ازصفحات تاريخ :

حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟

 }حقايق که بايد گفته ميشد:درحاشيه عفوجنايتکاران جنگي توسط ولسي جرگه }

تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت اول«

 

 

 

 ))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را با شعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد ((

)بهار غم انگیز(

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
 نسیمی بوی فروردین نیاورد
 پرستو آمد و از گل خبر نیست
 چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟
 چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟
 که ایین بهاران رفتش از یاد
 چرامی نالد ابر برق در چشم
 چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟
 چرا خون می چکد از شاخه ی گل
 چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟
چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟
 که در گلزار ما این فتنه کردست ؟
 چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟
چرا سر برده نرگس در گریبان ؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟
 چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟
 چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟
 چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟
چرا ساقی نمی گوید درودی ؟
 چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟
 چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟
 چرا خورشید فروردین فروخفت ؟
 بهار آمد گل نوروز نشکفت
 مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟
 که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟
 مگر دارد بهار نورسیده
 دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟
مگر گل نو عروس شوی مرده ست
 که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟
 مگر خورشید را پاس زمین است ؟
 که از خون شهیدان شرمگین است
 بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای
 گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای
 بهارا خیز و زان ابر سبک رو
 بزم آبی به روی سبزه ی نو
 سر و رویی به سرو و یاسمن بخش
 نوایی نو به مرغان چمن بخش
 بر آر از آستین دست گل افشان
 گلی بر دامن این سبزه بنشان
 گریبان چاک شد از ناشکیبان
 برون آور گل از چاک گریبان
 نسیم صبحدم گو نرم برخیز
 گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
 که می بارد بر آن باران آتش
 بهارا بنگر این خاک بلاخیز
که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز
بهارا بنگر این صحرای غمناک
 که هر سو کشته ای افتاده بر خاک
بهارا بنگر این کوه و در و دشت
 که از خون جوانان لاله گون گشت
 بهارا دامن افشان کن ز گلبن
 مزار کشتگان را غرق گل کن
 بهارا از گل و می آتشی ساز
 پلاس درد و غم در آتش انداز
 بهارا شور شیرینم برانگیز
 شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر کن
 مرا با عشق او شیر و شکر کن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
 گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین کن
 جهان از بانگ خشمم پر طنین کن
 بهارا زنده مانی ، زند
گی بخش
 به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
 هنوز اینجا نفس ها آتشین است
 مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است
 چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
 مگو کاین سرزمینی شوره زار است
 چو فردا در رسد ، رشک بهار است
 بهارا باش کاین خون گل آلود
 بر آرد سرخ گل چون آتش از دود
 بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی
 وگر خود صد خزان آرد تباهی
بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام
بده کام گل و بستان ز گل کام
اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان براییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دل آباد بینم
 به نوروز دگر ، هنگام دیدار
 به ایین دگر ایی پدیدار
. سایه.

آغازسخن

حیات اقتصادی، اجتماعی، و فرهنگی انسانها در طول تاریخ، زاییده مقتضیات جوامع انسانی است. جماعت های انسانی در زمان و مکانی خاص زندگی می کنند و از محیط خود تأثیر می گیرند و بر آن به نوبه خود تأثیر می گذارند. از این رو مطالعه تاریخی بدون بررسی های محیطی و انسانی برای بهره برداری بهینه از محیط، تحقیقی ابتر خواهد بود. انسان تنها موجود هوشمندی است که قادر است تأثرات شناختی خود را از محیط به طور سیستماتیک جمع بندی و نتیجه گیری کند و مهم تر از آن، این نتایج را به آیندگان خود منتقل سازد. از این جهت، تفکر آدمی صرف نظر از پتانسیل فکر کردن، برخوردش با محیط و دنیای اطراف اوست. اما همین انسانها که سالیان دراز در ناحیه جغرافیایی معینی زیسته اند، با وجود خاستگاه متفاوت اجتماعی، از سرنوشت تاریخی مشترکی بهره می‏برند که آنها را در پویش تحولات جامعه به هم پیوند می‏زند و تأثرات شناختی و وجدانی را که جزئی جدایی ناپذیر و تجربی از حوادث ان و دشوارِ ایام، و فتح ها و پیروزی ها و شکست ها و ناکامی ها است، در قالب خوی و منش، آداب و رسوم و سنت ها و فرهنگ ها می‏ریزد و از آن، کردار تاریخی - اجتماعی قوم را قوام می‏بخشد.

این رفتار و کردار و نحوه زیستن که برآیند به سامان رسیده‏ای از مجموعه آداب، و باورهای عمومی و تاریخی است، ثبات شخصیتی و هویت جمعی آحاد آن جامعه را عیان ساخته، تعلق خاطر فردی و انسانی را به جمع و جامعه به همراه می‏آورد. چکیده تجربه‏های تاریخی، که تظاهر و بروز معرفتی آن در قالب سنن و آداب و رسوم است، در عینیت جامعه، از طریق مقررات اجتماعی و قوانین حقوقی مجال ظهور پیدا می‏کند و برای «حسن و قبح» رفتار و کردار فردی و گروهی، پاداش و مکافات معین می شود و بدین ترتیب «هنجارها ««ناهنجار»های اجتماعاً پذیرفته شده را تعریف و مشخص می‏سازد؛ از سوی دیگر، سلوک اجتماعی را هم سیرتی تاریخی و هویتی که ملازمه تام با زمان و مکان دارد می‏بخشد. مفاهیمی چون تعالی، زیبایی و کمال نیز از نخبه ترین عناصر فرهنگی و میراث سنتی منتزع و در قالب ادبیات داستان های اساطیری، هنر و تمدن چه شفاي و سینه به سینه و چه به صورت نوشتار، از نسلی به نسل دیگر می‏رسد. تکرار نسل به نسل سنت های اجتماعاً پذیرفته شده که قدمتی به اندازه تاریخ هر قوم دارد، چنان دیرزیست و دیرپای اند که حکم وراثت و شناسنامه ای یک ملت یا قوم را ایفا می کنند.

شاید عوامل ژنتیکی نیز در این امر بی مداخله نباشد و برخی از خوی و خصلت های قومی که ریشه هایی بس عمیق دارد، همچون خصوصیت های ژنیتکی از نسلی به نسل دیگر منتقل شود. هم از این رو، تفاوت های قومی و نژادی نمودی بارز و نمایان پیدا می کند که بیش از آن که مدیون دیدگاه های نژادپرستانه باشد، ناشی از تجربیات متفاوت تاریخی است که آن هم به نوبه خود بر بستر زمانی و جغرافیایی معینی شکل گرفته است. شاید نمونه خوبی از عملکرد محیطی و واکنش انسانی به محیط، ساکنان قطب و اسکیموها باشند. محیطی که تا چشم کار می کند پوشیده از برف است و طبیعت از نشان دادن جنبه های بسیار متنوع حیات در این خطه، خستی زیاد به خرج داده است، چنان که نمونه مشابه آن اما با روایتی دیگر را در کویر شاهدیم. این جماعت های انسانی درست به اندازه طبیعت ساده آن، بسیار مختصر، و زندگانی مردمان در یک مدار کاملاً تعریف شده و محدود شکل گرفته است. در اینجا، زمان به مراتب کندتر از دیگر نقاط که طبیعتی متعادل تر و متنوع تر دارند، حرکت می کند. دایره معیشت، به شکارِ گونه های محدود و صید برخی آبزیان و نیز زندگانی در کلبه های یخی و پوشاکی زبر خلاصه می شود و رژیم غذایی و ورزش فکری به همان سادگی محیط زیست است. شکی نیست که سنت های شکل گرفته در آنجا و پیشرفت های فکری و زبانی و قومی و نژادی با مناطق دیگر قابل قیاس نباشد؛ و تغییرات در طی دوره های بس دراز بسیار اندک و ناچیز جلوه کند. طرفه آن که بسیاری از رفتارهای اجتماعی مردمان از هر قوم و ملتی ریشه و بنیان در تاریخ دیرزیست آن ها داشته، تفاوت های موجود در روش زندگانی و یا اجتماعی از محیط جغرافیایی و اقلیمی مردمان از یک سو و نیز تجربه های متفاوت تاریخی آن ها در بستر جغرافیایی زمان، ناشی می شود.

مطالب یاد شده تنها به یک محدوده جغرافیایی معین یعنی میهن - کشور خلاصه نمی گردد، بلکه به نوبه خود همین فرضیات بر محیط بیرونی و روابط با همسایگان نیز صادق است. چنانچه نظری به تاریح باستان ما  بیافکنیم، مشاهده خواهیم نمود که اگر فرصتی یافته ایم، داعيه رهبری جهانی داشته، از دست اندازی به کشورهای همسایه و سیادت بر آن ها دریغ نورزیده ایم، و در صورتی که در برهه هایی توان و یارای مقابله و برخورد نداشته ایم، آن ها بر ما سلطه داشته اند. از این رو، بررسی تاریخ ماو روابطش با همسایگان دست کم در عهد باستان و پیش از ورود اسلام ، تاریخ یک سلسله پیروزی ها و شکست ها و سیادت ما بر همسایگان و یا ایشان بر ما بوده است.از ورود اسلام به داخل خراساندور تازه ای از تاریخ ماآغاز می شود که اگرچه عناصری از عهد باستان را با خود به همراه آورده، اما باور و ایمان جدید و خط و کتابت و نگرش جدید به زندگی و خوشبختی، علی رغم تفاوت ها و خصومت های قومی و منطقه ای، عوامل هم رأیی و همدلی فراوانی را با ملل منطقه برای ما ایجاد کرده است که البته در بیشتر دوره های تاریخی نه قدر آن دانسته شده و نه از آن استفاده بهینه به عمل آمده است.

ما با اقوام منطقه دارای اشتراکات زبانی، دینی، و عقیدتی فراوانی هستیم و مجموعه این منطقه یعنی آسياي مرکزي به عنوان کلی واحد در روابط بین الملل تعریف می شود، هر چند برخوردهای مشخص نسبت به کشورها و ملت های گوناگون آن صورت می گیرد. از این رو با مردمان منطقه دارای تاریخ مشترک، دوستان و دشمنان مشترک و بنابراین سرنوشت مشترک هستیم. به همین جهت, امروز هیچ چیز آزار دهنده تر و مخرب تر از ایده برتر يگرايي  ،توسعه طلبي ، نفاق افگني ،هرج ومرج خواهي ، نظاميگري وجاسوسي برای آینده و سرنوشت ما نیست؛ ذکر مصیبت گذشته کردن و بر طبل اختلافات دیرینه کوفتن، و افراط و تفریطی را که دست کم در چند سده اخیر شاهد آن هستیم، زمینه های مهیای تاریخی را بر روی همه ملل منطقه بسته است. کافی است نظری به اروپا افکنیم که چگونه بر همین بستر، یعنی تاریخ مشترک و اشتراکات زبانی و دینی خود علی رغم تفاوت های مشهود، زمینه ای مناسب برای ایجاد اتحادیه ای بزرگ تدارک دیده است. آن ها نیز به خوبی دریافته اند که اروپا دارای سرنوشت مشترکی است و نادیده گرفتن هر کشور و ملتی در این محدوده جغرافیایی، آینده و حیات سیاسی مجموعه را به خطر می افکند. اما در منطقه و به ویژه محدوده جغرافیایی که  افغانستانو همسایگانش را شامل می شود، با وجود همه اشتراکات، اختلافات و کینه های گذشته چنان بزرگ نمایی شده که راه را برای هر اتحاد واقعی و استراتژیک سد کرده است.

طرح این موضوع از آن جهت حائز اهمیت است که خواننده با مطالعه تاریخ گذشتگان، آگاهاً   نهبرای برهه هایی احساس غرور و بزرگی خواهد نمود و البته در دوره هایی هم احساس خفت و خواری. اما نباید گذاشت که این احساسات، دیدگان ما را بر روی واقعیت های کنونی ببندد و خطای گذشتگان، کین خواهی و تعصباتی را دامن زند که آینده ما و فرزندانمان را به خطر افکند، چنان که در بسیاری از برهه ها، چنین کرده و نتیجه مطلوب به دست نیاورده ایم. مطلب مهم دیگری که خواننده باید به آن توجه کافی مبذول دارد، نگرش به تاریخ است. باید دانست که تاریخ، صرفاً یک نوع بیان و تعبیر از یک واقعیت به روایت راوی آن، یعنی مورخ است، بنابراین می توان روایت های مختلف و بعضاً متناقض از یک رویدادی تاریخی به دست داد و یا در دست داشت. تاریخ را نباید در زمره علوم دقیقه دانست بلکه درک و برداشت انسانی از واقعیت های اجتماعی اوست؛ از این جهت بستگی تام به خصوصیت های روایت کننده آن وقایع دارد.

 حقیقت این است که در مطالعه و بررسی تاریخ و حوادث تاریخی، مورخ و محقق تماس مستقیم و ملموس و عینی با آن رویدادها را ندارد و نمی‏تواند همان درک و شناخت و وضعیت روحی و روانی و نگاه انسان های آن دوره را به خوشبختی و زندگی داشته باشد؛ بنابراین برای نزدیک شدن به واقعیت های آن دوران، چاره‏ای جز مطالعه همه جانبه و فراگیر از مجموعه مناسبات اجتماعی و انسانی و فرهنگ شفاهی و کتبی آدمیان آن روزگاران در دست نیست. اما مورخ نیز در خلاء سیر نمی کند، بلکه همچون ما در جامعه می زاید و از آن به نوبه خود تأثیر می گیرد. تأثرات شنا ختي مورخ در گزینش علل یک حادثه و بنابراین نتیجه گیری های او تأثیر قطعی می گذارد. از سوی دیگر برخی مناسبات اجتماعی نیز می تواند مورخ را در بازگویی یا برداشت های او از تاریح دچار محدودیت سازد و نتواند و یا نخواهد لزوماً آن چه را که فهم کرده بر زبان آورد. خلاصه این که مطالعات تاریخی، با وجود ملحوظ کردن ظرف زمان و مکان و پذیرش نسبیت، هنوز با عین و واقع متفاوت است و باید هم باشد، چه شناخت غیر مستقیم که متکی بر داده‏های تاریخی از باور، فرهنگ، و حوادث دوران است، و این شناخت به نوبه خود متکی بر ویژگی هایشخصیتی راوی و نقل کننده آن، نمی‏تواند نعل برابری و مطابقت کامل با واقعیت ها را زند. از این رو، در قضاوت تاریخی نسبت به گذشتگان و نظریه پردازی باید دقت کرد که تبیین و تشریح هر رویدادی مربوط و محدود به ظرف علّی ای است که محقق از میان انبوه رویدادها به عنوانعلل مهم تشخیص می‏دهد، از این رو، همواره جای کافی برای بررسی دوباره با نگاهی دیگر و از زاویه نگرشی متفاوت موجود و مهیا است.

کوششی که در این جاصورت گرفت و سیر رویدادها و دستاوردهای فرهنگی و تمدنی را در اختیار گذاشت، همه متکی بر این باور است که داده‏های نسبتاً فراوان تاریخی در اختیار نسل جوان قرار داده شود تا از رهگذر بررسی آنها، بتواند تصویری روشن تر از انگاره‏ و باورهای که در تجربه‏ای دراز آهنگ قوام یافته، به دست آورد و مطالعه واقعیت های تاریخ انضمامی را در حوزه تکامل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و دستاوردهای عقلی، فکری فراهم سازد. مهم تر از همه آن که، پژوهشی چند بعدی و همه جانبه مبتنی بر داده مستند تاریخی، خود شالوده تعمیم بسیاری از مناسبات اقتصادی - اجتماعی و رفتارهای تاریخی است که در تداوم، انبوه مصالح بنیان اجتماع امروزی را فراهم آورده است. هر گونه پالودن این مصالح و یا افزودن مصالح جدید، جز با درکی تاریخی از جامعه و فرهنگ کهن بوم این سرزمین، نمی‏تواند نیک فرجامی را به ارمغان آورد. طرفه آن که عوامل طبیعی و جغرافیایی، اقتصادی، شرایط ذهنی انسان ها، اشکال سیاسی مبارزه گروه های مختلف با یکدیگر و نتایج آن، قواعد حقوقی، نظریه‏های سیاسی و فلسفی، نگرش های مذهبی و ....

همه و همه بر پویش های تاریخی اثر گذارند و در بسیاری از موارد شکل و محتوی ا معه را تعیین می‏کنند. کنش های متقابل همه این عوامل است که به همراه انبوهی بی کران از تصادفات «یعنی مسائل و رویدادهایی که روابط درونی آن ها آن چنان از یکدیگر دور و یا غیر قابل اثبات هستند که نمی‏توانیم آنها را در وقوع حادثه‏ای به حساب آوریم» به عنوان ضرر راه خود را می‏گشاید و مجرد از اراده و خواست یک فرد یا گروه، نتایج لازم را به بار می‏آورد آنچه که به تاریخ مربوط می شود، فقدان مدارک و اسناد و شواهد تاریخی است که به نحوی بارز و نمایان خودنمایی می کند.

دلیل این امر را برخی از پژوهشگران، نابودی آرشيف و اسناد تاریخی می دانند که بابي مسووليتي سران جنگ وتفنگ وبي بندوباري نيروهاي قاتل  وآدم کش آنان و برخی دیگر این موضوع را مربوط به نبودن سند ثبت وقایع تاریخی و عدم حضور منشیان و دبیرانی می دانند که اختصاصاً همچون بعضی از ملل دیگر، به ثبت رویدادهای روزانه و یا تاریخی اشتغال داشتند. شاید هم هر دو دلیل در نبودن اسناد مؤثر باشد. به هر تقدیر، هر چه که مسبب آن بوده باشد، تفاوتی در نتیجه نمی کند، و پژوهشگر را در مطالعه تاریخ از مراجعه به آثار مورخان که بسیاری از مطالب ایشان آغشته به تعصب ها و کژسلیقگی های است، باز نمی دارد. ذکر این مطلب از آن جهت اهمیت دارد که خواننده می باید به این اسناد با دیده تردید بنگرد و همواره ضریبی از اشتباه و یا وارونه نویسی تاریخی را برای آن ها قایل شود. مشکل دیگری که در دو دهه گذشته خود را نشان داده، نبود یک تحقیق و بررسی فراگیر و علمی از تاریخ مااست. نسل تربیت شده در این دو دهه به سختی به تحقیق و بررسی های پایه ای و ریشه ای در تاریخ علاقه نشان نمي دهد و به یک معنی از آن گریزان است. از این رو، جامعه ماآنچه را که در پیش روی دارد از سرمایه پدران خویش است که نویسندگان با تغییراتی آن را امروزی کرده و البته چیز زیادی به آن نیفزوده اند.

بسیاری از کتب منتشر شده در زمینه تاریخ افغانستان، بازنویسی همان گفته های پیشین است   کاري .به عمل نیامده و اگر کاری صورت گرفته، نتیجه خلاقیت های و علاقه شخصی مکرمان و عزیران جامعه بوده است. باید فکری کرد و طرحی نو در انداخت تا این خلاء هر چه زودتر کاستی گیرد. از سوی دیگر تحقیقات دامنه دار و ریشه ای مستلزم سرمایه گذاری های ملی است که دولت هم باید در این باره تجدید نظر جدی و دوباره نماید و به صِرف ارائه شعار اکتفا نکند. متدولوژی و روش های تازه مطالعاتی در زمینه تاریخ شناسی و مردم شناسی، همه و همه در کیفیت بررسی ها مؤثر است، از این رو باید در تعامل با جهان خارج و استفاده از تجربیات و دانش آن ها، هم خود را مصروف بر ملا ساختن گوشه هایی از تاریخ این مرز و بوم ساخت.

معرفي افغانستان

 

چنگ اگر بود سرودی بود
 جام اگر بود شرابی بود
 کوی اگر بود نگاری بود
 می اگر بود خرابی بود
 چنگ در چنگال اهریمن
جام در خیمه عیاران
 کوی جولانگه شبگردان
باده در بزم تبهکاران
دیده بی خوابیست
 چنگ خاموشیست
رنگ بیرنگیست
 عقل مدهوشیست
مهر اگر بود درودی بود
چنگ اگر بود سرودی بود
مثل گریز دور کبوترها
 در منتهای نیلی بی فریاد
 اندیشه می کنیم
 در ژرفنای
؟  بی نام
 و شادمانه ناگاه
احساس می کنیم
 یک انفجار روشن را در باغ
وقت طلوه سبز چکاوک ها
. آزاد

موقعيت جغرافيايي: افغانستان با بيش از 650 هزاركيلومتر وسعت (محصور در خشكي) در جنوب آسيا قرار دارد و جز كشورهاي خاورميانه محسوب مي گردد.

كشورهاي هم مرز با افغانستان:  پاكستان (2430 كيلومتر)  تاجيكستان (1206) ايران (945) تركمنستان (744) ازبكستان (137) چين (76).

جمعيت:  بيش از 26 ميليون نفر كه 46/97 درصد را مردان و 45/47 درصد را زنــان تشكيــل مي دهنــد و از اين تعــداد 42/2 در صــــد افــراد زيــر 14 ســـال و01/55  درصد افراد بين 15 تا 64 سال مي باشند.

دسترسي به خدمات پزشكي: يك پزشك براي هر 50000 نفر افغاني 

احتمال مرگ كودكان: 1 كودك از 4 كودك افغاني

مليت:  افغان  -قوميتها و نژادها:  پشتو ، تاجيك ، هزاره  ، ازبك و ... 

پايتخت: شهر كابل با جمعيت بيش از دو ميليون نفر

روز ملي: 19 آگوست 1919

تاريخ عضويت در سازمان ملل: 1946

نوع حكومت: فعلاٌ به صورت دولت انتقالي و به رياست كرزي منتخب لوي جرگه اداره ميشود.

واحد پول: افغاني (AFA) و هر صد هزار افغاني معادل يك لك مي باشد.

نوع تبادل از:  50 افغاني = 1 $ (2006)

سال مالي:  اول حمل سال خورشيدي (21 مارچ)

 شركاي تجاري: - امارات متحده - هندوستان - آلمان - فرانسه - ايالات متحده آمريكا - پاكستان - تركمنستان – ازبكستانايران

جغرافیای طبیعی

افغانستان سرزمینی کوهستانی و محاط بر خشکی است، و جز «اردن هاشمی» تنها کشور خاورمیانه محسوب می شود که به «دریا» راه ندارد. این سرزمین درنیمکره شمالی، نیمکره شرقی و درمحدوده آسیای میانه واقع است. مساحت آن را در منابع مختف بین 620 تا 700 هزار کیلومتر مربع ذکر کرده اند، اما 225، 652 کیلومتر مربع مساحت داشته و چهلمین کشور جهان به شمار می آید. طول مرزهای افغانستان حدود 5800 کیلومتر می باشد، که شامل 2384 کیلومتر درشمال با جمهوری های تاجیکستان، ازبکستان و ترکمننستان؛ 2240 کیلومتر از مشرق و جنوب با جمهوری اسلامی پاکستان، 73 تا 93 کیلومتر مربع از سمت شمال شرقی از طریق تنگه واخان با ایالت مسلمان نشین سین کیانگ (ترکمنستان) جمهوری خلق چین و 855 تا 930 کیلومتر در مغرب با جمهوری اسلامی ایران  بيشترین فاصله شرق تا غرب افغانستان 1240 کیلومتر، و شمال تا جنوب آن 855 کیلومتر است و حداقل فاصله آن با آبهای آزاد جهان 500 کیلومتر است. قسمت های وسیعی از خاک افغانستان را عمدتا در شمال و شرق کشور، کوهها وسنگلاخ ها پوشانده است کوههای هند و کش به طول 600 و عرض 100 کیلومتر از سمت شمال شرقی به طرف غرب و جنوب غربی کشیده شده و تقریباً از میانه کشور می گذرد. این کوهها بیش از نیمی از سرزمین افغانستان را فراگرفته، و برای شهرهای «کابل»، «قندهار» و«هرات» ارزش استراتژیکی مهمی ایجاد کرده  است. کوههای قدري به طرف مغرب امتداد می یابند، از ارتفاع آن کاسته می شود و در نزدیکی مرزهای ایران تبدیل به کوهها و تپه های کم ارتفاع می گردند. در ارتفاعات هند و کش همواره برف وجود دارد. حتی در تابستان ها نیز قله ها و یخچال ها پر برف است. درمیان ارتفاعات هند و کش، دره های عمیق و خوش آب و هوا و حاصلخیزی وجود دارد که محیط مساعدی برای پرورش دام و تولید میوه است. افغانستان سرزمین افراط و تفریط است کوهها سر به فلک کشیده و دره ها عمیق، باران های بهاری و تابستان های خشک، زمستان های بسیار سرد و تابستان های گرم، ارتفاعات پوشیده از برف در طول سال و سرزمین های پست و خشک وسوزان. این افراط و تفریط در زندگی اجتماعی نیز وجود دارد. سرزمین  افغانستان در طول تاریخ گلوگاه تهاجم به هند بوده است؛ جنگجویان بسیاری چون «اسکندر مقدونی»، «محمود غزنوی»، «تیمور گورکانی»، «نادر شاه افشار»، از پیچ و خم کوهها و دره های این کشور خود را به هندوستان رسانده اند. علاوه بر این تا قبل از کشف راههای آبی در قرون جدید و سپس توسعه راههای هوایی، خط مسیر بازرگانی شرق و غرب، از دشت شمالی آن عبور  می کرد، محل عبور کاروانهای جاده ابریشم از این سرزمین بوده که عموما ازطریق قندهار به هند و از طریق بلخ به چین می رفت. پس از کشف راههای آبی و سپس توسعه راههای هوایی، افغانستان مانند سایر سرزمین های آسیای مرکزی، تبدیل به منطقه ای بن  بست شد و گذر هیچ بیگانه ای به آنجا نیفتاد. همچنین ارتفاعات افغانستان سپر استراتژیکی مستحکمی بین آسیای شمالی و آسیای جنوبی است.

مهمترین عوارض طبیعی عبارتند از

کوهها و کوهستان ها

 مهم ترین ارتفاعات کشور از این قرار است:

- هند و کش (6298 متر) 2- پامیر کوچک، (6281 متر درواخان) 3- بدخشان(5355 متر) 4- بابا (5413 متر، بامیان) 50 سفید خرس 6- ترغان  (3982 متر) 7- سفید کوه (4755 متر ، سکرم) 8- نورستان 9- شاه مقصود (2773 متر) 10- مزار (3787 متر) 11- هزار جات (4101 متر، تمران) 12- بندبیان 13- چلبدالان 14- سیاه کوه 15- بالا کوه (3872 متر) 19- دوشاخ (2110 متر) 20 یاه بند (2560 متر 21- چاغی .

رودها

رودهای افغانستان (که به آن دریا می گویند)، از کوههای مرکزی و مناطق شرقی کشور سر چشمه گرفته، به سمت غرب و جنوب جریان می یابد. به دلیل ارتفاع زیاد کوهها و کاهش نسبتاً سریع ارتفاع کوهها، سرعت آب ها بسیار زیاد است و به همین جهت برای تولیدانرژی برق مناسب  است.

مهمترین رودهای کشور عبارتند از:

- آمودریا (جیحون) از کوههای پامیر سرچشمه گرفته و حدود 1126 کیلومتر از آن در قسمت مرزهای شمالی کشور با  تاجیکستان، ازبکستان و ترکمنستان می باشد و قسمت هایی از آن قابل کشتیرانی است در سواحل آن رودخانه شیرخان بندر و بندر حیرتان قرار گرفته، که کالاهای صادراتی یا وارداتی افغانستان به ممالک آسیای میانه از این طریق مبادله می شود.جیحون دارای آبشارهای متعدد است و برای تولید نیروهای هیدرولیک قابل استفاده است 2- هیرمند (هلمند): از کوههای پغمان در غرب کابل سرچشمه گرفته و 1400 کیلومتر طول دارد و در جنوب غربی افغانستان قسمت کمی از مرز مشترک ایران و افغانستان را تشکیل می دهد و مهمترین منبع تامین آب دریاچه های سیستان و بلوچستان و اراضی زراعی شمالی آن است.  3- هریرود- از کوه بابا در مرکز افغانستان سرچشمه گرفته، از هرات می گذرد و در شمال غربی کشور اندکی از مرز مشترک ایران و افغانستان را تشکیل داده سرانجام در ریگزارهای ترکمنستان فرو می رود. 1230 کیلومتر طول داشته و دارای آبشارهای متعدد است و برای تولید نیروی برق مناسب است. 4- رود کابل  :از کوههای شرقی سرچشمه گرفته  از وسط دو شهر مهم «کابل» و «جلال آباد» عبور کرده وارد خاک پاکستان می شود و به رود «سند» می ریزد. 5- دریای پامیر 6- کوکچه 7- فرخار 8- دریای کندوز 9- دریای خلم 10- بلخ 11- دریای بند امیر 12- دریای پنج شیر 13- دریای کند 14- دریای غربی 15- رود لوره 16- ترناک رود 17- دریای ارغنداب 18- خاش رود 19- فراه رود 20- نیزگان 21- تکاب استادن 22- شیرین تکاب 23- دریای مرغاب 24- دریای اولنگ 25- رود گز.

دریاچه ها 

دریاچه هایی بسیار کوچک، به نام های «آب ایستاده مقر»، «بند کجکی» »بندار عنداب»، «دق پترکان»،  «هامون پورک» و«دشتنمدی»دارد. 

دشت ها

که عموماً در شمال و شرق هستند.از جمله : 1- دشت برنگ 2-د پشت رود 3- گرمسیر 4- ریگستان 5- سیاه سنگ 6- دشت مرغو (مارگو) 7- دشت خلش 8- دشت همدم آب 9- هجده  نهر 10- دشت نمدی.

ظهیرالدین بابر در سال 931 هـ. ق گفته است: « شما از کابل طی یک روز می توانید به منطقه ای بروید که هرگز برف نمی بارد، اما ظرف دو ساعت می توانید به منطقه ای بروید که برف هرگز ذوب نمی شود. »

آب و هوا

طبیعت افغانستان به خاطر ارتفاعات سر به فلک کشیده و رودخانه هایی که از آن سرچشمه می گیرد، زیباست و تنوع آب و هوا در آن مشهود است. زمستانهایش بسیار سرد (تا 20 درجه زیر صفر )  و تابستانهایش بسیار گرم ( تا  40 درجه بالای صفر) می باشد. آب و هوا از یک   ولايت به ولايت  د یگر و از یک شهر به شهر دیگر تفاوت دارد. بارندگی نیز در نقاط مختلف، متفاوت می باشد و بین 100 تا 400 میلی متر در نوسان است. این مقدار در مناطق شرقی بین 250 تا 400 و در مناطق غربی و جنوب غربی بین 100 تا 150 میلی متر است در مناطق مرکزی به علت وجود ارتفاعات و بارندگی بیشتر، هوا از نواحی دیگر سردتر است، ولی در مناطق جنوبی و غربی به علت کمی بارندگی هوا گرمتر بوده دارای تابستان های گرم و خشک و زمستان های معتدل تر است. در مناطق کوهستانی به علت برف و یخبندان ارتباط روستائیان و قبایل نیمی از سال با یکدیگر قطع می شود و آب وهوا تاثیر بسیار در پراکندگی و جدایی جمعیت دارد. منابع آب زیرزمینی افغانستان نسبتاً غنی است در شهر کابل آب درعمق 3-4 متری زمین قرار دارد؛ ولیکن به دلایل فنی، کمتر از آب زیرزمینی استفاده شده و عموما مردم در اکثر نقاط افغانستان با مشکل کمبودآب (آشامیدنی - کشاورزی) روبرو هستند وتنها %22به آبهای سالم مصرفی دسترسی دارند (%39 شهرها، %18 روستاها).

جغرافیای انسانی

جمهوری افغانستان، که در حال حاضر دولت منتخب اداره آن را به ریاست «حامد کرزی» برعهده دارد، در سال 1997 م نوزده تا بيست ميليون  نفر جمعیت داشته است، و از این نظر چهل و هفتمین کشور جهان محسوب می گردد. پیش بینی می گردد با بازگشت مهاجر ين از آسیا (به خصوص پاکستان ، ایران و امارات) و اروپا (به ویژه آلمان، فرانسه) و آمریکا و استرالیا، جمعیت کشور در سال 2004 به حدود 28 میلیون نفر بالغ گردد. رشد جمعیت %2/3 بوده و تراکم جمعیت حدود 31/9 نفر در هر کیلومتر مربع است.

پرجمعیت ترین شهرهای آن عبارتند از:

کابل (پایتخت) ، قندهار ؛ هرات ، مزار شریف ، جلال آباد  ،قندوز ، بغلان . بقیه شهرها جمعیت اندکی داشته و با چهره سازی روستایی مانند و حتی ظاهر یک شهر را نیز ندارند.%16/5 در شهر و %73/7 در حدود 20000 روستا ساکن هستند و %8/6 بقیه نیز زندگی عشایری (چادر نشین) دارند؛ و به دلیل اینکه حدود 17 میلیون در خارج از شهرها زندگی می کنند، اساس جامعه در این کشور « ده » می باشد. متوسط طول عمر 41 سال، و امید به زندگی 41 سال و نرخ مرگ و میر کودکان بین 182 تا 200 در هر 1000 نفر کودک است. به علت نظام قومی و قبیله ای، شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی نبوده جاده های مناسب برای رفت و آمد (به حدی که اکثر جاده های روستایی و یک سوم راههای بین شهری در زمستان مسدود می گردد)، نبود وسایل حمل و نقل کافی و مشکل بودن زندگی در شهرها، به علت فقدان کار و درآمد، و عدم پذیرش افراد قبایل دیگر در میان قبیله جدید، مهاجرت و رفت و آمد در کشور محدود است و بیش %80 جمعیت معمولا در همان جایی به سر می برند که متولد گردیده و حداکثر از محدوده جغرافیایی قبیله، چند کیلومتر این طرف و آن طرف می روند. بر اثر وقوع جنگ داخلی در کشور پس از سال 1980 م حدود 5 یا 6 میلیون نفر از اهالی کشور، به دو کشور پاکستان و ا يران حتی اروپا و آمریکا و استرالیا مهاجرت کرده اند.

جغرافياي سياسي

افغانستان در منطقه حساس و استراتژيك «آسياي مركزي» قرار گرفته است. از يك سو به (شبه قاره‌ هند»، و از سوي ديگر به كشورهاي معروف به «آسياي ميانه» و نيز «جمهوري خلق چين»؛ و از سمت ديگر به «آسياي غربي» مرتبط است. سلسله جبال «هندوكش» كه قسمت وسيعي از خاك كشور را پوشانده، همواره سد محكمي در مقابل مهاجمان از شمال به سمت جنوب و مهاجمان از جنوب به سمت شمال و يا از غرب به شرق و نيز بالعكس. افغانستان، در دو قرن گذشته، حائلي ميان امپراتوري‌هاي «شرق» و «غرب» بوده است. مقصد آن بود كه ديوار مستحكمي بين مرزهاي استعماري شرق و غرب وجود داشته باشد؛ حتي در منطقة شمال غربي آن «تنگي واخان» (خيبر) را ضميمه خاك افغانستان نگاه داشتند تا بين «هند» كه تحت استعمار «انگليس» بود، با «آسياي مركزي» كه در تصرف «روسيه» قرار گرفت؛ فاصله و جدايي بيندازد.

نيروهاي نظامي

گر چه هنوز جنگ داخلي در افغانستان پايان نيافته و نيروهاي واكنش سريع ناتو (ايالات متحده امريكا و انگلستان) در بخش‌هايي از كشور با بقاياي گروه طالبان و سازمان تروريستي القاعده مبارزه ميكنند، بر اساس قوانين موجود، تمام نيروهاي مسلح زير نظر «وزارت دفاع ملي» بوده و سران قبايل و نيز برخي احزاب و حتي واليان نيز ارتش ويژه و مخصوص به خود دارند.
نيروهاي فعال مسلح 45000 نفر (40000 نفر زميني، 5000 نفر هوايي) بوده و سربازان از ميان مردان 15 تا 40 ساله انتخاب مي‌شوند. مدت خدمت سربازي دو سال است. مهم‌ترين پايگاههاي هوايي افغانستان به اين شرح مي‌باشند: 1. قندوز 2. شيندند 3. كابل 4. مزارشريف 5. هرات 6. غزني 7. قندهار 8. بگرام .
9 جلال آباد. پس از فروپاشي حكومت طالبان، پنتاگون رسماً مسئوليت كامل بازسازي ارتش كشور را كه در حال حاضر در اختيار جناح جنگ سالارياائتلاف شمال است، به عهده گرفته است.
قبل ازسقوط  حکومت نجيب گارد مرزي آن 30000 نفر ، وزارت امنيت ملي
 50000 نفر، پوليس 60000 نفر و نيروهاي داوطلب نيز حدوداً 60000 نفر ، در سال 1991 م. گروههاي سني مذهب (مجددي، گيلاني، محمدي، يونس خالص، حكميتار و رباني) 205000 سرباز و گروههاي شيعه (نصر، حركت اسلامي، حزب الله و ...) 116000 سرباز در اختيار داشته‌اند. افغانستان در هيچ يك از پيمان‌هاي نظامي منطقه و بين‌المللي عضويت ندارد.

ادیان و مذاهب

%99 مردم افغانستان مسلمان هستند، که شامل %84 سنی و %15 شیعه (شیعه اثنی عشری و اسماعیلی) می باشند.حدود 20000 هندووسیک و 150 خانواده یهودی نیز در این کشور زندگی می کنند.

جامعه افغانی، به دلیل تاثیرپذیری از نهاد خانواده روستایی و عشیره ای، تعهد و تقید فوق العاده شدیدی نسبت به دین و مذهب داشته؛ خرافه باورهای در آن به شدت رواج داشته و عموم مردم در فقر و جهل به سر می برند. تنها %18 افغانی ها با سواد هستند که %30 از مردان و %5 از زنان را در بر می گیرد.

تقسیمات کشوری

افغانستان به 29 ولایت تقسیم می گردد:

ارزگان (Uruzgan) به مرکز «ترین کوت» مساحت 295.29 کیلومتر مربع، جمعیت 29/295 کیلومتر مربع، جمعیت 465/000 نفر) .

بادغیس(Badghis) به مرکزیت «قلعه نو» (مساحت 21/858 و 21 کیلومتر مربع جمعیت 224/000 نفر)

بامیان (Bamian) به مرکزیت «بامیان» (مساحت 17/414 کیلومتر مربع جمعیت 281/000 نفر) .

بدخشان (Badakhashan)  به مرکزیت »فیض آباد» (مساحت 47/403 کیلومتر مربع، جمعیت 521/000 نفر) .

