محمد بن عوادبن لادن، در سال 1957م (1336 ش) در «المَلَز» نزديكيهاي رياض --- پايتخت كنوني عربستان --- ديده به جهان گشود. البته عدهاي هم تولد او را در سال 1955 ميدانند. اسامه هفدهمين پسر از 54 فرزند شيخ محمدبن لادن است. پدرش كه اهل حَضَر موت يمن بود، در حكومت پادشاهي سعودي توانست خود را از باربري در بندر جده به صاحب بزرگترين شركت ساختماني و راهسازي عربستان برساند. تمام فرزندان شيخ؛ موظف به رعايت برنامه روزانهاي بودند كه پدر تنظيم كرده بود و گاهي بنا به خواست پدر، عهدهدار مديريت برخي از پروژهها ميشدند. مادرش اهل سوريه (يا عربستان) و دهمين همسر شيخ بوده است و خود اسامه تنها پسر اين مادر و كوچكترين پسر خاندان بنلادن ميباشد. اسامه را با اسامي مستعاري نظير بنلادن، شاهزاده، امير، عبدالله، مجاهد، شيخ، حاجي و رييس ميشناسند. و اين علاوه بر القابي نظير اسامه قهرمان، اسامه قاتل، اسامه مسيح، اسامه ضدتمدن، اسامه متفكر، اسامه عقبمانده، اسامه پاك، اسامه جنايتكار و... است كه به او دادهاند. وي قدي حدود 188 سانتيمتر، موهايي قهوهاي رنگ و وزني در حدود 75 كيلوگرم دارد. اما به گفته برخي منابع اين اواخر به خاطر استفاده فراوان از عسل و روغن زيتون، كمي اضافه وزن پيدا كرده است. او ظاهري لاغر و پوستي گندمگون داشته ، چپ دست بوده، از عصا استفاده ميكند و از بيماري كليه رنج ميبرد. دوران كودكي اسامه در مدينه سپري شد؛ اما پس از مدتي خانوادهاش به جده رفتند و او تحصيلاتش را در آن شهر ادامه داد تا اينكه توانست در سال 1979 در رشته اقتصاد و مديريت دولتي از دانشگاه ملك عبدالعزيز فارغ التحصيل شود.
تا اين زمان حادثه مهم و غيرمترقبهاي در زندگي اسامه رخ نداده بود، حتي آثار اسلامگرايي نيز در وجود او هويدا نبود. چنانچه معلم انگليسياش ميگويد: «اسامه در آن زمان چندان متعصب نبود.» البته گفته ميشود پدر اسامه فردي ديندار و منظم بوده و سعي كرده فرزندان خود را بر مبناي اصول اسلامي پرورش دهد. با اين حال علاوه بر محيط ديني و خانواده پولدار وي، محافل دانشجويي تاثير بيشتري بر روح اسامه گذاشته است. اگرچه در اين دوران نيز او به صورت رسمي وارد هيچ يك از گروههاي اسلامي نگرديد. اولين پيوند اسامه با گروههاي اصولگراي اسلامي به سال 1973 برميگردد. اين گروهها را همكلاسيها و همدانشگاهيهاي وابسته به سازمان «اخوان المسلمين» تشكيل ميدادند. او در همين دوران با «جماعت اسلامي» آشنا ميشود. رابطه نزديك خاندان بنلادن با كاخ سلطنتي و نيز دوستي اسامه با بسياري از شاهزادگان، از جمله عوامل اصلي شكل دهنده شخصيت و كارهاي بنلادن است. اسامه مورد اعتماد ويژه مقامهاي عربستان و محرم شاهزاده تركي فيصل --- رييس سازمان اطلاعات --- بود. در سالهاي نخست دهه 1990 پيوندهاي او با اين شاهزاده سعودي چنان محكم بود كه سازمانهاي اطلاعاتي خارجي، به ويژه سازمانهاي جاسوسي اسراييلي، او را از ماموران سعودي و حتي از مديران سازمان اطلاعات سعودي ميانگاشتند. از سوي ديگر، وفاداري خانواده بن لادن به پادشاهي آل سعود ايجاب ميكرد كه اسامه در پيشبرد برنامهها و اهداف پنهان دولت سعودي نقش بسزايي داشته باشد. اما كساني كه تمام اين احساسات و اطلاعات خام و بيجهت را ساماندهي كرده و به افكار، آمال و خواستههاي اسامه سمت و سويي ميبخشند، محمد قطب و عبدالله عَزام از استادان آن وقت دانشگاه هستند. محمد قطب با آنكه هنوز زنده ميباشد و در ادامه افكار و انديشههاي سابق خود كه بيشتر تفسير و تبيين آراي برادرش، سيد قطب است كار ميكند، هرگز نتوانست همانند دكتر عبدالله عزام روح و عملكرد اسامه را تحت تاثير قرار دهد. محمد عتوب نيز از جمله نويسندگان مسلماني است كه بر افكار اسامه تاثير گذار بوده است. عبدالله عزام به سال 1941 در فلسطين به دنيا آمد.
او مهارت خاصي در سخنوري داشت، توانايي مديريت و دانش بالاي نظامي او بر كسي پوشيده نيست. اسامه در زمان اقامت عزام در جده، با انديشههاي وي آشنا گرديد و به شدت تحت تاثير افكار او قرار گرفت. عبدالله در گسترش فعاليت گروههاي مسلح افغانستان به خارج از مرزها و به كل دنيا سهم بسزايي داشت. او به همراه دو پسرش در انفجار بزرگ در پيشاور سال 1989 كشته شد. از عوامل موثر ديگر در شكلگيري افكار و انديشههاي اسامه، مهمانان مختلفي بودند كه در ايام حج به خانه وي دعوت ميشدند. اين ديد و بازديدها بستر مناسبي را براي آشنايي با افكار و عقايد شخصيتهاي سرشناس پديد ميآورد. دوستان زيادي كه او در اين گونه مجالس پيدا كرد از جمله عوامل مهم نفوذ افكار اسامه در مناطق مختلف جهان و دنياي اسلام ميباشند؛ بهويژه آنكه بسياري از اين مهمانان، طلاب، علماي ديني و اعضاي جنبشهاي اسلامي بودند.
همه اين موارد شخصيت اسامه را به نحو خاصي شكل داد و باعث گرديد كه او گامي فراتر از كارها و مشغوليتهاي خانوادگي خود بردارد. اگرچه بنلادن بايد راه خانوادگي خود را ادامه ميداد و مانند آنها در اداره شركتها، كارخانهها و بازارهاي بورس و... فعاليت ميكرد، اما وي راه ديگري را در پيش گرفت و يا شايد اسامه را براي كار ديگري در نظر گرفته بودند. خود او در سال 1995 به گونهاي مبهم عنوان ميكند وقتي دولت سعودي تصميم به حمايت از مقاومت اسلامي افغانستان گرفت به «خانواده وي» رو آورد.
در 27 دسامبر سال 1979 نيروهاي شوروي به افغانستان حمله كردند. اين امر دربوجودآوردن تروريسم غرب را فعال ساخت. دولت پاكستان اجازه ادامه فعاليت را به آنان داد و همين امر باعث گرديد اعراب بسياري بر مبناي اين عقيده كه جنگ با روسيه به مثابه جهاد با كمونيسم است؛ جذب اين حركت شوند. اسامه بنلادن دو هفته پس از اشغال افغانستان به پاكستان رفت. او در اين سفر مهمان دو تن از رهبران افغاني به نامهاي برهانالدين رباني و سياف بود كه در همان مهمانيهاي ايام حج با يكديگر دوست و آشنا شده بودند.
برخورد دوباره اسامه با عبدالله عزام در همين اوضاع و احوال بود. عزام كه در آن روزها استاد دانشگاه اسلامي بينالمللي بود، توانست زمينه دوستي با اسامه را فراهم كرده و او را به عضويت يكي از گروههاي مسلح افغاني درآورد. دوستي آنها بعدها پايههاي اصلي القاعده را به وجود آورد و اين دو از بنيانگذاران اصلي «بريگارد عرب در افغانستان» شدند. اسامه پس از اين سفر به عربستان بازگشت و توانست توجه و حمايت خانواده و بسياري از دوستان خود را براي كمك به مبارزان افغاني جلب نمايد.
البته خود آنها نيز اقدامات افغانيها را نوعي جهاد مقدس عليه كفر و الحاد ميدانستند و سخاوتمندانه هم كمك ميكردند. اسامه به همراه چند تن از افغانيها و پاكستانيهايي كه در شركتهاي بنلادن كار ميكردند، به پاكستان رفت و اين بار حدود يك ماه در مرز افغانستان و پاكستان اقامت گزيد. او در سال 1982 وارد خاك افغانستان گرديد و با تجهيزات عظيم ساختماني و راهسازيي كه سفير عربستان در پاكستان در اختيارش گذاشته بود، مشغول راهسازي، سنگرسازي، احداث تونل و بيمارستانهاي صحرايي در افغانستان شد. شايد به همين خاطر بود كه عدهاي بنلادن را فارغالتحصيل مهندسي عمران ميدانستند. سفر اسامه و دوستي او با رييس سازمان اطلاعات عربستان؛ دري را براي سرازير شدن پولهاي هنگفت عربستان به روي جهاد افغانستان باز كرد. امريكا كه از مدتها قبل به وسيله سازمان سيا با گروههاي مسلح افغاني رابطه داشت مسووليت تدارك سلاحهاي مورد نياز آنهاI.S.I را بر عهده گرفت. سازمان اطلاعات پاكستان --- تمام كارهاي ارتباطيC.I.A با افغانستان را انجام ميداد و حتي اسلحه و مهمات را نيز در اختيار مجاهدان افغاني ميگذاشت.
اگر چه در اوايل اسامه وارد جنگ نشد، و تنها به ارائه كمكهاي خود از طريق حزب جماعت اسلامي اكتفا ميكرد، اما بعدها توسط عبدالله عزام از اين حال و هوا خارج شد و به افغانستان رفت و در آنجا به يك مبارز و فرمانده جسور مبدل گرديد.در سال 1984، «بيتالانصار» يا «خانه ياران» را به عنوان نخستين قرارگاه مجاهدان عرب در پيشاور تاسيس كرد و تا سال 1986 توانست 6 قرارگاه ديگر را هم بسازد. با توجه به وجود نظاميان ارشد سوري و مصري كه تحت امر اسامه بودند، او تمايل داشت عمليات نظامي با فرماندهي كامل وي انجام شود. البته بنلادن، از همان آغاز ورود به افغانستان، توجه خاصي به تشكيلات نشان ميداد و آنچه اين روحيه را در او به شكوفايي رساند، تحصيلات دانشگاهي شخصيت اقتصادي خانوادگي و نظام فعاليتهاي آنها بود. همين مساله در سازماندهي به فعاليتهاي گسترده و متنوع اقتصادي ياران بنلادن در سطح جهاني نيز به وضوح ديده ميشود.بنلادن به منظور ايجاد اشتياق در داوطلبان عرب و نيز براي جلوگيري از نفوذ اين روحيه در افراد ديگر، به دستور (و يا با مشورت) استاد خود --- عبدالله عزام --- براي آنها اردوگاه جداگانهاي ساخت و نام آن را «مأسدة الانصار» يا «خانه شير» يا «قلعه شير» گذارد. تمام اين حوادث پيشدرآمد تشكيل پروژه اصلي بنلادن، يعني تاسيس سازمان «القاعده»، ميباشد.
اسامه پيش از تشكيل ماسدة الانصار نيز در دفتر ارائه خدمت به داوطلباني كه براي جهاد با شوروي به افغانستان آمده بودند، همراه با عبدالله عزام كار ميكرد. اين دفتر با نشان اختصاريMAK همان «مكتبةالخدمة» است كه مقر آن در پيشاور ميباشد. با توجه به لزوم تفكيك قوا كه شايد به منظور تفكيك نخبگان از ديگران صورت گرفته باشد، و همچنين دانش مديريتي عزام، ثروت بنلادن و تجارب موفق او در زمينه اقتصاد و اداره مراكز تجاري و اقتصادي؛ اين انديشه را به ذهن آن دو متبادر كرد كه در پي بنيان نهادن سيستمي باشند كه در آينده بايد به ثمر بنشيند. اين انديشه كه جنگ با شوروي تمام نميشود، اندكي دور از ذهن مينمود؛ اما اينكه آيا تجربهاي مانند اين جنگ در جايي ديگر از جهان اسلام رخ خواهد داد، آنان را وادار به تاسيس سازماني زيربنايي با افرادي زبده و مجرب كرد؛ شايد كلمه «القاعده» كه به معني پايه، اساس، بنيان، اصل، زيرساخت، زيربنا و كلماتي نظير اين واژگان است، بيانگر اين ديدگاه رو به آينده عبدالله عزام و همرزم جوانش باشد.اسامه در سال 1988 به منظور ساماندهي فعاليتهاي نظامي و آموزشي خود، به پيشنهاد ابوعبيده مصري معروف به «پنجشيري»، از اعضاي مهم جماعت اسلامي مصر و از فعالان افغانستان، سازمان القاعده را تاسيس كرد.
اين سازمان به سرعت با ديگر گروههاي مسلح ارتباط برقرار كرد. امريكا به منظور جلوگيري از نفوذ بيشتر كمونيسم ضمن برقراري ارتباط با بنلادن به اين سازمان نيز كمكهاي شاياني كرده است. آنچه باعث اعتبار بنلادن در ميان مجاهدان شده، تنها پول و سرمايه او نيست، بلكه ريشه سعودي او يك منفعت رواني براي وي به شمار ميرود؛ شايد اگر اسامه مليت سعودي نداشت؛ اين مقبوليت را به ويژه در افغانستان و پاكستان به دست نميآورد. فتواي ايمن الظواهري درباره عمر عبدالرحمن عامل موثري در گسترش فعاليت القاعده و شخص بنلادن محسوب ميشود. توانمنديهاي منحصر به فرد بنلادن به ويژه در جذب پيروانش، ارتباط با نظام پادشاهي سعودي، علماي ديني و بازارهاي اقتصادي و نيز ثروت سرشار او كه دست كم در زمينه همسوكردن ماموران برخي كشورها به كار ميرفت و يا امكان تجهيزشدن به برخي امكانات مدرن را فراهم ميساخت، همه و همه از زمينههاي تقويت القاعده بودند.
القاعده؛ اين سازمان چند مليتي، با در اختيارداشتن يك تيم رهبري با استعداد و موثر كه دستهاي از آنها علاوه بر حضور در اين سازمان به عنوان نيروهاي ارشد، رهبري گروههاي ديگر (مانند «جماعةالاسلامية» و «الجهاد مصر») را نيز در دست دارند، جايگاه و اعتبار خاصي پيدا كرد. از سوي ديگر پس از كشته شدن عبدالله عزام، مكتبةالخدمة(Maktabat Alkhidmat) ياMAK كه از چندي پيش فعاليت خود را در افغانستان محدود كرده بود، از هم پاشيد و بسياري از نيروها و اعضاي آن جذب القاعده شدند.در مورد هرم تشكيلاتي القاعده بايد گفت كه اسامه در صدر گروه و رهبر آن به شمار ميرود. پس از او مجلس الشورا قرار دارد كه تمامي دستورات و نقشههاي عملياتي در اين قسمت طراحي ميشوند. اسامه و محمد عاطف --- معاون او --- از اعضاي ثابت اين مجلس هستند. كميتههاي چهارگانه نظامي، عقيدتي --- حقوقي، مالي و تبليغاتي، فعاليتهاي خود را به اين مجلس گزارش ميدهند. اعضاي اين كميتهها و به ويژه كميته نظامي، متعهد شدهاند فعاليتهايشان به صورت مخفي و در كمال رازداري باشد. ساختار نظامي القاعده «خوشه انگوري» است؛ يعني گروهها به موازات هم و به طور مستقل عمل ميكنند. به قسمي كه هرگز يكديگر را نميشناسند و اگر يكي از آنها شناسايي شود، ديگران در امان خواهند بود.القاعده از طريق ثروت بنلادن و كمك سرمايهداران برخي كشورها تامين مالي ميشد. هر فردي كه پس از گزينش به القاعده ميپيوست، علاوه بر مسكن، ماهيانه مبلغ 150 دالر نيز دريافت ميكرد زيرا بنلادن معتقد بود:
«مسلماناني كه به ما مراجعه ميكنند، بايد تحت حمايت قرار بگيرند و بهتر است از ما كمك بگيرند؛ تا اينكه به سراغ كفار بروند.»گزينش افراد در القاعده ، به سختي صورت ميگرفت. آنها پس از انتخاب توسط نمايندگان بنلادن، به پيشاور پاكستان ميرفتند و در آنجا پاسپورت، پول نقد و ديگر مدارك مورد نياز خود را دريافت ميكردند. سپس به منظور بررسي سوابق و پيشينه؛ به مدت دو هفته در پاكستان ميماندند و پس از گزينش براي يادگيري مهارتها و استراتژي نظامي، در يك اردوگاه آموزشي در افغانستان حاضر ميشدند. از آن به بعد آموزشها شروع ميشد. با اتمام دورههاي آموزش نظامي به يك سلول چهار يا پنج چريكي ملحق شده و منتظر دستور ميماندند.
پيشتر در باب عبدالله عزام و افراد و شرايطي كه بنلادن را تحت تاثير قرار دادند سخن گفتيم؛ اكنون جا دارد درباره فرد موثري كه برخي تحليلگران او را بازوي راست اسامه و وارث سازمان القاعده ميدانند، سخن بگوييم. اين شخص كه هنوز هم بر روح و رفتار بنلادن تاثيرگذار است، دكتر ايمن ربيعالظواهري 47 ساله و يك پزشك مصري است. ظواهري در ماجراي ترور انورسادات متهم گرديد؛ اما بعدها به دليل حاشيهاي بودن نقش او تنها به جرم حمل غيرقانوني سلاح به سه سال زندان محكوم شد. پس از آزادي از زندان ابتدا به عربستان و سپس به پيشاور رفت. او به زبان انگليسي تسلط دارد، در امور تشكيلاتي رشد سريعي داشته و پس از كسب مقام سخنگويي سازمان جهاد اسلامي مصر خيلي زود به رهبري آن رسيد.
ظواهري ضمن دوستي و رفاقت با اسامه، او را از سيستم تشكيلاتي سازمانهاي مصري آگاه ميكرد و اين امر علاوه بر تاثيري كه عبدالله عزام از طريق تعاليم و تحصيلات خود ميگذاشت، زمينه گسترش قدرت اسامه را فراهم ميكرد. از اين گذشته، فتواي ظواهري درباره وضعيت عمر عبدالرحمان و عبود الزمر كه به خاطر زنداني بودن نميتوانستند به صورت مستقيم در صحنه حضور داشته باشند، زمينه رهبري بنلادن را هموار ميساخت .با پايان يافتن جنگ در افغانستان؛ بسياري از افرادي كه در كنار اسامه بودند، به سرزمين خود بازگشتند. بعد از جنگ افغانستان؛ خود بنلادن هم كه به عربستان برگشته بود، به حمايت از گروههاي مخالف در عربستان و يمن ادامه داد و با تشكيل «انجمن جهاد» به پشتيباني از گروههايي مانند جماعت اسلامي مصر، جهاد يمن، مجمعالحديث پاكستان، ليگ پارتيزانهاي لبنان، جماعت اسلامي ليبي، بيعةالامام اردن، جماعت اسلامي الجزاير و... پرداخت.در آن زمان كه اسامه در افغانستان به سر ميبرد، رفته رفته افراد و گروههاي محدود و وفاداري در اطراف او پديد آمد كه آماده هر نوع از خودگذشتگي در راه عملي كردن اهداف و مقاصد اسامه بودند. بعدها تعدادي از اين ياران در خارج از افغانستان دست به فعاليت زدند.
به عنوان مثال 1800 نفر از 2500 نفر الجزايري كه در القاعده بودند، پس از جنگ افغانستان به كشور خود بازگشتند و گروههاي معارض را تشكيل دادند. 200 نفر به نيويارك و نيوجرسي رفته و به شيخ عمر عبدالرحمان پيوستند. بقيه نيز به جنگ با روسها در تاجيكستان ادامه دادند و گروهي ديگر هم در جنگ بوسني و چچن شركت كردند.امريكاييها ميآيند! بعد از حمله عراق به كويت؛ اسامه درباره ايجاد سپر دفاعي لازم در برابر حمله احتمالي صدام طرحهايي به مقامات سعودي ارائه كرد، اما طرح و برنامههاي او ناديده گرفته شد. اسامه به ايراد خطبه و سخنراني پرداخت. اين كار او خشم آل سعود را برانگيخت، بدينخاطر او را از اين گونه برنامهها نيز باز داشتند. از اين رو، اسامه تصميم گرفت به جاي حكام و رجال سياسي، مخاطبان خود را در ميان طلاب و علماي ديني بيابد. وي موفق گرديد فتوايي مبني بر شرعي بودن فراگيري آموزشهاي جنگي و نظامي از يكي از علماي بزرگ سعودي بگيرد. او بلافاصله فتوا را منتشر كرد و توانست حدود 4000 نفر را براي يادگيري فنون نظامي در افغانستان جمع كند.
به دليل اين گونه فعاليتها، حكومت سعودي او را از جده ممنوعالخروج كرد، اسامه چندين بار مورد بازجويي قرار گرفت و مزرعهاش در حومه جده به دست گارد ملي تخريب شد. اسامه كه از وضعيت خود خسته شده بود؛ تصميم به خروج از كشور گرفت. به همين منظور توانست با متقاعد كردن يكي از برادرانش كه دوستي نزديكي با ملك فهد و شاهزاده احمد --- معاون وزير داخله --- داشت، اجازه انجام يك سفر تجاري به پاكستان را بگيرد، اما شاهزاده نايف --- وزير داخله --- مانع بزرگ اين سفر به شمار ميرفت. و تنها با خروج اين شاهزاده از كشور، امكان خروج او نيز ميسر ميگرديد كه همين طور هم شد.اسامه در آوريل سال 1991 به پاكستان رفت و در آنجا از طريق نامهاي به برادرش اطلاع داد كه ديگر به كشور خود باز نميگردد.
اقامت او در پاكستان كوتاه بود و خيلي زود راهي افغانستان شد، زيرا ميدانست دولت پاكستان او را دستگير كرده و به عربستان تحويل خواهد داد. در اين دوران نيز بارها سعي شد اسامه، ترور يا ربوده شود.شايد ناگوار بودن اوضاع و نابسامان بودن شرايط؛ فعاليت در افغانستان را نيز براي اسامه ناخوشايند كرده بود، گويي اوضاع با ماندن در عربستان و پاكستان تفاوت چنداني نداشت و او نميتوانست درخصوص اين شوك عظيم كه «امريكاييها ميآيند» كاري انجام دهد. از اين رو با ظاهري مبدل و به وسيله هواپيماي شخصي خود به سودان رفت؛ زيرا به گفته خودش در اين ايام به دنبال يك كشور كاملا اسلامي ميگشت و به همين دليل راه سودان را در پيش گرفت. در سودان به كارهاي عمراني از جمله راهسازي و امور كشاورزي پرداخت و حتي در جواب يك خبرنگار غربي كه با او مصاحبه كرد، گفت: «من يك كشاورز ساده هستم.» بن لادن هنگام اقامت در سودان توانست از طريق هزاران هكتار زمين حاصلخيزي كه دولت در اختيار او قرار داده بود، و نيز با استفاده از امتياز معافيت گمركي، به صادرات ميوه، ذرت، آفتابگردان و صمغ بپردازد.
او سودان را يك كشور كاملا اسلامي ميدانست. از اين رو سرمايهگذاريهاي عمدهاي را در آن كشور انجام داد و حتي توانست بازرگانان و تجار بزرگي از عربستان (و از جمله چند تن از برادران خود) را به سرمايهگذاري در آن كشور تشويق كند. بن لادن در يازدهم ژوئيه سال 1994 در بيانيهاي كه در لندن منتشر شد، اعلام كرد براساس پيشنهاد «هيات نصيحت و اصلاح» و به منظور توسعه فعاليتها، تسهيل ارتباط با مردم و دريافت نامهها و شكايات، دفتري را در لندن تاسيس كرده است. با گذشت كمتر از يك سال از صدور اين بيانيه، گروههاي عربي كنفرانسي را با حضور 400 نماينده تشكيل دادند. نظير اين كنفرانس در سال 1991 و با عنوان «كنفرانس ملي عربي --- اسلامي» برگزار شده بود كه ياسر عرفات و حواتمه --- يكي از رهبران فلسطيني --- نيز در آن شركت داشتند اما كنفرانس يكم آوريل 1995 در خارطوم، رنگ و بوي ديگري داشت و در آن دكتر حسن ترابي و اسامه بنلادن نيز شركت كردند (حسن ترابي چندي پيش از حادثه 11 سپتامبر نيز حضوري مرموز در امريكا داشت).اهميت اين كنفرانس براي غرب به حدي بود كه راديوB.B.C در تفسيري درباره آن گفت: «جهان ميتواند تا سه روز آسوده باشد، چون تمام تروريستها هم اكنون در خارطوم گرد آمدهاند.» نكته قابل تامل در اين كنفرانس، سكوت و خاموشي اسامه بود؛ گويا از محور مباحث و گفتوگوها رضايت چنداني نداشت يا...؟
به دليل اين گونه فعاليتها و كارهاي ديگري كه هنوز چند و چون آنها به طور كامل مشخص نيست، دولت عربستان در سال 1994 و به دستور شخص ملك فهد، تابعيت سعودي اسامه را لغو كرد. دو سال قبل از اين تاريخ نيز اموال او در عربستان توقيف گرديد. اسامه نيز در پاسخ به اين اقدامات بيانيهاي صادر كرد و در آن، آل سعود را خائن و سرسپرده امريكا خواند و گفت نيازي به تابعيت سعودي ندارد و براي تاييد يا رد افراد توسط آلسعود ارزشي قائل نيست. البته گويا دولت عربستان بارها خواسته بود با پا درمياني افراد سرشناس؛ اسامه را قانع كند كمي آرامتر باشد و حتي به گفته خود اسامه 9 بار مادر، دايي و برادرانش را به خارطوم فرستاده و از او خواسته بودند با توقف فعاليتهايش، به عربستان بازگشته و از ملك فهد عذرخواهي كند. به دليل فشارهاي بينالمللي بر سودان، اين دولت از اسامه خواست كه سودان را ترك كند و او به ناچار در اوايل سال 1996، آن كشور را به قصد جلالآباد افغانستان ترك كرد.
در افغانستان اوضاع به گونه ديگري بود. اينك شرايط به طور كامل عوض شده بود.
در اين زمان جنبش طالبان با حمايت قاطع امريكا توانست به صورت چشمگيري، ائتلاف مسعود ---- رباني --- حكميتار را به عقب براند. اين حوادث مقارن ورود دوباره بنلادن به افغانستان بود. او به عنوان مهمان به سراغ يك فرمانده نظامي افغاني به نام «مهندس محمود» رفت. اين فرد پل ارتباطي ميان بنلادن و طالبان شد. پس از ترور محمود، بنلادن با طالبان وارد مذاكره گرديد و حمايت خود را از آنان اعلام كرد. طالبان نيز از اين امر استقبال كردو اين سرآغاز ارتباط ميان بنلادن، ملاعمر و جنبش طالبان بود.
اكنون به خانه بنلادن سري ميزنيم تا ببينيم در آن خانه كه ورود به آن روياي بزرگي براي بسياري از كنجكاوان جهان شده است چه ميگذرد. غربيها خانه بنلادن در افغانستان را «غار خفاش» مينامند. اين خانه «سنگي» كه به دست طرفدارانش در دل كوهها ساخته شده، محل برنامهريزيهاي بنلادن عليه غرب است. غربيها اين خانه را پناهگاه(Hideout) مينامند. خانه بنلادن سه اتاق دارد: در يكي از آنها كامپيوترها، دورنگارهاي فعال و تلفنهاي ماهوارهاي به چشم ميخورد. دومي دفتر كار و ديگري اتاق خواب است. او از طريق شبكههاي ارتباطي و پست الكترونيك دستوراتش را براي طرفداران خود در خاورميانه، آسيا، آفريقا و امريكا ارسال ميكند.او در اين غار كه كمي بالاتر از شهر جلالآباد در شرق افغانستان است، با يك تيربار كلاشينكف روسي ديده ميشود. در غار بنلادن، يك كتابخانه نيز وجود دارد. پيشتر درباره القاعده و ويژگيهاي آن سخن گفتيم. لكن جاي آن دارد به بخش ديگري از خصوصيات اين سازمان اشاره كنيم شايد بهتر باشد پيش از آن درخصوص خاستگاه فكري و كلامي سازمانهايي از نسل و نژاد القاعده تامل شود.