بغلان  (Baghlan) به مرکزیت «بغلان » (مساحت 17/109 کیلومتر مربع، جمعیت 517/000 نفر)

بلخ (Balkh) به مرکزیت «مزار شریف» (مساحت 12/593 کیلومترمربع جمعیت 610/000 نفر)

پروان (Paruan) به مرکزیت «چاریکار» (مساحت 9/399 کیلومتر مربع ، جمعیت 528/000 نفر)

پکتیا (Paktia) به مرکزیت «گردیز» (مساحت 9/581 کیلومتر مربع، جمعیت 506/000 نفر)

پکتیکا (PaktiKa) به مرکزیت «شرنه» (مساحت 19/336  کیلومتر مربع، جمعیت 256/000 نفر)

تخار (Takhar) به مرکزیت «تالقان» (مساحت 12/376 کیلومتر مربع جمعیت 544/000 نفر)

جوزجان (Jowzjan)  به مرکزیت «شبرغان» (مساحت 25/553 کیلومتر مر بع، جمعیت 616/000 نفر)

زابل (Zabol) به مرکزیت «قلات» (کلات) (مساحت 17/293 کیلومتر مربع جمعیت 1888/000 نفر)

سمنگان (Samangan) به مرکزیت «آیتک» (سمنگان) (مساحت 15/565 کیلومتر مربع، جمعیت 274/000 نفر)

غزنی( Ghazni)به مرکزیت «غزنی» (مساحت 23/378 کیلومتر مربع، جمعیت 676/000 نفر)

غور (Ghowr) به مرکزیت «چخچران» (مساحت 38/666 کیلومتر مربع، جمعیت 354/000 نفر)

فاریاب (Faryab) به مرکزیت «میمنه» مسساحت 22/279 کیلومتر مربع جمعیت 610/000 نفر)

فراه (Farah) به مرکزیت «فراه» (مساحت 47/788 کیلومتر مربع، جمعیت 245/000نفر)

قندوز (Qanduz) به مرکزیت «قندوز» (کندز) (مساحت 7/827 کیلومتر مربع،جمعیت 583/000نفر)

قندهار (Qandahar) به مرکزیت «قندهار» (مساحت 47/675 کیلومتر مربع جمعیت 598/000 نفر)

کابل (kabul) به مرکزیت «کابل» (مساحت 4558 کیلومتر مربع، جمعیت 1/518/000نفر)

کاپیسا (kapisa( به مرکزیت «محمودراقی» (مساحت 1/871 کیلومت مربع جمعیت 262/000 نفر)

کنرها (Konarha) به مرکزیت «اسد آباد» (مساحت 10/479 کیلومتر مربع، جمعیت 262/000 نفر)

لغمان (Loghman) به مرکزیت مهترلام (مساحت 7210کیلومتر مربع جمعیت 325/000 نفر)

لوگر (Lowgar) به مرکزیت «برهکی» (مساحت 4652 کیلومتر مربع، جمعیت 226/000 نفر)

ننگرهار (Nangarhar) به مرکزیت «جلال آباد» (مساحت 7616 کیلومتر مربع جمعیت 782/0000 نفر)

نیمروز (Nimruz) به مرکزیت «زرنج» (مساحت 41/356 کیلومتر مربع، جمعیت 108/000نفر)

وردک (Vardak) به مرکزیت »میدان شهر« (مساحت 9023 کیلومتر مربع، جمعیت 301/000 نفر)

هرات (Harat) به مرکزیت «هرات» (مساحت 61/315 کیلومتر مربع، جمعیت 808/000 نفر)

هلمند (Helmand) به مرکزیت «لشگرگاه» (مساحت 61/829 کیلومتر مربع، جمعیت 542/000 نفر)

 فعلآ 34ولايت دارد.

شهرهاي مهم وتاريخي افغانستان که ازنظرقدامت وآثارتاريخي جاي ويژه دارند

  

 “منظورم ازمعرفي آثارتاريخي وکتابخانه ها فقط زيان هاي جبران ناپذيري است که طي اين مدت به اين گنجينه هاي پربارتاريخ وطن،  شوربختانه  وارد گرديده است  .واينجا جاي دارد که به عاملين آن هزاربارنفرين وصدهابارلعنت فرستاد .

)کابل)

شهر خروسان سرخ تاج سحرگیر
شهر به جان خاسته نشسته به تدبیر
شهر تهیدست قلب زنده به ایثار
شهر گل سرخهای عاشق و تبدار
شهر درختان و کوههای فروتن
شهر شرابی به رنگ خون دل من
شهر سواران تیز تاز و دلاور
 شهر شگفت آفرین مسجد و سنگر
شهر گلاویز با گذشته و فردا
 شهر امید بزرگ و پیش رس ما
.کسرائی

کابل (Kabul)

 

شهری است باستانی، و نام آن در اساطیر هند و اروپایی و خاصه اسطوره‌های شاهنامه فردوسی ذكر شده است دارای نام‌های تاریخی مختلفی بوده است، از جمله :

1ـ آرتوسپانا یا اُرتاس‌پانا یا ارتوسپانوم یا ارتوستانا.

2ـ اردهاشتانای.

3ـ اطابان.

4ـ الكساندر یا آدپاروپامیزم (در زمان اسكندر مقدونی و سلسله سلوكیان ).

5ـ اورتسپنه یا اورتوسپانه.

6ـ جروس.

7ـ دیگره‌ته.

8ـ طابان.

9ـ قابور یا كابور یا كابورا یا كابوره.

10ـ كابولتیه.

11ـ كاروارا.

12ـ كاوپودر.

13ـ كاوفو.

14ـ كسپاتیروس.

15ـ كوبها.

16ـ كوفس.

17ـ كوفن.

18ـ كی‌پین.

19ـ نیكا یا نیكایا یا نیكه.

20- وای‌كرت یاوای‌كرتا یا وای‌كرته یا وئه‌كرته یا ویكرتا.

پايتخت افغانستان، شهر تاریخی «كابل» (Kabul) است، كه در سال 1995 م. 2،034،000 نفر جمعیت داشته است، یعنی 10% مردم این كشور به آن كابلستان می‌گفتند و به صورت «كابول» هم نوشته می‌شود. كابل نسبت به سایر شهرهای جهان، حتی در مقایسه با شهرهای منطقه، فوق‌العاده فقیر و عقب‌مانده است. كابل، چهره صد سال قبل خود را هنوز حفظ كرده است و فقط بعضی كالاها و لوازم جدید زندگی در آن وارد شده است. الیور روآ (oliver Roa) معتقد است كه در افغانستان فقط یك شهر واقعی وجود دارد و آن كابل است.  كابل در میان كوه‌های سر به فلك كشیده هندوكش قرار دارد. شهر كابل را از سه طرف كوه‌هایی كه بر روی آنها دیواری سست بنا شده به صورت نیم‌دایره‌ای در بر گرفته و سمت شرقی آن‌ باز است كه در آن قسمت حصار دفاعی و جاده اصلی است كه پس از گذشتن از پل بالای رودخانه به مدخل ورودی شهر منتهی میگردد. منظره طبیعی آن فوق‌العاده زیباست. و شهر در دره‌ای عمیق و نسبتاً عریض واقع شده و « رود كابل

» با پیچ‌وخم‌های طبیعی‌اش، از میانه آن می‌گذرد. تپه‌های منشعب از كوه‌ها نیز بین مناطق شهر فاصله انداخته است. هوای آن در تابستان خنك و مطبوع، و در زمستان سرد می‌باشد. مهمترین آثار تاریخی و باستانی آن عبارتند از :

 1ـ دیوار تاریخی كابل(پیش از اسلام).

2ـ باغ بابری (بابر شاه).

 3 ـ مقبره تیمور شاه.

4ـقصر دارالامان.

5ـ قصر چهل ستون.

 6ـ منار دهمزنگ.

 7ـ مقبره نادر شاه.

8ـ قصر دلگشا.

9ـ مسجد پل خشتی.

10ـ مسجد شاه دو‌شمشیره.آمیزه‌ای از اقوام مختلف افغانستان (اعم از تاجیك، پشتون، هزاره،تركمن ،نورستانی، ازبك، بلوچ و‌...) در كابل دیده می‌شود‌ و یك سوم مردم آن شیعه مذهب هستند. اکثر مردم به زبان فارسی دری صحبت می‌كنند و مكاتبات نیز عمدتاً به همین زبان می باشد.بازار كابل سبك و سیاق بازارهای سنتی مشرق زمین را دارد، اما بازارهای جدیدی نیز به سبك بازارهای غربی در آن ایجاد شده است. شهر به 12 منطقه تقسیم شده و تنها 3 پارك كوچك و محقر و بدون هر‌گونه امكانات دارد.آب و هوا و زیبایی كابل را بسیاری از نویسندگان و شاعران فارسی و هندی ستوده‌اند. زیبایی شهر، گلهای بی‌شمار، باغ‌ها، تاكستان‌ها و جویبار‌ها‌ی آن بر سر زبانها‌ست و میوه‌های آن را به دورترین نقاط شبه قاره هند می‌برند و مردمی بسیار فهیم و كاری دارد.

بامیان (Bamian)

 

در میان دامنه‌های مركزی دو سلسله جبال بزرگ «هندوكش» و «بابا» كه بین خطوط 67 درجه و 29 دقیقه و 41 ثانیه طول شرقی و 34 درجه و 33 دقیقه و 22 ثانیه عرض و شمالی قرار دارد، واقع شده است. در روزگار باستان به نام‌های «دارابسا» یا «داراپساكا» (دارابساكا) نامیده می‌شده و در ادبیات پهلوی «بامیكان» و در دوران اسلامی «بامنج» یا « ماوؤبالیغ» یا «موبلخ» خوانده می‌شده است. در سده‌ اول میلادی چینی‌ها از آن به صورت «هانج»، «هان»، «فان‌یانگ» (Fan - yong)، «فان‌یان»، «فان - ین - نا» و «وانك‌ین» یاد كرده‌اند. هنگام عبور «هیون‌تسینگ» از بامیان، كیش بودایی در این منطقه رواج كامل داشته و نفوذ این آیین از روی تعداد معابد و راهبانی كه شمار ایشان را به چندین هزار می‌رساند، به خوبی مشخص است و تعلیمات بوداییان، بیش از دیگر نقاط آسیای مركزی در بامیان تأثیر خود را نشان داده است. این شهر بر روی كوهی‌ بنا شده و در عصر اسلامی به اندازه‌ یك سوم بلخ وسعت داشته است. در آنجا 2 بت بزرگ «سرخ‌بت» و «جنگ‌بت» (خنكبد) وجود داشته كه 53 و 35 متر ارتفاع داشته‌اند و در آخرین روزهای حكومت طالبان به كلی از میان رفته‌اند.  چنگیز مغول، این شهر را با خاك یكسان كرد و تنها از تعرض به «مسجد جامع» آن خودداری نمود. هزاران هزار بامیانی نیز به دست سربازان مغول قتل عام شدند. امروز همه مردم شهر و آبادی‌های آن شیعه بوده و حتی بسیاری از آنان (سادات صحیح‌النسب) هستند. وجود معادن سرب، مس، قلعي، جیوه و یاقوت در عصر رنسانس اسلامی موجب ثروت و مكنت اهالی آن شده بود.

بگرام (begram)

 

بقایای شهر باستانی «كاپیسا» (Kapisa) در 80 كیلومتری شمال كابل و مشرف بر دره‌ پنجشیر، در ملتقای دو رود پنجشیر و غوربند، در كنار شهر «بگرام» (Begram) در قرن سیزدهم شناخته شد و تعداد زیادی سكه متعلق به دوران باكتریایی ـ یونانی و كوشانیان از آنجا به دست آمد. بر روی سكه‌ای اُكراطیدسی، الهه‌ای بین آج‌های فیل و نمادی از كوه بر تخت نشسته و همراه با آن، با خط خُروشتهی (Kharoshthi) عبارتی به معنای «الهه شهر كاپیسا» حك شده است. بنا بر گزارش هسوان ـ تسانگ، این شهر در عهد كنیشكا (حكومت: 123 -153 م.) پایتخت تابستانی حكومت كوشانیان بوده است. اولین بار، هاكین (J.Hachin) در 2 نقطه از آن یعنی «شهر سلطنتی نو» (بگرام امروزی) و « شهر سلطنتی كهنه» (برج عبدالله كنونی) به حفاری پرداخت.وی در پشت دیوار اتاق‌های بنای عظیمی از عهد كوشانیان كه احتمالاً كاخ یا بازار بوده، مجموعه‌ با ارزشی‌ از اشیای گرانبها كشف كرد. اشیاء‌ رومی به دست آمده عبارت است از: مجسمه‌های كوچك و مفرغی و مجموعه‌ای از ظروف ساخته شده از مفرغ، سنگ سماق و مرمر سفید. در حدود 50 قالب گچی نقش‌دار با نشانی خاص، كه احتمالاً در اصل برای نقره‌كاران طراحی شده بود، احتمالاً به دوره سلوكی تعلق دارد. تعداد زیادی لوح شگفت‌انگیز عاج هندی حكاكی شده و اشیاء و اسباب زینتی دوره كوشانی هم كشف شده است. بنجامین رولند معتقد است گنجینه‌ بگرام به قرن اول و دوم میلادی تعلق دارد، اما رومن‌گیرشمن بناهای متعدد شهر باستانی كاپیسا را به دوره ساسانی منسوب می‌كند. برخی نیز بر این باورند كه شهر در زمان شاپور اول ساسانی در 241 میلادی یا به د ست هیاطله ویران شده است.

بغلان (Baghlan)

 

شهر تاریخی «بغلان» (Baghlan) مركز ولایت «قطعن» در شمال شرقی افغانستان واقع شده و در سال 1988 م . حدود 41،200 نفر جمعیت داشته است. این شهر در دوره‌ كوشانی‌ها آباد بوده و نام آن از كلمه‌ باكتریایی «بگولانگو» (Bagolango) به معنای «بتكده» از كتیبه‌ «نوكون‌زوكو» از آثار باستانی «سرخ‌كُوتل» مشتق شده است. معبدی كه در این شهر كشف شده، ظاهراً آتشكده‌ سلطنتی است و احتمالاً در قرن دوم میلادی بنا شده است.  در پایان قرن سیزدهم هجری، جمعیت بغلان شامل 1000 نفر خانوار پشتون ، تاجیك ، هزاره وازبک بود و حاكمی خاص خود را داشت. حاكم‌نشین آن دهكده‌ «قشلاق‌قاضی» بود كه حاكم آن نیز مطیع حاكم مجاور، یعنی «غوری» بود كه در جنوب قرار داشت. رشد شهرهای این شهر از دهه ‌1310 ه. ش. یعنی زمانی آغاز شد كه ایجاد راه كابل و قندوز بر روی تنگي «شَبيُر» دره سرخاب را به خط مهم ارتباطی تبدیل كرد. سه مركز شهرنشینی عمده، كه هر سه بغلان نام داشتند، یكی پس از دیگری، پدید آمدند:

 الف) شهر بغلان كهنه

ب) شهر جدید بغلان، در 4 كیلومتری جنوب شهر كهنه

پ) شهر صنعتی بغلان، در 7 كیلومتری جنوب، در اطراف كارخانه قند. امروز بغلان قدیم و جدید شهر واحدی را تشكیل می‌دهند، اما شهر صنعتی واحدی مستقل است.

قندهار (Qandahar)

 

شهر «قندهار» (Qandahar) به مرکزیت ولایت «قندهار» دومین شهر پر جمعیت افغانستان است که در سال 1988 م حدود 225/500 نفر جمعیت داشته است. برخی برآنند که شهر باستانی قندهار را «لهراسپ» شاه معروف ساخته است اما شماری هم بنای آن را به اسکندر مقدونی نسبت می دهند ودر این مکان شهر الکساندر پولیس (Alexandropolis) را از شهرهای اقماری ایالت آریایا آرخوزیا به شمار می آورند.
شهرباستانی قندهار تا روزگار فرمانروایی «
غلجاييان » برجای بود. «شاه حسین شهری جدید، به نام حسین آبادی ساخت و نادر شاه افشار کوشید موقعیتی شهر را تغییر دهد ونادر آباد را ساخت. سرانجام «احمد شاه درانی» در 1753 یا 1754 شهر کنونی را ساخت و آن را احمد شاهی نام نهاد و «اشرف البلاد» لقب داد. در دفاتر رسمی هنوز هم به همین لقب یا «دارالقرار» یاد می شود. دوبار شهر به طور کامل ویران گردید، اول بار به دست مغول و بار دیگر در پایان قرن هشتم هجری به د ستور امیر تیموری گورکانی.قندهار به شکل یک مربع مستطیل است و چون طبق نقشه ساخته شده بسیار منظم است شهر به چند محله تقسیم شده و هر محله متعلق به یک یا چند قوم و قبیله است و اکثر اهالی آن را (عمدتاً درانی) تشکیل می دهند. در اطراف قندهار باغ های میوه تاکستان ها و زیارتگاههای بسیاری است و مردم بیشتر برای تفریح به آنها می روند تا برای عبادت و زیارت.

مزار شریف

 

شهر مذهبی و تاریخی «مزار شریف») e - sharif  Mazar) مركز «بلخ»، در نزدیكی مرز افغانستان و ازبكستان واقع شده. این شهر در قرون وسطی به صورت روستای «خیر» یا «خیران» بوده و تا بلخ 2 فرسنگ راه فاصله داشته است. این شهر مركز ازبك‌های افغانستان است. در زمان سلطان سنجر مزار حضرت علی‌ (ک) در این منطقه بدین طریق كشف شد كه چون سرزمین بلخ مستور از خرابه بود، تصور می‌كردند كه گنج‌هایی از زمان دیوها در آن مدفون باشد، لذا پادشاه شروع كرد به حفریات عمده (باستان شناسی اولیه ) و در یكی از آن موارد، میز سنگی بسیار قشنگ و سفیدی از خاك بیرون آمد، كه این كتیبه بر آن حك شده بود : «این است مرقد علی پسر ابوطالب، پهلوان شجاع و مونس پیغمبر. » شهرت مزار شریف از صد سال به این طرف زیادتر شده، زیرا در سال 1866 م. مركز حكومتی ولایت از بلخ به مزار شریف انتقال یافته و تا امروز همچنان باقی مانده است. هنگام انتقال مركز از بلخ، مزار شریف قصبه‌ای كوچك بود، ولی از آن به بعد آهسته آهسته از جمعیت شهر بلخ كاسته و به آبادانی شهر مزار شریف افزوده گردید. امروز مزار شریف، چهارمین شهر مهم افغانستان میباشد، به گونه ای كه در فصل بهار زائران بسیاری را به خود جلب می كند. این شهر در زمان حكومت طالبان در كابل، مقر برهان الدین ربانی بوده. معادن گاز در آن، بر اهمیت آن دوصد چندان افزوده بود.

هرات (Herat)

 

هرات (Herat) در غرب افغانستان واقع شده و نزدیک ترین شهر مهم این کشور به مرز ایران می باشد.این شهر در روزگار هخامنشیان آرتاکئانا (Artacauan) یا ارتاحوئانا نامیده می شد. سپس به «هاریوا» (hARIVA) تغییر نام داده و در کتیبه بیستون داریوش کبیرها روا (Harua) ثبت شده است هاروا، در زبان ارمنی به معنی «مشرق » می باشد و هرات با نام عمومی «آریا» (Arya) نیز یاد می شد، و یونانی ها به این نام بیش از دیگر اسامی اعتقاد داشتند. اسکندر مقدونی شهر هرات را بازسازی کرده آن را الکساندر یا اریون (اسکندریه آریا) نامید. هرات یا هری (Harey) از باستانی ترین و نامدارترین شهرهای مشرق زمین است.  روزگاری دراز پایتخت امپراتوری «تیموریان» بود که از «تیمورلنگ» برایشان میراث مانده بود. سپس به دست «صفویه» افتاد و در سال 1715 م .توسط «درانیان»، تصرف شد، اما نادرشاه در 1731 م. آن را پس گرفت و در 1749 به دست «احمد شاه» افتاد. شهر در جلگه ای حاصلخیز قرار گرفته و این جلگه را رودخانه ای که پیرامونش پر از روستاهاست، آبیاری می کند و مزارع غله آن را فراگرفته است مسجدها (خاصه مسجد جامع قدیمی هرات)، آرامگاهها و دیگر بناهای با شکوه میان باغ ها، درختزارها و کوهها سر به فلک کشیده پیرامونش زیبایی مناظر طبیعی را دو چندان می سازد.این شهر در تاریخ قاجار به دلیل اهمیت «محاصره» آن اهمیت فراوان داشته و ساکنان آ ن را «هروی» (Hravi) می خوانند زادگاه خواجه عبدالله انصاری (پیر هرات) است.

بنا های تاريخی

  

همه آفاق گرفته ست صدای سخنم
 تو ازین طرف نبندی که ببندی دهنم
راست در قصد سر و چشم کج اندازان
 نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم
 آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
 بوسه گر دست دهد بر قدم دوست زنم
 باش تا یوسفم از چاه بر اید بر گاه
 کاورد روشنی دیده از آن پیرهنم
نتوان عشق فرزانه به افسانه فریفت
 من به هیچ ایه و افسون دل ازو برنکنم
 نه چراغی ست دل من که به بادی میرود
دم به دم تازه شود آتش عشق کهنم
 برس ای موکب نوروز خوش آوازه که باز
 زحمت زاغ زمستان ببری از چمنم
 سایه ! شعرم به دل دوست نشسته ست و خوش است
 کاروان برده به منزل ، چه غم از راهزنم
 . سهیلی

با ورود مجاهدین به کابل در هشت ثور 1992 ، چورو چپاول دارائی های عامه، از جمله موزیم کابل آغاز یافت. هر یک از گروه های مجاهدین، اتحادسياف  ، شورای نظارمسعود، جمیعت ربانی، وحدت مزاری ، حزب اسلامی گلبدین  ، حرکتهاي مولوي نبي وشيخ آصف محسني وغیره هر کدام باالنوبه هرآنچه در دست شان آمد به یغما بردند وآنرا دربازارهای پاکستان به قیمت ناچیزبفروش رسانیدند. ساختمان موزیم کابل دراثرجنگ های ذات البینی مجاهدین تخریب گردید. حکومت ربانی در ماه می همان سال، هوتل کابل را جهت نگهداری آثار باقیماندة تاریخی برگزید و آنچه را که بیست درصد باقیمانده مجموع آثار تاریخی موزیم کابل محسوب میگردید بدانجا انتقال داد و تا اشغال کابل توسط طالبان، این آثاردرین گدام نگهداری میشد. شورای نظاردر هنگام فراراز کابل درسال 1996 ، بسیاری ازین آثار ارزشمند را و بخصوص آنچه درزیرزمینی های د افغانستان بانک بود با خود به پنجشیر برد و بمرور زمان توسط افراد بانفوذ شورای نظار به خارج انتقال دادند و بفروش رسانیدند. پس از فرار ربانی از کابل و آمدن مقامات عالیرتبه طالبان درین شهر، در جملة دیگر فرامین شان یکی هم منع عکس برداری و رسامی از تمام زنده جان چون انسان ، حیوان ، خزنده و پرنده بود.طبق اطلاع مطبوعات ، عدة از طالبان یک تعداد البوم ها و مجسمه های مربوط به آرشیف های مختلف را که در هوتل کابل ذخیره شده بود خودسرانه تخریب ونابود کردند.پالیسی رسمی طالبان در مورد حفظ آثار تاریخی مثبت بود. رادیو کابل ضمن اطلاعیة مردم را مطلع ساخت که آثار فرهنگی و تاریخی مورد حمایت دولت قرار خواهد گرفت و هوشدار داد که تمام کسانیکه آثارموزیم کابل را مورد دستبرد قرارداده اند مطابق شریعت مجازات خواهند شد.درهنگام تصرف کابل توسط طالبان در حدود یازده مجسمة که قابل انتقال به هوتل کابل نبودند کما کان درموزیم کابل واقع دارالامان کابل قرار داشتند. از جملة این آثار مجسمة کنیشکا و بیست و پنج آثار گرانبهای مربوط معبد کوشان از قرن سوم که از سرخ کوتل در شمال هندو کش بدست آمده بود را شامل بود.

 در ماه اپریل 1997 ، هنگام تصرف بامیان توسط طالبان، یک قوماندان طالب تصمیم داشت تا مجسمة بودا را منفجر نماید ولی در اثر اعتراضات بین المللی، مقامات عالیرتبه شان در قندهار ظاهرا حمایت شانرا از حفظ و نگهداشت بودا اعلام کردند. ولی مجسمة بودا بتاریخ 13 مارچ 2001 بدستور ملاعمر و باداران پاکستانی او تخریب شد. این عمل ضد ملی طالبان مغایر معیار ها و ارزش های مدنیت و فرهنگ جهانی بشمار میرود. اقدام به چنین جنایت غیر قابل جبران که بمقصد امحا و نابودی هویت ملی و تاریخی کشور باستانی ما انجام شد، عمل جنایتکارانه بشمار میرود. این اقدام ضد منافع ملی افغانستان نتیجة عملکرد رژیمی بود که با حمایت دولت پاکستان بر ملت افغانستان تحمیل گردیده بود.

در حدود یکهزارو هشتصد سال قبل، کاروانهای تجارتی زیادی از آسیا و اروپا به قصد مسافرت به چین از افغانستان عبورمینمودند.این جاده در عصر شاهان کوشانی و بویژه دردورة کنیشکا رونق زیادی کسب نمود. شمار زیادی از زائرین چین نیزازین راه عبور میکردند. آنها به هند یعنی جائیکه بودا بیش از دو هزار سال قبل در آنجا متولد گردیده بود سفر میکردند.زائرین بودائی اول به بلخ می آمدند و در راه سفر از بلخ به هند عبور میکردند. آنها در وسط راه در وادی آرام و زیبای بامیان بمنظور استراحت توقف مینمودند. دیری نگذشت که زائرین به این فکر افتادند که درین منطقه به اعمار معابد بپردازند.در سمت شمال درة بامیان صخرة مرتفعی قرار دارد که از ریگ و سنگ تشکیل گردیده است ، درهمین نقطه زائرین مغاره هائی برای اقامت شان ساختند. شماری ازین مغاره ها به حجره هائی مبدل شدند که راهبان درآنجا اقامت دائمی گزیدند. در دیگر مغاره ها به انجام مراسم دینی خویش می پرداختند. به مرور زمان ، بعضی ازین محل های مقدس با تصاویراراسته شد.مرکز تجمع این مجتمعات مذهبی دو مجسمة بودا بود.

 مجسمة واقع درناحیة شرقی که 38 متر ارتفاع داشت و ارتفاع مجسمة دیگری که درسمت غرب موقعت داشت، 53 متر بود. این دو مجسمه بزرگترین مجسمه های بودا در جهان بودند و از عجائب جهان بشمار میروند. رواقها مملو از تصاویر بودا بودند. تصاویر بالائی بودای بزرگ ، نمایانگر صحنه هائی از بهشت بود.گفته میشود که یک معبد بودائی در اروزگان نیز وجود داشت که بمرور زمان از بین رفته است. یک صومعة بودائی در گلدرة لوگر وجود داشت که آنهم در سال های اخیر آسیب دیده است.منارچکری که در عصرکوشانیان که آئین بودائی در منطقه ترویج گردید، ساخته شد.

 این منار استوانة که دارای 20 متر ارتفاع بود، توسط سنگ ها بنا یافته که بطرز خیلی ماهرانه قطع و تراشیده شده بود. این صنعت سنگ تراشی گلدار نامیده میشد. عصر کوشانی ها بخاطر این صنعت شهرت خاصی داشت. در ماه حمل سال 1377 این منار مورد اصابت راکت قرار گرفت و بعدا فروریخت. چور ادامه دارد : تعداد زیادی از دلالان پاکستانی با حیله و تذویربه یک تعداد قوماندانان محلی پول دادند و آنها را تشویق کردند تا بخاطر منفعت شخصی وبدست آوردن پول در بعضی نقاط کشور دست به حفریاتی بزنند. از جمله از آی خانم ، هرات ، از نواحی قیصار مربوط ولایت میمنه، آثار بدست آمده به پول ناچیز خریداری و به پاکستان انتقال داده شد.گفته میشود که در نواحی قیصار یک حمیل بزرگ که دارای دانه های بزرگ از الماس و زمرد به وزن 4،5 پوند بدست آمده است و به پاکستانیها به فروش رسانیده شده است.در قریة للمة ولایت ننگرهار، آثار گرانبهای تاریخی ما توسط بلدوزر ها و تراکتور های پاکستانی به کمک قوماندانان منفعت طلب محلی بیرون کشیده شده و فروخته شد.

سر قت جسد مو میا یی شد ه

ای فلک من گر یه کر د م تو نپر سید ی چر ا ؟                           

میهنم ر ا یکسر ه  آ نها چپا و ل کر د ه  ا ست .

سیستا ن که سا حه جغر ا فیا یی ا ز پشت  د ر هلمند شر و ع منا طق غو ر ،هر ا ت ، فر ا ه ، نیمر و ز و ز ا بل را در بر میگیر د – د ا ر ای تمد ن پر با ر و با عظمت آ سیا میبا شد . شهر ها با شکو ه ، قلعه ها و بر ج ها ی سر کشید ه و مستحکم و بنا های یا د ما ند نی ا ین منطقه هنوز بعد ا زگذ شت چند ین هز ا رسا له بیا نگرشکو ه و عظمت تمد ن آ ن د و ر ا ن سیستا ن ا ست. بنا ها ی با زما ند ه از شهرغلغله درمرکز سیستا ن قد یم و نیمرو ز ا مر وز ا ز معماریها ی منحصر به عصر خو د بشما ر میرو د. سیستمها ی کا نا لیزا سیو ن ، آ ب کشها ، حما مها ، تپ ها و نلد وا نیها ی تشنا بها ی قصرها ی شهر ا عجا ب ا نگیز ا ست که هر بینند ه ر ا به تعجب و ا مید ا ر د . ا ز مد تها ی د یر بد ینسوا ها لی سیستا ن به عنو ا ن نو عی ا ز تفر یح بعد ا ز هر با ر ا ن و طلو ع  آ فتا ب به د شتها ی ا طر ا ف ا ین شهر و ا طر ا ف قصر ها و قلعه ها به گر د ش میپر د ا ختند و در با ز گشت سکه ها ، مو ر ه ها ی گر ا نبها ی عتیقه ، نگین ها ی حک شد ه ای بی نها یت ظر یف و ز یبا ، چور یها ی شیشه یی ز یبا و عتیقه و د ه ها قطعه آ ثا ر ا ز آ و نگ طلا ی تا مجسمه ها ی هفت جوش و برو نزدرسطح زمین میا فتند و با د ست پر به خا نه برمی گشتند و آ نرا به عنوان مو ره شفا بخش استفا ده کر ده آ نرا د ر د هن مشک های دوغ ز نی می بستند .

ا مادراین سا حه به دوعلت : دوری ازمرکز و بی توجهی مسوولین فر هنگی د و لتهای گذ شته هیچ گا هی حفر یا ت وتحقیقا ت – با ستا ن شنا سی و علمی صورت نگر فته ا ست . بجزبازدید چند با ستا ن شناس خا ر جی درگذشته ها ی د ورکه آ ثا ر ها ی ا ز ا نجا کشف گر د ید . متا سفا نه ا ز یک د هه گذ شته بد ینسوبعلت عد م مر ا قبت مسو و لین ا ز بنا ها ی تا ر یخی ا ین منطقه و به علت نا بسا ما نی ا قتصا د ی کا ر ی صو ر ت نگرفت و لی قا چا قبر ا ن بد و ن مما نعت و ا ر د ا ین منا طق شد ند که د ر نتیجه هز ا را ن قطعه ا ثا ر ا نتیک و با ا ر زش که جزسرما یه ها ی ملی و ا ز جمله یی میر ا ث ها ی فر هنگی همه ملت بشما ر میر و د  به شکل بسیا ر بی ر حما نه جمع آ و ر ی  مرد م محل نیز آ نچه را که بد ست آ ور ده بو د ند  به خر یدا  ر ا ن و د لالا ن د و ره گرد که ا ز پا کستا ن و ا یرا ن به آ نجا در ر فت و آ مد ا ند بفروش میر سد وهنوز نیزا ین مصیبت ا دا مه د ا ر د .

مسوو لین و مقا ما ت کشوری و محلی که و ظیفه شا ن حفظ وحر ا ست ا ز سر ما یه ها ی ملی ا ست جلو ا ین بر با د ی و محوآ ثا ر های فر هنگی و با ستا نی رانمیگیر ند . فا جعه با ر تر ا زآ ن که گرو های کا و شگر و جستجو گر حر فوی و نیمه حرفوی با  -  د ستگا ههای ا لکتر و نیکی و سکژ های پیشر فته ر د یا ب باdeep seeker)  ) مجهز میبا شند . منا طق  چو ن : شهر غلغله -  قلعه ها ی ا میر ا ن  - چکنی -  چخا نسور -  چهل برج و د ه ها محلد یگر سیستا ن بخش ا فغا نستا ن کا ملا د ست نخورده بود . آ نها ا ین ا ثا ر ها ی بد ست آ مده ر ا د ر ا یر ا ن و پا کستا ن بفر وش میرسا نند . ا ها لی منطقه معتقد ا ند که گروهای سا زما ن یا فته ا مکا نا ت خود را با پلا نهای مطا لعا تی و تحقیقا تی  ا ز کشورهای همسا یه  ما بد ست می آ ورند . به همین ترتیب دراوایل سا ل ( 2000 ) یک گروه جستجوگربه حما یت و سر گروپی ولی محمد –  ( ر یگی ) یکتن ازبلو چهای ایرا ن الا صل سا کن درکویته پا کستا ن که برا در زا ده سر د ا ر  مهرا لله خا ن ( ریگی ) ا ز بزرگا ن قو م ( ریگی ) بلوچ ا ست با یکتن همکا ر حرفوی و تعدا دی ا ز ا فر ا د محلی با د ستگاه موسو م به ( deep seeker) به جستجو در شهر غلغله پردا خته  بود ند که د ر نتیجه به جسد مو میا یی شده ای د ست یا فتند که د ر یکی ا ز برج های بد و ن  مد خل قصر شهر غلغله نگهدا ری می شد . جسد که د ر تا بو ت برو نزی جایگزا ری شده بود ر وی سینه ا ین جسد لوح نگا شته شده ا ز طلا و بر سر تا ج طلا یی دا شت جو ا هر ات وسا یر چیز های قیمتی دیگربا جسد د ر تا بو ت همراه بو د .

تابو ت بصورت عمو دی د ر دا خل بر ج گذا شته شده بود واطرا ف و دیوا رهای برج به نحوا ستا دا نه با مواد مو م ما نند تزهین و مومیا یی گرد یده بود تا ا زنفوذ ر طوبت و سا یرمضرا ت د را ما ن با شد ، ولی محمد ( ریگی )و همرا ها نش جسد مومیا یی شده را ا زشهر غلغله و لا یت نیمروز به ا یا لت بلو چستا ن  د ر پا کستا ن ا نتقا ل داده ومبلغ ( 500 هزا ر دا لرآ مر یکا ی ) بگفنه یکتن ا ز ا ها لی به همکا را ن خو د داده جسد را خود تصا حب می شود و غرض ا نتقا ل آ ن به ا روپا بعد ا زشکست ا ولی ا ش ا زطر یق بند ر کرا چی آ نرا د و باره به بلو چستا ن می آ ورد تاا زطریق تربت د ر بلو چستا  ن به خار ج ا نتقا ل دهد که توسط موظفین پا کستا نی گرفتا ر و جسد ضبط شده ا ست .

 ا ین جسد که متعلق به د و ره هخا منشیا ن ا ست .  جسد مو میا یی شده شهز ا د ه یا ملکه ا ی ا ز هخا منشیا ن ا ست که ( 2500 ) تا ( 3000  ) سا ل قدا مت د ا ر د ، دولتهای ایران ، پاکستان  و مصر ادها مالکیت آنرا نمودند و هیاتهایی نیز به غرض تحقیق به پاکستان و محل  دستگیری  آن فرستاده اند ، اما متاسفانه مسولین و یا حاکمان سرنوشت مردم افعانستان ( که در آن زمان طالبان به قدرت بود ) به جز یک تقاضای بی مایه بعد از یک ماه به هیچ اقدام عملی دست نزدند . و در عین زمان افشای انتقال جسد و دستگیری آن در پاکستان ،آنها ادعای الماس کوه نور را عنوان نمودند که به  نحوی تحت پوشش قرار دادن انعکاسات این اثر با ارزش تاریخی و فرهنگی مردم افغانستان  باشد، ما از مقامات دولت کنونی افغانستان و مخصوصآ از سازمان UNSCO و بنیاد میراث فرهنگی افغانستان  خواهشمندیم تابه اساس  کنوا نسیون های مختلف بین المللی  در مورد مالکیت میراث های تاریخی و فرهنگی ، این اثر با ارزش فرهنگی  تاریخی را به صاحبان اصلی آن یعنی افغانها بازگشتانده و در تثبیت ما لکیت افغانها  کمک و همکاری نمایند و تحت سر پرستی UNSCO  قرار دهد.  

قصر چهلستون

عمارت بزرگ وعالیشان چهلستون که همچون مهمان خانه دولتی کار گرفته میشد ،درقسمت شرقی چهاردهی درفراز تپه بلندی اعمار گردیده بود واز قصر های بسیار زیبای شهر ما بود. اکثراً شاهان وروسای جمهور و مهمانان برجسته دولتی درمدت اقامت خود درکابل به قصر چهلستون رهایش مینمودند . قصر چهلستون دراطراف خود باغ با صفایی دارد که محل تفریح شهریان کابل قرار میگرفت. دراثر جنگ های اخیر کابل قصر مذکور تخریب شده قابل باز سازی میباشد.

ديوارهای سرکوه شيردروازه وآسمائی

اين ديوارها ازديوارهای تاريخی شهرکابل هستند که برای دفاع وپاسداری مانند حصاری ساخته شده بودند. درحوالی سالهای 32 و 33 هجری سپاه اسلام ازسه جبهه به سوی زابل وکابل پيشروی آغاز کردند و رتبيل شاهان به مقابله پرداخته جنگی دربيرون شهر صورت گرفته کابلشاهان پس از شکست خويش عقب ديوارهای کوه‌های شيردروازه و آسمائی مقاومت نمودند. سرانجام عرب ‌ها درآن رخنه نموده وکابل را فتح کردند و دين اسلام دراينجا گسترش يافت. اين اثر (50%) ويران شده است.

بالاحصارکابل

اين دژ يا حصار درحدود سه قرن (از قرن دوم تا پنجم مسيحی) آبادی روی پشته بالاحصار به شکل اثرمذهبی ساخته شده که نظر به شواهد نقاط مجاور می‌توان آنرا نيايشگاه بودائی خواند که احتمالا بعيد نيست که شالوده اولين قلعه جنگی درهمين زمان بدست يکی از شاهان هپتالی (هون) بوده باشد. تيمورشاه که پايتخت افغانستان را ازقندهار به کابل انتقال داد و دربالاحصار کابل جاگزين شدند. تا عصر سلطنت عبدالرحمن پايتخت درهمانجا بود.

قصردارالامان

اين ساختمان تاريخی بفاصله 8 کيلومتری بطرف جنوب غرب شهرکابل درحوزه چهاردهی قبلاً بنام (افشارتپه)، درزمان امان‌الله خان ساخته شده است. در زمان ساخت اين قصرکه جديداً مناسبات حسنه سياسی بين دولت افغانستان وآلمان ايجاد شد درامور شهرسازی و تعميرات 22 تن مهندسان دولت آلمان حصه گرفته بودند که از جمله ساخت قصر دارالامان درسال 1304 هـ. ق. تحت نظر مهندس والتر هارتن آلمانی آغاز و درسال 1306 تکميل گرديد و قصر مذکور بداخل تقريباً 150 اطاق خورد وبزرگ اعمار شده که تمام دستگاه دولتی دوره امانی ازآن استفاده می کردند. قصرمذکور دراثرجنگ ‌های افغانستان آسيب ديده است.