اگر تاكيد بنلادن بر آزادي اين سرزمين ريشه در عرق ملي او داشته باشد از اين انديشه سرچشمه ميگيرد كه «كارها به شيوه سلف» انجام ميپذيرد. بنابراين طبيعي است كه او اهدافي نظير آنچه گروههاي «الجهاد» و «جماعةالاسلاميه» مصر دنبال ميكنند را قبول نكند (هر چند تحت رهبري كساني نظير شيخ عمر عبدالرحمان ايمن الظهواهري باشد) زيرا اهداف آنان جزئي، مشخص و معين است و در اوج خود به كشتن يك رييسجمهور يا فراهمكردن زمينه اعتراض مردم محدود ميشود. در عين حال آنچه مسلم است، بنلادن و القاعده فاقد تئوري و انديشه منسجم و قابل ارائه است و از هيچگونه عَقَبه فكري متقن برخوردار نيست و لذا همه فعاليتهاي او عمدتا بر يك مبناي فكري سطحي و بيعمق استوار شده است.شايد در اينجا نيز تجارب اقتصادي و ايدههاي مديريتي بنلادن اين احساس را پديد آورده باشد كه كارگاههاي كوچك و پرهزينه را حذف كند و به جاي آن در كارخانههاي عظيم و سودآور سرمايهگذاري كند. او به شدت رهبران الجهاد و جماعةالاسلاميه را مورد انتقاد و فشار قرار داد تا از اين گونه كارها دست بردارند. رهبران اين دو جماعت نيز كه در آن زمان خارج از مصر فعاليت داشتند، توافق كردند كه رهبري اين دو جماعت به اسامه واگذار شود.
همين امر باعث گرديد تشكيلات كلي در كنار القاعده، به وجود بيايد كه اسامه آن را «جبهه مبارزه اسلامگرايان عليه يهوديان و صليبيان» ناميد.آنچه در اين توافق از اهميت بسياري برخوردار است؛ صعود ايمن الظواهري به رهبري سازمان الجهاد بود كه پس از تحولاتي انجام پذيرفت و به صورت يكي از دوستان نزديك اسامه درآمد. عمر عبدالرحمن نيز كه به اتهام دستداشتن در تخريب مركز تجارت جهاني (1993) زنداني شده بود، از سمت خود استعفا داد. مساله مهم اين است كه در سال 1998 رهبري سازمان و تاكتيك گروههاي جهاد، دستخوش تغييراتي گرديد؛ از جمله اينكه به جاي «انتخاب موضوع» فهرست بلندبالايي از «اهداف مفيد براي ترور» تهيه شد. و همين مساله، در كنار اتحاد افراد و تاكتيك آنها موجب افزايش قابل توجه ترورها گرديده و به صورت ريشهاي شدن مساله ترور بينالمللي جهادگرايان درآمد.اتحاد اين دو سازمان با القاعده، بستر مناسبي براي جلب حمايت دوستان بسيار اين سازمانها و بهويژه مصريها را فراهم آورد كه اين امر نيز به نوبه خود در توسعه و گسترش چشمگير آن موثر بود.
آيا اين همه پايگاهي نظامي بخاطرمبارزه باتروريسم است ؟

گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بوستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست.
مشیری
حضور گسترده امريكا در منطقه ژئواستراتژيك خاورميانه، بزرگترين بيمها و اضطرابها و زشتترين پندارها را براي جهان امروز در پي داشته است. امروز بزرگترين تحول در ساختار سياسي، اقتصادي و نظامي جهان در حال شكلگيري است و گفتار و انديشه هزاران انديشمند و فرهيخته جامعه بشري را به بدسگاليهاي اين تحول چنگيزي به تكاپو واداشته است.
عربستان، كويت، بحرين، تركيه، پاكستان ،افغانستان، مصر، عمان، امارات و جيبوتي، از جمله كشورهايي هستند كه جاي پاي سنگين امريكا را در سرزمين خود حس ميكنند و خاورميانه در كام آ مريكا و انگليس و اسرائيل فرو ميرود. انگيزههاي حضور نظامي گسترده امريكا در خاورميانه داراي ابعاد پيچيدهايست و آشكار ميسازد كه حضور اين كشور در قلب اسياي وجهان اسلام، مهمترين بخش از سناريوي آمريكا براي تحقق نظام نوين بينالمللي است. با كمي تامل به وضوح ميتوان ديد كه سناريوي آمريكا براي كشورهاي منطقه داراي يك تم تراژيك و تلخ است و خسارتهاي مادي و معنوي فراواني را در برخواهد داشت. بديهي است كه آثار اين سناريوي زيانبار، نه تنها كشورهاي منطقه ، بلكه همه كشورهاي جهان را در بر خواهد گرفت. عبدالسلام، نويسنده و صاحب نظر مصري در مسائل استراتژي نظامي، در مقاله زير ابعادي از شكلگيري شبكه نظامي امريكا در خاورميانه و حلقههاي استراتژيك اين كشور در منطقه را شرح ميدهد.
يكي از ويژگيهاي سنتي منطقه خاورميانه آنگونه كه اودراتChantal de jonge ) oudraat) از آن ذكر ميكند، اهميت استراتژيك اين منطقه به لحاظ اقليمي است. اين خصوصيت دلايل گوناگوني دارد كه آشكارترين آنها عبارتند از: منابع سرشار نفت، تسلط آن بر آبراههاي اصلي بينالمللي، پيامدهاي مبارزه اعراب و اسرائيل و ويرانيهاي ناشي از آن كه متوجه طرفهاي بينالمللي درگير در اين قضيه است و نزديك بودن اين منطقه به اروپا. اين عوامل باعث شده است كه خاورميانه جزو محورهاي تهديد براي امنيت بسياري از كشورهاي ديگر جهان قرار گيرد. بنابراين برخلاف آنچه برخي نظريهپردازان طرح كرده بودند، مبني بر اينكه پايان جنگ سرد از اهميت منطقه خاورميانه خواهد كاست، مشخص شده كه اهميت اين منطقه به خصوص براي كشوري مثل ايالات متحده افزايش يافته، به گونهاي كه اين امر به انجام دخالتهاي گستردهاي از سوي اين كشور در فعل و انفعالات منطقه خاورميانه منجر شده است. اين موضوع براي سازش در نزاع اعراب و اسرائيل و مساله گسترش سلاحهاي كشتار جمعي و آنچه در دهه نود «كشورهاي سركش» ناميده ميشد، آشكار شد. سپس مشكل تروريسم و تغيير نظم سياسي جهان بعد از حوادث يازدهم سپتامبر كه هجوم مستقيم خاورميانهايها كه غالبا اتباع همپيمانان سنتي خود امريكا بودند، در داخل اراضي امريكا پيش آمد.
حضور نظامي امريكا از مرحله اعطاي امكانات نظامي تا ساخت پايگاه
حضور نيروهاي بينالمللي و تاثيرات گستردهاي كه اين مساله به همراه اين عامل خارجي در فعل و انفعالات منطقه خاورميانه دارد، بسيار قابل توجه است. اگر چه به نظر ميآيد خاورميانه در اين خصوص با آنچه ساير كشورهاي جهان شاهد آن هستند تفاوتي ندارد؛ از جمله حضور ايالات متحده در امريكاي لاتين و جنوب اقيانوس آرام و حضور گسترده نيروهاي نظامي امريكا در جنوب شرق آسيا و دخالتهاي فراوان بينالمللي آنها در درگيريهاي آفريقا؛ اما شرايط خاورميانه نسبتا پيچيدهتر از ساير مناطق است، زيرا نقش مهم بازيگران خارج از منطقه گويي به بخشي از مفهوم خاورميانه تبديل شده است. موضعگيريهاي كشورهاي بزرگ همواره تاثيرات ويژهاي بر فعل و انفعالات اصلي در خاورميانه داشته است و گويي اين عامل در معناي جغرافيايي، يكي از عوامل تاثيرگذار در خاورميانه است. اين امر به لحاظ عملي --- از جانب نظامي --- بر چند اصل مبتني است كه مهمترين آنها عبارتند از:
-1 پيوندهاي دفاعي پيشرفته ميان برخي از كشورهاي خاورميانه و بيشتر قدرتهاي بزرگ جهان كه در برخي موارد شامل پيمانهاي استراتژيك و توافقات هستهاي ميشود.
-2 وجود پايگاهها و امكانات نظامي گسترده برخي كشورهاي بزرگ در داخل منطقه و پيرامون مرزهاي جغرافيايي آن.
-3 حضور و فعل و انفعالات انبوه واحدهاي نظامي ---- دريايي كشورهاي بزرگ در آبهاي بينالمللي خاورميانه. در عين حال از ابتداي دهه نود ميلادي هميشه تفاوت بسياري ميان ميزان و كيفيت حضور نظامي امريكا با ساير همتايان آن وجود داشته است؛ به اين صورت كه پس از عقب كشيدن نيروهاي نظامي اتحاد جماهير شوروي از اين منطقه و تعطيل كردن پايگاههاي نظامي و كاهش حضور روسيه در سطح مستشار نظامي پس از سقوط اتحاد جماهير شوروي در 1991 و محدوديت ميزان تسليحات و همچنين محدوديت پراكندگي نيروهاي فرانسه و انگليس كه همپيمان سنتي امريكا هستند، نيروهاي نظامي امريكا مركز ثقل حضور نظامي خارجي در منطقه بودهاند. در نتيجه نيروهاي امريكايي از شبكه وسيعي از امكانات نظامي برخوردارند كه به آنها اجازه حضور يا تحرك نظامي در قلمرو زميني، هوايي و دريايي تقريبا كليه كشورهاي خاورميانه به جز ليبي، ايران و شايد سوريه را ميدهد. بنابراين طبق بيانات مقامهاي امريكايي ---- كه در موارد بعدي مشخص خواهد شد ---- نقشه جغرافيايي تمركز يا تحرك واحدهاي نظامي تابعه ستاد فرماندهي كل امريكا، در برگيرنده 63 پايگاه نظامي در 11 كشور است كه در شرق نزديك، كشورهاي منطقه نزاع اعراب و اسرائيل و منطقه شاخ آفريقا واقع هستند. علاوه بر اين پايگاهها، امكانات نظامي بسيار گسترده نيروهاي واقع در شمال آفريقا در كشورهاي تونس، مغرب، الجزاير و همچنين حضور واحدهاي نظامي بسيار بزرگ در آسياي ميانه و جنوب آسيا در اطراف و داخل افغانستان نيز وجود دارند. در نتيجه گستره عمل ستاد فرماندهي كل اين نيروها 25 كشور را شامل ميشود كه در امتداد قلمرويي هستند كه در شرق آن پاكستان و در غرب آن كشور مغرب است. اما مساله مهم آن است كه تسهيلات نظامي در طول دهه نود، پايگاههاي نظامي بزرگ را در برگرفت؛ به اين معني كه تا سال 1990 ميلادي حضور نظامي امريكا در خاورميانه شامل امكانات نظامي موقت يا محدود بود و پايگاههاي نظامي آنگونه كه در آلمان، ايتاليا و ژاپن وجود دارد، يا آنگونه كه در دوره استعمار در همين منطقه وجود داشت(حبانيه در عراق، عدن در يمن و هويلس در ليبي) در اين منطقه وجود ندارد.
به طوري كه وزارت دفاع امريكا در خلال بحران خليج فارس (1990) كليه ظرفيتهاي استراتژيك حمل و نقلي را كه در اختيار داشت، به مدت شش ماه به كار گرفت تا بتواند سيصد و هفتاد هزار سرباز را در عملياتي كه به عمليات «سپرصحرا» معروف بود به منطقه خليجفارس انتقال دهد حال آنكه در اوضاع كنوني ديگر نيازي به اين مساله وجود ندارد. پيامدها و ملزومات جنگ دوم خليج (1991، جنگ كويت) و دوره زماني پس از آن منجر به دگرگوني بزرگي در نوع حضور نظامي امريكا در خاورميانه و بالاخص منطقه خليجفارس شد. اين امر از دو جهت صورت گرفت:
اول: گسترش دائره امكانات نظامي در اختيار نيروهاي امريكايي واقع در پايگاهها، بنادر، فرودگاهها، اردوگاههاي نظامي و مراكز اكثر كشورهاي منطقه كه همپيمان ايالات متحده هستند. حتي در مورد برخي كشورهايي كه به نظر نميآيد روابط سياسي قوياي آنها را با امريكا پيوند دهد نيز اعطاي امكانات نظامي ذكر شده از سوي امريكا به اين كشورها، حق استفاده از محدوده هوايي، بنادر، فرودگاههاي نظامي، عمليات حمل و نقل هوايي، خدمات سوخترساني، حفظ و ذخيرهسازي تسليحات و انجام مانورهاي نظامي مشترك را به امريكا داده است.
دوم: افزايش تعداد پايگاههاي نظامي عمده به طرزي بيسابقه به گونهاي كه مقدار اين پايگاههاي نظامي تنها در كشورهاي خليجفارس به پنج پايگاه ميرسد. آنها مراكز عمليات نظامي نسبتا كاملي را تشكيل ميدهند كه از آزادي نسبي و يك قدرت كامل براي پشتيباني فعاليتهاي جنگي هوايي، زميني و دريايي برخوردار هستند، خواه اين امر به صورت حضور برخي از اين نيروها در نبرد صورت گيرد يا آنكه در حالت آماده باش باشند و در صورت نياز وارد عمل شوند. اداره اين پايگاهها به موجب پيمانهاي نظامي ميان امريكا و كشورهاي ميزبان صورت ميگيرد. اين پايگاهها براي نيروهاي امريكايي اين امكان را به وجود ميآورند كه در مناطق مختلف بدون آنكه نياز به برنامهريزي براي تجمع عظيمي از نيروهاي خود داشته باشند، عملياتهاي نظامي مهمي را با سرعت بسيار انجام دهند يا تجمع نيروهاي خود را به سرعت پايان بخشند.