کاخ کوتی باغچه وبرج های درون ارگ

از بناهای تاريخی شهرکابل است. کوتی‌باغچه که ازساختمان‌های آراسته روزگار پادشاهی عبدالرحمن‌ بوده دارای تزئينات گچ‌بری، مينياتوری وشبکه کاری چوب بوده ازجمله ساختمانهای بزرگ عصراست که دراثرجنگ‌های اخير شهرکابل ويران شده است.

منارعبدالوکيل خان

اين سازه شش‌رخ دربين پارک قشنگ درچهارراه بريکوت شهرکابل بنا شده و يادگاريست از نائب سالار عبدالوکيل خان نورستانی که در سال 1309 درباغ عارف کوهدامن درشورش دوم سقوی کشته شد. اين سازه دراثرجنگ‌های اخير تخريب شده اما قابل ترميم است.  منار مذکور در 27 کيلومتری جنوب شرقی کابل در کوه شيوکی (خرد کابل) درميان راه استوپاهای شيوکی و گلدره موسهی لوگر به عنوان نشانه برای کاروانهای جاده ابريشم بنا شده بود. اين اثر زيبا که تقريباً 25 متر بلندا داشته 1800 سال قبل درزمان فرمانروايان کوشانی از سنگ‌های متورق نازک سرخ رنگ تراش شده وسنگ‌های بزرگ طبيعی به سبک ويژه‌ای ساخته شده است که يکی اززيباترين شاهکارهای معماری آن عصربود متأسفانه دراثر جنگ‌ها و اوضاع جوی آسيب ديده است.

منارعلم و جهل

منارعلم وجهل به يادگار پيروزی علم برجهل که يادی ازسالهای خونين واغتشاش مشهور به ملای لنگ را برضد نهضت افغانستان می دهد درفراز تپه کوچک درکنارپارک احمدشاهی کابل درمقابل نوآباد بريکوت به شکل مقبول ومرغوب ازسنگ‌های رنگين وظريف بنا يافته است و دراثر جنگ‌ ها آسيب ديده است.

زيارت شيخ سعدالدين احمد انصاری معروف به حاجی پايمنار

اين مزار در روستای ده يحيی و تنگی جويبار که مشهور به قلعه حاجی مدوح است دربين قلعه اقامتگاه دوره حيات شان واقع است. محيط دژ تخميناً درحدود دونيم جريب زمين است، ازحصهء نصف محيط ساختمان زيارت ومربوطاتش آغازشده، حياط بدو بخش تقسيم شده که مابين بصورت خيابان و دوطرف باغچه وخيابان بوده عقب آنها گورستانی وبعد آن تعميرمسجد ومزار و دروسط احاطه مسجد بزرگ جامع گنبد پوش وبطرف جنوب مسجد جامع، مسجد ديگريست. بطرف شمال مسجد جامع، راهرو احاطة پيش روی مزار است که ازاين راهرو داخل احاطة مذکور شده وبعداً داخل گنبد می‌شود، اطراف گنبد چندين حجره‌های خورد منظم دارد، دربين گنبد که بالای پخته کاری آن تماماً تخته سنگ مرمر نصب بوده وحالا جزبعضی تخته‌های سنگ افتاده چيزديگری ازآن باقی نيست، اولاً مزار خود بزرگوار است که اطراف مزاربصورت صندوق و دارای کتاره سنگ مرمر است.

سيد جمال الدين افغانی

سيد جمال الدين افغانی درسال ۱۳۱۴ (هجری قمری) برابر با سال ۱۸۹۶م. دراستانبول پايتخت آنوقت ترکيه درگذشت و درگورستان شيوخ دفن گرديد. درسال ۱۳۲۳ پيکرسيد جمال‌الدين ازاستانبول به کابل منتقل شد و درمنطقه علی‌آباد (داخل محوطه دانشگاه کابل) دفن گرديد که با دفن تابوت او دراين محل، نام دارالفنون به آنجا گذاشته شد و درزمان سلطنت محمدظاهرشاه درسال ۱۳۴۲ سازه بلندی از سنگ آبنوس سياه بالای آن گرديد.

آرامگاه ومسجد حاجی صاحب پايمنار

اين ساختمان گنبدی ازجمله يادمان‌های تاريخی افغانستان بوده که درده‌سبز درشمال شهر کابل قرار دارد. اين اثر تاريخی دراثر جنگ‌ها و اوضاع جوی آسيب ديده است.

مقبره تيمورشاه

اين مقبره بطرف غرب ليسه عائشه درانی، وجنوب دريای کابل موقعيت دارد. به روايت تاريخ و اهالی، مقبرة تيمورشاه پسراول احمد شاه بابا نواده زمان خان ولد دولت خان ازاحفاد اسد الله خان می باشد. اسد الله خان اولاده زيرک بابا سرطايفه مشهور ابدالی سره بين کندهاريست. زمانشاه مقبره تيمورشاه را از مقبره احمد شاه بابا بزرگتر بنا کرد ودر مدت ده سال سلطنت وی تا همين اندازه موجوده بسررسيد. گرچه سندآغازوانجام مراسم سرپرستی ومعماری ومهندسی ووجه مصارف آن تا حال معلوم نگشته، اما کارتعمير سالها را دربر گرفته است. دورادورگنبد مقبرة تيمورشاه، اطاقهای خورد دومنزله وجود دارد. بنای تعميرگنبد ازخشت پخته وچونه براساس بناهای بخارايی ذريعه استادان قندهاری اکمال يافته، حصه اصل مرقد را در اول عميق تر ازسطح زمين حفر وجسد تيمورشاه که بعد از تعميرگنبد درحصه تحتانی واقع شده است، گذاشتند و بعداً در صحن فوقانی اندرون گنبد مانند آرامگاه احمد شاه بابا قبرنما ساختند واينکه محوطه فعليه اطراف آرامگاه حصه نشيمنگاه روز با رعام تيمورشاه و از دو طرف شمال وغرب محدود به دريای کابل وموسوم به باغ شاه بود محقق است و آنچه اصل مرقد درقسمت عمق زمين مشاهده می شود محض به نسبت مناسبت گنبد است وخود عمارت خيلی بزرگ وبا فقدان و سائل تعميراتی درآنوقت نهايت دشوار بوده، اما ازعمارات مشهور بزرگ عليه سلطنت اعليحضرت زمانشاه درشهرکابل همين آرامگاه تيمورشاه بيادگارمانده که فقط اين بنا را می توان سمبول طرزتعمير دو صد سال قبل درشهر زيبای تاريخی کابل قرار داد. ترميمات که صورت گرفته، درسال 1365 صرف يک ترميم مقدماتی و پاک کاری بوده است.

بوستان سرای مقبره عبد الرحمن 

بوستان سرای ازجمله ساختمان های دوره عبد الرحمن بوده که درسال 1822م. بواسطه معماران کندهاری اعمارگرديده است. دراول چوپ پوش ومقر پذيرايی مهمانان خاص وشخصی عبدالرحمن بود. اومهمانان را درهمين جا ملاقات می نمود. وبه اين عمارت علاقه خاص داشته وازهمين سبب وقتی که عبد الرحمن مُرد پسرش حبيب الله جنازة پدرش را دراين عمارت که دلخواهش بود دفن نمود.

مسجد عيدگاه

بين باغ عليمردان وچمن حضوری مسجد عيدگاه درسال 1311هـ.. ق. بنا نهاده شده وکارتعمير آن درسال 1315 هـ.. ق. ختم گرديد. درديوار مسجد کتيبه سنگی وجود دارد که درآن تمام خصوصيات درج است. دراين مسجد غيراز ادای نماز، اجتماعات وجرگه های رسمی نيزبرگزارمی شد. مثلاً جنگ با انگليس جهت استرداد استقلال افغانستان ازمنبرسنگی همين مسجد اعلان شد. وديگرجرگه های قومی وفيصله های عمومی درهمين مسجد صورت می گرفت. عمارت مسجد بصورت طولانی شمالاً جنوباً بداخل هفتاد وشش گنبد خورد ويک گنبد بزرگ ويک سلسله رواقها وکمانها ساخته شده و دارای منار هاو محراب های منقش و يک محراب بزرگ مرکزی ودو محراب خورد پائينی بوده و ده مناره های خورد وبزرگ دارد. صرف سر گنبد بزرگ وسطی آهن پوش بوده متباقی تمام گنبد های مذکور کاگل می باشد و پيشروی مسجد به طول آن تراسره يا صوفه به فرش سنگ مرمر سفيد دارا می باشد. مسجد مذکور تقريباً يک متر بلند تر از صحن حويلی ساخته شده و قبلاً ساحه مسجد با ديوار خشتی محدود شده بود. به سمت شرق سه دروازه بزرگ با کمانهای گج بری شده و تزئين شده که دارای اصالت تاريخی بوده وجود داشت.

مسجد چوبفروشی کابل

درسال 1303 هـ.. ق. ساخته شده که پيشتر به نام مسجد نورالاسلام مشهور بود. مسجد مذکور ازسنگ، خشت پخته، گچ، آهن، چونه و چوب ساخته شده ودارای کمانها، رواقها وگنبدها بوده و درپهلوی خود عمارت گنبدی عليحده دارد به نام مدرسه که با مرور ايام دارالحفاظ، جمعيت العلما ومنسوبين علوم دينی بود. دراثرجنگ ‌های اخيرافغانستان ويران شده است.

مسجد ملا محمود

اين مسجد درپهلوی مسجد عليا درشوربازارشهرکابل واقع بوده يکی ازمساجد تاريخی شهرکابل است که دراثر جنگ ‌های اخير افغانستان آسيب ديده است.

مسجد گذری

در بازارسراجی شهرکابل درجوار يک آهنگری واقع است واين مسجد نيز درزمان اورنگز‌يب پادشاه گورکانی هند ساخته شده و تاکنون عمارت آن پابرجا بوده اما درجنگهای دهه‌های پايانی سده بيستم افغانستان آسيب ديده است.

مسجد سه دکان چنداول

از جمله مساجد تاريخی شهر کابل ودارای تزئينات گج بری وکنده‌کاری چوب بوده که درجنگ‌ های اخير افغانستان ويران شده است. 

باغ بابر شاه

این باغ را بابر در پهلوی باغهای دیگر کابل درزمان زندگی خود احداث نموده و نظر بعلاقه ایکه بابر باین باغ داشت وصیت نمود تا جسد وی را در همین باغ بدون اینکه بالای مرقدش گنبد و عمارتی اعمار نمایند، دفن کنند. این باغ بعداً از طرف اولادهء بابر ترمیم و مرمت گردیده و مخصوصاً شاه جهان پول زیادی را در ترمیم آن بمصرف رسانید و یک مسجد مرمرین ساخت . قصر ملکه یادگارامیر عبد الرحمن خان درآن ساحه است .درگوشه جنوب شرق باغ بابر یک قصر بسیار عالی قسم دوطبقه موقعیت دارد .ساختمان آن طوری میباشد که در طرف جنوب درمنزل اول یک تعداد تحویلخانه و در منزل دوم اتاقهای خواب ، حمام ، آشپزخانه، بطرف غرب آن صالون های نشیمن ، اتاق نان وشاه نشین ها بوده بطرف شمال آن نیز درمنزل اول اتاقهایی برای بود و باش مستخدمین و تحویلخانه ها و درمنزل دوم آن یک تعداد اتاقها اندرونی و بیرونی میباشد ساخته شده و در پیشروی تمام اتاقهای طرف ذکر شده دارای یک برنده سرپوشیده میباشد .

طرف شرق قصر مذکور بایک دیوار کوتاه مسدود بوده تا تمام منظر ه باغ دیده شود. دروازهء ورودی قصر که درگوشهء شمال غرب قرار دارد، دروازه مذکور بیک دهلیز بزرگ ارتباط داشته و درنزدیکیی دروازهء مذکور یک اتاق بزرگ محافظین میباشند .بالای دهلیز مذکور نیز دو اتاقی بوده که آنهم برای محافظین شاید بوده باشد . در طرف شرق باغ درحصهء وسطی آن یک حوض آب بازی بسیار بزرگ موقعیت دارد. درطرف جنوب حوض مذکور مقبرهء بابرشاه ومقبرهء ورقیه بیگم قرار دارد .در باختر آرامگاه، مسجد عالی سنگ مرمری سفید بنا نهاده شده است. همچنان بفاصلهء تقریباً بیست متری طرف غرب مسجد همان رستورانت میباشد. در سمت شمال رستورانت مذکور تقریباً بفاصلهء بیست متری آن یک حوض اب بازی دیگر که جدیداً ساخته شده میباشد . در ساختمان مسجد هنر سنگ تراشی بسیار عالی بکار رفته ودررستورانت هنر نقاشی وساختمان قصر هنر معماری بسیار عالی بکار رفته است . مسجد مذکور کاملاً از سنگ مرمر سفید ، خشت پخته، سمنت ، ریگ ، چونه وآهن گادر ساخته شده .

رستورانت ازمواد خشت، پخته، ریگ ، چونه ، سمنت، سنگ گزک، چوب و آهن اعمار گردیده است . درقصر مواد خشت پخته ، خشت خام ، سنگ ، ریگ ، چونه ، گل ، چوب وآهن بکار برده شده است . درباغ ، مسجد و سفره‌خانه بصورت عمومی فعلاً خوب است ولی ساختمان قصر بحالت بسیار خراب چون اکثرا اتاقهای آن از بین رفته است اگر توجه نشود ممکن بزودی از بین برود. كاخ ملکه درحالت افتادن و ویرانی قرار دارد اگر توجه جدی در ترمیم و حفاظت آن بعمل نیاید بزود ترین فرصت ازبین خواهد رفت .هرچه زود تر در ترمیم آن اقدام گردد. بعضی اتاقهای قصر فعلاً تحویلخانه میباشد درآینده یک موزيم مردم‌شناسی بسیار عالی شده میتواند . درصورتیه ترمیم عاجل نشود ممکن بعد از چند سال بکلی از بین برود. بعضی ترمیمات غیر فنی گردیده یک اندازه تعطیلات نیز بان صورت گرفته است.

بابر بتاریخ دو شنبه 5 ماه جمادی الاول سال 927 هجری قمری در چهار باغ زر افشان هند کتار جمنا ( رام باغ )درگذشت ودرهمان جاه مدفون گردید . پيكر بابر تا سال (947) هـ ق که همایون درهند پادشاه بود درهمان باغ مدفون بود. چون دررجب همین سال همایون از شیرشاه شکست خورد وبه ایران پناهنده شد بی بی کبارکه یوسفزایی زن بابر ( بقولی گلبدن بیگم) بقایای بدن او را به کابل انتقال داد و در قسمت علیای باغ که بنام او شهرت دارد مدفون ساخت و محمد قاسم فرشته گوید که این باغ به ( قدمگاه حضرت رسول (ص) معروف بود وبه موجب وصیت نام بابربنای برمر قد او ساخته شد.

بقول استاد عبدالحی حبیبی مولف کتاب تاریخ افغانستان درعصر گورگانی هند بابر درسال 927 هـ روز پنجشنبه پنجم جماد ی الثانی دراگره لزد نیارفت وقرار وصیت خودش نعش وی را بعد از شش ماه به کابل فرستاده ودر موضع که به قدمگاه شهرت داشت دفن گردید . بقول فرشته، باغ بابر پنجصد گز طول و پانزده مرتبه داشت که ارتفاع هرمرتبه از دیگر 20 گز بود و به حکم جهانگیر درمرتبه پانزدهم این باغ برقبر رقیه سلطان بیگم بنت هندال مرزا چوبتره خوردی ازسنگ مرم نصب شد درعصر شاه جهان این باغ رونق زیاد بخود گرفت و یکدفعه پانزده هزار روپیه وبارثانی دولک وپنجاه هزار روپیه برروضه بابر و باغ های دیگر کابل صرف کرد که از آن جمله مسجد کوچک از سنگ مرمر در مرتبه پایان قبر بابر درمدت دوسال بمصرف چهل هزار روپیه به اتمام رسانیده و آبشار باغ را با حوض های آن از سنگ مرمر کابل بساختند .

کابل از عصر بابر تا اواخر سلطه شهنشاه هان مغول از حیث بداعت منظر وباغ های زیباء خود دربین مورخین این دوره شهرت بسزای دارد . این امور خین باغ ها ومنازل آنرا بار ها ستوده اند. خود بابر در تزک خود نیز به وصف آن پرداخته است.شاهان مغولی ( گوركانی هند) درایجاد سازه‌های زیبا درهند شهرت فراوان دارند و شاهکار های زیادی را در هند از خود بیاد گار گذارده‌اند ولی درافغانستان چون خود شهریاران سکونت نداشتند و به این صفحات گاهی سفر میکردند بنابرآن درافغانستان آثار جزئی مثل مسجد باغ بابر وچهل زینه کندهار چیزی ازآنها به نظر نیاید واگر آبادی های دیگری هم موجود بوده کاملاً ازبین رفته اند.

 گفته میشود شاهان گورگانی هند به تقلید ازباغ های کابل باغ سازی درهند رواج داده اند چه قبل از آن مردم هند به باغ سازی آشنایی نداشتند .چهار باغ کابل از عصر بابر وجود داشت نزهتگاه امرا وبزرگان کابل بود وقتی همایون از کندهار بیرم خان مشهور را نزد برادرش کامران طور الچی میفرستند مرزا کامران در چهار باغ کابل مجلس را آراسته وبیرم را در آنجا میپذیرد . همچنان درآن موقع بیرم خان شهزاده کوچک جلال الدین اکبر را در باغ مکتب ومرزا سیلیمان وابراهیم شهزاد گان تیموری را در باغ جلال الدین بیگ نزدیک شهر را ملاقات کرد. ازین گفته ها معلوم میشود که این باغ ها در آن موقع شهرت داشته و از نزهتکا های امرا وبزرگان بشمار میرفت . عبد الحمید لاهوری نیز شرحی خوبی نسبت به باغهای کابل وسایر باغهای کشور که در عهد بابرموجود بود دارد. میگوید که باغ شهر را وچهار باغ خلوخانه واورته باغ و باغ صورت خانه و باغ مهتاب وباغ آهو خانه را بابر احداث نمود؟ و چون جهانگیر دفعه اول درسال 914 هـ بکابل آمد. دریای کابل را از بین باغ شهرارا گذرانید وآنرا به جهان آرا مرسوم نمود.جهانگیر که فریفتهء مناظر زیبای کابل است نیز شرحی راجع به باغهای کابل دارد وروز اول ورود خود به کابل همه این کلان باغ ها را پیاده کرد .

و مینویسد که اورته باغ در عصر همایون ساخته شده و چهار های کلان باغ صورت خانه دردیگر جای نبوده و چار باغ بزرگترین باغهای کابل است .باغ شهرارا را بدواً شهر با نو بیگم عمه بابر ساخته و من از اراضی را بدان صم کردم وبه جهان آرا مرسوم کردم و همواره درآنجا بار عام میدادم . - بابر در سال 904 هـ طرف جنوب کابل در حد قلعه هزاره های موجوده ملحق به کوه شیر دروازه سنگی تختی را برای خود ساخته بود که منظره بدیعی داشت جهانگیر درمقابل آن تخت دیگری را بنام خود ساخت و درسال 1016 هـ با تمام رسانید – وبران کتیبه را نفر نمود که ( تخت گاه پاد شاه بالاد هفت اقلیم نورالدین جهانگیر پاد شاه بن جلال الدین اکبر پاد شاه ) میباشد .حینیکه شاه جهان به کابل میاید درهر بار باغهای کابل والا ترمیم و به احداث بنایی عمرانات جدید در بین آنها می پردازد.

درسال دوازدهم جلوس خود امر داد تا در اورته باغ و مهتاب باغ بسازند که در خور آرامش شاهی باشد . این عمارت تا سال نزدهم جلوس که شاه جهان بار دوم به کابل آمد با تمام رسید و تمام مصارف این ابینه دونیم لک روپیه بود .علاوه برآن دونیم لک روپیه دیگر نیز به امر شاه جهان بعمارات باغ شهرارا – چهار باغ وباغ بابر ( مدفن بابر ) بمصرف رسید شاه جهان دراین سفر دوم تمام باغهای کابل را آراست و مبانی خوبی را درآن ساخت تنها درباغ شهرارا سه عمارت برافراشته دربین این باغها حوض ها – آبشار ها وفواره ها ساخت علاوه برآن برهزار بار بر نیز درهمین سال ها 1053 هـ ونزدیک آن مسجد سنگ مرمر سفید بمصرف چهل هزار روپیه ( باساس کتیبه مسجد ) ساخته شد – حوض ها – آبشارا ها و خیابانهای باغ بابر نیز برحسن پیرایش یافت .- - جمله مصارفی را که شاه جهان به باغ های کابل – مسجد باغ بابر – قلعه ارگ وسائر عمرانات کابل بمصرف رسانید جمعاً مبلغ 12 لک روپیه میرسد .مسجد زیبای مرمرین باغ بابر به اثر گذشته سالیان متمادی شکست کرده وایجاب باز سازی مجدد را مینمود . روی این منظور تقریباً 25 سال قبل بود که وزارت فواید عامه وقت تصمیم گرفت تا این مسجد را دوباره سازی نماید .

 ولی نسبت مشکلات فنی که در قسمت ایوان وسقف مسجد مذکور بروز نمود کاران نا مکمل ونیمه تمام باقی ماند وبرای چندین سال بقسمیکه سنگ های آن بهر طرف پراگنده بود بحالت زار ونیم کار افتاده بود تا اینکه درسال 1344 ش مدیریت حفظ آبدات مدیریت عمومی موزیم ها به ترمیم آن اقدام نموده و آنرا بشکل فنی طوریکه تا امروز پا برخاست دوباره از تهداب باز سازی کرد . و بلرای اینکه استحکام بیشتر ان تأمین شده بتواند چوکات آن از گادر نمره 14 بسته شده سنگ های آن بعد از نمره گذاری بجا های آن نصب وکمبود آن درفابریکه حجاری ونجاری تهیه دیده شد .غیر از عمارت حرمسرای که سابقاً مکتب خوشحالخان درآن دایر بود عمارت بزرگ دیگری هم در وسط ودرقسمت مرتفع باغ وجود دارد .

 این عمارت یک سالون وسیع و برنده های حریض وطویل که ناظر دند چاردهی میباشد دارد قبل برین از عمارت مذکور بحیث قهوه خانه بنام رستوران باغ بابر استفاده میشد. درسابق میله های نوروزی واکثراً جسن های مردانه و زنانه در آن باغ برگذار میشد – این عمارت درزمان امیر عبد الرحمن خان اعمار شده است سقف این عمارت که قرار گفته موسفیدان ازگ ل مخلوط با خاک طلا بود اعمار شده وبا وجود برف باری های تقریباً ثلث یک قرن قطعاً خراب نشده وبحال خود باقیست یک تعداد قندیل های مقبول دراینجا موجود بود که الحال جز دو عدد آن اثری از سائر قندیل های مذکور دیده نمیشود .باغ بابر حینیکه متب خوشحالخان درآن دایر شده دروازه های آن مسدود گردید و ابیکه آب بالا جوی ) قبلاً باغ را سیراب میکرد به مرور زمان کم شده رفت تا اینکه بکلی قطع شد و درنتیجه اشجار وبته های رنگارنگ آن روبه خشکیدن گرفت وخسارات زیادی به این باغ رو زیبا که یکی از بهترین ونزدیکترین تفریحگاه مردم کابل بود رسید و چون دروازه های آن مسدود بود محل مذکور روز بروز فراموش شده رفت حتی خارجیانیکه ازروی دیدن قبر با بر را میگردند مفرق به دیدن آن نمیشدند.

زمانیکه عمر وردک والی کابل وسرپرست شاروالی کابل وهمچنین متصدی افغانستان حارندوی تولنه بود ترمیماتی را دراین باغ شروع نمود و خواست تااین باغ را که درآن ایام دسترس حارندوی تولنه فرا گرفته بود دوباره احیا نماید 3 تااینکه بعد از وقفه ای زیادی در 15 میزان 1350 حینیکه کبیر نورستانی سرپرست شاروالی کابل بود باغ مذکور بعد از رنگمالی وترمیمات دوباره افتتاح گردید . وتا امروز بصفت یک باغ عمومی جهت تفریحی وآبازی همشهریان کابل باز میباشد .دراین ترمیم حوض سابق که وسعت آن یک هزار متر مربع وعمق آن پنج متر است ترمیم وفلهای آن تجدید گردیده است همچنان یک حوض جدید که وسعت آن پنجصد متر مربع وچقری از 7 را 3.5 متر دارد به شکل مدرن درآورده شد.لین بد وانی تمام باغ وتنویر آن با چراغهای مقبول همچنان " لان کردن فواره های آب در حوضچه های کوچک از فعالیت های ریاست کار ساختمانی شاروالی میباشد.

مسجد تاریخی و قبر بابرهم ترمیم گردید و تنویر در هر دو محل به شکل مرفوعی صورت گرفت سالون قهره خانه بعد از یک سلسله ترمیمات به شکل کلپ آبرومندی درآمد و با استفاده از فن معماری دوزیر زمینی در دو جناح سالون مذکور حفر گردید و درآن دو تشناب عصری مردانه و دو تشناب عصری زنانه به اتمام لوازم آن ساخته شد. و هم به اعمار یک آشپزخانه مجهز اقدام صورت گرفت.

رئیس کار ساختمانی شاروالی وقت مصارف ترمیم و احیای مجدد باغ را مبلغ یک ملیون افغانی وانمود کرده و درنظر داشته تا دیوار های شمالی و جنوبی باغ شاید از اوایل احداث باغ باشند ویران نکرده بحال خودش ترمیم نماید ولی دیوار غربی انرا تخری ب بجای آن یک کتاره مقبول که منظر باغ را جالب سازد اعمار کند که تاکنون عملی نشده است .درجریان ترمیم یک چاه عمیق جهت محیا ساختن آب باغ که نسبت به همه ضروری بود به عمق 28 متر حفر گردید ودرآن یک پمپ آب کشی چهار انچه نصب شد .عمر وردک رئیس لوی جرگه وقت درموقع افتتاح انتقادی وارد کرده و میگوید که ترمیم بطور کلی درزمان که وی متصدی امور افغانستان حارندوی را به عهده داشته صورت پذیرفته است وشاروالی اکنون صرف به حفر چاه و رنگمالی وترمیمات جزئی پرداخته است که مصرف آنهم خیلی ناچیز است این مطلب میرساند که درجریان ترمیمات باغ مذکور اختلاصی زیادی صورت گرفته است گفته میشود تیمور شاه این باغ را برای گوهر نسازوجه خود که از خاندان بابر شاه بود بخشید.

سازمانهاي بين المللي اميد وار آ نند تا محلي در حومه شهر کابل را که زماني گنبد، قصر و مسجد زيبا و د يد ني اي بود ، دوباره سا زي نمايند. مشرف بر جنوب شهر کابل ، گنبد بابر شاه که با ابهت در دامنه کوه شير دروازه موقعيت دارد، امروز، درمحوطه ساحه تقريبا دو جريب ، در ميان توده خاک قرار گرفته است که اطراف آ نرا تنه هاي اشجار از بين رفته و يا در حال از بين رفتن احاطه نموده است. آنچه زمانى بناهاي زيبا و با منطره دل انگيز بود امروز در حالت تاسف آوري افتيده که گوياى صدمه ايست که جنگ ٢٥ ساله به افغانستان وارد نموده است. اين قصر شاهانه، اين الهامبخش تاج محل ، در وضع غم انگيزي در دست تر ميم گرفته شده است. گرچه ديوار هاي محوطه ان دست نخورده است اما در داخل چيزي دست نا خورده باقي نمانده است. ديوار ها فرو غلتيده و راه هاي ورودي را مسدود نموده است.

کنده هاي دود زده ، در زيرانبار سقف هاي فرو ريخته که درزمانش با رنگ طلا يي مزين شده بود، اندوه آن بي جاشده هاي شهر را بياد مي اورد که در دوران جنگ در زير سقف اين بنا پناه برده بو د ند و براى گرم ساختن خود چوب آتش مي کرد ند. سازمان يو نسکو، ناظم بر نامه ا يست که ايجنسي هاي مختلف ، ميخواهند اين نقطه بارز شهر کابل را که گفته ميشود او لين قصرى است که مغل ها اعمار نموده اند، احيا نمايند. به عقيده بعضي کارشناسان تطبيق اين بر نامه چندين سال را در بر خواهد گرفت. به گفته عبدالحسيب لطيفي نماينده بنيادآغا خان ، يکي از اشتراک کننده گان در بر نامه ترميم ( بر گشتاندن زمين داخل حياط باغ به حالت اولي يک نسل وقت کار دارد. گلها به سر عت نمو ميکنند اما احياي مجد د باغ به اشجارنياز دارد.) براي رسيدن به باغ بابر بايد از ساحه رهايشي جنوب کابل بگذري، منطقه ايکه از بنا تاقبه چنان به خاک يکسان شده که گويي فيلم هاي خيالي ( فيکشن) ساينسي را به تماشا نشسته اي که در آن تباهي فاجعه بار پس از جنگ به نمايش گذاشته شده است. باغ بابر محلي است که در ان گنبد بابر شاه، قصر وي و يک مسجد و عمارتي که زماني هوتل بود قرار دارند. وضع آرام آرام زير نظم آورده ميشود.

عطا محمد، باغبان، در ساحه اي در وسط باغ گل کشت نمو ده و بوته هايي غرس نموده است. حوض کهنه باغ د وباره فعال شده و جوانان شهر کابل که از گر ماي شهر فرار ميکنند در آنجا با آب خنک تن شانراسرد ميسازند. زينه هايکه از طريق ان از سطوح بلند به سطوح پاين باغ و بر عکس رفت وآمد ميشود همچنان دو باره جا بجا شده است.

محمداکرم سلام ، معاون بر نامه ر يزي بخش هابيتات ملل متحد ، يکي ديگر از سازمانهاي سهم گيرنده در بر نامه احياي مجدد ، توانسته است کمک يکصد نفر از سنگتراشان را جلب نمايد که به شيوه سنتي فواره آب باغ را که زماني در قسمت وسط باغ قرار داشت ، تر ميم نمايند. احياي مجدد يک پروسه ساده و رو براه نخواهد بود. عطا محمد گفت بساري از باشنده هاي جوار باغ ديوار هاي حيا ط منازل شانرا در داخل محوطه باغ اعمار نموده و بدينترتيب نوار ي از زمين آنرابه حياط منازل شان ضم نموده اند و بسياري از سنگ کاري هاي اصلي آنرا مردم محل ربوده و بوسيله آن منازل شانرا که از جنگ صدمه د يده است ترميم نموده اند. در د يوار هاي مسجد بشمول محراب ان نوشته هاي فارسي منقش است که با گذ شت سالها از بين نرفته است. اين باغ را بنام ظهير الدين محمد بابر نواسه تيمور لنگ مسمي نموده اند . وې به سن ١١ سالگي در سال ١٤٨٣ بحيث حکمرواي ماوراالنهر ( ازبکستان امروز) به تخت پدرش جلوس کرد.

حکايت ميکنند که وقتي بابر مر تبه اول به کابل آمد قصدش انهدام شهر بود اماپس از ديدن چنان شيفته شهرشد که امر کرد با لاي باشنده هاي آن پول بريزند . پس از وفات در شهر آگره، پيکر بابر شاه را ، به اساس وصيت خودش ، براي د فن به کابل اوردند. نظر محمد عزيزي باستانشناس افغان ميگويد ( ساختمان باغ بابر مشابه ساختمانهاي شهر آ گره است و کا ملا سبک معماري مغولي است. ستون هاي بزرگ و صفه هاي متعد د نمو نه منحصر به فرد آغاز عصر معماري مغلي هند است ) .

ميخايل پتزت ريس شوراي بين المللي بنا هاي تاريخي ، فراتر رفته ميگويد ( اين در واقع ساختمان اولين قصر و باغ نوع معماري مغلي است. اين بنا قبل از ديگران اعمار شده و حتما در اعمار ديگر بنا هاي از اين دست اثر داشته است.) از اعمار تا امروز چندين قرن ميگذرد و باغ بابر شاهد چندين معاد ديگرنيز بوده است. هوتل باغ در دهه بيست قرن بيستم اعمار شد و زماني مقر سفارت آلمان بود. در اواسط قرن بيستم يک حوض آب بازي بد ريخت در آن اعمار نمودند . مقبره اصلي بابر از بين رفته بود و در دهه سي در دورا ن حکومت نادر شاه دو باره سازي شد. کار احياي مجدد شامل بازرسي مقناطيسي نيز ميشود که بدانوسيله ميخواهند تصويري نيز از پايين از سطح زمين بد ست بياورند و از کندنکاري بيهوده جلو گيري نمايند. يورگ فاست بند ر، کار شناس اين رشته که فعلا مصروف تصوير بر داري ساحه اطراف هوتل است، ميگويد ( معمو لا با استفاده از اين تخنيک ما تصويري روشني بدست مي آ وريم. در چنين محلا ت اگر شما توته فلز ي را بدست بياوريد چيزي در مورد تاريخ محل براي تان خواهد گفت. اما در اينجا شايد مقدار زياد فلزات در زير خاک در طي سالهاي جنگ دفن شده باشد) بر نامه اين است تا باغ بابر را بحيث يک پارک عامه براي تفريح و گلگشت مردم دو باره باز نمايند ، مسجد و هوتل آنرا اعمار مجدد نموده و براي محافل عروسي و ديگر مراسم در بدل پول بدسترس مردم قرار دهند. اما سوال اين جاست که آيا قصر دو باره شکوه گذشته خود را خواهد يافت؟

اين باغ را بابر درپهلوی باغهای ديگرکابل درزمان حيات خود احداث نموده و نظربه علاقه ائکه بابر به اين باغ داشت وصيت نمود تا جسد وی را درهمين باغ بدون اينکه بالای مرقدش گنبد و عمارتی اعمار نمايند، دفن کنند. اين باغ بعداً ازطرف اولادة بابر ترميم ومرمت گرديده ومخصوصاً شاه جهان پول زيادی را درترميم آن بمصرف رسانيد ويک مسجد مرمرين ساخت. قصرملکه يادگارعبد الرحمن درآن ساحه است.

درگوشه جنوب شرق باغ بابر يک قصر بسيارعالی دومنزله موقعيت دارد. ساختمان آن طوری ميباشد که درطرف جنوب درمنزل اول يک تعداد تحويلخانه ودرمنزل دوم اتاقهای خواب، حمام، آشپزخانه، بطرف غرب آن صالون های نشيمن، اتاق نان وشاه نشين ها بوده بطرف شمال آن نيزدرمنزل اول اتاقهايی برای بود وباش مستخدمين وتحويلخانه ها و درمنزل دوم آن يکتعداد اتاقها اندرونی وبيرونی ميباشد ساخته شده و درپيشروی تمام اتاقهای طرف ذکر شده دارای يک برنده سرپوشيده ميباشد.

طرف شرق قصرمذکور بايک ديوار کوتاه مسدود بوده تاتمام منظره باغ ديده شود. دروازه ورودی قصرکه درگوشة شمال غرب قراردارد، دروازه مذکوربه يک دهليزبزرگ ارتباط داشته و درنزديکی دروازة مذکوريک اتاق بزرگ محافظين ميباشند . بالای دهليزمذکورنيزدو اتاقی بوده که آنهم شايد برای محافظين بوده باشد. درطرف شرق باغ درحصة وسطی آن يک حوض آب بازی بسياربزرگ موقعيت دارد. درطرف جنوب حوض مذکورمقبره بابرشاه  ومقبرة رقيه بيگم قرار دارد . بطرف غرب مقبره، مسجد عالی سنگ مرمری سفيد بنا نهاده شده است. همچنان بفاصلة تقريباً بيست متری طرف غرب مسجد رستورانت ميباشد. درسمت شمال رستورانت تقريباً به فاصلة بيست متری آن يک حوض آب بازی ديگر که جديداً ساخته شده ميباشد. درساختمان مسجد هنرسنگ تراشی بسيار عالی بکاررفته ودررستورانت هنرنقاشی وساختمان هنرمعماری بسيارعالی بکار رفته است. مسجد مذکورکاملاً ازسنگ مرمرسفيد، خشت پخته، سمنت، ريگ، چونه وآهن گادرساخته شده. رستورانت ازمواد خشت، پخته، ريگ، چونه، سمنت، سنگ گزک، چوب وآهن اعمار گرديده است. درقصر مواد خشت پخته، خشت خام، سنگ، ريگ، چونه، گل، چوب وآهن بکار برده شده است.

 همچنين قصر ملکه درحالت افتادن وويرانی قراردارد اگرتوجه جدی درترميم وحفاظت آن بعمل نيايد بزودترين فرصت ازبين خواهد رفت. بعضی اتاقهای قصرفعلاً تحويلخانه می باشد ودرآينده يک موزيم اتنوگرافی بسيارعالی شده ميتواند.  مواد کتبی درمورد باغ بابر: بابربه تاريخ دوشنبه 5 ماه جمادی الاول سال 927 هجری قمری در چهار باغ زرافشان هند کتار جمنا ( رام باغ )درگذشت ودرهمان جاه مدفون گرديد. جسد بابرتاسال (947) هـ ق. که همايون درهند پادشاه بود درهمان باغ مدفون بود. چون دررجب همين سال همايون ازشيرشاه شکست خورد وبه ايران پناهنده شد بی بی کبارکه يوسفزايی زن بابر( بقولی گلبدن بيگم) بقايای بدن او را به کابل انتقال داد و در قسمت عليای باغ که بنام او شهرت دارد مدفون ساخت ومحمد قاسم فرشته گويد که اين باغ به ( قدمگاه حضرت رسول (ص) معروف بود.

بقول پوهاند عبد الحی حبيبی مولف کتاب تاريخ افغانستان درعصرگورگانی هند بابر درسال 927 هـ.. روز پنجشنبه پنجم جمادی الثانی درآگره ازدنيارفت وقراروصيت خودش نعش وی را بعد از شش ماه به کابل فرستاده ودرهمين باغ که به قدمگاه شهرت داشت دفن گرديد .بقول فرشته، باغ بابر پنجصدگزطول وپانزده مرتبه داشت که ارتفاع هرمرتبه از ديگر 20 گز بود و به حکم جهانگير درمرتبه پانزدهم اين باغ برقبررقيه سلطان بيگم بنت هندال مرزا چوبتره خوردی ازسنگ مرم نصب شد درعصرشاه جهان اين باغ رونق زياد بخود گرفت و يکدفعه پانزده هزار روپيه وبارثانی دولک وپنجاه هزارروپيه برروضه بابر وباغ های ديگرکابل صرف کرد که ازآن جمله مسجد کوچک ازسنگ مرمر درمرتبه پايان قبربابر درمدت دوسال بمصرف چهل هزار روپيه به اتمام رسانيده وآبشارباغ را باحوض های آن ازسنگ مرمر کابل بساختند.

 کابل ازعصربابرتا اواخرسلطه شهنشاه های مغول ازحيث بداعت منظروباغ های زيبای خود، دربين مؤرخين اين دوره شهرت بسزای دارد. اين مؤرخين باغ ها ومنازل آن را بارها ستوده اند. خود بابر درتزک خود نيزبه وصف آن پرداخته است. شاهان مغولی ( گورگانی هند) درايجاد ابدات وعمرانات قشنگ وزيبا درهند شهرت فراوان دارند دوشاهکارهای زيادی را درهند ازخود به يادگارمانده اند ولی درافغانستان چون خود شهرياران سکونت نداشتند و به اين صفحات گاهی سفرميکردند بنابرآن درافغانستان آثارجزئی مثل مسجد باغ بابروچهل زينه قندهار چيزی ازآنها به نظرنيايد واگر آبادی های ديگری هم موجود بوده کاملاً ازبين رفته اند. گفته می شود شاهان گورگانی هند به تقليد ازباغ های کابل باغ سازی را درهند رواج داده اند چه قبل ازآن مردم هند به باغ سازی آشنايی نداشتند .