شبكه نظامي امريكا در منطقه خاورميانه
در اين چارچوب ميتوان مهمترين جايگاههاي انتشار امكانات نظامي امريكا و نيز به همراه آن نيروهاي نظامي انگليسي را در منطقه خاورميانه --- به ويژه در منطقهاي كه عراق در ميان آن قرار دارد --- بررسي كرد:
بحرين: امريكا با حضور نظامي قوي در بحرين امكانات نظامي مختلفي را در بندر سالمان و فرودگاه محرق و پايگاه هوايي شيخ عيسي داراست؛ اما پايگاه نظامي جفير در نزديكي منامه يكي از مهمترين پايگاههاي نظامي در منطقه خليج فارس محسوب ميشود. مركز فرماندهي درياي بنام پنجم امريكا و مركز فرماندهي نيروهاي ويژه نيز در اين پايگاه قرار دارد. در بحرين ما بين 860 تا 1200 نظامي امريكايي وجود دارند. علاوه بر اين يك جزوتام نظامي انگليسي در اين كشور مستقر است.
كويت: عناصر مختلفي از نيروهاي امريكايي تقريبا در كليه پايگاههاي نظامي عمده كويت متمركز هستند و اين نيروها به صورت مشترك با ارتش كويت عمل ميكنند. و محل استقرارشان پايگاه هوايي احمد الجابر، اردوگاه الدوحة، جزيره فيليكا، فرودگاه كويت و بندر الاحمدي است. اما نيروهاي هوايي و دريايي عمدهاي از امريكا و همچنين نيروهايي از مرکز فرماندهي عمومي ارتش، در پايگاه مهم عليالسالم و اردوگاه نظامي اريفجان قرار دارند. تعداد نيروهاي امريكايي در كويت حدود 10 هزار نظامي، 522 تانك، تجهيزات جنگي براي يك قطعه زره پوش و 52 هواپيماي جنگنده و 75 هليكوپتر آپاچي و جزوتامهاي راکتي پاتريوت است.
اردن: ميان ايالات متحده امريكا و اردن، روابط نظامي گستردهاي وجود دارد كه يك حضور نظامي قوي را به هنگام ضرورت امكانپذير ميكند؛ اما در حال حاضر امكانات نظامي قوي امريكا در پايگاه هوايي الشهيد موفق در منطقه زرقأ مستقر هستند كه حدود 1200 نظامي نيروي هوايي امريكا در آن حضور دارند و همچنين بندر العقبة كه در آن سرويسهاي مختلفي به نيروهاي دريايي امريكا ارائه ميشود. آموزشهاي نظامي مشتركي هم ميان نيروهاي اين دو كشور به طور منظم انجام ميشود كه گاه تعداد افراد شركت كننده در آن بالغ بر 10 هزار نظامي ميشود و در طول دوره زماني اين آموزشها نيروهاي امريكايي مدتهاي طولاني در اردن ميمانند.
قطر: حضور نظامي قوي امريكا در قطر به دوران اخير باز ميگردد. امكانات نظامي امريكا در اين كشور به صورت وجود انبارهاي تسليحات و نيز تجهيزات نظامي در اردوگاه نظامي السيلية و فرودگاه بينالمللي الدوحه و منطقه امسعيد است؛ اما پايگاه نظامي الحديد به خصوص پس از انتقال مقر فرماندهي مركزي ارتش امريكا از فلوريدا به اين مكان، به يكي از واحدهاي بسيار مهم پايگاههاي نظامي امريكا در منطقه خليجفارس تبديل شده است. ميزان نيروهاي امريكايي در قطر به 3000 سرباز، 175 تانك و تعدادي هواپيماهاي تجسسي و نيروي زيادي براي خنثيسازي مينها و انبارهاي متعدد اسلحه و مهمات است.
عربستان: از سال 1990، عربستان بيشترين نيروهاي امريكايي در منطقه خليجفارس را در خود جا داده است. در اين كشور امكانات نظامي مختلفي متعلق به نيروهاي ارتش امريكا در منطقههاي دمام، هفوف، خبر، تبوك، ينبع پايگاه ملكعبدالعزيز در ظهران، پايگاه دريايي ملكفهد در جده، پايگاه هوايي ملكخالد در ابها، و پايگاه نظامي رياض و پايگاه نظامي الطائف مستقر هستند؛ پايگاه هوايي الامير سلطان در جنوب رياض، مهمترين پايگاه نيروهاي نظامي امريكا در عربستان است. در اين پايگاه 5100 سرباز امريكايي وجود دارند. مركز فرماندهي نيروهاي هوايي امريكا در منطقه خليجفارس كه برخي از عناصر آن به قطر منتقل شدهاند نيز در اين مكان مستقر است. همچنين 42 هواپيماي جنگنده اف 15، اف 16 و اف 117 در اين پايگاه وجود دارند. تعدادي از نظاميان انگليسي (200 سرباز) و فرانسوي (130 سرباز) نيز در آنجا حضور دارند. كه توسط هواپيماهاي تورنادو و ميراژ و هواپيماهاي ترانسپورتي نظامي پشتيباني ميشوند.
عمان: عمان به خصوص پس از آنكه نيروهاي امريكايي و انگليسي حاضر در آن در جنگ افغانستان شركت كردند، به يكي از كشورهايي تبديل شده كه تعداد زيادي از نيروهاي نظامي امريكا در آن است. امكانات نظامي امريكا در اين كشور، در پايگاه قابوس در مسقط و بندر صلالة و فرودگاه بينالمللي السيب متمركز هستند. عناصر مهمي از نيروي هوايي امريكا در پايگاه هوايي المثني و تيمور قرار دارند و پايگاه نظامي مصيرة در اين كشور يكي از مهمترين مكانهاي تمركز نظامي نيروهاي امريكايي و انگليسي در منطقه خليج فارس است. حدود 3000 نظامي امريكايي و همچنين عناصر مختلفي از نيروهاي هوايي و دريايي امريكا در عمان متمركز شدهاند.
امارات متحده عربي: نيروهاي امريكايي در امارات متحده عربي از امكانات نظامي مختلفي در پايگاههاي اين كشور برخوردارند؛ پايگاه هوايي الظافره در ابوظبي، فرودگاه بينالمللي الفجيره، بندر زايد، بندر رشيد، جبل علي در دبي و بندر فجيره از آن جملهاند. در امارات متحده عربي حدوداً 500 نظامي امريكايي حضور دارند و تعدادي از هواپيماهاي تجسسي امريكا نيز در اين كشور مستقر هستند.
يمن: قطعات نظامي امريكا در يمن از امكانات مختلفي بهرهمند هستند. ميزان اين امكانات در جنگ امريكا عليه تروريسم گسترش يافت و شامل نيروهاي مختلفي به ويژه براي پشتيباني و آموزش خود نيروهاي يمني شد؛ اما امكانات نظامي امريكا در يمن از پيش در بندر استراتژيك عدن مستقر بودهاند. اين بندر، ايستگاه اصلي سوخترساني و نگهداري ويژه از سازوبرگ دريايي امريكاست و حادثه هدف قرار گرفتن ناوU.S.S كول در اكتبر سال 2000 ميلادي در اين بندر اتفاق افتاد.
جيبوتي: جيبوتي همواره در كشورهاي «حلقه فرانسه» قرار ميگرفته است به گونهاي كه در پايگاه نظامي جيبوتي نزديك به 3900 سرباز فرانسوي به سر ميبرند. اين نيروها توسط هواپيماهاي جنگنده ميراژ و هليكوپترهاي توپدار پشتيباني ميشوند. در اين بندر همچنين انبارهاي تسليحات و لوازم جانبي فراواني وجود دارد. عناصري از نيروهاي عملياتي مستقر در شاخ آفريقا در اردوگاه نظامي المنير متعلق به فرانسه است. نيروهاي دريايي و هوايي امريكا نيز از امكانات زيادي در بندرها و فرودگاههاي جيبوتي برخوردار هستند.
يك فرودگاه نظامي تحت امر سازمان اطلاعات مركزي امريكا كه هواپيماهاي بدون سرنشين در آن مستقر هستند و به انجام عملياتهاي تجسسي و جنگي ميپردازند نيز در جيبوتي است.
مصر: مصر روابط نظامي عميقي در سطوح مختلف با ايالات متحده دارد. اين روابط در اشكال همكاري تسليحاتي، كمكهاي نظامي و آموزشهاي نظامي مشترك هستند. امكانات نظامي امريكا در مصر عبارتند از امكاناتي براي نيروهاي دريايي در برخي بنادر از جمله پورت سعيد، سوئز و الغردقه كه اهميت اين نيروها به خاطر عبور و مرور كشتيها از كانال سوئز است. همچنين امكانات ويژهاي براي آموزشهاي نظامي در پايگاههاي نظامي سواحل شمالي مصر وجود دارد. اما مهمترين امكانات نظامي امريكا در مصر، در پايگاه هوايي غرب القاهره قرار دارد.
تركيه: تركيه تنها عضو خاورميانهاي پيمان ناتو است و روابط نظامي قوياي با امريكا دارد. علاوه بر امكانات نظامي امريكا كه در بنادر و فرودگاههاي تركيه مستقر هستند، يكي از بزرگترين پايگاههاي نظامي تحت امر ناتو (ايالات متحده) در خاورميانه در اين كشور قرار دارد. پايگاه هوايي اينجر ليك، 1700 سرباز امريكايي و 36 هواپيماي جنگنده از انواع مختلف را در خود جاي داده است. هواپيماهاي مستقر در اين پايگاه به طور معمول ماموريت نظارت بر منطقه پرواز ممنوع عراق را انجام ميداد و ظرفيت اين فرودگاه براي گسترش تعداد اين هواپيماها در حالت جنگي بسيار بالا است. تركيه هم اكنون با كمك مالي امريكا به سرعت در حال گسترش امكانات نظامي خود است به طوري كه در صورت نياز، امكان تجمع مقدار عظيمي از نيروها و هواپيماهاي جنگنده در پايگاههاي اين كشور وجود داشته باشد.
اسرائيل: روابط نظامي امريكا و اسرائيل مبتني بر پيمانهاي اتحاد استراتژيك پيشرفتهاي است كه همكاري نظامي پيچيدهاي را ميان آنها ايجاب ميكند. اين همكاريها در چارچوب شبكهاي از امكانات نظامي امريكاست كه در اغلب پايگاههاي اسرائيل مستقر هستند. از جمله حضور امريكا در شش پايگاه نظامي كه مهمترينشان پايگاه 51، 53 و 54 است و در آنها انبار تسليحات و تجهيزات مخصوص نيروهاي دريايي و هوايي و نيروهاي ويژه امريكا وجود دارد. نيروهاي اسرائيلي نيز به هنگام نياز ميتوانند از اين تجهيزات استفاده كنند؛ همانطور كه در جنگ اكتبر 1973 اين امر اتفاق افتاد.
حلقه نظامي در اطراف خاورميانه
مطالبي كه ذكر شد، بيان ميدارد حضور نظامي امريكا به طور مشخص يكي از ويژگيهاي برجسته است كه به عنوان يكي از عناصر تاثيرگذار حاكم بر معادلات استراتژيك فعل و انفعالات منطقه، واقعيت خاورميانه را شكل ميدهد؛ اما آنچه گفته شد، قضيه را به طور كامل روشن نميكند مگر آنكه به حلقه نظامي پايگاههاي عمده امريكا (يا انگليس) كه خاورميانه را در ميان خود گرفتهاند، توجه شود.
اين پايگاهها كه از دهه نود تاكنون بر پا شدهاند، به اختصار عبارتند از:
نيروهاي امريكايي واقع در اطراف منطقه خاورميانه
حضور نظامي انگليس در مناطق اطراف خاورميانه
اهميت پايگاههاي نظامي امريكا در اطراف منطقه خاورميانه، مانند پايگاه ديگوگارسيا و پايگاههاي واقع در شمال درياي مديترانه و حتي انگلستان آن است كه اين پايگاهها عمليات نظامي در خاورميانه را از نزديك پشتيباني ميكنند. اين پايگاهها محل اصلي برخاستن بمبافكنهاي سنگين ب 52 نيز هستند. هر چند به نظر ميآيد با پيشرفتهايي كه در باندهاي پرواز برخي از پايگاههاي نظامي امريكا در داخل منطقه صورت گرفته، امكان پرواز اين بمبافكنها از فرودگاههاي داخل منطقه خاورميانه هم امكانپذير شده است.
حضور نظامي بينالمللي داخل منطقه خاورميانه، از كليه مواردي كه گفته شد بيشتر است. ناوگانهاي دريايي بزرگ كشورهاي قدرتمند به ويژه امريكا، تقريبا به طور دايم در آبهاي بينالمللي اطراف منطقه خاورميانه حضور دارند و از كليه پايگاهها و امكانات نظامي پراكنده در كشورهاي منطقه استفاده ميكنند. اين نيروها ميتوانند به هنگام ضرورت، يگانهاي دريايي و هوايي خود را در سرزمينهاي خاورميانه منتشر كنند. ناوگان ششم دريايي امريكا در درياي مديترانه و نيروهاي دريايي فرانسه در همين آبها از جمله اين نيروها هستند. همينطور ميتوان از يگانهاي ناوگان هفتم امريكا نام برد كه در اقيانوس هند و درياي عرب متمركز هستند. دستههايي از نيروهاي فرانسوي در اقيانوس هند كه مبدا آنها پايگاه دريايي فرانسه در جيبوتي است و نيروهاي انگليسي مستقر در اقيانوس هند و يگانهاي دريايي تحت امر آن كه در درياي سرخ فعاليت ميكنند، از ديگر جنبههاي حضور نظامي بينالمللي در منطقه هستند.
علاوه بر ناوگانها و مجموعههاي دريايي كه گفته شد، يگانهاي مختلف ديگري از جمله ناوهاي هواپيمابر، تفنگداران دريايي و هواپيماهاي جنگنده از انواع مختلف در اين منطقه به حال آمادهباش هستند.