چهارباغ کابل

ازعصربابروجود داشت نزهتگاه أمرا وبزرگان کابل بود وقتی همايون ازکندهار بيرم خان مشهور را نزد برادرش کامران طور الچی ميفرستند مرزا کامران در چهارباغ کابل مجلس را آراسته وبيرم را درآنجا ميپذيرد. همچنان درآن موقع بيرم خان شهزاده کوچک جلال الدين اکبررا درباغ مکتب ومرزا سليمان وابراهيم شهزادگان تيموری را درباغ جلال الدين بيگ نزديک شهر ملاقات کرد. ازاين گفته ها معلوم می شود که اين باغ ها درآن موقع شهرت داشته وازنزهتگاه های أمرا وبزرگان بشمارميرفت. عبدالحميد لاهوری نيز شرحی خوبی نسبت به باغهای کابل وساير باغهای کشورکه در عهد بابرموجود بود دارد. ميگويد  که باغ شهررا وچهار باغ خلوخانه واورته باغ و باغ صورت خانه و باغ مهتاب وباغ آهو خانه را بابر احداث نمود وچون جهانگيردفعه اول درسال 914  هـ. به کابل آمد. دريای کابل را از بين باغ شهرارا گذرانيد وآنرا به جهان آرا مرسوم نمود. جهانگيرکه فريفتة مناظرزيبای کابل است نيزشرحی راجع به باغهای کابل دارد. ومينويسد که اورته باغ درعصرهمايون ساخته شده وچارباغ يکی ازبزرگترين باغهای کابل است.

باغ شهرآرا

اين باغ را بدواً شهربانوبيگم ه عمه بابرساخته ومن ازاراضی را بدان صم کردم وبه جهان آرا مرسوم کردم و همواره درآنجا بار عام ميدادم.  بابر در سال 904 هـ.. طرف جنوب کابل درحد قلعه هزاره های موجوده ملحق به کوه شيردروازه سنگ تختی را برای خود ساخته بود که منظره بديعی داشت جهانگير درمقابل آن تخت ديگری را بنام خود ساخت ودرسال 1016هـ..  به اتمام رسانيد. وبرآن کتيبه ای نوشت که: ( تختگاه پاد شاه بلاد هفت اقليم نورالدين جهانگير پاد شاه بن جلال الدين اکبر پاد شاه )

حينيکه شاه جهان به کـابل می آيد درهربارباغ های کابل اولا ترميم و به احداث بنايی عمرانات جديد در بين آنها می پردازد. درسال دوازدهم جلوس خود امرداد تا اورته باغ ومهتاب باغ بسازند که درخورآرامش شاهی باشد. اين عمارت تا سال نزدهم جلوس که شاه جهان باردوم به کابل آمد به اتمام رسيد و تمام مصارف اين ابينه دونيم لک روپيه بود. علاوه برآن دونيم لک روپيه ديگرنيزبه امرشاه جهان بعمارات باغ شهرآرا – چهار باغ وباغ بابر ( مدفن بابر ) بمصرف رسيد شاه جهان دراين سفر دوم تمام باغهای کابل را آراست و مبانی خوبی را درآن ساخت تنها درباغ شهرآرا سه عمارت برافراشته دربين اين باغها  حوض ها – آبشار ها وفواره ها ساخت علاوه برآن  برمزار بابر نيز درهمين سال ها 1053هـ.. ونزديک آن مسجد سنگ مرمر سفيد بمصرف چهل هزار روپيه ( باساس کتيبه مسجد ) ساخته شد. حوض ها – آبشارا ها وخيابانهای باغ بابر نيز برحسن پيرايش يافت. جمله مصارفی را که شاه جهان به باغ های کابل – مسجد باغ بابر – قلعه ارگ وسائر عمرانات کابل بمصرف رسانيد جمعاً مبلغ 12 لک روپيه  ميرسد.

مسجد زيبای مرمرين باغ بابر به اثر گذشت ساليان متمادی شکست کرده وايجاب بازسازی مجدد را می نمود. روی اين منظورکه وزارت فوائد عامه وقت تصميم گرفت تا اين مسجد را دوباره سازی نمايد. ولی نسبت مشکلات فنی که درقسمت ايوان وسقف مسجد مذکوربروزنمود کارآن نا مکمل ونيمه تمام باقی ماند تا اينکه درسال 1344ش.  مديريت حفظ آبدات مديريت عمومی موزيم ها به ترميم آن اقدام  نموده و آنرا بشکل فنی طوريکه تا امروز پابرجاست دوباره از تهداب باز سازی کرد. و برای اينکه استحکام بيشترآن تأمين شده بتواند چوکات آن از گادرنمره 14بسته شده سنگ های آن بعد از نمره گذاری بجا های آن نصب وکمبود آن درفابريکه حجاری ونجاری تهيه ديده شد. که اين باز سازی واعمار مجدد از بودجه انکشافی وزارت اطلاعات وفرهنگ وقت تحت نظر مهندسين ايتالوی توسط کارمندان ورزيده افغانی صورت پذيرفته است.

غيرازعمارت حرمسرای که سابقاً مکتب خوشحالخان درآن دائربود عمارت بزرگ ديگری هم دروسط ودرقسمت مرتفع باغ وجود دارد.

باغ لطـيف

اين باغ درنزديکی بالاحصارکابل ودرآغازشهدای صالحين موقعيت داشت وازطرف کرنيل عبدالطيف خان بنا يافته بود. کرنيل عبدالطيف از قوم مومند اصلا مسکونه شاليز غزنه بود. انسان خوش مشرب و دارای رتبه کرنيلی بود وازاين جهت به کرنيل لطيف مشهوربود. کرنيل لطيف دردوران جوانی و درهنگاميکه اميرمحمدافضل خان هنوزبه امارت نرسيده بود واز طرف پدرش فرمانروای کل صفحات ترکستان بود، به رتبه کپتانی رسيد که موصوف درتوپخانه حضور وبه صفت قوماندان ايفای وظيفه می کرد. چندی بعد به رتبه کرنيلی رسيد وتا زمان حکومت عبد الرحمن به همين رتبه باقی ماند. با به قدرت رسيدن عبد الرحمن به سلطنت، عبدالطيف خان، برادربزرگش عبدالقادرخان و پسر بزرگش عبدالسلام خان يکی پی ديگری بين سالهای 1306 ـ 1308 هجری قمری محبوس گرديدند تا اينکه درزندان جان باختند ودرهمين باغ دفن گرديدند که اکنون محل قبورايشان مشخص نيست.

 کرنيل لطيف درشوربازار کابل سکونت داشت که محل سکونت وی بنام گذرکرنيل لطيف ناميده می شود. وی اين باغ را در زمان کرنيلی خود ساخته بود که درآن زحمات فراوانی کشيده بود. اين باغ با داشتن گلهای رنگارنگ ودرختان مقبول مثمروغيرمثمر ازقبيل شاه توت، توت، سيب، آلوبالو، زردالو وغيره درشهرکابل يک نمونه بود. دروسط باغ جوی آب روان موقعيت داشته و درکنار اين جوی مسجدی نيزاعمارگرديده بود. به همين دليل، همه ساله برای مدت پنج هفته ميله نوروزی جشن دهقان دراينجا برپا می شد. درچنين روزها، دهقانان به نمايش توليدات شان می پرداختند . نمايش گاوها ، اسپ ها، قوچ جنگی، سگ جنگی، مرغ جنگی، کاغذپران بازی، ميلة گل ارغوان و ده ها سرگرمی های ديگر هزاران همشهری کابل واطراف آنرا به خود می کشانيد. مراسم جشن دهقان دراين جا واقعا دلچسپ و تماشايی بوده است. 

منارهای مسعود و بهرامشاه

مناره‌هايی هستند که درحدود يک کيلومتر به طرف شمال شرقی شهرغزنی افغانستان واقع شده اند. اين گلدسته‌ها به صورت هشت ضلعی ازخشت پخته ساخته شده و درحدود هشتاد يا نود پا ارتفاع دارد. ازساختمانهای دورة غزنوی بوده دارای تزئينات گچبری ونوشته کوفی است. ازمناره‌ای که به شهرنزديکتر است نام علاءالدوله ابوسعد مسعود بن ظهيرالدوله ابراهيم بخط کوفی و ازمنارديگری که دورتراست نام بهرامشاه بن سلطان مسعود غزنوی خوانده می‌شد وباقی مناره تزئين بوده وتقريباً ۳۰٪ ويران شده است.

موزيم تپه سردار

نام موزيم‌است درکشور. اين موزيم تقريباً درجنوب شرقی شهرغزنی قرار دارد و ازساختمانهای دوره کوشانی است. درآن آثار زيادی وجود داشته همچون مجسمه بزرگ خوابيده تاکه ‌دورگه، يازده استوپای بزرگ مرکزی وچند استوپای ديگر. امروز بيش از ۷۰٪ ويران شده است.

آرامگاه شريف خان

بطرف غرب منارهای غزنی نزديک بهلول صاحب واقع بوده است مقبره مذکور بصورت گنبدی ازخشت پخته دارای تزئينات گچ‌بری دوره غزنوی بوده درمرگاه ديوار درونی گنبد سوره شريف (انما فتحنا) به خط ثلث خوشخط نوشته که اکثراً با تزئينات ريخته درحدود ۴۰٪ تخريب شده است.

غارهای باميان

غارهای باميان ازجمله يادمان‌های دوره کوشانی‌ها بوده و دراثر جنگ ‌های چندين ساله واوضاع جوی اکثراً تخريب شده قابل ترميم عاجل است. همچنان غارهای قصرکنشکا واقع دره فولادی که يک قسمت آن ازبين رفته بقيه آن قابل حفظ وترميم عاجل است.

دژ اختيارالدين

نخستين دژاستوار ولايت هرات است که اهالی آن به راهنمايی شميره دختر فريدون به منظوررهايی ازچيرگی وباجگيری دشمن آباد کردند. درسدة چهارم پيش ازميلاد درپی تهاجم اسکندرمقدونی ويران شده ولی پس ازآن به فرمان خود او ازنو آباد شد. اين دژ دوباره در اثر هجوم چنگيز ويران ولی بعدآ درعصرفخرالدين (۶۸۷ - ۷۰۶) توسط وزيرش اختيارالدين آباد شده وبه نام وی ناميده شد. درسال (۸۱۰) دوره شاهرخ فرزند تيمورلنگ که پايتخت خراسان را ازسمرقند به هرات انتقال داد علاوه برترميم ويرانی‌های گذشته به استوارسازی و آراستن اين دژ نيز پرداخته شد.

نمازگاههای هرات

نمازگاههای هرات درسال 813هـ.ق. عصرتيموريان هرات شاهرخ فرزند تيمورکه پايتخت خراسان را ازسمرقند به هرات انتقال داد به منظور پيشبرد دانش وپيشه‌ها وهنرهای ظريف بناهای عمارات معروف به مصلی‌های هرات آغاز شد. مصلی‌های هرات متشکل است ازگنبد گوهرشاد، منارمدرسه گوهرشاد، منارمسجد جامع گوهرشاد، چهارمنارمدرسه سلطان حسين، آرامگاه اميرعلی شيرنوايی موجود است که دراثرجنگ‌های چندين ساله واوضاع جوی آسيب ديده است.

آرامگاه شهزاده حسين

آرامگاه فردی از نواسه‌های مسعود سوم بوده وساختمان مقبره مذکور بصورت گنبدی ازخشت پخته ازجمله ساختمانهای دوره غزنوی بوده که به مرور زمان تقريباً ۵۰ درصد تخريب شده قابل حفظ وترميم است.

چهل زينه قندهار

درزمان همايون شاه در۹۲۸ آباد گرديده است وکتاره‌های آن درزمان امان الله خان ساخته شده واکنون دروضع بدی قرار دارد که تقريباً ۵۰٪ تخريب شده است.

مسجد نه گنبد

بنائی است تاريخی درولايت بلخ. درآغاز نيايشگاه بودايی بوده وپس ازحمله مسلمانان ومسلمان شدن منطقه بلخ نخستين مزگت (مسجد) دوره اسلامی نام نهاده شد. اين سازه امروزه تقريباً %۵۰ ويران گشته است.

خانقاه کلان دهدادی

اين سازه تاريخی اسلامی درولسوالی دهدادی ولايت بلخ واقع بوده و به مرورزمان واوضاع جوی درحدود %40 آسيب ديده است.

تخت رستم

نام يکی ازآثار تاريخی افغانستان واقع درولايت سمنگان کشور است. تخت رستم وغارهای آن که مربوط به دوره بودايی است و غارهای آن امروزه تقريباً %15 ويران شده است. خود تخت نيزنياز به بازسازی دارد.

قصر جهان نما

ازسازه‌های تاريخی ولايت سمنگان است. اين بنا که درولسوالی خلم قرارگرفته مربوط به دوره عبدالرحمن‌ است. امروز تقريباً %40 از آن ويران شده است.

بازارسرپوشيده خلم

بازار سرپوشيده خلم ازآثارتاريخی ولايت سمنگان است. سازه مذکور تقريباً % 90 از بين رفته بنياد آن باقی مانده است.

استوپاهای دوره بودايی توپ دره

اين استوپاها درپی جنگ‌های اخير افغانستان تقريباً ۴۰٪ آسيب ديده‌اند.

قصرجبل السراج

 قصرمذکور مربوط دوره حبيب الله خان است و تقريباً %15 آن تخريب شده است و ترميم آن ضرورت دارد.

استوپاهای چشمه معاذالله

از آثارتاريخی شهر وهستان واقع درولايت کاپيسا، اين استوپاها مربوط به دوره بودايی است وامروزه ۱۵٪ ويران شده است.

آرامگاه امام حسين

آرامگاهی است درولسوالی امام صاحب ولايت کندز. گفته شده که مزارامام حسين (رض) نواده پيغمبراسلام (ص) دراين محل واقع بوده که به حال نيمه ويرانه تبديل گرديده است.

آرامگاه ملک سبزعلی صاحب

ساختمانی تاريخی است درولايت لوگر. اين ساختمان به صورت گنبدی ازخشت پخته بنا شده و درحدود پنج کيلومتری شمال شرقی ولايت لوگر قراردارد. حدود چهل درصد ازاين بنا دراثر جنگهای داخلی کشور ويران شده است.

بالاحصار گرديز

از آثارتاريخی ولايت پکتيا است. اين آبده تاريخی دريک کيلومتری شرق ولايت دربالای تپه موقعيت داشته و تقريباً ۳۰٪ تخريب شده است.

ساختمان سراج العمارت

يکی ازآثار قديمی در شهر جلال‌آباد افغانستان است. اين ساختمان مربوط دوره حبيب الله خان بوده وتقريباً %30 آن در اثر جنگ‌ها چندين سال اخير تخريب گرديده است.

قلعه سراج

نام دژی تاريخی است درجنوب ولايت لغمان مربوط به دوره حبيب‌الله. اين دژ امروز تقريباً ۴۰٪ تخريب گرديده است.

زيارت مهترلام بابا

اصل گنبد زيارت مذکور بسيار قديمی بوده اما درزمان حبيب‌الله خان يک بارترميم گرديده ولی امروز تقريباً ۱۵٪ ويران شده است.

آرامگاه سلطان محمود غزنوی

در 3 میلی شهر باستانی «غزنی» آرامگاهی بزرگ، ولی نه چندان با شکوه قرار گرفته که مقبره «محمود غزنوی» از نامدارترین سلاطین تاریخ و دومین پادشاه سلسله غزنوی است و داری گنبدی تاریخی می باشد. درهای آرامگاه که خیلی بزرگ و از چوب خوشبوی صندل است که توسط سلطان محمود از معبد«سومنات» در گجرات هند آورده شده است.  سنگ های مزار از مرمر سفید است و بر روی آن آیات قرآنی نقش گردیده است. بر بالای سرگرزی ساده ولی بسیار گران نهاده شده، که می گویند گرز سلطان است. گرز، چوبین و سرش آهنین است که به سختی می توان آن را برداشت و به کار برد. تخت ها و کرسی های صدف کاری شده و مرصع هم هست که می گویند تعلق به سلطان بوده است. قاریان هنوز وظیفه دارند تا با آواز بلند در آنجا قران بخوانند در نزدیکی این اثر تاریخی، آرامگاه «بهلول دانا»، ـ«آرامگاه حکیم سنایی غزنوی» (صاحب دیوان شعر و کتاب حدیقه الحقیبقه) و (سد باستانی غزنی) به چشم می خورد.

قصر غزنه

قصر یا کاخ مسعود سوم غزنوی (حکومت : 492 تا 507 هـ.ق )، در شهر تاریخی «غزنه» بر سکویی ذوزنقه شکل بنا شده است و دیوارهای آن بین 127 تا 158 متر طول دارند. این محوطه محصور، دارای برج هایی در گوشه ها و یک باسیتون نیم دایره درست مقابل درب ورودی است. به نظر می آید که دو بخش دیگر نیز همین گونه باشند. شاید نمای اصلی احتمالا متفاوت بوده است. ظاهراً راهرویی طویل و سرباز، که تمامی طول نما را در بر می گیرد بدنه اصلی کاخ را از نوار باریکی حدود 30 متر در قسمت شمالی آن مجزا می کند. باستان شناسان این باریکه را که شامل توالی طاقچه های عمیق است، مغازه های بازار می دانند. شاید نمای خارجی کاخ برج هایی متسطیل شکل و رفیع داشته است. مصالح ساختمانی کاخ از خشت است. با این حال تسلسل تشریفاتی سرسرا، حیاط وسیع (حدود 3250متر) پیش اتاق و سالن بارگاه قصر به طور کامل همسانند. حیاط دارای چهار ایوان با توالی طاقچه های مسقف و نیز مسجدی که جهت اصلی آن تا حدی مغایر با بقیه ساختمان ها بود، در گوشه شمال غربی و خارج از حیاط قرار داشت.نمای حیاط دارای ستون مرمری بی همتاست که قطعه سنگ های زیرین آن شامل اشکال جانوری و گیاهی و همچنین کتیبه ای ممتد از شعر فارسی است. به نظر می رسد که این شعر برای بزرگداشت مسعود سوم سروده شده است.

آرامگاه امام علی در مزار شریف

شهر باستانی «بلخ» را به مناسبت وجود «مدفن مطهر حضرت علی بن ابی طالب مزار شریف می خوانند.
 همه معتقدند که در سال 128 هـ.ق ابومسلم خراسانی نامه ای به امام صادق  نوشته و از ایشان دعوت می کند که مقام خلافت مسلمین را بر عهده گیرد، اما امام ششم این تقاضا را نپذیرفت و در پاسخ نوشت: «اگر مایل هستی که به خاندان رسالت خدمتی انجام بدهی، جسد مبارک جدم را که در نجف مدفون است به شهر بلخ انتقال ده تا بعد از اینک فتنه بنی امیه و خوارج فرو نشیند به مدینه منوره برده شود.ابومسلم آن جسد مطهر را که در صندوق محفوظ بود، پنهانی از نجف برداشته و به «مرو شاه جهان» آورده و سپس به بلخ انتقال داد و در روستای «خیران» به خاک سپرد و امام را از کار خویش آگاه نمود.
برای نخستین بار، سلطان سنجر حرم و گنبد آن را ساخت، اما در سال 617 هـ ق بر اثر حمله مغلو با خاک یکسان شد. در سال 885 هـ.ق سلطان حسین میرزا بایقرا، عمارتی با شکوه بر آن نهاد و مردم نیز با اشتیاق از طرف واکناف جهت زیارت به این شهر هجوم آورند.

کاخ لشکر گاه

این قصر در کناره رود «هیرمند »در جنوب غربی افغانستان واقع شده و به قرن چهارم تا ششم هجری قمری تعلق دارد. این بنا به طور کامل از زیر خروارها خاک بیرون آمده و مشهورترین کاخ از نوع خود محسوب می گردد. بخش مرکزی آن در محور طولی تنها 170 متر است. محوطه که شامل «مسجد جمعه» نیز هست، به طور تقریبی دو برابر است با یک گردش و با حفظ همان محور، این ناحیه به خیابانی به طول 500 متر به همراه صدها مغازه خواهد رسید که امتداد آن به شهر بست (Bust) منتهی می شود. خود کاخ که پس از غارتگری سال 545 هـ.ق به جنوب و شمال شرقی گسترش یافت به وسیله دیواری با پشت بندهای قوی در شرق و غرب محمور می گردد. در بخش جنوبی، نمای ورودی با چندین طاقچه به واسطه یک ایوان مرکزی بسیار گود رفته شکسته می شود که به حیاطی با 4 ایوان منتهی شده و احتمالا به عنوان سرسرا محسوب می شود ویژگی اصلی تمامی قصر، حیاط بزرگ آن (60*50 متر در بخش مرکزی) است. در انتها این حیاط، ایوان اصلی که وسیع تر، عریض تر و بلندتر از بقیه ایوان هاست قرار دارد، که به یک بارگاه سلطنتی با عبادتگاهی کوچک ختم می گردد. خشت کاری و گچ کاری ها زینت بخش دیوارها بود، اما کشف بزرگ، نقاشی های دیواری از 44 محافظ ترک بر دیواره ها کنار بارگاه بود و بی تر دید نشانه ای بود بر سنت «سلطان محمود غزنوی » که در مراسم و اعیاد، در فضای باز و در حضور 4000 محافظ تاج بر سر می نهاد.

قلعه تاريخي بْست

آثار تاريخي شهر بْست (Bost)، در نزديكي ملتقاي رودهاي هيرمند و ارغنداب در جنوب غربي افغانستان، شامل بقايايي است از دوره‌هاي تسلط باستان، يونان، روم و هند باستان، به علاوه خرابه‌هاي اركي با شكوه، طاقي بسيار بلند با نماهاي خشتي و نقش‌هاي هندي و ديوارهاي خشتي خانه‌هاي شخصي از دوره اسلامي.  باستان‌شناسان معروفي چون «نورمن هموند» (Norman Hammond)، «مانفرد كلينكات» (Manfred Klinkott)، «وارويك بال» (Warwick Ball) و «ويليام تراسديل» (William Trousdale) در آن به كاوش پرداخته‌اند. جغرافيدانان عصر باستان آن را با نام‌هاي «بستيادزلوتيا»، «بستيگيادزلنگا»، «بيسپوليس» و «بيات» مي‌شناختند؛ جغرافيانگاران مسلمان «قلعه بِست يا بْست» يا «كلمبْست» و مانند آن ضبط كرده‌اند.  ارك بست، مركز دفاعي شهر، با خشت ساخته شده بود و مهم‌ترين ويژگي آن چاهي عميق بود كه پيرامون ميله‌ آن هفت دهليز تعبيه شده بود و در وسط پشته‌اي جاي داشت. طاق خشتي بست يا‌دگار تاريخي مسجد عظيمي است كه در دوره‌ «غوريان» يا احتمالاً «غزنويان» ساخته شده است. سطح زيرين اين طاق باشكوه با قطعات آجر و نقش لوزي‌هاي درهم تنيده نماسازي شده و در بازسازي‌هاي اخير تا حدي آسيب ديده است. تزئينات سردر، كه با طاقچه‌هاي نعل‌وار نشانه‌ نفوذ هند و در اين دوره‌ها بوده، نسبتاً‌ سالم مانده است. اين خصوصيت تركيب‌ بناهاي تاريخي و زينت كاري‌هاي درهم و تو در تو، در مقياسي كوچكتر، در نقش‌هاي آجري گنبد هشت‌ضلعي «غياث‌الدين نامي» در نزديكي بْست بر جاي مانده است.

کتابخانه ها درافغانستان

 

باغبان مژده ی گل می شنوم از چمنت
قاصدي کو که سلامی برساند ز منت ؟
وقت آن است که با نغمه ی مرغان سحر
 پر و بالی بگشایی به هوای وطنت
 خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند ؟
دیگر ای غنچه برون آر سر از پیرهنت
آبت از چشمه ی دل داده ام ، ای باغ امید
 که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت
 بوی پیراهن یوسف ز صبا می شنوم
 مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت
 بر لبت مژده ی آزادی ما می گذرد
 جان صد مرغ گرفتار فدای دهنت
دوستان بر سر پیمان درست اند ، بیا
 که نگون باد سر دشمن پیمان شکنت
خود به زخم تبر خلق در آمد از پای
 آن که می خواست کزین خاک کند ریشه کنت
 بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت
با بهار آمدی ، ای به ز بهار آمدنت
بنشین در غزل سایه که چون ایت عشق
 از سر صدق بخوانند به هر انجمنت
. سایه

درسال ۱۳۴۵ش. بخاطر ايجاد يک مرکز فعال و نيرومند فرهنگی که بتواند جوابگوی اکثر محققان از نظر عرضه آثار مفيد درمرکز وگسترش دامنه فعاليت های روشنگرانه فرهنگی درولايات باشد، کتابخانه های عامه، بوجود آمد. قبل ازاين دو کتابخانه جداگانه  يکی بنام کتابخانه  معارف، و ديگری به نام کتابخانه رياست مستقل مطبوعات بصورت جداگانه در دو ساحه از هم مجزا فعاليت می کردند. درکتابخانه معارف، شاگردان مکاتب و پوهنتون به شمول نگارندگان پژوهشگرو ديگر اقشار کتابخوان کشور مراجعه می کردند، درحاليکه مراجعين کتابخانه مطبوعات را تنها محققان، ژورنالستان و دانشجويان بلند پايه پوهنتون تشکيل می دادند.

پس از آنکه کتابخانه  عامه تشکيل شد وامور آن به وزارت اطلاعات وکلتور تعلق گرفت، کتب و آثار هردو کتابخانه با هم مدغم گرديد و بنام " کتابخانه عامه" زيرشعار " کتاب برای همه " به فعاليت آغاز کرد. کتابخانه  های عامه از بدو تأسيس خود تا امروز درتحقق بخشيدن شعار" کتاب برای همه" تلاشهای مبسوط وگسترده يی درمرکز وولايات کشور بعمل آورده است وبرای وسعت بخشيدن هرچه بيشتر خدمات روشنگرانه وتنويری خويش از شهر ها به قراّء و محلات سعی زياد تری مبذول می دارد. کتابخانه های عامه، که برای تمام اقشار وطبقات کتابخوان کشور، بدون امتياز رنگ ونژاد وزبان وديگر علائم خارقه اجتماعی  خدمت صادقانه  می نمايد، برای دسته های مختلف فرهنگی  ازاطفال خورد سال تا محققان وپژوهندگان ژرفنگر وقلمزنان بزرگ آثار ومدارک طرف  نياز شان را تهيه کرده و تنظيم نموده است، دامنه کارش، انکشاف مزيد يافته وهرکتابخوان نيازمند، ضرورت علمی، ادبی، تأريخی وعرفانی خويش را با مراجعه به کتابهای متعدد ومختلف اين کتابخانه مرفوع می نمايد. کتابهايی که در شعبات کتابخانه های عامه گرد آمده اند، برای سهولت کار واستفاده مراجعين به شيوه های  علمی و بر وفق اصول " دی وی "  که يک شيوه ی پذيرفته شده بين المللی درعلم کتابداری است تصنيف وطبقه بندی شده وکارتهای سه گانه ( کارت عنوان – کارت مولف و کارت موضوع) در جعبه های کارت و کتلاک که درمقابل هر شعبه گذاشته شده اند، بر اساس الفبا تنظيم گرديده، و مراجعين می توانند  ازخلال کار ت های متذکره، کتابهای طرف ضرورت خود را به آسانی دريابند و نمره شفر آن را ياد داشت نمايند. چون ترتيب کتب شعبات برمبنای نمرة درج شدة کارت، صورت گرفته، کتابداران نيز به سهولت کتاب مطلوبه را پيدا کرده به دسترس مراجعين قرار می دهند. درکتابخانه های عامه تمام کتابها به خاطر نحوه استفاده مراجعين وبرطبق ارزش واهميت علمی و تحقيقی کتاب به شعبات ذيل تصنيف گرديده و درهمان شعبه مربوط برای استفاده مزيد گذاشته شده اند که درذيل شعبات مشخصه معرفی می گردد.

شعبه ريفرنس

اين شعبه بيشتر کتب مأخذ و مراجع  رابرای استفاده پژوهشگران ومحققان احتوا کرده است . مثل دائرهٌ المعارف ها، تذکره ها، فهرست های کتب ومقالات، تفاسير، لغت نامه ها، قاموس ها، متون تأريخی وادبی و دوائن شعرا، آثار پر ارج  تحقيقی دانشمندان داخلی و مستشرقان خارجی، متون جغرافيايی، سفر نامه ها وديگرکتبی ازاين قبيل. کليه پژوهشگران می توانند معضله های علمی ونيازمنديهای تحقيقی خويش را با مراجعه به کتب اين شعبه حل نمايند .

شعبه  مطالعه 

مطالعه اسم با مسمايی است که براين شعبه گذاشته شده، زيرا مراجعين از هر سطح تعليمی می توانند از کتب اين شعبه حل مطلب نمايند. کتابهايی که دراين شعبه تهيه شده اند،  درخوراستفاده دسته های مختلف کتابخوان، از محصل دانشگاه تا قشرکم سويه، هر کس می تواند با دستياب کردن کتاب مورد علاقه  خويش به اندوخته های علمی وادبی خود بيفزايد ويا معضله های فکری وذهنی خويش را حل نمايد.

شعبه افغانستان شناسی

مساعد گردانيدن زمينه تحقيقات رابرای پژوهندگانی که درباره گذشته تأريخی، سطح فرهنگی، غنای ادبی وزبانی سرزمين مان معلومات می اندوزند واسنـــــاد ومـــدارکی دستياب می کنند ، خود از ضرورت های درخور اهميت فرهنگی به حساب می آيد. بنأً با درک همين رسالت، کتابخانه  های عامه درسال ۱۳۵۳ش.  شعبه افغانستان شناسی را تأسيس کرد و کليه آثاری را که مولفان افغانی طی قرون واعصار ، تأليف کرده بودند و يا درباره افغانستان، ادب وفرهنگ، زبان، جغرافيا و تأريخ دانشمندان ديگر ممالک، کتابها نگاشته اند، دراين شعبه فراهم گردانيده، گذشته ازآن تمام دوائين شعرای افغانستان از گذشته های دور تا امروز وآثاری که ازفرهنگ و زبان اوستا بحث می کند ويا خود اثر اوستايی است وکتبی که از فرهنگ مربوط  به اين سرزمين باستانی سخن بميان آورده اند، دراين بخش گرد آوری شده اند. محققی که بخواهد درباره ی فرهنگ افغانستان  تحقيقی را پی ريزی نمايد بدون هيچگونه  ترديدی ، نيازمندی های پژوهشی اش را آثار انباشته شده دراين شعبه مرفوع می سازد. علاوه برآنچه گفته شد، شعبه افغانستان شناسی برای مستشرقان خارجی يگانه مرجع قابل اطمينانی است که می توانند با استفاده ازآثار آن به تمام نيازمنديهای علمی خويش پاسخ قانع کننده دريابند.

شعبه توزيع

غنی ترين شعبات کتابخانه های عامه از لحاظ داشتن کتب وآثار زياد شعبه توزيع می باشد. غنامندی اين شعبه به منظور گسترش ساحه کار وازدحام مراجعين آن است. مراجعين می توانند درصورت دستياب کردن کارت اشتراک کتابخانه، ازاين شعبه کتاب طرف ضرورت خود را برای مدت پانزده روز، با خويش ببرند. هرگاه کتاب مفقود شود و نقصی برآن وارد آيد، مشترک به جبران آن وادارمی باشد. بدست آوردن  کارت اشتراک برويت درخواستی و تأييد موسسه تعليمی ويا اداری صورت می گيرد . رعايت اين شيوه بخاطرجلوگيری ازاتلاف کتاب است. هرگاه مشترک ازمراجعه خود داری نمايد ويا کتاب را مسترد نکند، مديريت توزيع رسماٌ به احضار آن اقدام می نمايد، و اگر باز هم منتج به نتيجه يی نگرديد با ستناد همان درخواستی، اداره تضمين کننده را مجبور به حاضر کردن آن می سازد. به همين سلسله تا به پليس و حًارنوالی هم جريان کشانيده می شود. تخطی از اصول ومقررات کتابخانه، محروميت های را برای مراجعين بارمی آورد. کارت اشتراک برای يک سال اعتباردارد، وبه سال ديگربايد تجديد شود، مراجعين می توانند کتاب مورد نيازخود را بعد از پانزده روز، آورده وقت آنرا برای پانزده روزديگر تمديد کنند. وقت يک کتاب دوبار قابل تمديد است، تمديد بار سوم مجاز نيست. ازکتابهای چند جلدی فقط مجال بردن يک جلد آن ميسر است. زيرا تمام مجلدات يک کتاب دريک وقت برای مشترک داده نمی شود.

شعبه جوانان

کتابهای اين شعبه بيشتر به ذوق جوانان دانشجو ومتعلمين مکاتب وديگرعناصرکتابخوان است. متعلمين ومحصلين ازکتب اين شعبه بيشترمستفيد می شوند.

شعبه  اطفال

درشعبه اطفال کتابهای مصور، داستانهای ساده کودکان وديگرآثار درخوراستفاده اطفال تعبيه گرديده است. آمريت کتابخانه های عامه اخيراٌ شعبات اطفال را درکتابخانه های فرعی مرکز وولايات نيزگسترش داده است، تادرتقويه وتنويراذهان اطفال که سازندگان فردای شگوفای اين کشوراند، گام های سودمند ومفيدی به جلو برداشته شود .

شعبه مجلات  وجرائد و روز نامه ها

عمده ترين شعبه ايکه کتابخانه های عامه از داشتن آن می بالد، شعبه روزنامه ها و مجلات می باشد. دراين شعبه کلکسيونهای کليه نشريه های موقوته کشور فراهم گرديده است. اهميت اين  شعبه درروشن کردن سيرتأريخی وفرهنگی وادبی صد سال اخير کشور ما  چنان برازنده و تابناک است که ضرورت به ارائه برهان و دليل ديگری ندارد. علاوه از نشريه های موقوته افغانستان ازنشريه های  ممالک ديگر نيز تا آنجا که رسيده و يا به نحوی از انحا دستياب گرديده است، دراين شعبه برای استفاده مراجعين وجود دارد. هر پژوهشگر می تواند در هر رشته ايکه بخواهد مواد مورد ضرورت خود را از آثار اين شعبه بدست آورده می تواند.

شعبه مخزن

چون کتابخانه ها هميشه درصدد انکشاف  دادن فعاليت های فرهنگی خود است، لذا کتب وآثاری را که بايد باين منظور از آنها استفاده شود، درشعبه مخزن نگهداری می نمايد. کتبی که از طريق خريداری و اهدائی بدست می آيد، به اين شعبه سپرده می شود، سپس در تأسيس کتابخانه جديد ويا پرکردن خلای فعال، ازکتب انباشته شدة شعبه مزبورکار می گيرند. باين ترتيب اين شعبه بمثابه آب انباری است که دارای دو مجرای آمد و رفت می باشد .

مجله کتاب

مجله کتاب نشريه ای است که ازطرف آمريت کتابخانه های عامه در هر سه ماه نشر می شود. مشی نشراتی اين مجله برمبنای معرفی نسخ خطی، اسناد آرشيفی، کتب قيمت دار وپراهميت چاپی، نقد آثارچاپ شده درکشور، نقد و معرفی کتب چاپ شده راجع به افغانستان درممالک ديگر، مطالبی راجع به علم کتابداری و گام هايی که در روند تکامل و انکشاف  اين علم برداشته می شود و سير تأريخی کتابخانه ها و غيره می باشد. ودر سال ۱۳۶۱ ش پنجمين سال حيات نشراتی اش بود. کتابخانه های عامه مبنی برضرورت مبرمی که به تصنيف وطبقه بندی وکارت و کتلاک کتابهای دست داشته اش دارد، اداره ی را به نام مديريت کارت وکتلاک توظيف کرده است که اين وظيفه را به پيش می برد. کارمندان مسلکی اين اداره، مصروف  تصنيف وطبقه بندی و تنظيم نمرات شفر درکتابهای شعبات می باشند. بخاطر آنکه پيوند کتابخانه های عامه با موسسه بين المللی يونسکو بيشتر ازبيشترعميق گردد، درسال ۱۳۵۹ش. شعبه ای به نام يونسکو درتشکيل کتابخانه عامه بوجود آمد. اين شعبه بيشتر کتبی را که راجع به يونسکو معلومات می دهند ويا از طرف يونسکو نشرمی شوند، درخود احتوا کرده وخوانند گان را به شناختن  اين مؤسسه وپروگرام  های فرهنگی  اش ترغيب وتشويق می نمايد. کتابخانه های عامه  به صورت مستدام در صدد وسعت بخشيدن دامنه فعاليت های فرهنگی خود است. وبه تأسيس کتابخانه ها درقراّۀ، ومحلات کشور درصورت امکان مبادرت می نمايد.

کتابخانه عامه  شهر هرات

اين کتابخانه در سال۱۳۱۰ش. به همت اداره مطبوعات شهر هرات پی ريزی شد. زمانی که کتابخانه های عامه درسال ۱۳۴۵ش. تشکيل گرديد، امور اداری ومسلکی کتابخانه هرات به کتابخانه عامه محول گرديد.

کتابخانه عامه فارياب

مطبوعات فارياب درسال ۱۳۳۱ش. کتابخانه ای را درشهرميمنه برای استفاده اهالی آن شهرتأسيس کرد. کتابخانه عامه فارياب نيزبه اداره کتابخانه های عامه پيوند داده شد تا از امور اداری ومسلکی آن فعالانه وارسی نمايد.

کتابخانه عامه بلخ

بسال ۱۳۴۳ش. درشهر مزار شريف تأسيس شد وبه سال ۱۳۴۵ش.  به کتابخانه عامه تعلق گرفت.

 کتابخانه عامه جوزجان

تاسيس کتابخانه عامه جوزجان درشهرشبرغان که مرکزولايت است به سال ۱۳۴۰ش. عملی شد وازسال ۱۳۴۵ش. به بعد امور آن را کتابخانه های عامه اداره می نمايد. کتابخانه های که درزيرنام برده می شوند، عمو ماً بعد از ارزيابی وتحقيق ودرک ضرورت اهل معارف وعرفان وعناصرکتابخوان شهر ها وولايات ازطرف رياست کتابخانه های عامه در فاصله های زمانی ايکه ذکر شان خواهد آمد، تأسيس گرديده اند.

۱ -  کتابخانه عامه هلمند در شهر لشکرگاه به سال ۱۳۴۵ش. 

۲ -  کتابخانه  -  ننگرهار درشهر جلال آباد به سال ۱۳۴۵ش.

۳ -  کتابخانه  -  پکتيا درشهر گرديز به سال ۱۳۴۵ش.

۴ -  کتابخانه  -  خوست به سال ۱۳۴۵ش.

۵ -  کتابخانه  -  ميربچه کوت درسرای خواجه به سال۱۳۴۵ش.

۶ -  کتابخانه  -  فراه - در سال ۱۳۴۶ش.