گزارشهاي ويژه در مورد گسترش يگانهاي دريايي امريكا در آبهاي منطقه خاورميانه به اين نكته اشاره ميكنند كه تقريبا دو ناو هواپيمابر جنگي امريكايي به طور مستمر در منطقه حضور دارند كه در حال حاضر اين دو عبارتند ازU.S.S آبراهام لينكلن در درياي عرب وU.S.S واشنگتن در درياي مديترانه. امريكاييها در برنامههاي خود در نظر دارند كه در آغاز حمله نظامي به عراق سه ناو هواپيمابر ديگر را نيز به منطقه بياورند. اين سه عبارتند ازU.S.S هاري ترومان كه حركت خود را براي آمدن به منطقه آغاز كرده است،U.S.S كيتي هوك وU.S.S كانستليشن. به اين ترتيب، حجم نيروهاي امريكايي در آبهاي اطراف منطقه به 51 كشتي جنگي ميرسد كه اين مجموعه شامل 55 هزار سرباز و 350 هواپيما و 800 موشك كروز از نوع تام هوك ميشود. اين نيروها زرادخانه عظيمي از تسليحات را حمل ميكنند كه در برگيرنده تسليحات و موشكهاي هوشمند و تسليحات جنگي با قدرت تخريب بسيار بالاست و توانايي آن را دارند كه يك عمليات نظامي بسيار وسيع را با سيطره كامل هوايي --- همانگونه كه در جنگ كويت (1991) اتفاق افتاد ---- اداره كنند. در عين حال هميشه اين اختلاف نظر وجود داشته است كه آيا اين نيروها، سلاح هستهاي با خود حمل ميكنند يا خير؟ با توجه به كم بودن اطلاعات در اين خصوص، فعلاً تنها به اين موضوع ميپردازيم كه آيا كشتيهاي جنگي مذكور و هواپيماهاي جنگنده، قابليت حمل سلاح هستهاي را دارند يا خير؟ اين بدان معني نيست كه اين نيروها بالفعل سلاح هستهاي به همراه داشته باشند. به طور مثال هواپيماهاي جنگنده ميراژ مستقر در جيبوتي از هواپيماهايي نيستند كه مسلح به سلاح هستهاي باشند. همينطور سندي وجود ندارد كه نشان دهد نيروي دريايي انگليس مستقر در منطقه خليجفارس، به اين سلاحها مجهز است و با توجه به پيمانهاي نظامي امريكا و روسيه مبني بر خلع سلاح هستهاي، احتمال آن نميرود كه نيروهاي امريكايي حامل سلاح هستهاي باشند؛ هنگام بحرانهاي منطقهاي، و كليه حوادثي كه در منطقه خاورميانه روي ميدهد، احتمال آنكه اين حوادث بعد هستهاي پيدا كنند زياد است.اين تفكر در ميان جريانهاي سياسي مخالف با وجود بيگانه در منطقه، به ويژه گروههاي «صلح سبز» وجود داشته و دارد.
در ضميمه «منشور صلح» در ابتداي دهه نود آمده است كه از 1946 تا 1991 ميلادي، پانزده عمليات توسط نيروهاي امريكايي در منطقه خاورميانه صورت گرفته است كه اين نيروها حامل سلاح هستهاي بودند و در برخي از اين عملياتها، آشكارا از تهديد به استفاده از سلاح هستهاي سخن به ميان آمده بود. برخي از اين موارد عبارتند از: بحران ايران (مارس 1946)، جنگ سوئز (اكتبر 1956)، تهاجم به لبنان (ژوئيه 1958)، درگيري اردن و فلسطين (سپتامبر 1970)، عمليات مربوط به گروگانهاي امريكايي در ايران (آوريل 1980)، تحركات ناوگان ششم دريايي امريكا پس از ترور سادات (اكتبر 1981)، درگيري ميان ليبي و سودان (فوريه 1983)، پياده كردن نيرو در لبنان توسط امريكا (سالهاي 1983 و 84) و تحركات پس از آن (مارس 1985)، بمباران ليبي (مارس 1986)، عملياتهايي كه موازي با جنگ ايران و عراق 1987 و 88 توسط امريكا صورت گرفت (سالهاي 1987 و 1988) هدف قرار دادن هواپيماهاي ليبي (1989) و جنگ خليج (ماههاي ژانويه تا فوريه 1991).
مشكلات حضور نظامي امريكا
حضور نيروهاي نظامي خارجي در منطقه خاورميانه در سطح مردمي بر بستر متزلزلي استوار است. جريانهاي سياسي ملي، جريانهاي چپ و جريانهاي ديني غالب در منطقه، اين حضور نظامي را «حضور بيگانه» ميدانند كه خطرات زيادي براي امنيت منطقه و مخصوصاً امنيت كشورهاي عربي به همراه دارد.
ايجاد دو دستگي بين اعراب، تهديد براي ملت عرب و تثبيت سيطره بر منابع نفتي از جمله اين خطرات است كه ممكن است به پيوند امنيت ملي كشورهاي منطقه به امنيت كشورهاي ديگر و سيطره اين كشورها بر نوسازي تجهيزات نظامي كشورهاي عربي بينجامد. ضعيفكردن امت عرب، با هدف قراردادن و تحريم برخي از كشورهاي عربي و بيتوجهي به مقررات نظامي در جهت منافع اسرائيل، از ديگر خطرات ذكر شده است.
اين مقولات كه اساسا مبتني بر نگرش جريانهاي ملي هستند، با توجه به مسائل مورد توجه، مضامين مختلفي به خود ميگيرند و بازتابهاي سياسي، فرهنگي و امنيتي آن معمولا در برگيرنده نوعي دشمني يا هراس در قبال نيروهاي غربي و به خصوص نيروهاي نظامي امريكا در منطقه است. اما در اين ميان واكنش جريانهاي ديني نسبت به «حضور بيگانه» در منطقه، اشكال مسلحانه خشني عليه قطعات نظامي امريكايي به خود گرفته است كه اين مساله هم به طور عام در كليه كشورهاي عربي و هم به طور خاص در خليج فارس روي داده است. اما واقعيت آن است كه شكلهاي آشكار حضور نظامي خارجي در منطقه خاورميانه و مناطق اطراف آن، در عمل، آن نوع حضور خارجي محسوب نميشود كه مشمول اشغال برخي كشورها يا تسلط بر مناطقي از خاورميانه و يا قيموميت بينالمللي بر آن شده باشد آنگونه كه در دهههاي 50 و 60 ميلادي رواج داشت و نظريه امنيت ملي عربي مانع آن شد.
بلكه اين حضور ---- با بهانههاي فعلي ---- نوعي حضور نظامي بينالمللي است كه مبتني بر پيمانهاي دفاعي دو جانبه و يا چند جانبه است؛ پيمانهايي كه ميان كشورهاي بزرگ و تعداد زيادي از كشورهاي منطقه وجود دارد و حضور مسلحانه، امكانات نظامي، استقرار موقت و عبور و مرور هواپيماها و كشتيهاي جنگنده و... را ايجاب ميكند. اين وضعيت در كشورهاي اروپاي غربي و كشورهاي شرق آسيا نيز وجود دارد. در اين كشورها نيز پيمانهاي نظامي ميان آنها و امريكا چنين وضعيتي را پديد آورده است. حضور امريكاييها در جنوب اقيانوس آرام و كشور استراليا و حضور پايگاههاي فرانسوي در آفريقا نيز از اين موارد هستند. بنابراين يك سري بسترهاي قانوني براي همكاريهاي منطقهاي و بينالمللي وجود دارد كه حضور نظامي خارجي در منطقه خاورميانه را موجب ميشود.
به همين دليل نميتوان درخصوص مساله حضور نظامي خارجي در منطقه خاورميانه به صورت تحليلي و يا عيني به سادگي بحث و گفتوگو كرد، و در اين خصوص ارزشگذاري كرده و آن را خوب و يا بد دانست. اگر چه جريان غالب در منطقه خاورميانه به همين شكل با اين مساله رفتار ميكند و رويكردي كه به طور معمول رواج دارد اين است كه آثار منفي اين حضور نظامي بسيار بيش از آثار مثبت آن است. از اين فراتر، شعار اصلياي كه شبكه القاعده از آن به عنوان انگيزهاي براي هدف قرار دادن نيروهاي امريكايي بهره گرفت، شعار «مشركان را از جزيرةالعرب بيرون رانيد» بود. با اين حال بيشتر تحليلگران معتقدند كه حفاظت از امنيت خليج فارس بدون مشاركت غرب امكانپذير نيست. به ويژه آنكه اين حضور ---- چنانچه اشاره شد ---- بر پايه پيمانهايي است كه براي طرفهاي منطقهاي و بينالمللي آن منافع مشترك دارد.
مشكل واقعي در اينجا اين است كه ميان بعضي از كشورهاي خاورميانه و برخي كشورهاي بزرگ كه در منطقه خاورميانه حضور نظامي دارند، دشمنيها و حساسيتهاي پنهان وجود دارد. اين امر به خصوص در مورد امريكا و مشكلاتي كه بين اين كشور و بعضي كشورهاي منطقه در دهه نود وجود داشته، صادق است. حوادث گذشته و مشكلات كنوني مبناي عمده مسائلي هستند كه در منطقه روي ميدهد. از دهه نود تاكنون منطقه خاورميانه شاهد خصومتهاي عميقي ميان كشورهاي عراق، ايران و ليبي با امريكا و پس از آن انگليس بوده و روابط سوريه و سودان نيز در اين دوره با امريكا وضعيتي متزلزل داشته است.
فعل و انفعالات مسلحانه شديد سرانجام به جنگ گستردهاي ميان ايالات متحده و عراق در سال 1991 ميلادي انجاميد و پس از آن سلسلهاي از عملياتهاي نظامي محدود امريكا و انگليس عليه عراق ادامه يافت.
دو كشور ايران و ليبي هم تحت فشارهاي شديدي از جمله تحريم، محدوديت، فشار اقتصادي، نظامي و سياسي از جانب امريكا و يا به رهبري امريكا بودند. از آن طرف نيز مخالفتهاي آشكاري از طرف اين كشورها بر ضد منافع و سياستهاي امريكا در منطقه خاورميانه صورت ميگيرد؛ به گونهاي كه برخي از اين كشورها همانند ايران حضور نظامي بيگانه در منطقه خليجفارس و پايگاههاي نظامي در تركيه و شمال عراق و پيمانهاي امنيتي بين كويت و كشورهاي غربي را موجب نگراني و بيثباتي منطقه ميدانند. عراق وجود نظامي امريكا و انگليس را در منطقه تهديد مستقيم براي امنيت خود محسوب ميكند و ليبي نيز حساسيتهايي در قبال حضور نظامي امريكا در درياي مديترانه دارد. حضور نظامي امريكا با آن پايگاههاي نظامي گسترده در منطقه خاورميانه، يكي از شاخصهاي عمده در معادلات امنيت خاورميانه است. اين حضور به امريكا در برخورد با آنچه منابع تهديد امنيت خود به حساب ميآورد، آزادي وسيعي ميدهد و تسلط كاملي را براي اين كشور در قبال فعل و انفعالات منطقه پديد ميآورد. در عين حال اين حضور در معرض تهديدهايي جدي قرار دارد كه با موضعگيريهاي برخي از كشورها و جريانات سياسي منطقه در ارتباط است. در وضعيت حاضر اين دو سويه (حضور نظامي امريكا و دشمني در قبال آن) به موازات هم به سرعت در حال افزايش هستند.
منابع و ماخذ : بنلادن كيست؟ ميشل پولي، خالد دوران، ترجمه مهشيد . اسامه بنمحمد بنلادن، خسروي . نشريه زمانه .
ازصفحات تاريخ :
حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟
تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت سوم«
تلاش براي تسخيرجهان

))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را با شعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد… ((
پرنده پر زد و پر یادم آمد
غمی اندوه گستر یادم آمد
چو در مغرب فرو می رفت خورشید
وداع تلخ مادر یادم آمد.
به داغت آرزو مرد و هوس سوخت
در این آتشفشان حتی نفس سوخت
خدایا سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من در قفس سوخت.
من آن مرغم که امروز پری نیست
قفس زادم قفس را هم دری نیست
مرا گفتند روزی از دربرآی
ولی در من چراغ باوری نیست.
غمی سنگین به چشم باغبان بود
که گل هایش به یغمای خزان بود
ز غم جان داد و یاران گریه سر کرد
صدای گریه اش در ناودان بود.
معناي جديدي که از واژه امپرياليسم مي شناسيم مولود تحولاتي است که در دهه 1870 ميلادي رخ داد؛ يعني در دوراني که به «عصر ديزرائيلي» معروف است. اين واژه تا اوائل دهه 1870 به نظام سياسي سلطنتي (امپريال) خودکامه و استبدادي اطلاق مي شد و «امپرياليست» به کسي گفته مي شد که هوادار چنين امپراتور يا امپراتوري است. براي مثال، در 15 اکتبر 1869 روزنامه تايمز لندن «امپرياليسم» را «بدترين شکل نظام استبدادي» خواند و در 8 سپتامبر 1870 روزنامه انگليسي ديلي نيوز از انقلاب فرانسه به عنوان «سقوط امپرياليسم و اعلام جمهوري» در فرانسه ياد کرد.
کاربرد واژه «امپرياليسم» به معناي جديد و امروزين از نيمه دوّم دهه 1870 آغاز شد. در سال 1878 جوزف چمبرلين جنگ بريتانيا در افغانستان را پيامد «منافع امپرياليستي بريتانيا» ناميد و در دهه پاياني سده نوزدهم ميلادي اين مفهوم رواج گسترده يافت. در مارس 1899 والتون در ماهنامه کانتمپوراري ريويو «امپرياليسم» را چنين تعريف کرد: «اصل يا فرمول دولتمردي به منظور تبيين وظايف دولت در رابطه با امپراتوري»؛ و در 6 مه 1899 لرد روزبري در ديلي نيوز امپرياليسم را «افتخار به امپراتوري» بريتانيا دانست و ميان «امپرياليسم معقول» و «امپرياليسم وحشي» تفکيک قايل شد. از ديد او، «امپرياليسم معقول» چيزي نيست مگر «وطن پرستي در گستره اي وسيع تر.» در 23 ژانويه 1899، ويندام در ديلي نيوز نوشت: «امپرياليست کسي است که اين حقيقت را مي پذيرد که کشور او جزء، و در واقع مغز و قلب، امپراتوري است که در سراسر جهان پراکنده است.» بدينسان، در پايان سده نوزدهم، در بريتانيا «امپرياليسم» به سياستي اطلاق مي شد که خواستار گسترش قلمرو امپراتوري بريتانيا در راستاي منافع تجاري و مالي بود؛ و يا به سياستي که خواستار متمرکز ساختن کارکردهاي دولت هاي محلي عضو امپراتوري بريتانيا در مسايل مهمي چون امور دفاعي، تجارت داخلي امپراتوري و غيره بود.