۷ -  کتابخانه   - بغلان -  درسال ۱۳۴۶ش.

۸ -  کتابخانه  شهر فيض آباد بدخشان - درسال ۱۳۴۶ش.

۹ -  کتابخانه  -  غزنی - درسال ۱۳۵۰ ش.

۱۰ -  کتابخانه   -پروان درشهر چاريکار- درسال ۱۳۵۰ش.

۱۱ -  کتابخانه  - ايبک – سمنگان- درسال ۱۳۵۰ش.

۱۲ -  کتابخانه  - تالقان  ولايت تخار - درسال ۱۳۵۱ش.

۱۳ -  کتابخانه   -باميان - درسال  ۱۳۵۲ش.

۱۴-   کتابخانه    -لغمان - درسال ۱۳۵۲ش.

۱۵ -  کتابخانه    -برکی برک لوگر- درسال ۱۳۵۲ش.

۱۶ -  کتابخان  -   ميدان وردک - درسال ۱۳۵۲ش.

۱۷ -  کتابخانه    -چخچران، غور- درسال ۱۳۵۲ش.

۱۸ -  کتابخانه    -قلعه نود بادغيس- درسال ۱۳۵۲ش.

۱۹ -  کتابخانه   -امام عسی عسقلانی کندز- درسال ۱۳۵۲ش.

۲۰ -  کتابخانه   -ارزگان - در سال  ۱۳۵۳ش.

۲۱ -  کتابخانه   -زابل - در سال ۱۳۵۵-ش.

۲۲ -  کتابخانه   - اسعد آباد ، کنرها - در سال ۱۳۵۵ش.

۲۳ -  کتابخانه    - محمود راقی - کاپيسا- سال ۱۳۵۵ش.

۲۴ -  کتابخانه   - زرنج ، نيمروز- درسال ۱۳۵۶ش.

۲۵ -  کتابخانه    -حکومت اندخوی- درسال ۱۳۵۶ش.

۲۶-   کتابخانه    - خلم ولايت سمنگان - درسال ۱۳۵۶ش.

۲۷ -  کتابخانه -    سر پل جوزجان - درسال ۱۳۵۷ش.

نظربه تراکم نفوس ورشد معارف منطقه، تأسيس کتابخانه را ايجاب می نمودند، ازاينروکتابخانه های عامه شعبات خود را درمناطق ذيل افتتاح کرد.

- کتابخانه حصه اول خيرخانه، درسال ۱۳۵۸ش.

- کتابخانه پنجصد فاميلی ، درسال ۱۳۵۸ش.

- کتابخانه کاخ پيش آهنگان ، درسال ۱۳۵۹ش.

- کتابخانه مکروريان، درسال ۱۳۵۹ش.

قراراحصائيه ايکه درسال ۱۳۶۰ ش ازکتابهای کتابخانه های عامه درمرکز وولايات گرفته شده تعداد آنها به بيش از سه صد هزار جلد بالغ می شد. »با الهام ازنوشته هاي ارزشمند جناب )راد مرد) تحت عنوان  -تاريخ سخن ميگويد: چگونه آمريکا شکارافراطيون شد؟ «

ازصفحات تاريخ :

حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟

تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي) » قسمت دوم «

تروريسم چگونه بوجودآمد؟

 

 ))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را باشعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد. ((

سینه صبح را گلوله شکافت
باغ لرزید و آسمان لرزید
خواب ناز کبوتران آشفت
سرب داغی به سینه هاشان ریخت
ورود گنجشک های مست گسست
عکس گل در بلور چشمه شکست
رنگ وحشت به لحظه ها امیخت
پر خونین به شاخه ها آویخت
مرغکان رمیده خواب آلوده
پر گشودند در هوای کبود
در غبار طلایی خورشید
ناگهان صد هزار ال سپید
چون گلی در فضای صبح شکفت
وز طنین گلوله های دگر
همچو ابری به سوی دشت گریخت
نرم نرمک سکوت بر میگشت
رفته ها آه بر نمی گشتند
آن رها کرده لانه های امید
دیگر آن دور و بر نمی گشتند
باغ از نغمه و ترانه تهی است
لانه متروک و آشیانه تهی است
دیرگاهی است در فضای جهان
آتشین تیرها صدا کرده
دست سوداگران وحشت و مرگ
هر طرف آتشی به پا کرده
باغ را دردست بی حیایی ستم
از نشاط و صفا جدا کرده
ما همان مرغکان بیگناهیم
خانه و آشیان رها کرده
آه دیگر در این گسیخته باغ
شور افسونگر بهاران نیست
آه دیگر در این گداخته دشت
نغمه شاد کشتکاران نیست
پر خونین به شاخسارام هست
برگ رنگین به شاخساران نیست
اینکه بالا گرفته در آفاق
نیست فوج کبوتران سپید
که بر این بام می کند پرواز
رقص فوارههای رنگین نیست
اینکه از دور می شکوفد باز
نیست رویای بالهای سپید
در غبار طلایی خورشید
این هیولا که رفته تا افلا ک
چتر وحشت گشوده بر سر خاک
نیست شاخ و گل و شکوفه و برگ
دود و ابر است و خون و آتش و مرگ
.مشیری

»سفر اسامه‌ و دوستي‌ او با رييس‌ سازمان‌ اطلاعات‌ عربستان؛ دري‌ را براي‌ سرازير شدن‌ پول‌هاي‌ هنگفت‌ عربستان‌ به‌ روي‌ جنگ وکشمکش قدرت در افغانستان‌ باز كرد. امريكا كه‌ از مدت‌ها قبل‌ به‌ وسيله‌ سازمان‌ سيا با گروه‌هاي‌ مسلح‌ افغاني‌ رابطه‌ داشت‌ مسووليت‌ تدارك‌ سلاح‌هاي‌ مورد نياز آنهارا باهمآهنگي   I.S.Iبر عهده‌ گرفت. «

 )آنچه‌ باعث‌ اعتبار بن‌لادن‌ در ميان‌ جنگجويان افغانستان  شده، تنها پول‌ و سرمايه‌ او نيست، بلكه‌ ريشه‌ سعودي‌ او يك‌ منفعت‌ رواني‌ براي‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رود؛ شايد اگر اسامه‌ مليت‌ سعودي‌ نداشت؛ اين‌ مقبوليت‌ را به‌ ويژه‌ در افغانستان‌ و پاكستان‌ به‌ دست‌ نمي‌آورد. (

 >توانمندي‌هاي‌ منحصر به‌ فرد بن‌لادن‌ به‌ ويژه‌ در جذ ب‌ پيروانش، ارتباط‌ با نظام‌ پادشاهي‌ سعودي، علماي‌ ديني‌ و بازارهاي‌ اقتصادي‌ و نيز ثروت‌ سرشار او كه‌ دست‌ كم‌ در زمينه‌ همسوكردن‌ ماموران‌ برخي‌ كشورها به‌ كار مي‌رفت‌ و يا امكان‌ تجهيزشدن‌ به‌ برخي‌ امكانات‌ مدرن‌ را فراهم‌ مي‌ساخت<.

 ))القاعده‌ از طريق‌ ثروت‌ بن‌لادن‌ و كمك‌ سرمايه‌داران‌ برخي‌ كشورها تامين‌ مالي مي‌شد. هر فردي‌ كه‌ پس‌ از گزينش‌ به‌ القاعده‌ مي‌پيوست، علاوه‌ بر مسكن، ماهانه‌ مبلغ‌ 150 دالر نيز دريافت‌ مي‌كرد (( .

}در عين‌ حال‌ آنچه‌ مسلم‌ است، بن‌لادن‌ و القاعده‌ فاقد تئوري‌ و انديشه‌ منسجم‌ و قابل‌ ارائه‌ است‌ و از هيچ‌گونه‌ عَقَبه‌ فكري‌ متقن‌ برخوردار نيست‌ و لذا همه‌ فعاليت‌هاي‌ او عمدتا بر يك‌ مبناي‌ فكري‌ سطحي‌ و بي‌عمق‌ استوار شده‌ است.{

سخن‌ درباره‌ بن‌ لادن‌ و آنچه‌ به‌ نام‌ او در جهان‌ رخ‌ داد، سخن‌ درخصوص‌ يك‌ فرد مشخص‌ نيست‌ كه‌ بتوان‌ تاريخ‌ جامع‌ و نكته‌ به‌ نكته‌ آن‌ را بيان‌ كرد. آنچه‌ با عنوان‌ واقعه‌ يازدهم‌ سپتامبر به‌ وقوع‌ پيوست‌ چنان‌ عجيب‌ بود كه‌ راه‌ را براي‌ درآميختن‌ حقيقت‌ و افسانه‌ باز كرد و اين‌ امر ناشي‌ از وجود ابهام‌ در لايه‌هاي‌ زيرين‌ اين‌ رويداد تاريخي‌ است.اين‌ حادثه‌ بستر مناسبي‌ براي‌ طرح‌ آرا و نظرات‌ گوناگون‌ فراهم‌ آورد. نگاهي‌ گذرا به‌ كتابهايي‌ كه‌ پيرامون‌ آن‌ نگاشته‌ شده‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ واقعه‌ تا چه‌ حد دنيا را به‌ تامل‌ واداشته‌ است.

در خصوص آثار فراواني‌ بيشتر به‌ صورت‌ مقاله‌ عرضه‌ شده‌ است، كه‌ به‌ دليل‌ شتاب‌ و اختصار هيچ‌ يك‌ نتوانسته‌اند تحقيق‌ منظمي‌ را در اين‌ خصوص‌ ارايه‌ دهند. بيشتر اين‌ آثار شامل‌ تأليف، ترجمه‌ و يا تدوين‌ همان‌ اخبار و رواياتي‌ هستند كه‌ در رسانه‌هاي‌ ارتباط‌ جمعي‌ آمده‌ است. به‌ ويژه‌ پس‌ از حمله‌ امريكا به‌ افغانستان‌ و تصرف‌ اين‌ كشور، نگاشته‌هاي‌ فراواني‌ با جهت‌گيري‌هاي‌ خاص‌ در اين‌ زمينه‌ صورت‌ گرفت‌ كه‌ در مجموع‌ از غبار ابهامي‌ كه‌ افكار عمومي‌ جهان‌ را در مورد اجراي‌ 11 سپتامبر در برگرفته، چيزي‌ نكاست. امروز‌ با توجه‌ به‌ كار مشابهي‌ كه‌ صدام‌ حسين‌ در تحقق‌ سياست‌هاي‌ امپرياليستي‌ امريكا و صهيونيسم‌ انجام‌ داد و زمينه‌هاي‌ تصرف‌ قلب‌ خاورميانه‌ توسط‌ امريكا را فراهم‌ ساخت، نقش‌ بن‌ لادن‌ در اشغال‌ افغانستان‌ توسط‌ امريكا روشن‌تر مي‌گردد. بسياري‌ از نويسندگان‌ بزرگ‌ جهان‌ شواهد و قرائن‌ كافي‌ براي‌ آشكار نمودن‌ جايگاه‌ بن‌لادن‌ و صدام‌ حسين‌ در به‌ انجام رسيدن‌ مقاصد توسعه‌طلبانه‌ امريكا ارائه‌ كرده‌اند و شايد براي‌ بسياري‌ از مردم‌ دنيا هم‌ روشن‌ شده‌ باشد كه‌ اين‌ دو همكار و دوست‌ سازمان‌هاي‌ اطلاعاتي‌ امريكا اين‌ بهاي‌ گزاف‌ را از مردم‌ عراق‌ و افغانستان‌ به‌ عنوان‌ بخشي‌ از ماموريت‌ و خدمات‌ خود ستانده‌اند. مقاله‌ زير را مطالعه‌ فرمائيد تا با زندگي‌ و فعاليت‌ها و اقدامات‌ اسامه‌ بن‌ لادن‌ بيشتر آشنا شويد.

اسامه‌ بن‌ محمد بن‌ عوادبن‌ لادن، در سال‌ 1957م‌ (1336 ش) در «المَلَز» نزديكي‌هاي‌ رياض‌ --- پايتخت‌ كنوني‌ عربستان‌ --- ديده‌ به‌ جهان‌ گشود. البته‌ عده‌اي‌ هم‌ تولد او را در سال‌ 1955 مي‌دانند. اسامه‌ هفدهمين‌ پسر از 54 فرزند شيخ‌ محمدبن‌ لادن‌ است. پدرش‌ كه‌ اهل‌ حَضَر موت‌ يمن‌ بود، در حكومت‌ پادشاهي‌ سعودي‌ توانست‌ خود را از باربري‌ در بندر جده‌ به‌ صاحب‌ بزرگترين‌ شركت‌ ساختماني‌ و راهسازي‌ عربستان‌ برساند. تمام‌ فرزندان‌ شيخ؛ موظف‌ به‌ رعايت‌ برنامه‌ روزانه‌اي‌ بودند كه‌ پدر تنظيم‌ كرده‌ بود و گاهي‌ بنا به‌ خواست‌ پدر، عهده‌دار مديريت‌ برخي‌ از پروژه‌ها مي‌شدند. مادرش‌ اهل‌ سوريه‌ (يا عربستان) و دهمين‌ همسر شيخ‌ بوده‌ است‌ و خود اسامه‌ تنها پسر اين‌ مادر و كوچكترين‌ پسر خاندان‌ بن‌لادن‌ مي‌باشد. اسامه‌ را با اسامي‌ مستعاري‌ نظير بن‌لادن، شاهزاده، امير، عبدالله، مجاهد، شيخ، حاجي‌ و رييس‌ مي‌شناسند. و اين‌ علاوه‌ بر القابي‌ نظير اسامه‌ قهرمان، اسامه‌ قاتل، اسامه‌ مسيح، اسامه‌ ضدتمدن، اسامه‌ متفكر، اسامه‌ عقب‌مانده، اسامه‌ پاك، اسامه‌ جنايتكار و... است‌ كه‌ به‌ او داده‌اند. وي‌ قدي‌ حدود 188 سانتي‌متر، موهايي‌ قهوه‌اي‌ رنگ‌ و وزني‌ در حدود 75 كيلوگرم‌ دارد. اما به‌ گفته‌ برخي‌ منابع‌ اين‌ اواخر به‌ خاطر استفاده‌ فراوان‌ از عسل‌ و روغن‌ زيتون، كمي‌ اضافه‌ وزن‌ پيدا كرده‌ است. او ظاهري‌ لاغر و پوستي‌ گندمگون‌ داشته‌ ، چپ‌ دست‌ بوده، از عصا استفاده‌ مي‌كند و از بيماري‌ كليه‌ رنج‌ مي‌برد.  دوران‌ كودكي‌ اسامه‌ در مدينه‌ سپري‌ شد؛ اما پس‌ از مدتي‌ خانواده‌اش‌ به‌ جده‌ رفتند و او تحصيلاتش‌ را در آن‌ شهر ادامه‌ داد تا اين‌كه‌ توانست‌ در سال‌ 1979 در رشته‌ اقتصاد و مديريت‌ دولتي‌ از دانشگاه‌ ملك‌ عبدالعزيز فارغ‌ التحصيل‌ شود.

تا اين‌ زمان‌ حادثه‌ مهم‌ و غيرمترقبه‌اي‌ در زندگي‌ اسامه‌ رخ‌ نداده‌ بود، حتي‌ آثار اسلام‌گرايي‌ نيز در وجود او هويدا نبود. چنانچه‌ معلم‌ انگليسي‌اش‌ مي‌گويد: «اسامه‌ در آن‌ زمان‌ چندان‌ متعصب‌ نبود.» البته‌ گفته‌ مي‌شود پدر اسامه‌ فردي‌ ديندار و منظم‌ بوده‌ و سعي‌ كرده‌ فرزندان‌ خود را بر مبناي‌ اصول‌ اسلامي‌ پرورش‌ دهد. با اين‌ حال‌ علاوه‌ بر محيط‌ ديني‌ و خانواده‌ پولدار وي، محافل‌ دانشجويي‌ تاثير بيشتري‌ بر روح‌ اسامه‌ گذاشته‌ است. اگرچه‌ در اين‌ دوران‌ نيز او به‌ صورت‌ رسمي‌ وارد هيچ‌ يك‌ از گروه‌هاي‌ اسلامي‌ نگرديد. اولين‌ پيوند اسامه‌ با گروه‌هاي‌ اصول‌گراي‌ اسلامي‌ به‌ سال‌ 1973 برمي‌گردد. اين‌ گروه‌ها را همكلاسي‌ها و هم‌دانشگاهي‌هاي‌ وابسته‌ به‌ سازمان‌ «اخوان‌ المسلمين» تشكيل‌ مي‌دادند. او در همين‌ دوران‌ با «جماعت‌ اسلامي» آشنا مي‌شود.  رابطه‌ نزديك‌ خاندان‌ بن‌لادن‌ با كاخ‌ سلطنتي‌ و نيز دوستي‌ اسامه‌ با بسياري‌ از شاهزادگان، از جمله‌ عوامل‌ اصلي‌ شكل‌ دهنده‌ شخصيت‌ و كارهاي‌ بن‌لادن‌ است. اسامه‌ مورد اعتماد ويژه‌ مقام‌هاي‌ عربستان‌ و محرم‌ شاهزاده‌ تركي‌ فيصل‌ --- رييس‌ سازمان‌ اطلاعات‌ --- بود. در سال‌هاي‌ نخست‌ دهه‌ 1990 پيوندهاي‌ او با اين‌ شاهزاده‌ سعودي‌ چنان‌ محكم‌ بود كه‌ سازمان‌هاي‌ اطلاعاتي‌ خارجي، به‌ ويژه‌ سازمان‌هاي‌ جاسوسي‌ اسراييلي، او را از ماموران‌ سعودي‌ و حتي‌ از مديران‌ سازمان‌ اطلاعات‌ سعودي‌ مي‌انگاشتند. از سوي‌ ديگر، وفاداري‌ خانواده‌ بن‌ لادن‌ به‌ پادشاهي‌ آل‌ سعود ايجاب‌ مي‌كرد كه‌ اسامه‌ در پيشبرد برنامه‌ها و اهداف‌ پنهان‌ دولت‌ سعودي‌ نقش‌ بسزايي‌ داشته‌ باشد.  اما كساني‌ كه‌ تمام‌ اين‌ احساسات‌ و اطلاعات‌ خام‌ و بي‌جهت‌ را ساماندهي‌ كرده‌ و به‌ افكار، آمال‌ و خواسته‌هاي‌ اسامه‌ سمت‌ و سويي‌ مي‌بخشند، محمد قطب‌ و عبدالله‌ عَزام‌ از استادان‌ آن‌ وقت‌ دانشگاه‌ هستند. محمد قطب‌ با آن‌كه‌ هنوز زنده‌ مي‌باشد و در ادامه‌ افكار و انديشه‌هاي‌ سابق‌ خود كه‌ بيشتر تفسير و تبيين‌ آراي‌ برادرش، سيد قطب‌ است‌ كار مي‌كند، هرگز نتوانست‌ همانند دكتر عبدالله‌ عزام‌ روح‌ و عملكرد اسامه‌ را تحت‌ تاثير قرار دهد. محمد عتوب‌ نيز از جمله‌ نويسندگان‌ مسلماني‌ است‌ كه‌ بر افكار اسامه‌ تاثير گذار بوده‌ است.  عبدالله‌ عزام‌ به‌ سال‌ 1941 در فلسطين‌ به‌ دنيا آمد.

 او مهارت‌ خاصي‌ در سخنوري‌ داشت، توانايي‌ مديريت‌ و دانش‌ بالاي‌ نظامي‌ او بر كسي‌ پوشيده‌ نيست. اسامه در زمان‌ اقامت‌ عزام‌ در جده، با انديشه‌هاي‌ وي‌ آشنا گرديد و به‌ شدت‌ تحت‌ تاثير افكار او قرار گرفت. عبدالله‌ در گسترش‌ فعاليت‌ گروه‌هاي‌ مسلح‌ افغانستان‌ به‌ خارج‌ از مرزها و به‌ كل‌ دنيا سهم‌ بسزايي‌ داشت. او به‌ همراه‌ دو پسرش‌ در انفجار بزرگ‌ در پيشاور سال‌ 1989 كشته‌ شد. از عوامل‌ موثر ديگر در شكل‌گيري‌ افكار و انديشه‌هاي‌ اسامه، مهمانان‌ مختلفي‌ بودند كه‌ در ايام‌ حج‌ به‌ خانه‌ وي‌ دعوت‌ مي‌شدند. اين‌ ديد و بازديدها بستر مناسبي‌ را براي‌ آشنايي‌ با افكار و عقايد شخصيت‌هاي‌ سرشناس‌ پديد مي‌آورد. دوستان‌ زيادي‌ كه‌ او در اين‌ گونه‌ مجالس‌ پيدا كرد از جمله‌ عوامل‌ مهم‌ نفوذ افكار اسامه‌ در مناطق‌ مختلف‌ جهان‌ و دنياي‌ اسلام‌ مي‌باشند؛ به‌ويژه‌ آن‌كه‌ بسياري‌ از اين‌ مهمانان، طلاب، علماي‌ ديني‌ و اعضاي‌ جنبش‌هاي‌ اسلامي‌ بودند.

همه‌ اين‌ موارد شخصيت‌ اسامه‌ را به‌ نحو خاصي‌ شكل‌ داد و باعث‌ گرديد كه‌ او گامي‌ فراتر از كارها و مشغوليت‌هاي‌ خانوادگي‌ خود بردارد. اگرچه‌ بن‌لادن‌ بايد راه‌ خانوادگي‌ خود را ادامه‌ مي‌داد و مانند آنها در اداره‌ شركت‌ها، كارخانه‌ها و بازارهاي‌ بورس‌ و... فعاليت‌ مي‌كرد، اما وي‌ راه‌ ديگري‌ را در پيش‌ گرفت‌ و يا شايد اسامه‌ را براي‌ كار ديگري‌ در نظر گرفته‌ بودند. خود او در سال‌ 1995 به‌ گونه‌اي‌ مبهم‌ عنوان‌ مي‌كند وقتي‌ دولت‌ سعودي‌ تصميم‌ به‌ حمايت‌ از مقاومت‌ اسلامي‌ افغانستان‌ گرفت‌ به‌ «خانواده‌ وي» رو آورد.

در 27 دسامبر سال‌ 1979 نيروهاي‌ شوروي‌ به‌ افغانستان‌ حمله‌ كردند. اين‌ امر دربوجودآوردن تروريسم غرب را فعال ساخت. دولت‌ پاكستان‌ اجازه‌ ادامه‌ فعاليت‌ را به‌ آنان‌ داد و همين‌ امر باعث‌ گرديد اعراب‌ بسياري‌ بر مبناي‌ اين‌ عقيده‌ كه‌ جنگ‌ با روسيه‌ به‌ مثابه‌ جهاد با كمونيسم‌ است؛ جذب‌ اين‌ حركت‌ شوند.  اسامه‌ بن‌لادن‌ دو هفته‌ پس‌ از اشغال‌ افغانستان‌ به‌ پاكستان‌ رفت. او در اين‌ سفر مهمان‌ دو تن‌ از رهبران‌ افغاني‌ به‌ نامهاي‌ برهان‌الدين‌ رباني‌ و سياف‌ بود كه‌ در همان‌ مهماني‌هاي‌ ايام‌ حج‌ با يكديگر دوست‌ و آشنا شده‌ بودند.

 برخورد دوباره‌ اسامه‌ با عبدالله‌ عزام‌ در همين‌ اوضاع‌ و احوال‌ بود. عزام‌ كه‌ در آن‌ روزها استاد دانشگاه‌ اسلامي‌ بين‌المللي‌ بود، توانست‌ زمينه‌ دوستي‌ با اسامه‌ را فراهم‌ كرده‌ و او را به‌ عضويت يكي‌ از گروه‌هاي‌ مسلح‌ افغاني‌ درآورد. دوستي‌ آنها بعدها پايه‌هاي‌ اصلي‌ القاعده‌ را به‌ وجود آورد و اين‌ دو از بنيانگذاران‌ اصلي‌ «بريگارد عرب‌ در افغانستان» شدند. اسامه‌ پس‌ از اين‌ سفر به‌ عربستان‌ بازگشت‌ و توانست‌ توجه‌ و حمايت‌ خانواده‌ و بسياري‌ از دوستان‌ خود را براي‌ كمك‌ به‌ مبارزان‌ افغاني‌ جلب‌ نمايد.

 البته‌ خود آنها نيز اقدامات‌ افغاني‌ها را نوعي‌ جهاد مقدس‌ عليه‌ كفر و الحاد مي‌دانستند و سخاوتمندانه‌ هم‌ كمك‌ مي‌كردند. اسامه‌ به‌ همراه‌ چند تن‌ از افغاني‌ها و پاكستاني‌هايي‌ كه‌ در شركت‌هاي بن‌لادن‌ كار مي‌كردند، به‌ پاكستان‌ رفت‌ و اين‌ بار حدود يك‌ ماه‌ در مرز افغانستان‌ و پاكستان‌ اقامت‌ گزيد. او در سال‌ 1982 وارد خاك‌ افغانستان‌ گرديد و با تجهيزات‌ عظيم‌ ساختماني‌ و راهسازيي‌ كه‌ سفير عربستان‌ در پاكستان در اختيارش‌ گذاشته‌ بود، مشغول‌ راهسازي، سنگرسازي، احداث‌ تونل‌ و بيمارستان‌هاي‌ صحرايي‌ در افغانستان‌ شد. شايد به‌ همين‌ خاطر بود كه‌ عده‌اي‌ بن‌لادن‌ را فارغ‌التحصيل‌ مهندسي‌ عمران‌ مي‌دانستند. سفر اسامه‌ و دوستي‌ او با رييس‌ سازمان‌ اطلاعات‌ عربستان؛ دري‌ را براي‌ سرازير شدن‌ پول‌هاي‌ هنگفت‌ عربستان‌ به‌ روي‌ جهاد افغانستان‌ باز كرد. امريكا كه‌ از مدت‌ها قبل‌ به‌ وسيله‌ سازمان‌ سيا با گروه‌هاي‌ مسلح‌ افغاني‌ رابطه‌ داشت‌ مسووليت‌ تدارك‌ سلاح‌هاي‌ مورد نياز آنهاI.S.I  را بر عهده‌ گرفت. سازمان‌ اطلاعات‌ پاكستان‌ --- تمام‌ كارهاي‌ ارتباطي‌C.I.A  با افغانستان‌ را انجام‌ مي‌داد و حتي‌ اسلحه‌ و مهمات‌ را نيز در اختيار مجاهدان‌ افغاني‌ مي‌گذاشت.

اگر چه‌ در اوايل‌ اسامه‌ وارد جنگ‌ نشد، و تنها به‌ ارائه‌ كمك‌هاي‌ خود از طريق حزب‌ جماعت‌ اسلامي‌ اكتفا مي‌كرد، اما بعدها توسط‌ عبدالله‌ عزام‌ از اين‌ حال‌ و هوا خارج‌ شد و به‌ افغانستان‌ رفت‌ و در آنجا به‌ يك‌ مبارز و فرمانده‌ جسور مبدل‌ گرديد.در سال‌ 1984، «بيت‌الانصار» يا «خانه‌ ياران» را به‌ عنوان‌ نخستين‌ قرارگاه‌ مجاهدان‌ عرب‌ در پيشاور تاسيس‌ كرد و تا سال‌ 1986 توانست‌ 6 قرارگاه‌ ديگر را هم‌ بسازد. با توجه‌ به‌ وجود نظاميان‌ ارشد سوري‌ و مصري‌ كه‌ تحت‌ امر اسامه‌ بودند، او تمايل‌ داشت‌ عمليات‌ نظامي‌ با فرماندهي‌ كامل‌ وي‌ انجام‌ شود. البته‌ بن‌لادن، از همان‌ آغاز ورود به‌ افغانستان، توجه‌ خاصي‌ به‌ تشكيلات‌ نشان‌ مي‌داد و آنچه‌ اين‌ روحيه‌ را در او به‌ شكوفايي‌ رساند، تحصيلات‌ دانشگاهي‌ شخصيت‌ اقتصادي‌ خانوادگي‌ و نظام‌ فعاليت‌هاي‌ آنها بود. همين‌ مساله‌ در سازمان‌دهي‌ به‌ فعاليت‌هاي‌ گسترده‌ و متنوع‌ اقتصادي‌ ياران‌ بن‌لادن‌ در سطح‌ جهاني‌ نيز به‌  وضوح‌ ديده‌ مي‌شود.بن‌لادن‌ به‌ منظور ايجاد اشتياق‌ در داوطلبان‌ عرب‌ و نيز براي‌ جلوگيري‌ از نفوذ اين‌ روحيه‌ در افراد ديگر، به‌ دستور (و يا با مشورت) استاد خود --- عبدالله‌ عزام‌ --- براي‌ آنها اردوگاه‌ جداگانه‌اي‌ ساخت‌ و نام‌ آن‌ را «مأسدة‌ الانصار» يا «خانه‌ شير» يا «قلعه‌ شير» گذارد. تمام‌ اين‌ حوادث‌ پيش‌درآمد تشكيل‌ پروژه‌ اصلي‌ بن‌لادن، يعني‌ تاسيس‌ سازمان‌ «القاعده»، مي‌باشد.

اسامه‌ پيش‌ از تشكيل‌ ماسدة‌ الانصار نيز در دفتر ارائه‌ خدمت‌ به‌ داوطلباني‌ كه‌ براي‌ جهاد با شوروي‌ به‌ افغانستان‌ آمده‌ بودند، همراه‌ با عبدالله‌ عزام‌ كار مي‌كرد. اين‌ دفتر با نشان‌ اختصاري‌MAK  همان‌ «مكتبة‌الخدمة» است‌ كه‌ مقر آن‌ در پيشاور مي‌باشد. با توجه‌ به‌ لزوم‌ تفكيك‌ قوا كه‌ شايد به‌ منظور تفكيك‌ نخبگان‌ از ديگران‌ صورت‌ گرفته‌ باشد، و همچنين‌ دانش‌ مديريتي‌ عزام، ثروت‌ بن‌لادن‌ و تجارب‌ موفق‌ او در زمينه‌ اقتصاد و اداره‌ مراكز تجاري‌ و اقتصادي؛ اين‌ انديشه‌ را به‌ ذهن‌ آن‌ دو متبادر كرد كه‌ در پي‌ بنيان‌ نهادن‌ سيستمي‌ باشند كه‌ در آينده‌ بايد به‌ ثمر بنشيند. اين‌ انديشه‌ كه‌ جنگ‌ با شوروي‌ تمام‌ نمي‌شود، اندكي‌ دور از ذهن‌ مي‌نمود؛ اما اين‌كه‌ آيا تجربه‌اي‌ مانند اين‌ جنگ‌ در جايي‌ ديگر از جهان‌ اسلام‌ رخ‌ خواهد داد، آنان‌ را وادار به‌ تاسيس‌ سازماني‌ زيربنايي‌ با افرادي‌ زبده‌ و مجرب‌ كرد؛ شايد كلمه‌ «القاعده» كه‌ به‌ معني‌ پايه، اساس، بنيان، اصل، زيرساخت، زيربنا و كلماتي‌ نظير اين‌ واژگان‌ است، بيانگر اين‌ ديدگاه‌ رو به‌ آينده‌ عبدالله‌ عزام‌ و همرزم‌ جوانش‌ باشد.اسامه‌ در سال‌ 1988 به‌ منظور سامان‌دهي‌ فعاليت‌هاي‌ نظامي‌ و آموزشي‌ خود، به‌ پيشنهاد ابوعبيده‌ مصري‌ معروف‌ به‌ «پنجشيري»، از اعضاي‌ مهم‌ جماعت‌ اسلامي‌ مصر و از فعالان‌ افغانستان، سازمان‌ القاعده‌ را تاسيس‌ كرد.

اين‌ سازمان‌ به‌ سرعت‌ با ديگر گروه‌هاي‌ مسلح‌ ارتباط‌ برقرار كرد. امريكا به‌ منظور جلوگيري‌ از نفوذ بيشتر كمونيسم‌ ضمن‌ برقراري‌ ارتباط‌ با بن‌لادن‌ به‌ اين سازمان‌ نيز كمك‌هاي‌ شاياني‌ كرده‌ است. آنچه‌ باعث‌ اعتبار بن‌لادن‌ در ميان‌ مجاهدان‌ شده، تنها پول‌ و سرمايه‌ او نيست، بلكه‌ ريشه‌ سعودي‌ او يك‌ منفعت‌ رواني‌ براي‌ وي‌ به‌ شمار مي‌رود؛ شايد اگر اسامه‌ مليت‌ سعودي‌ نداشت؛ اين‌ مقبوليت‌ را به‌ ويژه‌ در افغانستان‌ و پاكستان‌ به‌ دست‌ نمي‌آورد. فتواي‌ ايمن‌ الظواهري‌ درباره‌ عمر عبدالرحمن‌ عامل‌ موثري‌ در گسترش‌ فعاليت‌ القاعده‌ و شخص‌ بن‌لادن‌ محسوب‌ مي‌شود. توانمندي‌هاي‌ منحصر به‌ فرد بن‌لادن‌ به‌ ويژه‌ در جذب‌ پيروانش، ارتباط‌ با نظام‌ پادشاهي‌ سعودي، علماي‌ ديني‌ و بازارهاي‌ اقتصادي‌ و نيز ثروت‌ سرشار او كه‌ دست‌ كم‌ در زمينه‌ همسوكردن‌ ماموران‌ برخي‌ كشورها به‌ كار مي‌رفت‌ و يا امكان‌ تجهيزشدن‌ به‌ برخي‌ امكانات‌ مدرن‌ را فراهم‌ مي‌ساخت، همه‌ و همه‌ از زمينه‌هاي‌ تقويت‌ القاعده‌ بودند.

 القاعده؛ اين‌ سازمان‌ چند مليتي، با در اختيارداشتن‌ يك‌ تيم‌ رهبري‌ با استعداد و موثر كه‌ دسته‌اي‌ از آنها علاوه‌ بر حضور در اين‌ سازمان‌ به‌ عنوان‌ نيروهاي‌ ارشد، رهبري‌ گروه‌هاي‌ ديگر (مانند «جماعة‌الاسلامية» و «الجهاد مصر») را نيز در دست‌ دارند، جايگاه‌ و اعتبار خاصي‌ پيدا كرد. از سوي‌ ديگر پس‌ از كشته‌ شدن‌ عبدالله‌ عزام، مكتبة‌الخدمة‌(Maktabat Alkhidmat)  ياMAK  كه‌ از چندي‌ پيش‌ فعاليت‌ خود را در افغانستان‌ محدود كرده‌ بود، از هم‌ پاشيد و بسياري‌ از نيروها و اعضاي‌ آن‌ جذب‌ القاعده‌ شدند.در مورد هرم‌ تشكيلاتي‌ القاعده‌ بايد گفت‌ كه‌ اسامه‌ در صدر گروه‌ و رهبر آن‌ به‌ شمار مي‌رود. پس‌ از او مجلس‌ الشورا قرار دارد كه‌ تمامي‌ دستورات‌ و نقشه‌هاي‌ عملياتي‌ در اين‌ قسمت‌ طراحي‌ مي‌شوند. اسامه‌ و محمد عاطف‌ --- معاون‌ او --- از اعضاي‌ ثابت‌ اين‌ مجلس‌ هستند. كميته‌هاي‌ چهارگانه‌ نظامي، عقيدتي‌ --- حقوقي، مالي‌ و تبليغاتي، فعاليت‌هاي‌ خود را به‌ اين‌ مجلس‌ گزارش‌ مي‌دهند. اعضاي‌ اين‌ كميته‌ها و به‌ ويژه‌ كميته‌ نظامي، متعهد شده‌اند فعاليت‌هايشان‌ به‌ صورت‌ مخفي‌ و در كمال‌ رازداري‌ باشد. ساختار نظامي‌ القاعده‌ «خوشه‌ انگوري» است؛ يعني‌ گروه‌ها به‌ موازات‌ هم‌ و به‌ طور مستقل‌ عمل‌ مي‌كنند. به‌ قسمي‌ كه‌ هرگز يكديگر را نمي‌شناسند و اگر يكي‌ از آنها شناسايي‌ شود، ديگران‌ در امان‌ خواهند بود.القاعده‌ از طريق‌ ثروت‌ بن‌لادن‌ و كمك‌ سرمايه‌داران‌ برخي‌ كشورها تامين‌ مالي‌ مي‌شد. هر فردي‌ كه‌ پس‌ از گزينش‌ به‌ القاعده‌ مي‌پيوست، علاوه‌ بر مسكن، ماهيانه‌ مبلغ‌ 150 دالر نيز دريافت‌ مي‌كرد زيرا بن‌لادن‌ معتقد بود:

 «مسلماناني‌ كه‌ به‌ ما مراجعه‌ مي‌كنند، بايد تحت‌ حمايت‌ قرار بگيرند و بهتر است‌ از ما كمك‌ بگيرند؛ تا اين‌كه‌ به‌ سراغ‌ كفار بروند.»گزينش‌ افراد در القاعده‌ ، به‌ سختي‌ صورت‌ مي‌گرفت.  آنها پس‌ از انتخاب‌ توسط‌ نمايندگان‌ بن‌لادن، به‌ پيشاور پاكستان‌ مي‌رفتند و در آنجا پاسپورت، پول‌ نقد و ديگر مدارك‌ مورد نياز خود را دريافت‌ مي‌كردند. سپس‌ به‌ منظور بررسي‌ سوابق‌ و پيشينه؛ به‌ مدت‌ دو هفته‌ در پاكستان‌ مي‌ماندند و پس‌ از گزينش‌ براي‌ يادگيري‌ مهارت‌ها و استراتژي‌ نظامي، در يك‌ اردوگاه‌ آموزشي‌ در افغانستان‌ حاضر مي‌شدند. از آن‌ به‌ بعد آموزش‌ها شروع‌ مي‌شد. با اتمام‌ دوره‌هاي‌ آموزش‌ نظامي‌ به‌ يك‌ سلول‌ چهار يا پنج‌ چريكي‌ ملحق‌ شده‌ و منتظر دستور مي‌ماندند.

پيشتر در باب‌ عبدالله‌ عزام‌ و افراد و شرايطي‌ كه‌ بن‌لادن‌ را تحت‌ تاثير قرار دادند سخن‌ گفتيم؛ اكنون‌ جا دارد درباره‌ فرد موثري‌ كه‌ برخي‌ تحليل‌گران‌ او را بازوي‌ راست‌ اسامه‌ و وارث‌ سازمان‌ القاعده‌ مي‌دانند، سخن‌ بگوييم. اين‌ شخص‌ كه‌ هنوز هم‌ بر روح‌ و رفتار بن‌لادن‌ تاثيرگذار است، دكتر ايمن‌ ربيع‌الظواهري‌ 47 ساله‌ و يك‌ پزشك‌ مصري‌ است. ظواهري‌ در ماجراي‌ ترور انورسادات‌ متهم‌ گرديد؛ اما بعدها به‌ دليل‌ حاشيه‌اي‌ بودن‌ نقش‌ او تنها به‌ جرم‌ حمل‌ غيرقانوني‌ سلاح‌ به‌ سه‌ سال‌ زندان‌ محكوم‌ شد. پس‌ از آزادي‌ از زندان‌ ابتدا به‌ عربستان‌ و سپس‌ به‌ پيشاور رفت. او به‌ زبان‌ انگليسي‌ تسلط‌ دارد، در امور تشكيلاتي‌ رشد سريعي‌ داشته‌ و پس‌ از كسب‌ مقام‌ سخنگويي‌ سازمان‌ جهاد اسلامي‌ مصر خيلي‌ زود به‌ رهبري‌ آن‌ رسيد.