در ايالات متحده آمريکا، اين واژه به سياست گسترش نفوذ دولت آمريکا و يا سلطه اين دولت بر کشورهاي ديگر، به شکل مستعمره يا کشورهاي تابع به سبک قدرت هاي اروپاي غربي، اطلاق مي شد. امروزه، دائرة المعارف بريتانيکا «امپرياليسم» را چنين تعريق مي کند: سياستي که از سوي يک دولت براي سلطه بر مردمي در وراي مرزهاي آن، که خواستار اين سلطه نيستند، به کار مي رود. پژوهش علمي در زمينه امپرياليسم از سال 1902 ميلادي و با کتاب جان اتکينسون هابسون، اقتصاددان انگليسي، آغاز شد.
از آن زمان تاکنون صدها کتاب و هزاران مقاله در اين حوزه منتشر شده و کاربرد و تبيين پديده «امپرياليسم» کاربردي عام، جهاني و آکادميک يافته است. هابسون «امپرياليسم جديد» را «نيرومند ترين جنبش در سياست جاري دنياي غرب» خواند. به زعم او، اين مرحله جديدي در تاريخ تکاپوهاي استعماري غرب است که با استعمار کلاسيک فرق دارد. هابسون سال 1870 ميلادي را مبداء اين دوره جديد دانست. اين جنبش در طول سه دهه پاياني سده نوزدهم بخش عظيمي از جهان را به امپراتوري بريتانيا و ساير قدرت هاي غربي منضم نمود. طبق آماري که هابسون از سِر رابرت گيفن نقل مي کند، امپراتوري بريتانيا در اواخر سده نوزدهم 13 ميليون مايل مربع با جمعيتي در حدود 400 تا 420 ميليون نفر را در بر مي گرفت که تنها حدود 50 ميليون نفر از نظر نژاد و زبان بريتانيايي بودند. يک سوّم اين امپراتوري را نسل گذشته بريتانيا، يعني نسل ديزرائيلي، به دست آورده بود. اين موج امپرياليستي به بريتانيا اختصاص نداشت. در دوراني که هابسون آن را «عصر امپرياليسم» ناميد تمامي قدرت هاي غربي به اين موج پيوستند. فرانسه از سال 1880 تا زمان هابسون 5 / 3 مايل مربع با 37 ميليون نفر جمعيت را به زير سلطه گرفت.
امپرياليسم ايتاليايي از سال 1880 طلوع کرد و سرزمين هاي شمال آفريقا را به زير سلطه گرفت. آلمان از سال 1884 طي 15 سال يک ميليون مايل مربع با 14 ميليون نفر جمعيت را به زير سلطه امپرياليستي خود گرفت. ايالات متحده آمريکا نيز با اشغال هاوايي و ساير مستملکات امپراتوري استعماري اسپانيا به اين موج پيوست. هابسون توسعه طلبي روسيه را امپرياليسم نمي دانست و آن را تنها گسترش ارضي مي شمرد که با امپرياليسم جديد متفاوت است. به اين ترتيب، هابسون نوشت: «شاخص اصلي امپرياليسم جديد، رقابت قدرت هاي امپرياليستي است.»
هابسون نيروي محرکه اين «امپرياليسم جديد» را صدور سرمايه و حاکميت اليگارشي سياسي و مالي مي دانست که در مواردي به آريستوکراسي موروثي بدل شده است. طبق بررسي هابسون، در بريتانيا، فرانسه، آلمان، ايالات متحده آمريکا و ساير کشورهاي سرمايه داري، انباشت اضافه سرمايه به ظهور دو طبقه انجاميد: «پلوتوکراسي» (زرسالاري) و «طبقه متوسط داراي نقدينگي».هابسون يکي از شاخص هاي عصر امپرياليسم را افول تجارت و رشد صدور سرمايه مي داند:در سال هاي 1856- 1859 واردات بريتانيا از مستعمرات 5 /46 در صد کل واردات اين کشور بود که در سال هاي 1896- 1899 به 5 /32 در صد کاهش يافت. در اين دوره حجم صادرات نيز از 1/ 57 در صد به 9/ 34 در صد کاهش يافت. به عبارت ديگر، به رغم گسترش سريع قلمرو امپراتوري بريتانيا در اين سال ها، نقش مستعمرات در تجارت اين کشور به شدت کاهش يافته بود. هابسون نشان مي دهد که دولت و ملت بريتانيا در سه دهه پاياني سده نوزدهم به شدت از سياست امپرياليستي ضرر کرده است. هابسون اين پرسش را مطرح مي کند که پس به چه دليل «ملت بريتانيا به چنين کسب و کار سُستي» دست مي زند؟ او «تنها پاسخ ممکن» را اين مي داند: «در اين کسب و کار، منافع ملت تابع منافع گروه معيني قرار گرفته که کنترول منابع ملّي را در دست دارند و از آن براي نفع خصوصي خود استفاده مي کنند.» هابسون به اين جمله سر توماس مور، انديشمند انگليسي عصر هنري هشتم، استناد مي کند: «در هر جا مي توانم توطئه ثروتمندان را تصوّر کنم که به نام و در زير لواي دولت و جامعه [کامنولث] در جستجوي تأمين منافع خودند.» هابسون مي افزايد:
هر چند امپرياليسم جديد کسب و کار بدي براي ملت است ولي کسب و کار خوبي براي طبقات و تجارت هاي درون ملت است. صرف مخارج زياد در تسليحات، جنگ هاي پرهزينه، سياست هاي خارجي پرمخاطره و دشوار، انسداد اصلاحات سياسي و اجتماعي در درون بريتانيا، هر چند صدمات بزرگي بر ملت وارد مي سازد ولي به منافع کاسب کارانه صنايع و مشاغل معيني خدمت مي کند. شاخص ديگر اين امپرياليسم جديد صدور سرمايه است. هابسون نشان مي دهد در حالي که سهم صادرات و واردات تجاري با مستعمرات از دهه 1870 کاهش يافته، ولي طي اين سال ها درآمد سرمايه داران از سرمايه گذاري خصوصي در مستعمرات به شدت افزايش يافته است. براي مثال، طبق آمارهاي مالياتي دولت بريتانيا، که کمتر از ميزان واقعي است، در سال 1884 درآمد سرمايه گذاران بريتانيايي از سرمايه صادر شده به مستعمرات 33,829,124 پوند بود که در سال 1900 به 60,266,886 پوند افزايش يافت. 6/ 18 ميليون پوند اين درآمد از سرمايه گذاري در شبکه هاي راه آهن در خارج از بريتانيا بود که 6/ 4 ميليون پوند آن تنها از راه آهن هند بود. سر رابرت گيفن، سود خالص اين سرمايه گذاري را در سال 1880 حدود 70 ميليون پوند تخمين مي زند که در پايان سده نوزدهم به 90 ميليون پوند رسيد و خود هابسون رقم اخير را 120 ميليون پوند تخمين مي زند. هابسون کل سرمايه گذاري خارجي بخش خصوصي بريتانيا را در پايان سده نوزدهم حدود دو ميليارد پوند مي داند. بنابراين، نيروي محرکه امپرياليسم جديد سرمايه داران بزرگي هستند که از اين طريق سودهاي کلان به جيب مي زنند.
مثلاً، جان پي يرپونت مورگان و دوستانش که از جنگ آمريکا در فيليپين ميليون ها دالر سود بردند. هابسون بخشي از کتاب خود را به «عوامل اخلاقي و احساسي» امپرياليسم اختصاص داده است.
او مي نويسد بخشي از مردم انگليس، از جمله کليساي اين کشور، گاه صادقانه خواستار گسترش مسيحيت در ميان ملت هاي غيراروپايي و پايان دادن به رنج هاي آن ها هستند؛ ولي امپرياليست ها از اين احساسات اخلاقي- ديني سوءاستفاده مي کنند و سياست هاي سودجويانه خويش را در اين پوشش پنهان مي نمايند. مصر بارزترين نمونه است. بريتانيا با اهداف نظامي و مالي آشکار مصر را اشغال کرد ولي اعلام کرد که به خاطر مردم مصر اين کشور را اشغال کرده و به زودي نيروهاي خود را خارج خواهد کرد. به نوشته هابسون، در کتاب هاي درسي انگليسي مي خوانيم که در هيچ دوره از تاريخ مصر فلاحين اين کشور حکومتي چنين دلسوز نداشته اند! يا لئوپولد، پادشاه بلژيک، زماني که سرزمين کنگو را به دست آورد، فريبکارانه اعلام کرد: «تنها برنامه ما تجديد حيات اخلاقي و مادي کشور [کنگو] است.» اين امر درباره امپرياليسم ايالات متحده آمريکا نيز صادق است. به نوشته هابسون، «رسالت تمدن سازي»، که ايالات متحده آمريکا مدعي آن است، نيروي محرکه امپرياليسم آمريکايي است و «به شکلي آشکار تابع عامل اقتصادي.» او افزود: اشتياق پرشروشور روزولت براي توسعه" تمدن" نبايد ما را فريب دهد. اين آقايان راکفلر، پي يرپونت مورگان، حنا، شواب، و همکاران آن ها هستند که به امپرياليسم نياز دارند و آن را بر شانه اين جمهوري بزرگ غرب تحميل مي کنند.
آن ها به امپرياليسم نياز دارند زيرا مي خواهند از منابع عمومي کشور خود استفاده کنند براي ايجاد زمينه هاي سودآور براي گردش سرمايه هاي خود که در غير اين صورت عاطل خواهد ماند.
هابسون چنين نتيجه گرفت: «تمامي سياست هاي امپرياليسم آميخته با فريبکاري است.» هابسون در فصل چهارم بخش اوّل کتابش توجه ويژه اي به جايگاه نظامي گري در پيدايش و توسعه امپرياليسم جديد، نقش کانون هاي مالي در جنگ هاي سده نوزدهم و سهم بزرگ زرسالاران يهودي در ترکيب اين آريستوکراسي مالي معطوف ميدارد بي آن که صراحتاً واژه «يهودي» را به کار برد. او مي نويسد: اين کاسب کاران بزرگ- بانکداران، دلالان بورس، صرافان، وام دهندگان، و مشوقين [مالي] کمپني ها- عصب مرکزي کاپيتاليسم بين المللي را تشکيل مي دهند. نيرومندترين پيوندهاي سازماني ايشان را متحد کرده است و همواره به نزديک ترين و سريع ترين شکل ممکن در ارتباط با هم اند و در قلب سرمايه هر کشوري جاي دارند. آن ها به طور عمده، تا آنجا که در اروپا ديده مي شود، در زير نظارت مرداني از يک نژاد خاص و معين قرار دارند که در پس ايشان سده ها تجربه مالي نهفته است و جايگاهي يگانه در هدايت سياست کشورها دارند. هيچگونه جهت دهي سريع سرمايه بدون رضايت آنان و به جز از طريق بنگاه هاي آنان ممکن نيست.
او سپس صريح تر به اين «نژاد خاص و معين داراي سده ها تجربه مالي» اشاره مي کند و مي افزايد: «آيا جداً مي توان جنگ بزرگي را از سوي يک دولت اروپايي تصوّر کرد و يا وام بزرگي را که يک دولت بزرگ به آن نياز دارد، که بنياد روچيلد و مرتبطين مخالف آن باشند؟» چنان که مي بينيم، «امپرياليسم» پديده اي واقعي است نه مفهومي فاقد مايه ازاي خارجي، و آغازگر تبيين علمي اين پديده جان اتکينسون هابسون است. ايدئولوژي مارکسيسم و رساله معروف امپرياليسم: بالاترين مرحله سرمايه داري، اثر ولاديمير ايليچ لنين، ندارد. لنين رساله فوق را در بهار 1916، يعني چهارده سال پس از انتشار کتاب هابسون، در زوريخ نوشت و در اوّلين پاراگراف مقدمه خود بر چاپ اوّل آن (1917) به صراحت اعلام کرد که رساله خود را بر بنياد کتاب هابسون نوشته است. انديشه اصلي در رساله لنين تکرار اين نظريه هابسون است که امپرياليسم را پيامد تطور کاپيتاليسم جديد مي دانست که بر بنياد آريستوکراسي مالي و صدور سرمايه پديد آمده و از اين منظر با استعمار گذشته متفاوت است. آن چه در رساله فوق به لنين تعلق دارد، جدل هاي قلمي او با ساير مارکسيست ها در پيرامون مفهوم امپرياليسم است و آميختن اين مفهوم با شعارهاي تقديرگرايانه و پيشگويي هاي که امپرياليسم مرحله نهايي سرمايه داري و سرمايه داري در حال احتضار است. هابسون چنين نتيجه ميگيرد: «تمامي سياستهاي امپرياليسم آميخته با فريبکاري است.» انتشارات دانشگاه آکسفورد نيز به مناسبت يکصد سالگي امپرياليسم هابسون کتابي منتشر کرده است. اين کتاب اثر پيتر کاين، محقق برجسته تاريخ امپرياليسم بريتانيا و استاد تاريخ اقتصادي در دانشگاه شفيلد هالام، است.
هشدار آيزنهاور

ای همه زنجیریان بند گسسته
ای به سرسنگ جام ننگ شکسته
ای ز شما نام مرد رنگ گرفته
ای همه بر تارک زمانه بنشسته
ای سرتان سز
ای دمتان گرم
ای همه ابر و نکرده خم به اسیری
ای همه اسطوره های پک دلیری
جان و تنم خاک رهگذر شما باد
دست خدای بزرگ یار شما باد
ای دلتان پک روح شرف خون رزم جان جهانید
بند گسل پاکزاد پاک روانید
مردمک چشم مردمان زمانید
عطر امیدید
بانگ امانید
نادره مردید
شیر زنانید
ای همه تن داغگاه عطصه ی نخجیر
ای به قفس دست و پای بسته به زنجیر
ای همه مردی
بند گسل باد دست عقده گشایت
جان من و جان ملتی به فدایت
بانگ بزن بانگ دیر پای رهایی
سقف فلک پر طنین ز شور و نوایت
مشعل عشق و امید باد به دستت
بند اسارت گسسته باد ز پایت
اس سر تو سبز سرخ باد زبانت
شعله ی هر اشک شوق شمع سرایت
چشم زمان روشن از چراغ نگاهت
گوش وطن شادمان از اوج صدایت
با همه مردم بگو که های برادر
زین همه خشم و خروش کم نتوان کرد
ای به فدای تو پکباز دلاور
قمت رعنایت
قامت مردانگیست خم نتوان کرد
ای همه عزت
دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده ی ستم نتوان کرد.
سهیلی
آيزنهاور در پايان دوره رياست جمهوري اش، در 17 ژانويه 1961- چهار روز پيش از آن که جان کندي قدرت را به دست گيرد، در يک پيام تلويزيوني خطاب به مردم آمريکا درباره «خطر نفوذ بيش از حد مجتمع نظامي- صنعتي» هشدار داد. او گفت: نهادهاي غول آساي نظامي- صنعتي در ايالات متحده يک «تجربه جديد» است و بايد براي مقابله با نفوذ بيش از حد لابي نظامي- صنعتي چاره اي انديشيد. اين هشدار ژنرال دوايت آيزنهاور، فرمانده نامدار متفقين در جنگ جهاني دوّم و کسي که در دوران رياست جمهوري اش پيوندهاي عميق با مجتمع نظامي- صنعتي داشت و با ابزار سرويس مخفي و کودتا ديکتاتوري هاي سرکوبگر و دست نشانده را در ايران و گواتمالا به قدرت رسانيد، عجيب و غيرعادي به نظر مي رسد. بهرروي، چه اين هشدار را نوعي جنگ تبليغاتي عليه دولت نوخاسته کندي تلقي کنيم و چه بيان تجربه تلخ يک ژنرال پير، مضمون آن مي تواند بيانگر ظهور يک پديده بسيار خطرناک در دنياي معاصر باشد: سيطره هيولايي به نام مجتمع نظامي- صنعتي. اندکي پس از هشدار آيزنهاور، فشار لابي نظامي- صنعتي دولت ايالات متحده را به جنگ ويتنام وارد کرد و با ايجاد بزرگ ترين فجايع انساني سودهاي کلان به جيب زد.
به اين ترتيب، صنايع نظامي و شيميايي ايالات متحده رونقي بيش از گذشته يافت و در اين فضاي جديد بود که توليد بمب افکن هاي جديد ب. 70 آغاز شد. در ساختار دو حزبي ايالات متحده، لابي نظامي- صنعتي تنها با حزب جمهوري خواه پيوند عميق ندارد، بلکه در حزب دمکرات نيز داراي نمايندگان متنفذي است. توجه کنيم که ورود ايالات متحده به جنگ ويتنام در زمان حکومت حزب دمکرات، نه جمهوريخواه، صورت گرفت. و توجه کنيم که بيل کلينتون، از حزب دمکرات، بودجه نظامي سال 2001 ايالات متحده را به چنان سطحي افزايش داد که هيچگاه در مخيله آيزنهاور جمهوري خواه نمي گنجيد. امروز، چهل سال پس از هشدار آيزنهاور، سيطره بلامنازع مجتمع نظامي- صنعتي بر سياست ايالات متحده در عملکرد دولت جرج بوش به رأي العين مشاهده مي شود. پيوندهاي جرج بوش با مجتمع نظامي- صنعتي چنان بي پرواست که حتي در تبليغات انتخاباتي او نيز پنهان نمي شد. بوش در سخنراني انتخاباتي 23 سپتامبر 1999 محورهاي برنامه نظامي خود را چنين بيان داشت:
- احياي اعتماد متقابل ميان رئيس جمهور و نظاميان،
- دفاع از مردم آمريکا در برابر تهديدات تسليحاتي و تروريستي،
- بنيانگذاري صنايع نظامي ايالات متحده در سده نوين،
جرج بوش براي تحقق اين اهداف، کساني را به عضويت در دولت خويش فراخواند که عميق ترين پيوندها را با غول هاي تسليحاتي و شيميايي ايالات متحده دارند. او يکسره وزارت دفاع را در اختيار نمايندگان کمپني هاي تسليحاتي و شيميايي قرار داد. دونالد رامسفلد، وزير دفاع کهنه کار جرج بوش، در رأس اين گروه جاي دارد. علاوه بر کمپني هاي تسليحاتي مانند لاکهيد مارتين و نورتروپ گرومن، غول هاي شيميايي- دارويي الي ليلي، مونسانتو، مرک و دوپونت نيز در دولت بوش حضور آشکار دارند. اين مافياي شيميايي- مسئول بسياري از فجايع انساني و زيست محيطي در جهان امروز است. کمپني دوپونت همان است که در دوران جنگ دوّم جهاني اولين بمب اتمي جهان را ساخت و با اعمال نفوذ خود دولت هري ترومن را مجبور کرد تا آن را در آزمايشگاه جاپان آزمايش کند. انفجارهاي اتمي هيروشيما (6 اوت 1945) و ناکازاکي (9 اوت) در زماني رخ داد که جنگ جهاني به پايان رسيده و انفجارهاي فوق هيچ توجيه نظامي نداشت. اين فاجعه به کشتار فوري حداقل 200 هزار انسان انجاميد.
پيوندهاي بي پرواي دولت بوش با کمپاني هاي تسليحاتي و شيميايي و سازهاي جنگ طلبانه اي که از بدو به قدرت رسيدن سرداد چنان آشکار بود که محافل سياسي و روشنفکري مخالف نظامي گري را در ايالات متحده به هراس انداخت. در فاصله زماني صعود دولت بوش تا حادثه 11 سپتامبر برخي محافل سياسي و مطبوعات ايالات متحده و دنياي غرب مرتب درباره خطر "بازگشت جنگ ستارگان" ريگن و تجديد حيات سياست هاي دوران "جنگ سرد" هشدار مي دادند و از دولتي سخن مي گفتند که «در بدر به دنبال دشمن مي گردد.» دولت بوش از بدو شروع کار خود به دنبال بهانه اي بود تا رؤياهاي بلند نظامي گرايانه خود را پيش برد. مجتمع نظامي- صنعتي به شبحي نياز داشت تا جايگزين شبح "خطر کمونيسم" شود و برنامه هاي او را در نزد افکار عمومي و محافل سياسي مخالف موجه سازد. حادثه 11 سپتامبر اين توجيه را فراهم ساخت.
تجارت اسلحه

چراغ ماه چو شب در حباب هاله نشست
به یاد آه یتمان دلم به ناله نشست…
چنان گلوله ی دشمن در ید سینه ی دوست
که خون به جای مرکب به هر مقاله نشست
ز بس شکست قد سرو قامتمان در باغ
به هر شکوفه گل اشک جای ژاله نشست
از آن شرار که در بزم غنچه
ها افتاد
خدا گواست چه داغی به جان لاله نشست
ز آه من که بر این نامه ریخت خامه بسوخت
به گریه آتش اشکم بر این رسانه نشست.
سهیلی
شايد کمتر کسي بداند که سوداگري اسلحه و مواد مخدر اولين و دومين شاخه بزرگ اقتصاد جهان امروز را تشکيل مي دهد: از ساليانه پنج تريليون دالر حجم کل تجارت جهاني حداقل 16 درصد آن (800 ميليارد دالر) به اسلحه تعلق دارد و 8 درصد (400 ميليارد دالر) به مواد مخدر. به عبارت ديگر، تقريباً روزي دو ميليارد دالر صرف اسلحه مي شود و روزي يک ميليارد دالر صرف مواد مخدر. اين در حالي است که اگر هر ساله فقط 40 ميليارد دالر صرف مبارزه با بيسوادي و فقرزدايي شود، پس از ده سال جهل و فقر ريشه کن شده و تمامي مردم دنيا از سواد و بهداشت و تغذيه کافي برخوردار خواهند شد.
اين سرمايه هاي عظيم از کجا مي آيد و چه کساني از گردش آن سود مي برند؟ چرا اين همه درباره ساير شاخه هاي اقتصاد سخن گفته مي شود ولي درباره اصلي ترين شاخه هاي اقتصاد جهاني (اسلحه و مواد مخدر) و نقش آن در توسعه يافتگي و عقب ماندگي ملت ها سخني در ميان نيست؟کمپني هاي تسليحاتي غرب بزرگ ترين توليدکنندگان کالايي به نام اسلحه هستند و دولت هاي بزرگ غربي مشتريان اصلي ايشان. در رأس اين گروه دولت ايالات متحده آمريکا جاي دارد که ساليانه بيش از 300 ميليارد دالر صرف امور نظامي خود مي کند. گرانقيمت ترين کالاي جهان هواپيماهاي نظامي و جنگنده هاي هوايي است. يک فروند بمب افکن ب. 2 دو ميليارد دالر و يک فروند جنگنده ف. 22 حدود 200 ميليون دالر قيمت دارد. بمب افکن ب. 2 در جنگ يوگسلاوي با موفقيت آزمايش شد و در جنگ افغانستان نيز به کار گرفته شد. در اولين لحظات شروع جنگ افغانستان (7 اکتبر 2001 ) پنتاگون با مباهات اعلام کرد که اين هواپيماها مستقيماً از خاک ايالات متحده پرواز مي کنند و به مقر خود بازميگردند. چه کالايي از اين باارزش تر! و به اين دليل است که دولت آمريکا اعلام کرد که قصد دارد 40 فروند ديگر از اين بمب افکن ها را از کمپني سازنده آن (نورتروپ گرومن) خريداري کند.
بخش مهمي از برنامه ها و اقدامات کمپني هاي تسليحاتي دنياي معاصر براي افزايش فروش کالاهاي خود به اين مشتريان اصلي است و به اين دليل هر ساله مبالغ هنگفتي براي تأثيرگذاري بر دولت ها سرمايه گذاري مي شود. در سال هاي 1997 -1998 چهار کمپني درجه اوّل تسليحاتي ايالات متحده 34 ميليون دالر در انتخابات هزينه کردند و در انتخابات سال 2000 با صرف مبالغ بيشتر از جرج بوش و حزب جمهوري خواه حمايت نمودند. ويليام هارتنگ، پژوهشگر ارشد انستيتوت سياست جهاني، مي نويسد: «حمايت سازندگان اسلحه از جمهوري خواهان بي دليل نيست. از سال 1995 که جمهوري خواهان در کنگره قدرت يافتند هر ساله 5 تا 10 ميليارد دالر بيش از آن چه که دولت کلينتون تقاضا مي کرد بر بودجه پنتاگون افزودند.»
علاوه بر دولت هاي بزرگ غربي، و در رأس ايشان ايالات متحده آمريکا، که مشتريان اصلي کمپني هاي تسليحاتي به شمار مي روند، ساير کشورها نيز در بازار جهاني اسلحه جايگاه مهمي دارند. اين اهميت به دو دليل است: اوّل، تنش و جنگ در مناطق استراتژيک جهان بر تقاضاي دولت هاي بزرگ غربي براي خريد اسلحه تأثير مستقيم مي گذارد و گاه آن را به شدت افزايش مي دهد. براي مثال، در ماجراي حمله صدام به کويت، دولت ايالات متحده آمريکا 60 ميليارد دالر صرف لشکرکشي موسوم به جنگ خليج فارس (1991) کرد و در جريان جنگ بالکان، آمريکا روزانه بين 40 تا 100 ميليون دالر خرج بمباران خاک يوگسلاوي نمود. اين حوادث براي کمپني هاي تسليحاتي دنياي غرب بسيار سودآور بود. دوّم، فروش مستقيم اسلحه به کشورهاي توسعه نيافته نيز بخش مهمي از تجارت جهاني اسلحه را شامل مي شود. کمپني هاي تسليحاتي ايالات متحده آمريکا و بريتانيا اولين و دومين صادرکننده بزرگ اسلحه به کشورهاي جهان سوم هستند. ايالات متحده آمريکا 1/ 49 درصد بازار اسلحه جهان سوم را در اختيار دارد.
در سال 1999 فروش اسلحه آمريکا به اين کشورها 9 /12 ميليارد دالر بود که در سال 2000 رشد چشمگير کرد و به 6/ 18 ميليارد دالر رسيد.
در سال 2000 بريتانيا دومين صادرکننده اسلحه به کشورهاي جهان سوم بود. کمپني هاي تسليحاتي اين کشور 19 درصد بازار اسلحه اين کشورها را در اختيار دارند. کمپني هاي فرانسوي سومين صادرکننده اسلحه به کشورهاي جهان سوم هستند و 4/ 12 درصد بازار فوق را در اختيار دارند : در طول سال هاي 1993 -2000 کمپاني هاي تسليحاتي ايالات متحده آمريکا (4/ 78 ميليارد دالر) اولين، بريتانيا (2/ 37 ميليارد دالر) دومين، فرانسه (9/ 21 ميليارد دالر) سومين، روسيه (3/ 17 ميليارد دالر) چهارمين فروشنده اسلحه به کشورهاي در حال توسعه بودند. در دنياي توسعه نيافته، خاورميانه بزرگ ترين بازار اسلحه است و تا مدتي پيش، به تأثير از ماجراي حمله صدام به کويت، عربستان سعودي بزرگ ترين واردکننده اسلحه به شمار مي رفت. عربستان در سال هاي 1993 -1996، 9/ 31 ميليارد دالر، در سال 1998، 8/ 10 ميليارد دالر و در سال 1999، 1/ 6 ميليارد دالر اسلحه خريد. ولي در سال 2000 امارات متحده عربي به بزرگ ترين خريدار اسلحه بدل شد. در اين سال امارات 4/ 7 ميليارد دالر اسلحه خريد که 4/ 6 ميليارد دالر آن بابت خريد 80 فروند جنگنده اف. 16 از کمپني لاکهيد مارتين بود. امارات متحده عربي طي سال هاي 1997 -2000 جمعاً 14 ميليارد دالر اسلحه خريداري کرد. به اين ترتيب، عربستان سعودي که زماني بزرگ ترين خريدار اسلحه در ميان کشورهاي در حال توسعه به شمار مي رفت جايگاه پيشين خود را از دست داد.