 ظواهري‌ ضمن‌ دوستي‌ و رفاقت‌ با اسامه، او را از سيستم‌ تشكيلاتي‌ سازمان‌هاي‌ مصري‌ آگاه‌ مي‌كرد و اين‌ امر علاوه‌ بر تاثيري‌ كه‌ عبدالله‌ عزام‌ از طريق‌ تعاليم‌ و تحصيلات‌ خود مي‌گذاشت، زمينه‌ گسترش‌ قدرت‌ اسامه‌ را فراهم‌ مي‌كرد. از اين‌ گذشته، فتواي‌ ظواهري‌ درباره‌ وضعيت‌ عمر عبدالرحمان‌ و عبود الزمر كه‌ به‌ خاطر زنداني‌ بودن‌ نمي‌توانستند به‌ صورت‌ مستقيم‌ در صحنه‌ حضور داشته‌ باشند، زمينه‌ رهبري‌ بن‌لادن‌ را هموار مي‌ساخت .با پايان‌ يافتن‌ جنگ‌ در افغانستان؛ بسياري‌ از افرادي‌ كه‌ در كنار اسامه‌ بودند، به‌ سرزمين‌ خود بازگشتند. بعد از جنگ‌ افغانستان؛ خود بن‌لادن‌ هم‌ كه‌ به‌ عربستان‌ برگشته‌ بود، به‌ حمايت‌ از گروه‌هاي‌ مخالف‌ در عربستان‌ و يمن‌ ادامه‌ داد و با تشكيل‌ «انجمن‌ جهاد» به‌ پشتيباني‌ از گروه‌هايي‌ مانند جماعت‌ اسلامي‌ مصر، جهاد يمن، مجمع‌الحديث‌ پاكستان، ليگ‌ پارتيزان‌هاي‌ لبنان، جماعت‌ اسلامي‌ ليبي، بيعة‌الامام‌ اردن، جماعت‌ اسلامي‌ الجزاير و... پرداخت.در آن‌ زمان‌ كه‌ اسامه‌ در افغانستان‌ به‌ سر مي‌برد، رفته‌ رفته افراد و گروه‌هاي‌ محدود و وفاداري‌ در اطراف‌ او پديد آمد كه‌ آماده‌ هر نوع‌ از خودگذشتگي‌ در راه‌ عملي‌ كردن‌ اهداف‌ و مقاصد اسامه‌ بودند. بعدها تعدادي‌ از اين‌ ياران‌ در خارج‌ از افغانستان‌ دست‌ به‌ فعاليت‌ زدند.

 به‌ عنوان‌ مثال‌ 1800 نفر از 2500 نفر الجزايري‌ كه‌ در القاعده‌ بودند، پس‌ از جنگ‌ افغانستان‌ به‌ كشور خود بازگشتند و گروه‌هاي‌ معارض‌ را تشكيل‌ دادند. 200 نفر به‌ نيويارك‌ و نيوجرسي‌ رفته‌ و به‌ شيخ‌ عمر عبدالرحمان‌ پيوستند. بقيه‌ نيز به‌ جنگ‌ با روس‌ها در تاجيكستان‌ ادامه‌ دادند و گروهي‌ ديگر هم‌ در جنگ‌ بوسني‌ و چچن‌ شركت‌ كردند.امريكايي‌ها مي‌آيند! بعد از حمله‌ عراق‌ به‌ كويت؛ اسامه‌ درباره‌ ايجاد سپر دفاعي‌ لازم‌ در برابر حمله‌ احتمالي‌ صدام‌ طرح‌هايي‌ به‌ مقامات‌ سعودي‌ ارائه‌ كرد، اما طرح‌ و برنامه‌هاي‌ او ناديده‌ گرفته‌ شد. اسامه‌ به‌ ايراد خطبه‌ و سخنراني‌ پرداخت. اين‌ كار او خشم‌ آل‌ سعود را برانگيخت، بدين‌خاطر او را از اين‌ گونه‌ برنامه‌ها نيز باز داشتند. از اين‌ رو، اسامه‌ تصميم‌ گرفت‌ به‌ جاي‌ حكام‌ و رجال‌ سياسي، مخاطبان‌ خود را در ميان‌ طلاب‌ و علماي‌ ديني‌ بيابد.  وي‌ موفق‌ گرديد فتوايي‌ مبني‌ بر شرعي‌ بودن‌ فراگيري‌ آموزش‌هاي‌ جنگي‌ و نظامي‌ از يكي‌ از علماي‌ بزرگ‌ سعودي‌ بگيرد. او بلافاصله‌ فتوا را منتشر كرد و توانست‌ حدود 4000 نفر را براي‌ يادگيري‌ فنون‌ نظامي‌ در افغانستان‌ جمع‌ كند.

به‌ دليل‌ اين‌ گونه‌ فعاليت‌ها، حكومت‌ سعودي‌ او را از جده‌ ممنوع‌الخروج‌ كرد، اسامه‌ چندين‌ بار مورد بازجويي‌ قرار گرفت‌ و مزرعه‌اش‌ در حومه‌ جده‌ به‌ دست‌ گارد ملي‌ تخريب‌ شد. اسامه‌ كه‌ از وضعيت‌ خود خسته‌ شده‌ بود؛  تصميم‌ به‌ خروج‌ از كشور گرفت. به‌ همين‌ منظور توانست‌ با متقاعد كردن‌ يكي از برادرانش‌ كه‌ دوستي‌ نزديكي‌ با ملك‌ فهد و شاهزاده‌ احمد --- معاون‌ وزير داخله --- داشت، اجازه‌ انجام‌ يك‌ سفر تجاري‌ به‌ پاكستان‌ را بگيرد، اما شاهزاده‌ نايف‌ --- وزير داخله --- مانع‌ بزرگ‌ اين‌ سفر به‌ شمار مي‌رفت. و تنها با خروج‌ اين‌ شاهزاده‌ از كشور، امكان‌ خروج‌ او نيز ميسر مي‌گرديد كه‌ همين‌ طور هم‌ شد.اسامه‌ در آوريل‌ سال‌ 1991 به‌ پاكستان‌ رفت‌ و در آنجا از طريق‌ نامه‌اي‌ به‌ برادرش‌ اطلاع‌ داد كه‌ ديگر به‌ كشور خود باز نمي‌گردد.

اقامت‌ او در پاكستان‌ كوتاه‌ بود و خيلي‌ زود راهي‌ افغانستان‌ شد، زيرا مي‌دانست‌ دولت‌ پاكستان‌ او را دستگير كرده‌ و به‌ عربستان‌ تحويل‌ خواهد داد. در اين‌ دوران‌ نيز بارها سعي‌ شد اسامه، ترور يا ربوده‌ شود.شايد ناگوار بودن‌ اوضاع‌ و نابسامان‌ بودن‌ شرايط؛ فعاليت‌ در افغانستان‌ را نيز براي‌ اسامه‌ ناخوشايند كرده‌ بود، گويي‌ اوضاع‌ با ماندن‌ در عربستان‌ و پاكستان‌ تفاوت‌ چنداني‌ نداشت‌ و او نمي‌توانست‌ درخصوص‌ اين‌ شوك‌ عظيم‌ كه‌ «امريكايي‌ها مي‌آيند» كاري‌ انجام‌ دهد. از اين‌ رو با ظاهري‌ مبدل‌ و به‌ وسيله‌ هواپيماي‌ شخصي‌ خود به‌ سودان‌ رفت؛ زيرا به‌ گفته‌ خودش‌ در اين‌ ايام‌ به‌ دنبال‌ يك‌ كشور كاملا اسلامي‌ مي‌گشت‌ و به‌ همين‌ دليل‌ راه‌ سودان‌ را در پيش‌ گرفت. در سودان‌ به‌ كارهاي‌ عمراني‌ از جمله‌ راه‌سازي‌ و امور كشاورزي‌ پرداخت‌ و حتي‌ در جواب‌ يك‌ خبرنگار غربي‌ كه‌ با او مصاحبه‌  كرد، گفت: «من‌ يك‌ كشاورز ساده‌ هستم.» بن‌ لادن‌ هنگام‌ اقامت‌ در سودان‌ توانست‌ از طريق‌ هزاران‌ هكتار زمين‌ حاصل‌خيزي‌ كه‌ دولت‌ در اختيار او قرار داده‌ بود، و نيز با استفاده‌ از امتياز معافيت‌ گمركي، به‌ صادرات‌ ميوه، ذرت، آفتابگردان‌ و صمغ‌ بپردازد.

او سودان‌ را يك‌ كشور كاملا اسلامي‌ مي‌دانست. از اين‌ رو سرمايه‌گذاري‌هاي‌ عمده‌اي‌ را در آن‌ كشور انجام‌ داد و حتي‌ توانست‌ بازرگانان‌ و تجار بزرگي‌ از عربستان‌ (و از جمله‌ چند تن‌ از برادران‌ خود) را به‌ سرمايه‌گذاري‌ در آن‌ كشور تشويق‌ كند. بن‌ لادن‌ در يازدهم‌ ژوئيه‌ سال‌ 1994 در بيانيه‌اي‌ كه‌ در لندن‌ منتشر شد، اعلام‌ كرد براساس‌ پيشنهاد «هيات‌ نصيحت‌ و اصلاح» و به‌ منظور توسعه‌ فعاليت‌ها، تسهيل‌ ارتباط‌ با مردم‌ و دريافت‌ نامه‌ها و شكايات، دفتري‌ را در لندن‌ تاسيس‌ كرده‌ است.  با گذشت‌ كمتر از يك‌ سال‌ از صدور اين‌ بيانيه، گروه‌هاي‌ عربي‌ كنفرانسي‌ را با حضور 400 نماينده‌ تشكيل‌ دادند. نظير اين‌ كنفرانس‌ در سال‌ 1991 و با عنوان‌ «كنفرانس‌ ملي‌ عربي‌ --- اسلامي» برگزار شده‌ بود كه‌ ياسر عرفات‌ و حواتمه‌ --- يكي‌ از رهبران‌ فلسطيني‌ --- نيز در آن‌ شركت‌ داشتند اما كنفرانس‌ يكم‌ آوريل‌ 1995 در خارطوم، رنگ‌ و بوي‌ ديگري‌ داشت‌ و در آن‌ دكتر حسن‌ ترابي‌ و اسامه‌ بن‌لادن‌ نيز شركت‌ كردند (حسن‌ ترابي‌ چندي‌ پيش‌ از حادثه‌ 11 سپتامبر نيز حضوري‌ مرموز در امريكا داشت).اهميت‌ اين‌ كنفرانس‌ براي‌ غرب‌ به‌ حدي‌ بود كه‌ راديوB.B.C  در تفسيري‌ درباره‌ آن‌ گفت: «جهان‌ مي‌تواند تا سه‌ روز آسوده‌ باشد، چون‌ تمام‌ تروريست‌ها هم‌ اكنون‌ در خارطوم‌ گرد آمده‌اند.» نكته‌ قابل‌ تامل‌ در اين‌ كنفرانس، سكوت‌ و خاموشي‌ اسامه‌ بود؛ گويا از محور مباحث‌ و گفت‌وگوها رضايت‌ چنداني‌ نداشت‌ يا...؟

به‌ دليل‌ اين‌ گونه‌ فعاليت‌ها و كارهاي‌ ديگري‌ كه‌ هنوز چند و چون‌ آنها به‌ طور كامل‌ مشخص‌ نيست، دولت‌ عربستان‌ در سال‌ 1994 و به‌ دستور شخص‌ ملك‌ فهد، تابعيت‌ سعودي‌ اسامه‌ را لغو كرد. دو سال‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ نيز اموال‌ او در عربستان‌ توقيف‌ گرديد. اسامه‌ نيز در پاسخ‌ به‌ اين‌ اقدامات‌ بيانيه‌اي‌ صادر كرد و در آن، آل‌ سعود را خائن‌ و سرسپرده‌ امريكا خواند و گفت‌ نيازي‌ به‌ تابعيت‌ سعودي‌ ندارد و براي‌ تاييد يا رد افراد توسط‌ آل‌سعود ارزشي‌ قائل‌ نيست. البته‌ گويا دولت‌ عربستان‌ بارها خواسته‌ بود با پا درمياني‌ افراد سرشناس؛ اسامه‌ را قانع‌ كند كمي‌ آرامتر باشد و حتي‌ به‌ گفته‌ خود اسامه‌ 9 بار مادر، دايي‌ و برادرانش‌ را به‌ خارطوم‌ فرستاده‌ و از او خواسته‌ بودند با توقف‌ فعاليت‌هايش، به‌ عربستان‌ بازگشته‌ و از ملك‌ فهد عذرخواهي‌ كند. به‌ دليل‌ فشارهاي‌ بين‌المللي‌ بر سودان، اين‌ دولت‌ از اسامه‌ خواست‌ كه‌ سودان‌ را ترك‌ كند و او به‌ ناچار در اوايل‌ سال‌ 1996، آن‌ كشور را به‌ قصد جلال‌آباد افغانستان‌ ترك‌ كرد.

در افغانستان‌ اوضاع‌ به‌ گونه‌ ديگري‌ بود. اينك‌ شرايط‌ به‌ طور كامل‌ عوض‌ شده‌ بود.

در اين‌ زمان‌ جنبش‌ طالبان‌ با حمايت‌ قاطع‌ امريكا توانست‌ به‌ صورت‌ چشمگيري، ائتلاف‌ مسعود ---- رباني‌ --- حكميتار را به‌  عقب‌ براند. اين‌ حوادث‌ مقارن‌ ورود دوباره‌ بن‌لادن‌ به‌ افغانستان‌ بود. او به‌ عنوان‌ مهمان‌ به‌ سراغ‌ يك‌ فرمانده‌ نظامي‌ افغاني‌ به‌ نام‌ «مهندس‌ محمود» رفت. اين‌ فرد پل‌ ارتباطي‌ ميان‌ بن‌لادن‌ و طالبان‌ شد. پس‌ از ترور ‌ محمود، بن‌لادن‌ با طالبان‌ وارد مذاكره‌ گرديد و حمايت‌ خود را از آنان‌ اعلام‌ كرد. طالبان‌ نيز از اين‌ امر استقبال‌ كردو اين‌ سرآغاز ارتباط‌ ميان‌ بن‌لادن، ملاعمر و جنبش‌ طالبان‌ بود.

اكنون‌ به‌ خانه‌ بن‌لادن‌ سري‌ مي‌زنيم‌ تا ببينيم‌ در آن‌ خانه‌ كه‌ ورود به‌ آن‌ روياي‌ بزرگي‌ براي‌ بسياري‌ از كنجكاوان‌ جهان‌ شده‌ است‌ چه‌ مي‌گذرد. غربي‌ها خانه‌ بن‌لادن‌ در افغانستان‌ را «غار خفاش» مي‌نامند. اين‌ خانه‌ «سنگي» كه‌ به‌ دست‌ طرفدارانش‌ در دل‌ كوه‌ها ساخته‌ شده، محل‌ برنامه‌ريزي‌هاي‌ بن‌لادن‌ عليه‌ غرب‌ است. غربي‌ها اين‌ خانه‌ را پناهگاه‌(Hideout)  مي‌نامند. خانه‌ بن‌لادن‌ سه‌ اتاق‌ دارد:  در يكي‌ از آنها كامپيوترها، دورنگارهاي‌ فعال‌ و تلفن‌هاي‌ ماهواره‌اي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورد. دومي‌ دفتر كار و ديگري‌ اتاق‌ خواب‌ است. او از طريق‌ شبكه‌هاي‌ ارتباطي‌ و پست‌ الكترونيك‌ دستوراتش‌ را براي‌ طرفداران‌ خود در خاورميانه، آسيا، آفريقا و امريكا ارسال‌ مي‌كند.او در اين‌ غار كه‌ كمي‌ بالاتر از شهر جلال‌آباد در شرق‌ افغانستان‌ است، با يك‌ تيربار كلاشينكف‌ روسي‌ ديده‌ مي‌شود. در غار بن‌لادن، يك‌ كتابخانه‌ نيز وجود دارد. پيشتر درباره‌ القاعده‌ و ويژگي‌هاي‌ آن‌ سخن‌ گفتيم. لكن‌ جاي‌ آن‌ دارد به‌ بخش‌ ديگري‌ از خصوصيات‌ اين‌ سازمان‌ اشاره‌ كنيم‌ شايد بهتر باشد پيش‌ از آن‌ درخصوص‌ خاستگاه‌ فكري‌ و كلامي‌ سازمان‌هايي‌ از نسل‌ و نژاد القاعده‌ تامل‌ شود.

اگر تاكيد بن‌لادن‌ بر آزادي‌ اين‌ سرزمين‌ ريشه‌ در عرق‌ ملي‌ او داشته‌ باشد از اين‌ انديشه‌ سرچشمه‌ مي‌گيرد كه‌ «كارها به‌ شيوه‌ سلف» انجام‌ مي‌پذيرد. بنابراين طبيعي‌ است‌ كه‌ او اهدافي‌ نظير آنچه‌ گروه‌هاي‌ «الجهاد» و «جماعة‌الاسلاميه» مصر دنبال‌ مي‌كنند را قبول‌ نكند (هر چند تحت‌ رهبري‌ كساني‌ نظير شيخ‌ عمر عبدالرحمان‌ ايمن‌ الظهواهري‌ باشد) زيرا اهداف‌ آنان‌ جزئي، مشخص‌ و معين‌ است‌ و در اوج‌ خود به‌ كشتن‌ يك‌ رييس‌جمهور يا فراهم‌كردن‌ زمينه‌ اعتراض‌ مردم‌ محدود مي‌شود. در عين‌ حال‌ آنچه‌ مسلم‌ است، بن‌لادن‌ و القاعده‌ فاقد تئوري‌ و انديشه‌ منسجم‌ و قابل‌ ارائه‌ است‌ و از هيچ‌گونه‌ عَقَبه‌ فكري‌ متقن‌ برخوردار نيست‌ و لذا همه‌ فعاليت‌هاي‌ او عمدتا بر يك‌ مبناي‌ فكري‌ سطحي‌ و بي‌عمق‌ استوار شده‌ است.شايد در اينجا نيز تجارب‌ اقتصادي‌ و ايده‌هاي‌ مديريتي‌ بن‌لادن‌ اين‌ احساس‌ را پديد آورده‌ باشد كه‌ كارگاه‌هاي‌ كوچك‌ و پرهزينه‌ را حذف‌ كند و به‌ جاي‌ آن‌ در كارخانه‌هاي‌ عظيم‌ و سودآور سرمايه‌گذاري‌ كند. او به‌ شدت‌ رهبران‌ الجهاد و جماعة‌الاسلاميه‌ را مورد انتقاد و فشار قرار داد تا از اين‌ گونه‌ كارها دست‌ بردارند. رهبران‌ اين‌ دو جماعت‌ نيز كه‌ در آن‌ زمان‌ خارج‌ از مصر فعاليت‌ داشتند،  توافق‌ كردند كه‌ رهبري‌ اين‌ دو جماعت‌ به‌ اسامه‌ واگذار شود.

 همين‌ امر باعث‌ گرديد تشكيلات‌ كلي‌ در كنار القاعده، به‌ وجود بيايد كه‌ اسامه‌ آن‌ را «جبهه‌ مبارزه‌ اسلام‌گرايان‌ عليه‌ يهوديان‌ و صليبيان» ناميد.آنچه‌ در اين‌ توافق‌ از اهميت‌ بسياري‌ برخوردار است؛ صعود ايمن‌ الظواهري‌ به‌ رهبري‌ سازمان‌ الجهاد بود كه‌ پس‌ از تحولاتي‌ انجام‌ پذيرفت‌ و به‌ صورت‌ يكي‌ از دوستان‌ نزديك‌ اسامه‌ درآمد. عمر عبدالرحمن‌ نيز كه‌ به‌ اتهام‌ دست‌داشتن‌ در تخريب‌ مركز تجارت‌ جهاني‌ (1993) زنداني‌ شده‌ بود، از سمت‌ خود استعفا داد. مساله‌ مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1998 رهبري‌ سازمان‌ و تاكتيك‌ گروه‌هاي‌ جهاد، دستخوش‌ تغييراتي‌ گرديد؛ از جمله‌ اين‌كه‌ به‌ جاي‌ «انتخاب‌ موضوع» فهرست‌ بلندبالايي‌ از «اهداف‌ مفيد براي‌ ترور» تهيه‌ شد. و همين‌ مساله، در كنار اتحاد افراد و تاكتيك‌ آنها موجب‌ افزايش‌ قابل‌ توجه‌ ترورها گرديده‌ و به‌ صورت‌ ريشه‌اي‌ شدن‌ مساله‌ ترور بين‌المللي‌ جهادگرايان‌ درآمد.اتحاد اين‌ دو سازمان‌ با القاعده، بستر مناسبي‌ براي‌ جلب‌ حمايت‌ دوستان‌ بسيار اين‌ سازمان‌ها و به‌ويژه‌ مصري‌ها را فراهم‌ آورد كه‌ اين‌ امر نيز به‌ نوبه‌ خود در توسعه‌ و گسترش‌ چشمگير آن‌ موثر بود.

آيا اين همه پايگا‌هي‌ نظامي‌ ‌بخاطرمبارزه باتروريسم است ؟

 

گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز نکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بوستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
.
مشیری

حضور گسترده‌ امريكا در منطقه‌ ژئواستراتژيك‌ خاورميانه، بزرگترين‌ بيم‌ها و اضطراب‌ها و زشت‌ترين‌ پندارها را براي‌ جهان‌ امروز در پي‌ داشته‌ است. امروز بزرگترين‌ تحول‌ در ساختار سياسي، اقتصادي‌ و نظامي‌ جهان‌ در حال‌ شكل‌گيري‌ است‌ و گفتار و انديشه‌ هزاران‌ انديشمند و فرهيخته‌ جامعه‌ بشري‌ را به‌ بدسگالي‌هاي‌ اين‌ تحول‌ چنگيزي‌ به‌ تكاپو واداشته‌ است.

عربستان، كويت، بحرين، تركيه، پاكستان‌ ،افغانستان، مصر، عمان، امارات‌ و جيبوتي، از جمله‌ كشورهايي‌ هستند كه‌ جاي‌ پاي‌ سنگين‌ امريكا را در سرزمين‌ خود حس‌ مي‌كنند و خاورميانه‌ در كام‌ آ مريكا و انگليس‌ و اسرائيل‌ فرو ميرود. انگيزه‌هاي‌ حضور نظامي‌ گسترده‌ امريكا در خاورميانه‌ داراي‌ ابعاد پيچيده‌ايست‌ و آشكار مي‌سازد كه‌ حضور اين‌ كشور در قلب‌ اسياي وجهان‌ اسلام، مهمترين‌ بخش‌ از سناريوي‌ آمريكا براي‌ تحقق‌ نظام‌ نوين‌ بين‌المللي‌ است. با كمي‌ تامل‌ به‌ وضوح‌ مي‌توان‌ ديد كه‌ سناريوي‌ آمريكا براي‌ كشورهاي‌ منطقه‌ داراي‌ يك‌ تم‌ تراژيك‌ و تلخ‌ است‌ و خسارت‌هاي‌ مادي‌ و معنوي‌ فراواني‌ را در برخواهد داشت. بديهي‌ است‌ كه‌ آثار اين‌ سناريوي‌ زيانبار، نه‌ تنها كشورهاي‌ منطقه ، بلكه‌ همه‌ كشورهاي‌ جهان‌ را در بر خواهد گرفت. عبدالسلام، نويسنده‌ و صاحب‌ نظر مصري‌ در مسائل‌ استراتژي‌ نظامي، در مقاله‌ زير ابعادي‌ از شكل‌گيري‌ شبكه‌ نظامي‌ امريكا در خاورميانه‌ و حلقه‌هاي‌ استراتژيك‌ اين‌ كشور در منطقه‌ را شرح‌ مي‌دهد.

يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ سنتي‌ منطقه‌ خاورميانه‌ آن‌گونه‌ كه‌ اودرات‌Chantal de jonge ) oudraat) از آن‌ ذكر مي‌كند، اهميت‌ استراتژيك‌ اين‌ منطقه‌ به‌ لحاظ‌ اقليمي‌ است. اين‌ خصوصيت‌ دلايل‌ گوناگوني‌ دارد كه‌ آشكارترين‌ آنها عبارتند از: منابع‌ سرشار نفت، تسلط‌ آن‌ بر آبراه‌هاي‌ اصلي‌ بين‌المللي، پيامدهاي‌ مبارزه‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ و ويراني‌هاي‌ ناشي‌ از آن‌ كه‌ متوجه‌ طرف‌هاي‌ بين‌المللي‌ درگير در اين‌ قضيه‌ است‌ و نزديك‌ بودن‌ اين‌ منطقه‌ به‌ اروپا. اين‌ عوامل‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ خاورميانه‌ جزو محورهاي‌ تهديد براي‌ امنيت‌ بسياري‌ از كشورهاي‌ ديگر جهان‌ قرار گيرد. بنابراين‌ برخلاف‌ آنچه‌ برخي‌ نظريه‌پردازان‌ طرح‌ كرده‌ بودند، مبني‌ بر اين‌كه‌ پايان‌ جنگ‌ سرد از اهميت‌ منطقه‌ خاورميانه‌ خواهد كاست، مشخص‌ شده‌ كه‌ اهميت‌ اين‌ منطقه‌ به‌ خصوص‌ براي‌ كشوري‌ مثل‌ ايالات‌ متحده‌ افزايش‌ يافته، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اين‌ امر به‌ انجام‌ دخالت‌هاي‌ گسترده‌اي‌ از سوي‌ اين‌ كشور در فعل‌ و انفعالات‌ منطقه‌ خاورميانه‌ منجر شده‌ است. اين‌ موضوع‌ براي‌ سازش‌ در نزاع‌ اعراب‌ و اسرائيل‌ و مساله‌ گسترش‌ سلاح‌هاي‌ كشتار جمعي‌ و آنچه‌ در دهه‌ نود «كشورهاي‌ سركش» ناميده‌ مي‌شد، آشكار شد. سپس‌ مشكل‌ تروريسم‌ و تغيير نظم‌ سياسي‌ جهان‌ بعد از حوادث‌ يازدهم‌ سپتامبر كه‌ هجوم‌ مستقيم‌ خاورميانه‌اي‌ها كه‌ غالبا اتباع‌ هم‌پيمانان‌ سنتي‌ خود امريكا بودند، در داخل‌ اراضي‌ امريكا پيش‌ آمد.

حضور نظامي‌ امريكا از مرحله‌ اعطاي‌ امكانات‌ نظامي‌ تا ساخت‌ پايگاه‌

حضور نيروهاي‌ بين‌المللي‌ و تاثيرات‌ گسترده‌اي‌ كه‌ اين‌ مساله‌ به‌ همراه‌ اين‌ عامل‌ خارجي‌ در فعل‌ و انفعالات‌ منطقه‌ خاورميانه‌ دارد، بسيار قابل‌ توجه‌ است. اگر چه‌ به‌ نظر مي‌آيد خاورميانه‌ در اين‌ خصوص‌ با آنچه‌ ساير كشورهاي‌ جهان‌ شاهد آن‌ هستند تفاوتي‌ ندارد؛ از جمله‌ حضور ايالات‌ متحده‌ در امريكاي‌ لاتين‌ و جنوب‌ اقيانوس‌ آرام‌ و حضور گسترده‌ نيروهاي‌ نظامي‌ امريكا در جنوب‌ شرق‌ آسيا و دخالت‌هاي‌ فراوان‌ بين‌المللي‌ آنها در درگيري‌هاي‌ آفريقا؛ اما شرايط‌ خاورميانه‌ نسبتا پيچيده‌تر از ساير مناطق‌ است، زيرا نقش‌ مهم‌ بازيگران‌ خارج‌ از منطقه‌ گويي‌ به‌ بخشي‌ از مفهوم‌ خاورميانه‌ تبديل‌ شده‌ است. موضعگيري‌هاي‌ كشورهاي‌ بزرگ‌ همواره‌ تاثيرات‌ ويژه‌اي‌ بر فعل‌ و انفعالات‌ اصلي‌ در خاورميانه‌ داشته‌ است‌ و گويي‌ اين‌ عامل‌ در معناي‌ جغرافيايي، يكي‌ از عوامل‌ تاثيرگذار در خاورميانه‌ است. اين‌ امر به‌ لحاظ‌ عملي‌ --- از جانب‌ نظامي‌ --- بر چند اصل‌ مبتني‌ است‌ كه‌ مهمترين‌ آنها عبارتند از:

-1 پيوندهاي‌ دفاعي‌ پيشرفته‌ ميان‌ برخي‌ از كشورهاي‌ خاورميانه‌ و بيشتر قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ جهان‌ كه‌ در برخي‌ موارد شامل‌ پيمان‌هاي‌ استراتژيك‌ و توافقات‌ هسته‌اي‌ مي‌شود.

-2 وجود پايگاه‌ها و امكانات‌ نظامي‌ گسترده‌ برخي‌ كشورهاي‌ بزرگ‌ در داخل‌ منطقه‌ و پيرامون‌ مرزهاي‌ جغرافيايي‌ آن.

-3 حضور و فعل‌ و انفعالات‌ انبوه‌ واحدهاي‌ نظامي‌ ---- دريايي‌ كشورهاي‌ بزرگ‌ در آب‌هاي‌ بين‌المللي‌ خاورميانه. در عين‌ حال‌ از ابتداي‌ دهه‌ نود ميلادي‌ هميشه‌ تفاوت‌ بسياري‌ ميان‌ ميزان‌ و كيفيت‌ حضور نظامي‌ امريكا با ساير همتايان‌ آن‌ وجود داشته‌ است؛ به‌ اين‌ صورت‌ كه‌ پس‌ از عقب‌ كشيدن‌ نيروهاي‌ نظامي‌ اتحاد جماهير شوروي‌ از اين‌ منطقه‌ و تعطيل‌ كردن‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ و كاهش‌ حضور روسيه‌ در سطح‌ مستشار نظامي‌ پس‌ از سقوط‌ اتحاد جماهير شوروي‌ در 1991 و محدوديت‌ ميزان‌ تسليحات‌ و همچنين‌ محدوديت‌ پراكندگي‌ نيروهاي‌ فرانسه‌ و انگليس‌ كه‌ هم‌پيمان‌ سنتي‌ امريكا هستند، نيروهاي‌ نظامي‌ امريكا مركز ثقل‌ حضور نظامي‌ خارجي‌ در منطقه‌ بوده‌اند.  در نتيجه‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ از شبكه‌ وسيعي‌ از امكانات‌ نظامي‌ برخوردارند كه‌ به‌ آنها اجازه‌ حضور يا تحرك‌ نظامي‌ در قلمرو زميني، هوايي‌ و دريايي‌ تقريبا كليه‌ كشورهاي‌ خاورميانه‌ به‌ جز ليبي، ايران‌ و شايد سوريه‌ را مي‌دهد. بنابراين‌ طبق‌ بيانات‌ مقام‌هاي‌ امريكايي‌ ---- كه‌ در موارد بعدي‌ مشخص‌ خواهد شد ---- نقشه‌ جغرافيايي‌ تمركز يا تحرك‌ واحدهاي‌ نظامي‌ تابعه‌ ستاد فرماندهي‌ كل‌ امريكا، در برگيرنده‌ 63 پايگاه‌ نظامي‌ در 11 كشور است‌ كه‌ در شرق‌ نزديك، كشورهاي‌ منطقه‌ نزاع‌ اعراب و اسرائيل‌ و منطقه‌ شاخ‌ آفريقا واقع‌ هستند. علاوه‌ بر اين‌ پايگاه‌ها، امكانات‌ نظامي‌ بسيار گسترده‌ نيروهاي‌ واقع‌ در شمال‌ آفريقا در كشورهاي‌ تونس، مغرب، الجزاير و همچنين‌ حضور واحدهاي‌ نظامي‌ بسيار بزرگ‌ در آسياي‌ ميانه‌ و جنوب‌ آسيا در اطراف‌ و داخل‌ افغانستان‌ نيز وجود دارند. در نتيجه‌ گستره‌ عمل‌ ستاد فرماندهي‌ كل‌ اين‌ نيروها 25 كشور را شامل‌ مي‌شود كه‌ در امتداد قلمرويي‌ هستند كه‌ در شرق‌ آن‌ پاكستان‌ و در غرب‌ آن‌ كشور مغرب‌ است. اما مساله‌ مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ تسهيلات‌ نظامي‌ در طول‌ دهه‌ نود، پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ بزرگ‌ را در برگرفت؛ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ تا سال‌ 1990 ميلادي‌ حضور نظامي‌ امريكا در خاورميانه‌ شامل‌ امكانات‌ نظامي‌ موقت‌ يا محدود بود و پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ آن‌گونه‌ كه‌ در آلمان، ايتاليا و ژاپن‌ وجود دارد، يا آن‌گونه‌ كه‌ در دوره‌ استعمار در همين‌ منطقه‌ وجود داشت(حبانيه‌ در عراق، عدن‌ در يمن‌ و هويلس‌ در ليبي) در اين‌ منطقه‌ وجود ندارد.

 به‌ طوري‌ كه‌ وزارت‌ دفاع‌ امريكا در خلال‌ بحران‌ خليج‌ فارس‌ (1990) كليه‌ ظرفيت‌هاي‌ استراتژيك‌ حمل‌ و نقلي‌ را كه‌ در اختيار داشت، به‌ مدت‌ شش‌ ماه‌ به‌ كار گرفت‌ تا بتواند سيصد و هفتاد هزار سرباز را در عملياتي‌ كه‌ به‌ عمليات‌ «سپرصحرا» معروف‌ بود به‌ منطقه‌ خليج‌فارس‌ انتقال‌ دهد حال‌ آن‌كه‌ در اوضاع‌ كنوني‌ ديگر نيازي‌ به‌ اين‌ مساله‌ وجود ندارد. پيامدها و ملزومات‌ جنگ‌ دوم‌ خليج‌ (1991، جنگ‌ كويت) و دوره‌ زماني‌ پس‌ از آن‌ منجر به‌ دگرگوني‌ بزرگي‌ در نوع‌ حضور نظامي‌ امريكا در خاورميانه‌ و بالاخص‌ منطقه‌ خليج‌فارس‌ شد. اين‌ امر از دو جهت‌ صورت‌ گرفت:

اول: گسترش‌ دائره‌ امكانات‌ نظامي‌ در اختيار نيروهاي‌ امريكايي‌ واقع‌ در پايگاه‌ها، بنادر، فرودگاه‌ها، اردوگاه‌هاي‌ نظامي‌ و مراكز اكثر كشورهاي‌ منطقه‌ كه‌ هم‌پيمان‌ ايالات‌ متحده‌ هستند. حتي‌ در مورد برخي‌ كشورهايي‌ كه‌ به‌ نظر نمي‌آيد روابط‌ سياسي‌ قوي‌اي‌ آنها را با امريكا پيوند دهد نيز اعطاي‌ امكانات‌ نظامي‌ ذكر شده‌ از سوي‌ امريكا به‌ اين‌ كشورها، حق‌ استفاده‌ از محدوده‌ هوايي، بنادر، فرودگاه‌هاي‌ نظامي، عمليات‌ حمل‌ و نقل‌ هوايي، خدمات‌ سوخت‌رساني، حفظ‌ و ذخيره‌سازي‌ تسليحات‌ و انجام‌ مانورهاي‌ نظامي‌ مشترك‌ را به‌ امريكا داده‌ است.

دوم: افزايش‌ تعداد پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ عمده‌ به‌ طرزي‌ بي‌سابقه‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ مقدار اين‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ تنها در كشورهاي‌ خليج‌فارس‌ به‌ پنج‌ پايگاه‌ مي‌رسد. آنها مراكز عمليات‌ نظامي‌ نسبتا كاملي‌ را تشكيل‌ مي‌دهند كه‌ از آزادي‌ نسبي‌ و يك‌ قدرت‌ كامل‌ براي‌ پشتيباني‌ فعاليت‌هاي‌ جنگي‌ هوايي، زميني‌ و دريايي‌ برخوردار هستند، خواه‌ اين‌ امر به‌ صورت‌ حضور برخي‌ از اين‌ نيروها در نبرد صورت‌ گيرد يا آن‌كه‌ در حالت‌ آماده‌ باش‌ باشند و در صورت‌ نياز وارد عمل‌ شوند. اداره‌ اين‌ پايگاه‌ها به‌ موجب‌ پيمان‌هاي‌ نظامي‌ ميان‌ امريكا و كشورهاي‌ ميزبان‌ صورت‌ مي‌گيرد. اين‌ پايگاه‌ها براي‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ اين‌ امكان‌ را به‌ وجود مي‌آورند كه‌ در مناطق‌ مختلف‌ بدون‌ آن‌كه‌ نياز به‌ برنامه‌ريزي‌ براي‌ تجمع‌ عظيمي‌ از نيروهاي‌ خود داشته‌ باشند، عمليات‌هاي‌ نظامي‌ مهمي‌ را با سرعت‌ بسيار انجام‌ دهند يا تجمع‌ نيروهاي‌ خود را به‌ سرعت‌ پايان‌ بخشند.

شبكه‌ نظامي‌ امريكا در منطقه‌ خاورميانه‌

در اين‌ چارچوب‌ مي‌توان‌ مهمترين‌ جايگاه‌هاي‌ انتشار امكانات‌ نظامي‌ امريكا و نيز به‌ همراه‌ آن‌ نيروهاي‌ نظامي‌ انگليسي‌ را در منطقه‌ خاورميانه‌ --- به‌ ويژه‌ در منطقه‌اي‌ كه‌ عراق‌ در ميان‌ آن‌ قرار دارد --- بررسي‌ كرد:

بحرين: امريكا با حضور نظامي‌ قوي‌ در بحرين‌ امكانات‌ نظامي‌ مختلفي‌ را در بندر سالمان‌ و فرودگاه‌ محرق‌ و پايگاه‌ هوايي‌ شيخ‌ عيسي‌ داراست؛ اما پايگاه‌ نظامي‌ جفير در نزديكي‌ منامه‌ يكي‌ از مهمترين‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ در منطقه‌ خليج‌ فارس‌ محسوب‌ مي‌شود. مركز فرماندهي‌ درياي بنام ‌ پنجم‌ امريكا و مركز فرماندهي‌ نيروهاي‌ ويژه‌ نيز در اين‌ پايگاه‌ قرار دارد. در بحرين‌ ما بين‌ 860 تا 1200 نظامي‌ امريكايي‌ وجود دارند. علاوه‌ بر اين‌ يك‌ جزوتام نظامي‌ انگليسي‌ در اين‌ كشور مستقر است.