منطقه خاوردور دومين بازار بزرگ اسلحه در جهان توسعه نيافته است و تايوان، با 6/ 2 ميليارد دالر در سال، بزرگ ترين واردکننده اسلحه در اين منطقه به شمار مي رود. سلاح هاي کوچک (مانند تفنگ) نيز بخش مهمي از تجارت جهاني اسلحه را دربرمي گيرد. در اين عرصه نيز کمپاني هاي تسليحاتي ايالات متحده و بريتانيا پيشتاز هستند و اولين و دومين صادرکننده سلاح هاي کوچک به شمار مي روند. طبق برآورد انستيتوت سياست جهاني، در دهه پاياني سده بيستم چهار ميليون نفر قرباني سلاح هاي کوچک شده اند که 80 درصد ايشان زن و کودک اند. يکي از اولين اقدامات دولت جرج بوش دوّم، پس از به قدرت رسيدن، مخالفت با محدوديت فروش سلاح هاي کوچک از سوي سازمان ملل بود.
پنتاگون

در این غم سرا غمگساری نبود
بسی ناله کردیم و یاری نبود
اگر لحظه یی خنده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
به یک روز آن هم بهاری نبود
به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خکدان
که کاشانه اش جز مزاری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
دگر شد ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری بود
دلت را مکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود.
سهیلی
منظور از پديده اي که در نوشتار امروزين غرب با نام "مجتمع نظامي- صنعتي" Military- Industrial Complex معرفي مي شود، مجموعه صنايع نظامي خصوصي دنياي معاصر است که با هدف تأمين سود بيشتر به نحوي همبسته بر اقتصاد و سياست داخلي و خارجي دولت ها تأثير مي گذارد. امروز، مجتمع نظامي- صنعتي شبکه اي بسيار گسترده و مقتدر از کمپاني هاي مُعظم را دربرمي گيرد که بيشترين نفوذ را در سياست داخلي و خارجي دولت هايي چون ايالات متحده آمريکا و بريتانيا اعمال مي کنند.
چهل و دو سال پيش (17 ژانويه 1961)، ژنرال دوايت آيزنهاور در واپسين پيام دوران رياست جمهوري خود، و نيز به مناسبت پايان پنجاهمين سال خدمت نظامي و سياسي اش به دولت ايالات متحده آمريکا، درباره گسترش مجتمع نظامي- صنعتي و مخاطرات آتي آن براي دمکراسي آمريکايي چنين هشدار داد:
ما صنايع تسليحاتي آفريده ايم که ابعاد آن بسيار گسترده است. علاوه بر اين، سه و نيم ميليون نفر از مردان و زنان ما به طور مستقيم در نهادهاي دفاعي [دولتي] شاغل اند. ما ساليانه بيش از درآمد خالص تمامي کمپاني هاي ايالات متحده براي امنيت دفاعي خود خرج مي کنيم. ترکيب نهادهاي نظامي گسترده [دولتي] و صنعت بزرگ اسلحه سازي [خصوصي] براي آمريکا تجربه جديدي است. نفوذ اقتصادي، سياسي و حتي معنوي در هر شهر آمريکا، در هر مجلس ايالتي و در هر اداره دولت فدرال احساس مي شود... در شوراهاي دولتي ما بايد مراقب نفوذ غيرقابل کنترول مجتمع نظامي- صنعتي، چه آشکار و چه ناپيدا، باشيم. امکان ظهور فاجعه آميز قدرتي که در جايگاه خود قرار ندارد وجود دارد و اين قدرت مقاومت خواهد کرد. ما هيچگاه نبايد اهميت اين خطر را براي آزادي هاي خود يا فرايند دمکراتيک جامعه خود دست کم بگيريم.
پديده اي که آيزنهاور از آن سخن گفت در دهه هاي بعد به سرعت رشد کرد و به گودزيلايي بدل شد که به طور عمده از بودجه دفاعي ثروتمندترين کشور جهان تغذيه مي کند. افزايش بودجه پنتاگون (وزارت دفاع ايالات متحده آمريکا) به معناي تغذيه بيشتر و پروارتر شدن اين هيولا بود. در دوران "جنگ سرد" بهانه اي به نام "خطر کمونيسم" توجيه کافي را براي افزايش بودجه پنتاگون فراهم مي ساخت و لذا کانون هاي سياسي همبسته با مجتمع نظامي- صنعتي در بزرگنمايي اين خطر و بهره برداري مالي از آن به شدت ذينفع بودند. با فروپاشي اتحاد شوروي و بلوک کمونيستي اين بهانه موقتاً از ميان رفت ولي مجتمع نظامي- صنعتي به سرعت بهانه اي جديد به نام "بنيادگرايي اسلامي" جعل کرد. بدينسان، بودجه پنتاگون، که در سال هاي نخستين پس از فروپاشي اتحاد شوروي به شدت کاهش يافته بود، بار ديگر افزايشي چشمگير يافت و اينک در دولت جرج بوش دوّم و به بهانه "جنگ با تروريسم" به ارقامي عظيم مشابه اوج دوران "جنگ سرد" رسيده است.
بودجه پنتاگون در سال 1978، يعني در آغاز دولت جيمي کارتر، از حزب دمکرات، 1/ 116 ميليارد دالر بود که در پايان کار اين دولت (1981) به 5/ 175 ميليارد دالر رسيد. با سقوط دولت کارتر، افراطي ترين محافل نظامي گراي ايالات متحده به قدرت رسيدند؛ همان کانوني که جرج بوش دوّم نيز به آن تعلق دارد. رونالد ريگن، از حزب جمهوري خواه، رئيس اين دولت و جرج بوش اوّل معاون او بود. اين کانون به دنبال بهانه اي براي افزايش چشمگير بودجه پنتاگون مي گشت و سرانجام اين بهانه را، شايد بر اساس فيلم هاي تخيلي هاليوود، يافت. در 23 مارس 1983 رونالد ريگن با اعلام طرح تحقيقاتي بلندپروازانه اي به نام "جنگ ستارگان" ملت آمريکا و جهانيان را شگفت زده کرد. اين پروژه، که تشابه نام آن با فيلم مؤثر "جنگ ستارگان" جرج لوکاس (1977) عجيب مي نمايد، از آن زمان تا سال 2000 بيش از 70 ميليارد دالر براي جامعه آمريکايي هزينه دربرداشت بي آن که ثمري در برداشته باشد و به ساخت سلاح کاراي جديدي بيانجامد. بدينسان، بودجه پنتاگون به رقم عظيم 8/ 429 ميليارد دالر در سال 1985 رسيد.
اين کانون در سال هاي رياست جمهوري جرج بوش اوّل (1989-1992) تحرکات خود را ادامه داد. با تزلزل در ارکان اتحاد شوروي و سرانجام انحلال رسمي آن (د سامبر 1991) بهانه "خطر کمونيسم" ديگر نمي توانست توجيهي براي سوداگري لجام گسيخته نظامي باشد. در چنين فضايي است که سناريويي به نام "جنگ خليج فارس" (1991) طراحي و اجرا شد. اين ماجراي هولناک نيز در اصل يک سوداگري عظيم مالي بود. گوردون آدامز، محقق دانشگاه جرج واشنگتن، هزينه جنگ خليج فارس را براي دولت ايالات متحده آمريکا 60 ميليارد دالر ارزيابي مي کند. در آغاز زمامداري جرج بوش اوّل بودجه پنتاگون 382 ميليارد دالر بود که در پايان آن به دليل فروپاشي اتحاد شوروي به 6/ 274 ميليارد دالر تقليل يافت. در اولين دوره زمامداري کلينتون، از حزب دمکرات، بودجه پنتاگون هنوز از فروپاشي اتحاد شوروي و پايان دوران جنگ سرد متأثر بود ولي بتدريج مافياي نظامي گراي ايالات متحده شبحي به نام "بنيادگرايي اسلامي" را جايگزين "خطر کمونيسم" کرد و به بهانه اين "تهديد جديد" براي "امنيت ملّي" ايالات متحده، تلاش براي افزايش بودجه پنتاگون و ارتقاء آن به ميزان دوران "جنگ سرد" را آغاز نمود.
بودجه پنتاگون از 8/ 259 ميليارد دالر در سال 1997 به 3/ 296 ميليارد دالر در سال 2000 افزايش يافت. به اين دليل است که برخي مطبوعات آمريکايي آن چه را که دولت آمريکا "بنيادگرايي اسلامي" مي نامد به طنز " لولوي پنجصد ميليارد دالري" نام نهادند. مجتمع نظامي- صنعتي داراي پيوندهاي جدّي با نخبگان راست گرا و نهادهاي پژوهشي وابسته به ايشان است. در اين ميان به ويژه پيوندهاي اين لابي با بنياد هريتيج و مرکز سياست امنيتي حائز اهميت فراوان است. مرکز اخير را فرانک گافني، از مقامات پنتاگون در دوران ريگن، در سال 1988 براي زنده نگه داشتن پروژه "جنگ ستارگان" ايجاد کرد. اين مؤسسه، که به عنوان مرکز عصبي "لابي جنگ ستارگان" شناخته مي شود، در عرصه پژوهشي و انتشاراتي بسيار فعال است. اين نهاد از زمان تأسيس آن تا سال 1998 بيش از دو ميليون دالر از پيمانکاران اصلي "جنگ ستارگان"، به ويژه کمپني لاکهيد، کمک مالي دريافت کرد و پنج تن از مديران لاکهيد- از جمله جرج کيورث، مشاور علمي ريگن در پروژه "جنگ ستارگان"- در هيئت مديره آن عضويت دارند. ادوارد فولنر، رئيس بنياد هريتيج، نيز عضو هيئت مديره اين مؤسسه است.
در ژوئيه 2000 کلينتون انتقاد خود را از برنامه هاي موسوم به "سيستم موشکي دفاع ملّي"، که در قالب طرح هاي "جنگ ستارگان" دنبال مي شد، بيان داشت و با ابراز بي اعتمادي به نتايج اين طرح ها ادامه پروژه هاي مربوطه را به تعويق انداخت. ولي رؤياهاي ريگن حاميان قدرتمند خود را داشت و از آغاز زمامداري جرج بوش دوّم احياء شد. بوش بلافاصله زمزمه احياي پروژه "جنگ ستارگان" را سرداد و در اوّل مه 2001 خواستار گسترش تسليحات قاره پيما شد. اين در حالي است که طبق پيمان سال 1972 ميان آمريکا و اتحاد شوروي سابق گسترش اين سلاح ها منع شده بود. زمزمه هاي جرج بوش دوّم به معناي افزايش ساليانه ده ميليارد دالر به بودجه دفاعي ايالات متحده بود.
در واقع، جرج بوش دوّم از آغاز زمامداري اش قصد داشت بودجه پنتاگون را براي سال مالي آينده (2002) به مقدار 33 ميليارد دالر افزايش دهد و آن را از 310 ميليارد به 343 ميليارد دالر برساند. در فضاي فقدان دشمني قهار مانند اتحاد شوروي اين افزايش هيچ توجيهي نداشت و اعتراض شديد کارشناسان را برانگيخت. اين شعار مطرح شد که "اگر نمي توانيم با 300 ميليارد دالر در سال از کشورمان دفاع کنيم، بايد ژنرال هايمان را عوض کنيم." و حتي کساني مانند لارنس کورب، از مقامات دوران ريگن، اعلام کردند که با مديريت بهتر و صرفه جويي بيشتر مي توان همين بودجه کنوني 310 ميليارد دالري پنتاگون را به ميزان 64 ميليارد دالر کاهش داد. با توجه به اين واکنشها، به زودي براي کانون هاي نظامي گراي ايالات متحده روشن شد که به دليل فقدان خطري آشکار براي امنيت داخلي ايالات متحده افزايشي چنين نامعقول نمي تواند موفق شود. حادثه 11 سپتامبر بهانه کافي را براي تحقق اين خواست فراهم آورد. توجه کنيم که از نخستين ساعات حادثه 11 سپتامبر مقامات دولت بوش آن را نه به عنوان يک اقدام تروريستي بلکه به عنوان "حمله به آمريکا" توصيف کردند و در اين کشور "وضعيت جنگي" اعلام نمودند.
در 22 مه 2001، زماني که هنوز جنجال "جنگ با تروريسم" و مقررات ويژه "زمان جنگ" دست دولت بوش را براي هر اقدامي عليه بشريت باز نگذارده بود، روزنامه گاردين نوشت:
جرج بوش مأموريت اصلي رياست جمهوري خود را پنهان نمي کند. اين مأموريت عبارت است از اعطاي پاداش به کمپني هايي که او را در صعود به قدرت ياري رسانيدند. علاوه بر کمپني هاي نفتي و سيگرت ، از جمله اين پاداش ها اعطاي 200 ميليارد دالر از بودجه دولت ايالات متحده به کمپاني هاي تسليحاتي است. بوش، براي انجام اين کار، به نام امنيت ملّي، در جستجوي احياي خصومت و سوءظن است. او آرزو دارد که پيمان ضد سلاح هاي قاره پيما را نقض کند و تعادل سلاح هاي هسته اي جهان را بهم زند. او مي خواهد پيمان ناتو را به تمامي مرزهاي غربي روسيه گسترش دهد و قدرت پير در حال احتضار ولي خطرناک را به هراس اندازد. ولي براي تحقق چنين اهدافي صنايع نظامي به منازعه نياز دارند. به اين دليل، ايالات متحده در سراسر جهان در جستجوي بهانه است. با حادثه 11 سپتامبر 2001، بوش، دونالد رامسفلد و ساير مقامات پنتاگون بهانه لازم را يافتند. آنان مرتب اعلام مي کردند که جنگ با تروريسم "جنگي جديد" و با "تاکتيک هاي جديد و ناشناخته" است. اگر به اهداف مستتر در اينگونه جملات توجه نکنيم شايد منظور واقعي ايشان را درنيابيم. ولي رامسفلد در جمله زير با صراحت اهداف واقعي هياهوهاي دولت بوش را اعلام کرده است. او گفت: سيستم جنگي ايالات متحده در دوران جنگ سرد و براي مقابله با ابرقدرتي چون اتحاد شوروي ساخته شده و تسليحات توليدشده نيز براي مقابله با اهداف آن زمان طراحي شده است. اکنون که با پديده اي "نو" و "ناشناخته" به نام "تروريسم جهاني" مواجهيم، تسليحات آن دوران کهنه و فاقد کارايي است و اينک به سيستم دفاعي و تسليحاتي جديد و متناسب با اين د شمن جديد نياز داريم.