كويت: عناصر مختلفي‌ از نيروهاي‌ امريكايي‌ تقريبا در كليه‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ عمده‌ كويت‌ متمركز هستند و اين‌ نيروها به‌ صورت‌ مشترك‌ با ارتش‌ كويت‌ عمل‌ مي‌كنند. و محل‌ استقرارشان‌ پايگاه‌ هوايي‌ احمد الجابر، اردوگاه‌ الدوحة، جزيره‌ فيليكا، فرودگاه‌ كويت‌ و بندر الاحمدي‌ است. اما نيروهاي‌ هوايي‌ و دريايي‌ عمده‌اي‌ از امريكا و همچنين‌ نيروهايي‌ از مرکز فرماندهي‌ عمومي ‌ ارتش، در پايگاه‌ مهم‌ علي‌السالم‌ و اردوگاه‌ نظامي‌ اريفجان‌ قرار دارند. تعداد نيروهاي‌ امريكايي‌ در كويت‌ حدود 10 هزار نظامي، 522 تانك، تجهيزات‌ جنگي‌ براي‌ يك‌ قطعه زره‌ پوش و 52 هواپيماي‌ جنگنده‌ و 75 هلي‌كوپتر آپاچي‌ و جزوتامهاي راکتي پاتريوت‌ است.

اردن: ميان‌ ايالات‌ متحده‌ امريكا و اردن، روابط‌ نظامي‌ گسترده‌اي‌ وجود دارد كه‌ يك‌ حضور نظامي‌ قوي‌ را به‌ هنگام‌ ضرورت‌ امكان‌پذير مي‌كند؛ اما در حال‌ حاضر امكانات‌ نظامي‌ قوي‌ امريكا در پايگاه‌ هوايي‌ الشهيد موفق‌ در منطقه‌ زرقأ مستقر هستند كه‌ حدود 1200 نظامي‌ نيروي‌ هوايي‌ امريكا در آن‌ حضور دارند و همچنين‌ بندر العقبة‌ كه‌ در آن‌ سرويس‌هاي‌ مختلفي‌ به‌ نيروهاي‌ دريايي‌ امريكا ارائه‌ مي‌شود. آموزش‌هاي‌ نظامي‌ مشتركي‌ هم‌ ميان‌ نيروهاي‌ اين‌ دو كشور به‌ طور منظم‌ انجام‌ مي‌شود كه‌ گاه‌ تعداد افراد شركت‌ كننده‌ در آن‌ بالغ‌ بر 10 هزار نظامي‌ مي‌شود و در طول‌ دوره‌ زماني‌ اين‌ آموزش‌ها نيروهاي‌ امريكايي‌ مدت‌هاي‌ طولاني‌ در اردن‌ مي‌مانند.

قطر: حضور نظامي‌ قوي‌ امريكا در قطر به‌ دوران‌ اخير باز مي‌گردد. امكانات‌ نظامي‌ امريكا در اين‌ كشور به‌ صورت‌ وجود انبارهاي‌ تسليحات‌ و نيز تجهيزات‌ نظامي‌ در اردوگاه‌ نظامي‌ السيلية‌ و فرودگاه‌ بين‌المللي‌ الدوحه‌ و منطقه‌ ام‌سعيد است؛ اما پايگاه‌ نظامي‌ الحديد به‌ خصوص‌ پس‌ از انتقال‌ مقر فرماندهي‌ مركزي‌ ارتش‌ امريكا از فلوريدا به‌ اين‌ مكان، به‌ يكي‌ از واحدهاي‌ بسيار مهم‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ امريكا در منطقه‌ خليج‌فارس‌ تبديل‌ شده‌ است. ميزان‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ در قطر به‌ 3000 سرباز، 175 تانك‌ و تعدادي‌ هواپيماهاي‌ تجسسي‌ و نيروي‌ زيادي‌ براي‌ خنثي‌سازي‌ مين‌ها و انبارهاي‌ متعدد اسلحه‌ و مهمات‌ است.

عربستان: از سال‌ 1990، عربستان‌ بيشترين‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ در منطقه‌ خليج‌فارس‌ را در خود جا داده‌ است. در اين‌ كشور امكانات‌ نظامي مختلفي‌ متعلق‌ به‌ نيروهاي‌ ارتش‌ امريكا در منطقه‌هاي‌ دمام، هفوف، خبر، تبوك، ينبع‌ پايگاه‌ ملك‌عبدالعزيز در ظهران، پايگاه‌ دريايي‌ ملك‌فهد در جده، پايگاه‌ هوايي‌ ملك‌خالد در ابها، و پايگاه‌ نظامي‌ رياض‌ و پايگاه‌ نظامي‌ الطائف‌ مستقر هستند؛ پايگاه‌ هوايي‌ الامير سلطان‌ در جنوب‌ رياض، مهمترين‌ پايگاه‌ نيروهاي‌ نظامي‌ امريكا در عربستان‌ است. در اين‌ پايگاه‌ 5100 سرباز امريكايي‌ وجود دارند. مركز فرماندهي‌ نيروهاي‌ هوايي‌ امريكا در منطقه‌ خليج‌فارس‌ كه‌ برخي‌ از عناصر آن‌ به‌ قطر منتقل‌ شده‌اند نيز در اين‌ مكان‌ مستقر است. همچنين‌ 42 هواپيماي‌ جنگنده‌ اف‌ 15، اف‌ 16 و اف‌ 117 در اين‌ پايگاه‌ وجود دارند. تعدادي‌ از نظاميان‌ انگليسي‌ (200 سرباز) و فرانسوي‌ (130 سرباز) نيز در آنجا حضور دارند. كه‌ توسط‌ هواپيماهاي‌ تورنادو و ميراژ و هواپيماهاي‌ ترانسپورتي‌ نظامي‌ پشتيباني‌ مي‌شوند.

عمان: عمان‌ به‌ خصوص‌ پس‌ از آن‌كه‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ و انگليسي‌ حاضر در آن‌ در جنگ‌ افغانستان‌ شركت‌ كردند، به‌ يكي‌ از كشورهايي‌ تبديل‌ شده‌ كه‌ تعداد زيادي‌ از نيروهاي‌ نظامي‌ امريكا در آن‌ است. امكانات‌ نظامي‌ امريكا در اين‌ كشور، در پايگاه‌ قابوس‌ در مسقط‌ و بندر صلالة‌ و فرودگاه‌ بين‌المللي‌ السيب‌ متمركز هستند. عناصر مهمي‌ از نيروي‌ هوايي‌ امريكا در پايگاه‌ هوايي‌ المثني‌ و تيمور قرار دارند و پايگاه‌ نظامي‌ مصيرة‌ در اين‌ كشور يكي‌ از مهمترين‌ مكان‌هاي‌ تمركز نظامي‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ و انگليسي‌ در منطقه‌ خليج‌ فارس‌ است. حدود 3000 نظامي‌ امريكايي‌ و همچنين‌ عناصر مختلفي‌ از نيروهاي‌ هوايي‌ و دريايي‌ امريكا در عمان‌ متمركز شده‌اند.

امارات‌ متحده‌ عربي: نيروهاي‌ امريكايي‌ در امارات‌ متحده‌ عربي‌ از امكانات‌ نظامي‌ مختلفي‌ در پايگاه‌هاي‌ اين‌ كشور برخوردارند؛ پايگاه‌ هوايي‌ الظافره‌ در ابوظبي، فرودگاه‌ بين‌المللي‌ الفجيره، بندر زايد، بندر رشيد، جبل‌ علي‌ در دبي‌ و بندر فجيره‌ از آن‌ جمله‌اند. در امارات‌ متحده‌ عربي‌ حدوداً‌ 500 نظامي‌ امريكايي‌ حضور دارند و تعدادي‌ از هواپيماهاي‌ تجسسي‌ امريكا نيز در اين‌ كشور مستقر هستند.

يمن: ‌ قطعات نظامي‌ امريكا در يمن‌ از امكانات‌ مختلفي‌ بهره‌مند هستند. ميزان‌ اين‌ امكانات‌ در جنگ‌ امريكا عليه‌ تروريسم‌ گسترش‌ يافت‌ و شامل‌ نيروهاي‌ مختلفي‌ به‌ ويژه‌ براي‌ پشتيباني‌ و آموزش‌ خود نيروهاي‌ يمني شد؛ اما امكانات‌ نظامي‌ امريكا در يمن‌ از پيش‌ در بندر استراتژيك‌ عدن‌ مستقر بوده‌اند. اين‌ بندر، ايستگاه‌ اصلي‌ سوخت‌رساني‌ و نگهداري‌ ويژه‌ از سازوبرگ‌ دريايي‌ امريكاست‌ و حادثه‌ هدف‌ قرار گرفتن‌ ناوU.S.S  كول‌ در اكتبر سال‌ 2000 ميلادي‌ در اين‌ بندر اتفاق‌ افتاد.

جيبوتي: جيبوتي‌ همواره‌ در كشورهاي‌ «حلقه‌ فرانسه» قرار مي‌گرفته‌ است‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در پايگاه‌ نظامي‌ جيبوتي‌ نزديك‌ به‌ 3900 سرباز فرانسوي‌ به‌ سر مي‌برند. اين‌ نيروها توسط‌ هواپيماهاي‌ جنگنده‌ ميراژ و هلي‌كوپترهاي‌ توپدار پشتيباني‌ مي‌شوند. در اين‌ بندر همچنين‌ انبارهاي‌ تسليحات‌ و لوازم‌ جانبي‌ فراواني‌ وجود دارد. عناصري‌ از نيروهاي‌ عملياتي‌ مستقر در شاخ‌ آفريقا در اردوگاه‌ نظامي‌ المنير متعلق‌ به‌ فرانسه‌ است. نيروهاي‌ دريايي‌ و هوايي‌ امريكا نيز از امكانات‌ زيادي‌ در بندرها و فرودگاه‌هاي‌ جيبوتي‌ برخوردار هستند.

يك‌ فرودگاه‌ نظامي‌ تحت‌ امر سازمان‌ اطلاعات‌ مركزي‌ امريكا كه‌ هواپيماهاي‌ بدون‌ سرنشين‌ در آن‌ مستقر هستند و به‌ انجام‌ عمليات‌هاي‌ تجسسي‌ و جنگي‌ مي‌پردازند نيز در جيبوتي‌ است.

مصر: مصر روابط‌ نظامي‌ عميقي‌ در سطوح‌ مختلف با ايالات‌ متحده‌ دارد. اين‌ روابط‌ در اشكال‌ همكاري‌ تسليحاتي، كمك‌هاي‌ نظامي‌ و آموزش‌هاي‌ نظامي‌ مشترك‌ هستند. امكانات‌ نظامي‌ امريكا در مصر عبارتند از امكاناتي‌ براي‌ نيروهاي‌ دريايي‌ در برخي‌ بنادر از جمله‌ پورت‌ سعيد، سوئز و الغردقه‌ كه‌ اهميت‌ اين‌ نيروها به‌ خاطر عبور و مرور كشتي‌ها از كانال‌ سوئز است. همچنين‌ امكانات‌ ويژه‌اي‌ براي‌ آموزش‌هاي‌ نظامي‌ در پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ سواحل‌ شمالي‌ مصر وجود دارد. اما مهمترين‌ امكانات‌ نظامي‌ امريكا در مصر، در پايگاه‌ هوايي‌ غرب‌ القاهره‌ قرار دارد.

تركيه: تركيه‌ تنها عضو خاورميانه‌اي‌ پيمان‌ ناتو است‌ و روابط‌ نظامي‌ قوي‌اي‌ با امريكا دارد. علاوه‌ بر امكانات‌ نظامي‌ امريكا كه‌ در بنادر و فرودگاه‌هاي‌ تركيه‌ مستقر هستند، يكي‌ از بزرگترين‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ تحت‌ امر ناتو (ايالات‌ متحده) در خاورميانه‌ در اين‌ كشور قرار دارد. پايگاه‌ هوايي‌ اينجر ليك، 1700 سرباز امريكايي‌ و 36 هواپيماي‌ جنگنده‌ از انواع‌ مختلف‌ را در خود جاي‌ داده‌ است. هواپيماهاي‌ مستقر در اين‌ پايگاه‌ به‌ طور معمول‌ ماموريت‌ نظارت‌ بر منطقه‌ پرواز ممنوع‌ عراق‌ را انجام‌ مي‌داد و ظرفيت‌ اين‌ فرودگاه‌ براي‌ گسترش‌ تعداد اين‌ هواپيماها در حالت‌ جنگي‌ بسيار بالا است. تركيه‌ هم‌ اكنون‌ با كمك‌ مالي‌ امريكا به‌ سرعت‌ در حال‌ گسترش‌ امكانات‌ نظامي‌ خود است‌ به‌ طوري‌ كه‌ در صورت‌ نياز، امكان‌ تجمع‌ مقدار عظيمي‌ از نيروها و هواپيماهاي‌ جنگنده‌ در پايگاه‌هاي‌ اين‌ كشور وجود داشته‌ باشد.

اسرائيل: روابط‌ نظامي‌ امريكا و اسرائيل‌ مبتني‌ بر پيمان‌هاي‌ اتحاد استراتژيك‌ پيشرفته‌اي‌ است‌ كه‌ همكاري‌ نظامي‌ پيچيده‌اي‌ را ميان‌ آنها ايجاب‌ مي‌كند. اين‌ همكاري‌ها در چارچوب‌ شبكه‌اي‌ از امكانات‌ نظامي‌ امريكاست‌  كه‌ در اغلب‌ پايگاه‌هاي‌ اسرائيل‌ مستقر هستند. از جمله‌ حضور امريكا در شش‌ پايگاه‌ نظامي‌ كه‌ مهمترينشان‌ پايگاه‌ 51، 53 و 54 است‌ و در آنها انبار تسليحات‌ و تجهيزات‌ مخصوص‌ نيروهاي‌ دريايي‌ و هوايي‌ و نيروهاي‌ ويژه‌ امريكا وجود دارد. نيروهاي‌ اسرائيلي‌ نيز به‌ هنگام‌ نياز مي‌توانند از اين‌ تجهيزات‌ استفاده‌ كنند؛ همان‌طور كه‌ در جنگ‌ اكتبر 1973 اين‌ امر اتفاق‌ افتاد.

حلقه‌ نظامي‌ در اطراف‌ خاورميانه‌

مطالبي‌ كه‌ ذكر شد، بيان‌ مي‌دارد حضور نظامي‌ امريكا به‌ طور مشخص‌ يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ برجسته‌ است كه‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از عناصر تاثيرگذار حاكم‌ بر معادلات‌ استراتژيك‌ فعل‌ و انفعالات‌ منطقه، واقعيت‌ خاورميانه‌ را شكل‌ مي‌دهد؛ اما آنچه‌ گفته‌ شد، قضيه‌ را به‌ طور كامل‌ روشن‌ نمي‌كند مگر آن‌كه‌ به‌ حلقه‌ نظامي‌ پايگاه‌هاي‌ عمده‌ امريكا (يا انگليس) كه‌ خاورميانه‌ را در ميان‌ خود گرفته‌اند، توجه‌ شود.

اين‌ پايگاه‌ها كه‌ از دهه‌ نود تاكنون‌ بر پا شده‌اند، به‌ اختصار عبارتند از:

نيروهاي‌ امريكايي‌ واقع‌ در اطراف‌ منطقه‌ خاورميانه‌

حضور نظامي‌ انگليس‌ در مناطق‌ اطراف‌ خاورميانه‌

اهميت‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ امريكا در اطراف‌ منطقه‌ خاورميانه، مانند پايگاه‌ ديگوگارسيا و پايگاه‌هاي‌ واقع‌ در شمال‌ درياي‌ مديترانه‌ و حتي‌ انگلستان‌ آن‌ است‌ كه‌ اين‌ پايگاه‌ها عمليات‌ نظامي‌ در خاورميانه‌ را از نزديك‌ پشتيباني‌ مي‌كنند. اين‌ پايگاه‌ها محل‌ اصلي‌ برخاستن‌ بمب‌افكن‌هاي‌ سنگين‌ ب‌ 52 نيز هستند. هر چند به‌ نظر مي‌آيد با پيشرفت‌هايي‌ كه‌ در باندهاي‌ پرواز برخي‌ از پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ امريكا در داخل‌ منطقه‌ صورت‌ گرفته، امكان‌ پرواز اين‌ بمب‌افكن‌ها از فرودگاه‌هاي‌ داخل‌ منطقه‌ خاورميانه‌ هم‌ امكان‌پذير شده‌ است.

حضور نظامي‌ بين‌المللي‌ داخل‌ منطقه‌ خاورميانه، از كليه‌ مواردي‌ كه‌ گفته‌ شد بيشتر است. ناوگان‌هاي‌ دريايي‌ بزرگ‌ كشورهاي‌ قدرتمند به‌ ويژه‌ امريكا، تقريبا به‌ طور دايم‌ در آب‌هاي‌ بين‌المللي‌ اطراف‌ منطقه‌ خاورميانه‌ حضور دارند و از كليه‌ پايگاه‌ها و امكانات‌ نظامي‌ پراكنده‌ در كشورهاي‌ منطقه‌ استفاده‌ مي‌كنند. اين‌ نيروها مي‌توانند به‌ هنگام‌ ضرورت، يگان‌هاي‌ دريايي‌ و هوايي‌ خود را در سرزمين‌هاي‌ خاورميانه‌ منتشر كنند. ناوگان‌ ششم‌ دريايي‌ امريكا در درياي‌ مديترانه‌ و نيروهاي‌ دريايي‌ فرانسه‌ در همين‌ آب‌ها از جمله‌ اين‌ نيروها هستند. همين‌طور مي‌توان‌ از يگان‌هاي‌ ناوگان‌ هفتم‌ امريكا نام‌ برد كه‌ در اقيانوس‌ هند و درياي‌ عرب‌ متمركز هستند. دسته‌هايي‌ از نيروهاي‌ فرانسوي‌ در اقيانوس‌ هند كه‌ مبدا آنها پايگاه‌ دريايي‌ فرانسه‌ در جيبوتي‌ است‌ و نيروهاي‌ انگليسي‌ مستقر در اقيانوس‌ هند و يگان‌هاي‌ دريايي‌ تحت‌ امر آن‌ كه‌ در درياي‌ سرخ‌ فعاليت‌ مي‌كنند، از ديگر جنبه‌هاي‌ حضور نظامي‌ بين‌المللي‌ در منطقه‌ هستند.

علاوه‌ بر ناوگان‌ها و مجموعه‌هاي‌ دريايي‌ كه‌ گفته‌ شد، يگان‌هاي‌ مختلف‌ ديگري‌ از جمله‌ ناوهاي‌ هواپيمابر، تفنگداران‌ دريايي‌ و هواپيماهاي‌ جنگنده‌ از انواع‌ مختلف‌ در اين‌ منطقه‌ به‌ حال‌ آماده‌باش‌ هستند.

گزارش‌هاي‌ ويژه‌ در مورد گسترش‌ يگان‌هاي‌ دريايي‌ امريكا در آب‌هاي‌ منطقه‌ خاورميانه‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌كنند كه‌ تقريبا دو ناو هواپيمابر جنگي‌ امريكايي‌ به‌ طور مستمر در منطقه‌ حضور دارند كه‌ در حال‌ حاضر اين‌ دو عبارتند ازU.S.S  آبراهام‌ لينكلن‌ در درياي‌ عرب‌ وU.S.S  واشنگتن‌ در درياي‌ مديترانه. امريكايي‌ها در برنامه‌هاي‌ خود در نظر دارند كه‌ در آغاز حمله‌ نظامي‌ به عراق‌ سه‌ ناو هواپيمابر ديگر را نيز به‌ منطقه‌ بياورند. اين‌ سه‌ عبارتند ازU.S.S  هاري‌ ترومان‌ كه‌ حركت‌ خود را براي‌ آمدن‌ به‌ منطقه‌ آغاز كرده‌ است،U.S.S  كيتي‌ هوك‌ وU.S.S  كانستليشن. به‌ اين‌ ترتيب، حجم‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ در آب‌هاي‌ اطراف‌ منطقه‌ به‌ 51 كشتي‌ جنگي‌ مي‌رسد كه‌ اين‌ مجموعه‌ شامل‌ 55 هزار سرباز و 350 هواپيما و 800 موشك‌ كروز از نوع‌ تام‌ هوك‌ مي‌شود. اين‌ نيروها زرادخانه‌ عظيمي‌ از تسليحات‌ را حمل‌ مي‌كنند كه‌ در برگيرنده‌ تسليحات‌ و موشك‌هاي‌ هوشمند و تسليحات‌ جنگي‌ با قدرت‌ تخريب‌ بسيار بالاست‌ و توانايي‌ آن‌ را دارند كه‌ يك‌ عمليات‌ نظامي‌ بسيار وسيع‌ را با سيطره‌ كامل‌ هوايي‌ --- همان‌گونه‌ كه‌ در جنگ‌ كويت‌ (1991) اتفاق‌ افتاد ---- اداره‌ كنند. در عين‌ حال‌ هميشه‌ اين‌ اختلاف‌ نظر وجود داشته‌ است‌ كه‌ آيا اين‌ نيروها، سلاح‌ هسته‌اي‌ با خود حمل‌ مي‌كنند يا خير؟ با توجه‌ به‌ كم‌ بودن‌ اطلاعات‌ در اين‌ خصوص، فعلاً‌ تنها به‌ اين‌ موضوع‌ مي‌پردازيم‌ كه‌ آيا كشتي‌هاي‌ جنگي‌ مذكور و هواپيماهاي‌ جنگنده، قابليت‌ حمل‌ سلاح‌ هسته‌اي‌ را دارند يا خير؟ اين‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ اين‌ نيروها بالفعل‌ سلاح‌ هسته‌اي‌ به‌ همراه‌ داشته‌ باشند. به‌ طور مثال‌ هواپيماهاي‌ جنگنده‌ ميراژ مستقر در جيبوتي‌ از هواپيماهايي‌ نيستند كه‌ مسلح‌ به‌ سلاح‌ هسته‌اي‌ باشند. همين‌طور سندي‌ وجود ندارد كه‌ نشان‌ دهد نيروي‌ دريايي‌ انگليس‌ مستقر در منطقه‌ خليج‌فارس، به‌ اين‌ سلاح‌ها مجهز است‌ و با توجه‌ به‌ پيمان‌هاي‌ نظامي‌ امريكا و روسيه‌ مبني‌ بر خلع‌ سلاح‌ هسته‌اي، احتمال‌ آن‌ نمي‌رود كه‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ حامل‌ سلاح‌ هسته‌اي‌ باشند؛ هنگام‌ بحران‌هاي‌ منطقه‌اي، و كليه‌ حوادثي‌ كه‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ روي‌ مي‌دهد، احتمال‌ آن‌كه‌ اين‌ حوادث‌ بعد هسته‌اي‌ پيدا كنند زياد است.اين‌ تفكر در ميان‌ جريانهاي‌ سياسي‌ مخالف‌ با وجود بيگانه‌ در منطقه، به‌ ويژه‌ گروه‌هاي‌ «صلح‌ سبز» وجود داشته‌ و دارد.

در ضميمه‌ «منشور صلح» در ابتداي‌ دهه‌ نود آمده‌ است‌ كه‌ از 1946 تا 1991 ميلادي، پانزده‌ عمليات‌ توسط‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ كه‌ اين‌ نيروها حامل‌ سلاح‌ هسته‌اي‌ بودند و در برخي‌ از اين‌ عمليات‌ها، آشكارا از تهديد به‌ استفاده‌ از سلاح‌ هسته‌اي‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ بود. برخي‌ از اين‌ موارد عبارتند از: بحران‌ ايران‌ (مارس‌ 1946)، جنگ‌ سوئز (اكتبر 1956)، تهاجم‌ به‌ لبنان‌ (ژوئيه‌ 1958)، درگيري‌ اردن‌ و فلسطين‌ (سپتامبر 1970)، عمليات‌ مربوط‌ به‌ گروگان‌هاي‌ امريكايي‌ در ايران‌ (آوريل‌ 1980)، تحركات‌ ناوگان‌ ششم‌ دريايي‌ امريكا پس‌ از ترور سادات‌ (اكتبر 1981)، درگيري‌ ميان‌ ليبي‌ و سودان‌ (فوريه‌ 1983)، پياده‌ كردن‌ نيرو در لبنان‌ توسط‌ امريكا (سال‌هاي‌ 1983 و 84) و تحركات‌ پس‌ از آن‌ (مارس‌ 1985)، بمباران‌ ليبي‌ (مارس‌ 1986)، عمليات‌هايي‌ كه‌ موازي‌ با جنگ‌ ايران‌ و عراق‌ 1987 و 88 توسط‌ امريكا صورت‌ گرفت‌ (سال‌هاي‌ 1987 و 1988) هدف‌ قرار دادن‌ هواپيماهاي‌ ليبي‌ (1989) و جنگ‌ خليج‌ (ماه‌هاي‌ ژانويه‌ تا فوريه‌ 1991).

مشكلات‌ حضور نظامي‌ امريكا

حضور نيروهاي‌ نظامي‌ خارجي‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ در سطح‌ مردمي‌ بر بستر متزلزلي‌ استوار است. جريان‌هاي‌ سياسي‌ ملي، جريان‌هاي‌ چپ‌ و جريان‌هاي‌ ديني‌ غالب‌ در منطقه، اين‌ حضور نظامي‌ را «حضور بيگانه» مي‌دانند كه‌ خطرات‌ زيادي‌ براي‌ امنيت‌ منطقه‌ و مخصوصاً‌ امنيت‌ كشورهاي‌ عربي‌ به‌ همراه‌ دارد.

ايجاد دو دستگي‌ بين‌ اعراب، تهديد براي‌ ملت‌ عرب‌ و تثبيت‌ سيطره بر منابع‌ نفتي‌ از جمله‌ اين‌ خطرات‌ است‌ كه‌ ممكن‌ است‌ به‌ پيوند امنيت‌ ملي‌ كشورهاي‌ منطقه‌ به‌ امنيت‌ كشورهاي‌ ديگر و سيطره‌ اين‌ كشورها بر نوسازي‌ تجهيزات‌ نظامي‌ كشورهاي‌ عربي‌ بينجامد. ضعيف‌كردن‌ امت‌ عرب، با هدف‌ قراردادن‌ و تحريم‌ برخي‌ از كشورهاي‌ عربي‌ و بي‌توجهي‌ به‌ مقررات‌ نظامي‌ در جهت‌ منافع‌ اسرائيل، از ديگر خطرات‌ ذكر شده‌ است.

اين‌ مقولات‌ كه‌ اساسا مبتني‌ بر نگرش‌ جريان‌هاي‌ ملي‌ هستند، با توجه‌ به‌ مسائل‌ مورد توجه، مضامين‌ مختلفي‌ به‌ خود مي‌گيرند و بازتاب‌هاي‌ سياسي، فرهنگي‌ و امنيتي‌ آن‌ معمولا در برگيرنده‌ نوعي‌ دشمني‌ يا هراس‌ در قبال‌ نيروهاي‌ غربي‌ و به‌ خصوص‌ نيروهاي‌ نظامي‌ امريكا در منطقه‌ است. اما در اين‌ ميان‌ واكنش‌ جريان‌هاي‌ ديني‌ نسبت‌ به‌ «حضور بيگانه» در منطقه، اشكال‌ مسلحانه‌ خشني‌ عليه‌ قطعات نظامي‌ امريكايي‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ كه‌ اين‌ مساله‌ هم‌ به‌ طور عام‌ در كليه‌ كشورهاي‌ عربي‌ و هم‌ به‌ طور خاص‌ در خليج‌ فارس‌ روي‌ داده‌ است. اما واقعيت‌ آن‌ است‌ كه‌ شكل‌هاي‌ آشكار حضور نظامي‌ خارجي‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ و مناطق‌ اطراف‌ آن، در عمل، آن‌ نوع‌ حضور خارجي‌ محسوب‌ نمي‌شود كه‌ مشمول‌ اشغال‌ برخي‌ كشورها يا تسلط‌ بر مناطقي‌ از خاورميانه‌ و يا قيموميت‌ بين‌المللي‌ بر آن‌ شده‌ باشد آن‌گونه‌ كه‌ در دهه‌هاي‌ 50 و 60 ميلادي‌ رواج‌ داشت‌ و نظريه‌ امنيت‌ ملي‌ عربي‌ مانع‌ آن‌ شد.

بلكه‌ اين‌ حضور ---- با بهانه‌هاي‌ فعلي‌ ---- نوعي‌ حضور نظامي‌ بين‌المللي‌ است‌ كه‌ مبتني‌ بر پيمان‌هاي‌ دفاعي‌ دو جانبه‌ و يا چند جانبه‌ است؛ پيمان‌هايي‌ كه‌ ميان‌ كشورهاي‌ بزرگ‌ و تعداد زيادي‌ از كشورهاي‌ منطقه‌ وجود دارد و حضور مسلحانه، امكانات‌ نظامي، استقرار موقت‌ و عبور و مرور هواپيماها و كشتي‌هاي‌ جنگنده‌ و... را ايجاب‌ مي‌كند. اين‌ وضعيت‌ در كشورهاي‌ اروپاي‌ غربي‌ و كشورهاي‌ شرق‌ آسيا نيز وجود دارد. در اين‌ كشورها نيز پيمان‌هاي‌ نظامي‌ ميان‌ آنها و امريكا چنين‌ وضعيتي‌ را پديد آورده‌ است.  حضور امريكايي‌ها در جنوب‌ اقيانوس‌ آرام‌ و كشور استراليا و حضور پايگاه‌هاي‌ فرانسوي‌ در آفريقا نيز از اين‌ موارد هستند. بنابراين‌ يك‌ سري‌ بسترهاي‌ قانوني‌ براي‌ همكاري‌هاي‌ منطقه‌اي‌ و بين‌المللي‌ وجود دارد كه‌ حضور نظامي‌ خارجي‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ را موجب‌ مي‌شود.

به‌ همين‌ دليل‌ نمي‌توان‌ درخصوص‌ مساله‌ حضور نظامي‌ خارجي‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ به‌ صورت‌ تحليلي‌ و يا عيني‌ به‌ سادگي‌ بحث‌ و گفت‌وگو كرد، و در اين‌ خصوص‌ ارزش‌گذاري‌ كرده‌ و آن‌ را خوب‌ و يا بد دانست. اگر چه‌ جريان‌ غالب‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ به‌ همين‌ شكل‌ با اين‌ مساله‌ رفتار مي‌كند و رويكردي‌ كه‌ به‌ طور معمول‌ رواج‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ آثار منفي‌ اين‌ حضور نظامي‌ بسيار بيش‌ از آثار مثبت‌ آن‌ است. از اين‌ فراتر، شعار اصلي‌اي‌ كه‌ شبكه‌ القاعده‌ از آن‌ به‌ عنوان‌ انگيزه‌اي‌ براي‌ هدف‌ قرار دادن‌ نيروهاي‌ امريكايي‌ بهره‌ گرفت، شعار «مشركان‌ را از جزيرة‌العرب‌ بيرون‌ رانيد» بود. با اين‌ حال‌ بيشتر تحليلگران‌ معتقدند كه‌ حفاظت‌ از امنيت‌ خليج‌ فارس‌ بدون‌ مشاركت‌ غرب‌ امكان‌پذير نيست. به‌ ويژه‌ آن‌كه‌ اين‌ حضور ---- چنانچه‌ اشاره‌ شد ---- بر پايه‌ پيمان‌هايي‌ است‌ كه‌ براي‌ طرف‌هاي‌ منطقه‌اي‌ و بين‌المللي‌ آن‌ منافع‌ مشترك‌ دارد.

مشكل‌ واقعي‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ ميان‌ بعضي‌ از كشورهاي‌ خاورميانه‌ و برخي‌ كشورهاي‌ بزرگ‌ كه‌ در منطقه‌ خاورميانه‌ حضور نظامي‌ دارند، دشمني‌ها و حساسيت‌هاي‌ پنهان‌ وجود دارد. اين‌ امر به‌ خصوص‌ در مورد امريكا و مشكلاتي‌ كه‌ بين‌ اين‌ كشور و بعضي‌ كشورهاي‌ منطقه‌ در دهه‌ نود وجود داشته، صادق‌ است. حوادث‌ گذشته‌ و مشكلات‌ كنوني‌ مبناي‌ عمده‌ مسائلي‌ هستند كه‌ در منطقه‌ روي‌ مي‌دهد. از دهه‌ نود تاكنون‌ منطقه‌ خاورميانه‌ شاهد خصومت‌هاي‌ عميقي‌ ميان‌ كشورهاي‌ عراق، ايران‌ و ليبي‌ با امريكا و پس‌ از آن‌ انگليس‌ بوده‌ و روابط‌ سوريه‌ و سودان‌ نيز در اين‌ دوره‌ با امريكا وضعيتي‌ متزلزل‌ داشته‌ است.

فعل‌ و انفعالات‌ مسلحانه‌ شديد سرانجام‌ به‌ جنگ‌ گسترده‌اي‌ ميان‌ ايالات‌ متحده‌ و عراق‌ در سال‌ 1991 ميلادي‌ انجاميد و پس‌ از آن‌ سلسله‌اي‌ از عمليات‌هاي‌ نظامي‌ محدود امريكا و انگليس‌ عليه‌ عراق‌ ادامه‌ يافت.

دو كشور ايران‌ و ليبي‌ هم‌ تحت‌ فشارهاي‌ شديدي‌ از جمله‌ تحريم، محدوديت، فشار اقتصادي، نظامي‌ و سياسي‌ از جانب‌ امريكا و يا به‌ رهبري‌ امريكا بودند. از آن‌ طرف‌ نيز مخالفت‌هاي‌ آشكاري‌ از طرف‌ اين‌ كشورها بر ضد منافع‌ و سياست‌هاي‌ امريكا در منطقه‌ خاورميانه‌ صورت‌ مي‌گيرد؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ برخي‌ از اين‌ كشورها همانند ايران‌ حضور نظامي‌ بيگانه‌ در منطقه‌ خليج‌فارس‌ و پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ در تركيه‌ و شمال‌ عراق‌ و پيمان‌هاي‌ امنيتي‌ بين‌ كويت‌ و كشورهاي‌ غربي‌ را موجب‌ نگراني‌ و بي‌ثباتي‌ منطقه‌ مي‌دانند. عراق‌ وجود نظامي‌ امريكا و انگليس‌ را در منطقه‌ تهديد مستقيم‌ براي‌ امنيت‌ خود محسوب‌ مي‌كند و ليبي‌ نيز حساسيت‌هايي‌ در قبال‌ حضور نظامي‌ امريكا در درياي‌ مديترانه‌ دارد. حضور نظامي‌ امريكا با آن‌ پايگاه‌هاي‌ نظامي‌ گسترده‌ در منطقه‌ خاورميانه، يكي‌ از شاخص‌هاي‌ عمده‌ در معادلات‌ امنيت‌ خاورميانه‌ است. اين‌ حضور به‌ امريكا در برخورد با آنچه‌ منابع‌ تهديد امنيت‌ خود به‌ حساب‌ مي‌آورد، آزادي‌ وسيعي‌ مي‌دهد و تسلط‌ كاملي‌ را براي‌ اين‌ كشور در قبال‌ فعل‌ و انفعالات‌ منطقه‌ پديد مي‌آورد. در عين‌ حال‌ اين‌ حضور در معرض‌ تهديدهايي‌ جدي‌ قرار دارد كه‌ با موضعگيري‌هاي‌ برخي‌ از كشورها و جريانات‌ سياسي‌ منطقه‌ در ارتباط‌ است. در وضعيت‌ حاضر اين‌ دو سويه‌ (حضور نظامي‌ امريكا و دشمني‌ در قبال‌ آن) به‌ موازات‌ هم‌ به‌ سرعت‌ در حال‌ افزايش‌ هستند.

منابع‌ و ماخذ : بن‌لادن‌ كيست؟ ميشل‌ پولي، خالد دوران، ترجمه‌ مهشيد  . اسامه‌ بن‌محمد بن‌لادن، خسروي . نشريه زمانه .

ازصفحات تاريخ :

حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟

تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت سوم«

تلاش براي تسخيرجهان  

 

 ))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را با شعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد ((

پرنده پر زد و پر یادم آمد
غمی اندوه گستر یادم آمد
چو در مغرب فرو می رفت خورشید
وداع تلخ مادر یادم آمد
.

 

به داغت آرزو مرد و هوس سوخت
 در این آتشفشان حتی نفس سوخت
خدایا سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من در قفس سوخت
.

 

من آن مرغم که امروز پری نیست
قفس زادم قفس را هم دری نیست
مرا گفتند روزی از دربرآی
ولی در من چراغ باوری نیست
.

 

غمی سنگین به چشم باغبان بود
که گل هایش به یغمای خزان بود
ز غم جان داد و یاران گریه سر کرد
صدای گریه اش در ناودان بود
.

معناي جديدي که از واژه امپرياليسم مي شناسيم مولود تحولاتي است که در دهه 1870 ميلادي رخ داد؛ يعني در دوراني که به «عصر ديزرائيلي» معروف است. اين واژه تا اوائل دهه 1870 به نظام سياسي سلطنتي (امپريال) خودکامه و استبدادي اطلاق مي شد و «امپرياليست» به کسي گفته مي شد که هوادار چنين امپراتور يا امپراتوري است. براي مثال، در 15 اکتبر 1869 روزنامه تايمز لندن «امپرياليسم» را «بدترين شکل نظام استبدادي» خواند و در 8 سپتامبر 1870 روزنامه انگليسي ديلي نيوز از انقلاب فرانسه به عنوان «سقوط امپرياليسم و اعلام جمهوري» در فرانسه ياد کرد.

کاربرد واژه «امپرياليسم» به معناي جديد و امروزين از نيمه دوّم دهه 1870 آغاز شد. در سال 1878 جوزف چمبرلين جنگ بريتانيا در افغانستان را پيامد «منافع امپرياليستي بريتانيا» ناميد و در دهه پاياني سده نوزدهم ميلادي اين مفهوم رواج گسترده يافت. در مارس 1899 والتون در ماهنامه کانتمپوراري ريويو «امپرياليسم» را چنين تعريف کرد: «اصل يا فرمول دولتمردي به منظور تبيين وظايف دولت در رابطه با امپراتوري»؛ و در 6 مه 1899 لرد روزبري در ديلي نيوز امپرياليسم را «افتخار به امپراتوري» بريتانيا دانست و ميان «امپرياليسم معقول» و «امپرياليسم وحشي» تفکيک قايل شد. از ديد او، «امپرياليسم معقول» چيزي نيست مگر «وطن پرستي در گستره اي وسيع تر.» در 23 ژانويه 1899، ويندام در ديلي نيوز نوشت: «امپرياليست کسي است که اين حقيقت را مي پذيرد که کشور او جزء، و در واقع مغز و قلب، امپراتوري است که در سراسر جهان پراکنده است.» بدينسان، در پايان سده نوزدهم، در بريتانيا «امپرياليسم» به سياستي اطلاق مي شد که خواستار گسترش قلمرو امپراتوري بريتانيا در راستاي منافع تجاري و مالي بود؛ و يا به سياستي که خواستار متمرکز ساختن کارکردهاي دولت هاي محلي عضو امپراتوري بريتانيا در مسايل مهمي چون امور دفاعي، تجارت داخلي امپراتوري و غيره بود.

 در ايالات متحده آمريکا، اين واژه به سياست گسترش نفوذ دولت آمريکا و يا سلطه اين دولت بر کشورهاي ديگر، به شکل مستعمره يا کشورهاي تابع به سبک قدرت هاي اروپاي غربي، اطلاق مي شد. امروزه، دائرة المعارف بريتانيکا «امپرياليسم» را چنين تعريق مي کند: سياستي که از سوي يک دولت براي سلطه بر مردمي در وراي مرزهاي آن، که خواستار اين سلطه نيستند، به کار مي رود.  پژوهش علمي در زمينه امپرياليسم از سال 1902 ميلادي و با کتاب جان اتکينسون هابسون، اقتصاددان انگليسي، آغاز شد.

از آن زمان تاکنون صدها کتاب و هزاران مقاله در اين حوزه منتشر شده و کاربرد و تبيين پديده «امپرياليسم» کاربردي عام، جهاني و آکادميک يافته است.  هابسون «امپرياليسم جديد» را «نيرومند ترين جنبش در سياست جاري دنياي غرب» خواند. به زعم او، اين مرحله جديدي در تاريخ تکاپوهاي استعماري غرب است که با استعمار کلاسيک فرق دارد. هابسون سال 1870 ميلادي را مبداء اين دوره جديد دانست. اين جنبش در طول سه دهه پاياني سده نوزدهم بخش عظيمي از جهان را به امپراتوري بريتانيا و ساير قدرت هاي غربي منضم نمود. طبق آماري که هابسون از سِر رابرت گيفن نقل مي کند، امپراتوري بريتانيا در اواخر سده نوزدهم 13 ميليون مايل مربع با جمعيتي در حدود 400 تا 420 ميليون نفر را در بر مي گرفت که تنها حدود 50 ميليون نفر از نظر نژاد و زبان بريتانيايي بودند. يک سوّم اين امپراتوري را نسل گذشته بريتانيا، يعني نسل ديزرائيلي، به دست آورده بود.  اين موج امپرياليستي به بريتانيا اختصاص نداشت. در دوراني که هابسون آن را «عصر امپرياليسم» ناميد تمامي قدرت هاي غربي به اين موج پيوستند. فرانسه از سال 1880 تا زمان هابسون 5 / 3 مايل مربع با 37 ميليون نفر جمعيت را به زير سلطه گرفت.

 امپرياليسم ايتاليايي از سال 1880 طلوع کرد و سرزمين هاي شمال آفريقا را به زير سلطه گرفت. آلمان از سال 1884 طي 15 سال يک ميليون مايل مربع با 14 ميليون نفر جمعيت را به زير سلطه امپرياليستي خود گرفت. ايالات متحده آمريکا نيز با اشغال هاوايي و ساير مستملکات امپراتوري استعماري اسپانيا به اين موج پيوست. هابسون توسعه طلبي روسيه را امپرياليسم نمي دانست و آن را تنها گسترش ارضي مي شمرد که با امپرياليسم جديد متفاوت است. به اين ترتيب، هابسون نوشت: «شاخص اصلي امپرياليسم جديد، رقابت قدرت هاي امپرياليستي است.»

هابسون نيروي محرکه اين «امپرياليسم جديد» را صدور سرمايه و حاکميت اليگارشي سياسي و مالي مي دانست که در مواردي به آريستوکراسي موروثي بدل شده است. طبق بررسي هابسون، در بريتانيا، فرانسه، آلمان، ايالات متحده آمريکا و ساير کشورهاي سرمايه داري، انباشت اضافه سرمايه به ظهور دو طبقه انجاميد: «پلوتوکراسي» (زرسالاري) و «طبقه متوسط داراي نقدينگي».هابسون يکي از شاخص هاي عصر امپرياليسم را افول تجارت و رشد صدور سرمايه مي داند:در سال هاي 1856- 1859 واردات بريتانيا از مستعمرات 5 /46 در صد کل واردات اين کشور بود که در سال هاي 1896- 1899 به 5 /32 در صد کاهش يافت. در اين دوره حجم صادرات نيز از 1/ 57 در صد به 9/ 34 در صد کاهش يافت. به عبارت ديگر، به رغم گسترش سريع قلمرو امپراتوري بريتانيا در اين سال ها، نقش مستعمرات در تجارت اين کشور به شدت کاهش يافته بود. هابسون نشان مي دهد که دولت و ملت بريتانيا در سه دهه پاياني سده نوزدهم به شدت از سياست امپرياليستي ضرر کرده است. هابسون اين پرسش را مطرح مي کند که پس به چه دليل «ملت بريتانيا به چنين کسب و کار سُستي» دست مي زند؟ او «تنها پاسخ ممکن» را اين مي داند: «در اين کسب و کار، منافع ملت تابع منافع گروه معيني قرار گرفته که کنترول منابع ملّي را در دست دارند و از آن براي نفع خصوصي خود استفاده مي کنند.» هابسون به اين جمله سر توماس مور، انديشمند انگليسي عصر هنري هشتم، استناد مي کند: «در هر جا مي توانم توطئه ثروتمندان را تصوّر کنم که به نام و در زير لواي دولت و جامعه [کامنولث] در جستجوي تأمين منافع خودند.» هابسون مي افزايد:

 هر چند امپرياليسم جديد کسب و کار بدي براي ملت است ولي کسب و کار خوبي براي طبقات و تجارت هاي درون ملت است. صرف مخارج زياد در تسليحات، جنگ هاي پرهزينه، سياست هاي خارجي پرمخاطره و دشوار، انسداد اصلاحات سياسي و اجتماعي در درون بريتانيا، هر چند صدمات بزرگي بر ملت وارد مي سازد ولي به منافع کاسب کارانه صنايع و مشاغل معيني خدمت مي کند.  شاخص ديگر اين امپرياليسم جديد صدور سرمايه است. هابسون نشان مي دهد در حالي که سهم صادرات و واردات تجاري با مستعمرات از دهه 1870 کاهش يافته، ولي طي اين سال ها درآمد سرمايه داران از سرمايه گذاري خصوصي در مستعمرات به شدت افزايش يافته است. براي مثال، طبق آمارهاي مالياتي دولت بريتانيا، که کمتر از ميزان واقعي است، در سال 1884 درآمد سرمايه گذاران بريتانيايي از سرمايه صادر شده به مستعمرات 33,829,124 پوند بود که در سال 1900 به 60,266,886 پوند افزايش يافت. 6/ 18 ميليون پوند اين درآمد از سرمايه گذاري در شبکه هاي راه آهن در خارج از بريتانيا بود که 6/ 4 ميليون پوند آن تنها از راه آهن هند بود. سر رابرت گيفن، سود خالص اين سرمايه گذاري را در سال 1880 حدود 70 ميليون پوند تخمين مي زند که در پايان سده نوزدهم به 90 ميليون پوند رسيد و خود هابسون رقم اخير را 120 ميليون پوند تخمين مي زند. هابسون کل سرمايه گذاري خارجي بخش خصوصي بريتانيا را در پايان سده نوزدهم حدود دو ميليارد پوند مي داند. بنابراين، نيروي محرکه امپرياليسم جديد سرمايه داران بزرگي هستند که از اين طريق سودهاي کلان به جيب مي زنند.

مثلاً، جان پي يرپونت مورگان و دوستانش که از جنگ آمريکا در فيليپين ميليون ها دالر سود بردند. هابسون بخشي از کتاب خود را به «عوامل اخلاقي و احساسي» امپرياليسم اختصاص داده است.

او مي نويسد بخشي از مردم انگليس، از جمله کليساي اين کشور، گاه صادقانه خواستار گسترش مسيحيت در ميان ملت هاي غيراروپايي و پايان دادن به رنج هاي آن ها هستند؛ ولي امپرياليست ها از اين احساسات اخلاقي- ديني سوءاستفاده مي کنند و سياست هاي سودجويانه خويش را در اين پوشش پنهان مي نمايند. مصر بارزترين نمونه است. بريتانيا با اهداف نظامي و مالي آشکار مصر را اشغال کرد ولي اعلام کرد که به خاطر مردم مصر اين کشور را اشغال کرده و به زودي نيروهاي خود را خارج خواهد کرد. به نوشته هابسون، در کتاب هاي درسي انگليسي مي خوانيم که در هيچ دوره از تاريخ مصر فلاحين اين کشور حکومتي چنين دلسوز نداشته اند! يا لئوپولد، پادشاه بلژيک، زماني که سرزمين کنگو را به دست آورد، فريبکارانه اعلام کرد: «تنها برنامه ما تجديد حيات اخلاقي و مادي کشور [کنگو] است.» اين امر درباره امپرياليسم ايالات متحده آمريکا نيز صادق است. به نوشته هابسون، «رسالت تمدن سازي»، که ايالات متحده آمريکا مدعي آن است، نيروي محرکه امپرياليسم آمريکايي است و «به شکلي آشکار تابع عامل اقتصادي.» او افزود: اشتياق پرشروشور روزولت براي توسعه" تمدن" نبايد ما را فريب دهد. اين آقايان راکفلر، پي يرپونت مورگان، حنا، شواب، و همکاران آن ها هستند که به امپرياليسم نياز دارند و آن را بر شانه اين جمهوري بزرگ غرب تحميل مي کنند.

 آن ها به امپرياليسم نياز دارند زيرا مي خواهند از منابع عمومي کشور خود استفاده کنند براي ايجاد زمينه هاي سودآور براي گردش سرمايه هاي خود که در غير اين صورت عاطل خواهد ماند.

هابسون چنين نتيجه گرفت: «تمامي سياست هاي امپرياليسم آميخته با فريبکاري است.» هابسون در فصل چهارم بخش اوّل کتابش توجه ويژه اي به جايگاه نظامي گري در پيدايش و توسعه امپرياليسم جديد، نقش کانون هاي مالي در جنگ هاي سده نوزدهم و سهم بزرگ زرسالاران يهودي در ترکيب اين آريستوکراسي مالي معطوف مي‌دارد بي آن که صراحتاً واژه «يهودي» را به کار برد. او مي نويسد: اين کاسب کاران بزرگ- بانکداران، دلالان بورس، صرافان، وام دهندگان، و مشوقين [مالي] کمپني ها- عصب مرکزي کاپيتاليسم بين المللي را تشکيل مي دهند. نيرومندترين پيوندهاي سازماني ايشان را متحد کرده است و همواره به نزديک ترين و سريع ترين شکل ممکن در ارتباط با هم اند و در قلب سرمايه هر کشوري جاي دارند. آن ها به طور عمده، تا آنجا که در اروپا ديده مي شود، در زير نظارت مرداني از يک نژاد خاص و معين قرار دارند که در پس ايشان سده ها تجربه مالي نهفته است و جايگاهي يگانه در هدايت سياست کشورها دارند. هيچگونه جهت دهي سريع سرمايه بدون رضايت آنان و به جز از طريق بنگاه هاي آنان ممکن نيست.

 او سپس صريح تر به اين «نژاد خاص و معين داراي سده ها تجربه مالي» اشاره مي کند و مي افزايد: «آيا جداً مي توان جنگ بزرگي را از سوي يک دولت اروپايي تصوّر کرد و يا وام بزرگي را که يک دولت بزرگ به آن نياز دارد، که بنياد روچيلد و مرتبطين مخالف آن باشند؟» چنان که مي بينيم، «امپرياليسم» پديده اي واقعي است نه مفهومي فاقد مايه ازاي خارجي، و آغازگر تبيين علمي اين پديده جان اتکينسون هابسون است. ايدئولوژي مارکسيسم و رساله معروف امپرياليسم: بالاترين مرحله سرمايه داري، اثر ولاديمير ايليچ لنين، ندارد. لنين رساله فوق را در بهار 1916، يعني چهارده سال پس از انتشار کتاب هابسون، در زوريخ نوشت و در اوّلين پاراگراف مقدمه خود بر چاپ اوّل آن (1917) به صراحت اعلام کرد که رساله خود را بر بنياد کتاب هابسون نوشته است. انديشه اصلي در رساله لنين تکرار اين نظريه هابسون است که امپرياليسم را پيامد تطور کاپيتاليسم جديد مي دانست که بر بنياد آريستوکراسي مالي و صدور سرمايه پديد آمده و از اين منظر با استعمار گذشته متفاوت است. آن چه در رساله فوق به لنين تعلق دارد، جدل هاي قلمي او با ساير مارکسيست ها در پيرامون مفهوم امپرياليسم است و آميختن اين مفهوم با شعارهاي تقديرگرايانه و پيشگويي هاي که امپرياليسم مرحله نهايي سرمايه داري و سرمايه داري در حال احتضار است. هابسون چنين نتيجه مي‌گيرد: «تمامي سياست‌هاي امپرياليسم آميخته با فريبکاري ‏است.»‏ انتشارات دانشگاه آکسفورد نيز به مناسبت يکصد سالگي امپرياليسم هابسون کتابي منتشر کرده ‏است. ‏اين کتاب اثر  پيتر کاين، محقق برجسته تاريخ امپرياليسم بريتانيا و استاد تاريخ اقتصادي در ‏دانشگاه شفيلد هالام، است.

هشدار آيزنهاور

 

ای همه زنجیریان بند گسسته
ای به سرسنگ جام ننگ شکسته
ای ز شما نام مرد رنگ گرفته
ای همه بر تارک زمانه بنشسته
 ای سرتان سز
ای دمتان گرم
ای همه ابر و نکرده خم به اسیری
ای همه اسطوره های پک دلیری
 جان و تنم خاک رهگذر شما باد
دست خدای بزرگ یار شما باد
ای دلتان پک روح شرف خون رزم جان جهانید
بند گسل پاکزاد پاک روانید
مردمک چشم مردمان زمانید
عطر امیدید
بانگ امانید
نادره مردید
شیر زنانید
ای همه تن داغگاه عطصه ی نخجیر
ای به قفس دست و پای بسته به زنجیر
ای همه مردی
بند گسل باد دست عقده گشایت
جان من و جان ملتی به فدایت
بانگ بزن بانگ دیر پای رهایی
سقف فلک پر طنین ز شور و نوایت
مشعل عشق و امید باد به دستت
بند اسارت گسسته باد ز پایت
اس سر تو سبز سرخ باد زبانت
شعله ی هر اشک شوق شمع سرایت
چشم زمان روشن از چراغ نگاهت
گوش وطن شادمان از اوج صدایت
با همه مردم بگو که های برادر
زین همه خشم و خروش کم نتوان کرد
ای به فدای تو پکباز دلاور
قمت رعنایت
 قامت مردانگیست خم نتوان کرد
ای همه عزت
دانش و آزادگی و دین و مروت
این همه را بنده ی ستم نتوان کرد
. سهیلی

آيزنهاور در پايان دوره رياست جمهوري اش، در 17 ژانويه 1961- چهار روز پيش از آن که جان کندي قدرت را به دست گيرد، در يک پيام تلويزيوني خطاب به مردم آمريکا درباره «خطر نفوذ بيش از حد مجتمع نظامي- صنعتي» هشدار داد. او گفت: نهادهاي غول آساي نظامي- صنعتي در ايالات متحده يک «تجربه جديد» است و بايد براي مقابله با نفوذ بيش از حد لابي نظامي- صنعتي چاره اي انديشيد.  اين هشدار ژنرال دوايت آيزنهاور، فرمانده نامدار متفقين در جنگ جهاني دوّم و کسي که در دوران رياست جمهوري اش پيوندهاي عميق با مجتمع نظامي- صنعتي داشت و با ابزار سرويس مخفي و کودتا ديکتاتوري هاي سرکوبگر و دست نشانده را در ايران و گواتمالا به قدرت رسانيد، عجيب و غيرعادي به نظر مي رسد. بهرروي، چه اين هشدار را نوعي جنگ تبليغاتي عليه دولت نوخاسته کندي تلقي کنيم و چه بيان تجربه تلخ يک ژنرال پير، مضمون آن مي تواند بيانگر ظهور يک پديده بسيار خطرناک در دنياي معاصر باشد: سيطره هيولايي به نام مجتمع نظامي- صنعتي.  اندکي پس از هشدار آيزنهاور، فشار لابي نظامي- صنعتي دولت ايالات متحده را به جنگ ويتنام وارد کرد و با ايجاد بزرگ ترين فجايع انساني سودهاي کلان به جيب زد.

 به اين ترتيب، صنايع نظامي و شيميايي ايالات متحده رونقي بيش از گذشته يافت و در اين فضاي جديد بود که توليد بمب افکن هاي جديد ب. 70 آغاز شد. در ساختار دو حزبي ايالات متحده، لابي نظامي- صنعتي تنها با حزب جمهوري خواه پيوند عميق ندارد، بلکه در حزب دمکرات نيز داراي نمايندگان متنفذي است. توجه کنيم که ورود ايالات متحده به جنگ ويتنام در زمان حکومت حزب دمکرات، نه جمهوريخواه، صورت گرفت. و توجه کنيم که بيل کلينتون، از حزب دمکرات، بودجه نظامي سال 2001 ايالات متحده را به چنان سطحي افزايش داد که هيچگاه در مخيله آيزنهاور جمهوري خواه نمي گنجيد. امروز، چهل سال پس از هشدار آيزنهاور، سيطره بلامنازع مجتمع نظامي- صنعتي بر سياست ايالات متحده در عملکرد دولت جرج بوش به رأي العين مشاهده مي شود. پيوندهاي جرج بوش با مجتمع نظامي- صنعتي چنان بي پرواست که حتي در تبليغات انتخاباتي او نيز پنهان نمي شد. بوش در سخنراني انتخاباتي 23 سپتامبر 1999 محورهاي برنامه نظامي خود را چنين بيان داشت:

- احياي اعتماد متقابل ميان رئيس جمهور و نظاميان،

- دفاع از مردم آمريکا در برابر تهديدات تسليحاتي و تروريستي،

 - بنيانگذاري صنايع نظامي ايالات متحده در سده نوين،

جرج بوش براي تحقق اين اهداف، کساني را به عضويت در دولت خويش فراخواند که عميق ترين پيوندها را با غول هاي تسليحاتي و شيميايي ايالات متحده دارند. او يکسره وزارت دفاع را در اختيار نمايندگان کمپني هاي تسليحاتي و شيميايي قرار داد. دونالد رامسفلد، وزير دفاع کهنه کار جرج بوش، در رأس اين گروه جاي دارد. علاوه بر کمپني هاي تسليحاتي مانند لاکهيد مارتين و نورتروپ گرومن، غول هاي شيميايي- دارويي الي ليلي، مونسانتو، مرک و دوپونت نيز در دولت بوش حضور آشکار دارند. اين مافياي شيميايي- مسئول بسياري از فجايع انساني و زيست محيطي در جهان امروز است. کمپني دوپونت همان است که در دوران جنگ دوّم جهاني اولين بمب اتمي جهان را ساخت و با اعمال نفوذ خود دولت هري ترومن را مجبور کرد تا آن را در آزمايشگاه جاپان آزمايش کند. انفجارهاي اتمي هيروشيما (6 اوت 1945) و ناکازاکي (9 اوت) در زماني رخ داد که جنگ جهاني به پايان رسيده و انفجارهاي فوق هيچ توجيه نظامي نداشت. اين فاجعه به کشتار فوري حداقل 200 هزار انسان انجاميد.

 پيوندهاي بي پرواي دولت بوش با کمپاني هاي تسليحاتي و شيميايي و سازهاي جنگ طلبانه اي که از بدو به قدرت رسيدن سرداد چنان آشکار بود که محافل سياسي و روشنفکري مخالف نظامي گري را در ايالات متحده به هراس انداخت. در فاصله زماني صعود دولت بوش تا حادثه 11 سپتامبر برخي محافل سياسي و مطبوعات ايالات متحده و دنياي غرب مرتب درباره خطر "بازگشت جنگ ستارگان" ريگن و تجديد حيات سياست هاي دوران "جنگ سرد" هشدار مي دادند و از دولتي سخن مي گفتند که «در بدر به دنبال دشمن مي گردد.» دولت بوش از بدو شروع کار خود به دنبال بهانه اي بود تا رؤياهاي بلند نظامي گرايانه خود را پيش برد. مجتمع نظامي- صنعتي به شبحي نياز داشت تا جايگزين شبح "خطر کمونيسم" شود و برنامه هاي او را در نزد افکار عمومي و محافل سياسي مخالف موجه سازد. حادثه 11 سپتامبر اين توجيه را فراهم ساخت.

تجارت اسلحه

 

چراغ ماه چو شب در حباب هاله نشست
به یاد آه یتمان دلم به ناله نشست

چنان گلوله ی دشمن در ید سینه ی دوست
که خون به جای مرکب به هر مقاله نشست
ز بس شکست قد سرو قامتمان در باغ
به هر شکوفه گل اشک جای ژاله نشست
از آن شرار که در بزم غنچه
ها افتاد
خدا گواست چه داغی به جان لاله نشست
ز آه من که بر این نامه ریخت خامه بسوخت
به گریه آتش اشکم بر این رسانه نشست
. سهیلی

شايد کمتر کسي بداند که سوداگري اسلحه و مواد مخدر اولين و دومين شاخه بزرگ اقتصاد جهان امروز را تشکيل مي دهد: از ساليانه پنج تريليون دالر حجم کل تجارت جهاني حداقل 16 درصد آن (800 ميليارد دالر) به اسلحه تعلق دارد و 8 درصد (400 ميليارد دالر) به مواد مخدر. به عبارت ديگر، تقريباً روزي دو ميليارد دالر صرف اسلحه مي شود و روزي يک ميليارد دالر صرف مواد مخدر. اين در حالي است که اگر هر ساله فقط 40 ميليارد دالر صرف مبارزه با بيسوادي و فقرزدايي شود، پس از ده سال جهل و فقر ريشه کن شده و تمامي مردم دنيا از سواد و بهداشت و تغذيه کافي برخوردار خواهند شد.

 اين سرمايه هاي عظيم از کجا مي آيد و چه کساني از گردش آن سود مي برند؟ چرا اين همه درباره ساير شاخه هاي اقتصاد سخن گفته مي شود ولي درباره اصلي ترين شاخه هاي اقتصاد جهاني (اسلحه و مواد مخدر) و نقش آن در توسعه يافتگي و عقب ماندگي ملت ها سخني در ميان نيست؟کمپني هاي تسليحاتي غرب بزرگ ترين توليدکنندگان کالايي به نام اسلحه هستند و دولت هاي بزرگ غربي مشتريان اصلي ايشان. در رأس اين گروه دولت ايالات متحده آمريکا جاي دارد که ساليانه بيش از 300 ميليارد دالر صرف امور نظامي خود مي کند. گرانقيمت ترين کالاي جهان هواپيماهاي نظامي و جنگنده هاي هوايي است. يک فروند بمب افکن ب. 2  دو ميليارد دالر و يک فروند جنگنده ف. 22 حدود 200 ميليون دالر قيمت دارد. بمب افکن ب. 2 در جنگ يوگسلاوي با موفقيت آزمايش شد و در جنگ افغانستان نيز به کار گرفته شد. در اولين لحظات شروع جنگ افغانستان (7 اکتبر 2001 ) پنتاگون با مباهات اعلام کرد که اين هواپيماها مستقيماً از خاک ايالات متحده پرواز مي کنند و به مقر خود بازميگردند. چه کالايي از اين باارزش تر! و به اين دليل است که دولت آمريکا اعلام کرد که قصد دارد 40 فروند ديگر از اين بمب افکن ها را از کمپني سازنده آن (نورتروپ گرومن) خريداري کند.

بخش مهمي از برنامه ها و اقدامات کمپني هاي تسليحاتي دنياي معاصر براي افزايش فروش کالاهاي خود به اين مشتريان اصلي است و به اين دليل هر ساله مبالغ هنگفتي براي تأثيرگذاري بر دولت ها سرمايه گذاري مي شود. در سال هاي 1997 -1998 چهار کمپني درجه اوّل تسليحاتي ايالات متحده 34 ميليون دالر در انتخابات هزينه کردند و در انتخابات سال 2000 با صرف مبالغ بيشتر از جرج بوش و حزب جمهوري خواه حمايت نمودند. ويليام هارتنگ، پژوهشگر ارشد انستيتوت سياست جهاني، مي نويسد: «حمايت سازندگان اسلحه از جمهوري خواهان بي دليل نيست. از سال 1995 که جمهوري خواهان در کنگره قدرت يافتند هر ساله 5 تا 10 ميليارد دالر بيش از آن چه که دولت کلينتون تقاضا مي کرد بر بودجه پنتاگون افزودند.»

علاوه بر دولت هاي بزرگ غربي، و در رأس ايشان ايالات متحده آمريکا، که مشتريان اصلي کمپني هاي تسليحاتي به شمار مي روند، ساير کشورها نيز در بازار جهاني اسلحه جايگاه مهمي دارند. اين اهميت به دو دليل است: اوّل، تنش و جنگ در مناطق استراتژيک جهان بر تقاضاي دولت هاي بزرگ غربي براي خريد اسلحه تأثير مستقيم مي گذارد و گاه آن را به شدت افزايش مي دهد. براي مثال، در ماجراي حمله صدام به کويت، دولت ايالات متحده آمريکا 60 ميليارد دالر صرف لشکرکشي موسوم به جنگ خليج فارس (1991) کرد و در جريان جنگ بالکان، آمريکا روزانه بين 40 تا 100 ميليون دالر خرج بمباران خاک يوگسلاوي نمود. اين حوادث براي کمپني هاي تسليحاتي دنياي غرب بسيار سودآور بود. دوّم، فروش مستقيم اسلحه به کشورهاي توسعه نيافته نيز بخش مهمي از تجارت جهاني اسلحه را شامل مي شود. کمپني هاي تسليحاتي ايالات متحده آمريکا و بريتانيا اولين و دومين صادرکننده بزرگ اسلحه به کشورهاي جهان سوم هستند. ايالات متحده آمريکا 1/ 49 درصد بازار اسلحه جهان سوم را در اختيار دارد.

در سال 1999 فروش اسلحه آمريکا به اين کشورها 9 /12 ميليارد دالر بود که در سال 2000 رشد چشمگير کرد و به 6/ 18 ميليارد دالر رسيد.

 در سال 2000 بريتانيا دومين صادرکننده اسلحه به کشورهاي جهان سوم بود. کمپني هاي تسليحاتي اين کشور 19 درصد بازار اسلحه اين کشورها را در اختيار دارند. کمپني هاي فرانسوي سومين صادرکننده اسلحه به کشورهاي جهان سوم هستند و 4/ 12 درصد بازار فوق را در اختيار دارند : در طول سال هاي 1993 -2000 کمپاني هاي تسليحاتي ايالات متحده آمريکا (4/ 78 ميليارد دالر) اولين، بريتانيا (2/ 37 ميليارد دالر) دومين، فرانسه (9/ 21 ميليارد دالر) سومين، روسيه (3/ 17 ميليارد دالر) چهارمين فروشنده اسلحه به کشورهاي در حال توسعه بودند. در دنياي توسعه نيافته، خاورميانه بزرگ ترين بازار اسلحه است و تا مدتي پيش، به تأثير از ماجراي حمله صدام به کويت، عربستان سعودي بزرگ ترين واردکننده اسلحه به شمار مي رفت. عربستان در سال هاي 1993 -1996، 9/ 31 ميليارد دالر، در سال 1998، 8/ 10 ميليارد دالر و در سال 1999، 1/ 6 ميليارد دالر اسلحه خريد. ولي در سال 2000 امارات متحده عربي به بزرگ ترين خريدار اسلحه بدل شد. در اين سال امارات 4/ 7 ميليارد دالر اسلحه خريد که 4/ 6 ميليارد دالر آن بابت خريد 80 فروند جنگنده اف. 16 از کمپني لاکهيد مارتين بود. امارات متحده عربي طي سال هاي 1997 -2000 جمعاً 14 ميليارد دالر اسلحه خريداري کرد. به اين ترتيب، عربستان سعودي که زماني بزرگ ترين خريدار اسلحه در ميان کشورهاي در حال توسعه به شمار مي رفت جايگاه پيشين خود را از دست داد.

منطقه خاوردور دومين بازار بزرگ اسلحه در جهان توسعه نيافته است و تايوان، با 6/ 2 ميليارد دالر در سال، بزرگ ترين واردکننده اسلحه در اين منطقه به شمار مي رود. سلاح هاي کوچک (مانند تفنگ) نيز بخش مهمي از تجارت جهاني اسلحه را دربرمي گيرد. در اين عرصه نيز کمپاني هاي تسليحاتي ايالات متحده و بريتانيا پيشتاز هستند و اولين و دومين صادرکننده سلاح هاي کوچک به شمار مي روند. طبق برآورد انستيتوت سياست جهاني، در دهه پاياني سده بيستم چهار ميليون نفر قرباني سلاح هاي کوچک شده اند که 80 درصد ايشان زن و کودک اند. يکي از اولين اقدامات دولت جرج بوش دوّم، پس از به قدرت رسيدن، مخالفت با محدوديت فروش سلاح هاي کوچک از سوي سازمان ملل بود.

پنتاگون

 

در این غم سرا غمگساری نبود
 بسی ناله کردیم و یاری نبود
 اگر لحظه یی خنده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
 به یک روز آن هم بهاری نبود
 به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خکدان
که کاشانه اش جز مزاری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
 دگر شد ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری بود
دلت را مکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود
. سهیلی

منظور از پديده اي که در نوشتار امروزين غرب با نام "مجتمع نظامي- صنعتي" Military- Industrial Complex معرفي مي شود، مجموعه صنايع نظامي خصوصي دنياي معاصر است که با هدف تأمين سود بيشتر به نحوي همبسته بر اقتصاد و سياست داخلي و خارجي دولت ها تأثير مي گذارد. امروز، مجتمع نظامي- صنعتي شبکه اي بسيار گسترده و مقتدر از کمپاني هاي مُعظم را دربرمي گيرد که بيشترين نفوذ را در سياست داخلي و خارجي دولت هايي چون ايالات متحده آمريکا و بريتانيا اعمال مي کنند.

چهل و دو سال پيش (17 ژانويه 1961)، ژنرال دوايت آيزنهاور در واپسين پيام دوران رياست جمهوري خود، و نيز به مناسبت پايان پنجاهمين سال خدمت نظامي و سياسي اش به دولت ايالات متحده آمريکا، درباره گسترش مجتمع نظامي- صنعتي و مخاطرات آتي آن براي دمکراسي آمريکايي چنين هشدار داد:

ما صنايع تسليحاتي آفريده ايم که ابعاد آن بسيار گسترده است. علاوه بر اين، سه و نيم ميليون نفر از مردان و زنان ما به طور مستقيم در نهادهاي دفاعي [دولتي] شاغل اند. ما ساليانه بيش از درآمد خالص تمامي کمپاني هاي ايالات متحده براي امنيت دفاعي خود خرج مي کنيم. ترکيب نهادهاي نظامي گسترده [دولتي] و صنعت بزرگ اسلحه سازي [خصوصي] براي آمريکا تجربه جديدي است. نفوذ اقتصادي، سياسي و حتي معنوي در هر شهر آمريکا، در هر مجلس ايالتي و در هر اداره دولت فدرال احساس مي شود... در شوراهاي دولتي ما بايد مراقب نفوذ غيرقابل کنترول مجتمع نظامي- صنعتي، چه آشکار و چه ناپيدا، باشيم. امکان ظهور فاجعه آميز قدرتي که در جايگاه خود قرار ندارد وجود دارد و اين قدرت مقاومت خواهد کرد. ما هيچگاه نبايد اهميت اين خطر را براي آزادي هاي خود يا فرايند دمکراتيک جامعه خود دست کم بگيريم.

پديده اي که آيزنهاور از آن سخن گفت در دهه هاي بعد به سرعت رشد کرد و به گودزيلايي بدل شد که به طور عمده از بودجه دفاعي ثروتمندترين کشور جهان تغذيه مي کند. افزايش بودجه پنتاگون (وزارت دفاع ايالات متحده آمريکا) به معناي تغذيه بيشتر و پروارتر شدن اين هيولا بود. در دوران "جنگ سرد" بهانه اي به نام "خطر کمونيسم" توجيه کافي را براي افزايش بودجه پنتاگون فراهم مي ساخت و لذا کانون هاي سياسي همبسته با مجتمع نظامي- صنعتي در بزرگنمايي اين خطر و بهره برداري مالي از آن به شدت ذينفع بودند. با فروپاشي اتحاد شوروي و بلوک کمونيستي اين بهانه موقتاً از ميان رفت ولي مجتمع نظامي- صنعتي به سرعت بهانه اي جديد به نام "بنيادگرايي اسلامي" جعل کرد. بدينسان، بودجه پنتاگون، که در سال هاي نخستين پس از فروپاشي اتحاد شوروي به شدت کاهش يافته بود، بار ديگر افزايشي چشمگير يافت و اينک در دولت جرج بوش دوّم و به بهانه "جنگ با تروريسم" به ارقامي عظيم مشابه اوج دوران "جنگ سرد" رسيده است.

بودجه پنتاگون در سال 1978، يعني در آغاز دولت جيمي کارتر، از حزب دمکرات، 1/ 116 ميليارد دالر بود که در پايان کار اين دولت (1981) به 5/ 175 ميليارد دالر رسيد. با سقوط دولت کارتر، افراطي ترين محافل نظامي گراي ايالات متحده به قدرت رسيدند؛ همان کانوني که جرج بوش دوّم نيز به آن تعلق دارد. رونالد ريگن، از حزب جمهوري خواه، رئيس اين دولت و جرج بوش اوّل معاون او بود. اين کانون به دنبال بهانه اي براي افزايش چشمگير بودجه پنتاگون مي گشت و سرانجام اين بهانه را، شايد بر اساس فيلم هاي تخيلي هاليوود، يافت. در 23 مارس 1983 رونالد ريگن با اعلام طرح تحقيقاتي بلندپروازانه اي به نام "جنگ ستارگان" ملت آمريکا و جهانيان را شگفت زده کرد. اين پروژه، که تشابه نام آن با فيلم مؤثر "جنگ ستارگان" جرج لوکاس (1977) عجيب مي نمايد، از آن زمان تا سال 2000 بيش از 70 ميليارد دالر براي جامعه آمريکايي هزينه دربرداشت بي آن که ثمري در برداشته باشد و به ساخت سلاح کاراي جديدي بيانجامد. بدينسان، بودجه پنتاگون به رقم عظيم 8/ 429 ميليارد دالر در سال 1985 رسيد.

اين کانون در سال هاي رياست جمهوري جرج بوش اوّل (1989-1992) تحرکات خود را ادامه داد. با تزلزل در ارکان اتحاد شوروي و سرانجام انحلال رسمي آن (د سامبر 1991) بهانه "خطر کمونيسم" ديگر نمي توانست توجيهي براي سوداگري لجام گسيخته نظامي باشد. در چنين فضايي است که سناريويي به نام "جنگ خليج فارس" (1991) طراحي و اجرا شد. اين ماجراي هولناک نيز در اصل يک سوداگري عظيم مالي بود. گوردون آدامز، محقق دانشگاه جرج واشنگتن، هزينه جنگ خليج فارس را براي دولت ايالات متحده آمريکا 60 ميليارد دالر ارزيابي مي کند. در آغاز زمامداري جرج بوش اوّل بودجه پنتاگون 382 ميليارد دالر بود که در پايان آن به دليل فروپاشي اتحاد شوروي به 6/ 274 ميليارد دالر تقليل يافت. در اولين دوره زمامداري کلينتون، از حزب دمکرات، بودجه پنتاگون هنوز از فروپاشي اتحاد شوروي و پايان دوران جنگ سرد متأثر بود ولي بتدريج مافياي نظامي گراي ايالات متحده شبحي به نام "بنيادگرايي اسلامي" را جايگزين "خطر کمونيسم" کرد و به بهانه اين "تهديد جديد" براي "امنيت ملّي" ايالات متحده، تلاش براي افزايش بودجه پنتاگون و ارتقاء آن به ميزان دوران "جنگ سرد" را آغاز نمود.

بودجه پنتاگون از 8/ 259 ميليارد دالر در سال 1997 به 3/ 296 ميليارد دالر در سال 2000 افزايش يافت. به اين دليل است که برخي مطبوعات آمريکايي آن چه را که دولت آمريکا "بنيادگرايي اسلامي" مي نامد به طنز " لولوي پنجصد ميليارد دالري" نام نهادند. مجتمع نظامي- صنعتي داراي پيوندهاي جدّي با نخبگان راست گرا و نهادهاي پژوهشي وابسته به ايشان است. در اين ميان به ويژه پيوندهاي اين لابي با بنياد هريتيج و مرکز سياست امنيتي حائز اهميت فراوان است. مرکز اخير را فرانک گافني، از مقامات پنتاگون در دوران ريگن، در سال 1988 براي زنده نگه داشتن پروژه "جنگ ستارگان" ايجاد کرد. اين مؤسسه، که به عنوان مرکز عصبي "لابي جنگ ستارگان" شناخته مي شود، در عرصه پژوهشي و انتشاراتي بسيار فعال است. اين نهاد از زمان تأسيس آن تا سال 1998 بيش از دو ميليون دالر از پيمانکاران اصلي "جنگ ستارگان"، به ويژه کمپني لاکهيد، کمک مالي دريافت کرد و پنج تن از مديران لاکهيد- از جمله جرج کيورث، مشاور علمي ريگن در پروژه "جنگ ستارگان"- در هيئت مديره آن عضويت دارند. ادوارد فولنر، رئيس بنياد هريتيج، نيز عضو هيئت مديره اين مؤسسه است.

در ژوئيه 2000 کلينتون انتقاد خود را از برنامه هاي موسوم به "سيستم موشکي دفاع ملّي"، که در قالب طرح هاي "جنگ ستارگان" دنبال مي شد، بيان داشت و با ابراز بي اعتمادي به نتايج اين طرح ها ادامه پروژه هاي مربوطه را به تعويق انداخت. ولي رؤياهاي ريگن حاميان قدرتمند خود را داشت و از آغاز زمامداري جرج بوش دوّم احياء شد. بوش بلافاصله زمزمه احياي پروژه "جنگ ستارگان" را سرداد و در اوّل مه 2001 خواستار گسترش تسليحات قاره پيما شد. اين در حالي است که طبق پيمان سال 1972 ميان آمريکا و اتحاد شوروي سابق گسترش اين سلاح ها منع شده بود. زمزمه هاي جرج بوش دوّم به معناي افزايش ساليانه ده ميليارد دالر به بودجه دفاعي ايالات متحده بود.

در واقع، جرج بوش دوّم از آغاز زمامداري اش قصد داشت بودجه پنتاگون را براي سال مالي آينده (2002) به مقدار 33 ميليارد دالر افزايش دهد و آن را از 310 ميليارد به 343 ميليارد دالر برساند. در فضاي فقدان دشمني قهار مانند اتحاد شوروي اين افزايش هيچ توجيهي نداشت و اعتراض شديد کارشناسان را برانگيخت. اين شعار مطرح شد که "اگر نمي توانيم با 300 ميليارد دالر در سال از کشورمان دفاع کنيم، بايد ژنرال هايمان را عوض کنيم." و حتي کساني مانند لارنس کورب، از مقامات دوران ريگن، اعلام کردند که با مديريت بهتر و صرفه جويي بيشتر مي توان همين بودجه کنوني 310 ميليارد دالري پنتاگون را به ميزان 64 ميليارد دالر کاهش داد. با توجه به اين واکنشها، به زودي براي کانون هاي نظامي گراي ايالات متحده روشن شد که به دليل فقدان خطري آشکار براي امنيت داخلي ايالات متحده افزايشي چنين نامعقول نمي تواند موفق شود. حادثه 11 سپتامبر بهانه کافي را براي تحقق اين خواست فراهم آورد. توجه کنيم که از نخستين ساعات حادثه 11 سپتامبر مقامات دولت بوش آن را نه به عنوان يک اقدام تروريستي بلکه به عنوان "حمله به آمريکا" توصيف کردند و در اين کشور "وضعيت جنگي" اعلام نمودند.

در 22 مه 2001، زماني که هنوز جنجال "جنگ با تروريسم" و مقررات ويژه "زمان جنگ" دست دولت بوش را براي هر اقدامي عليه بشريت باز نگذارده بود، روزنامه گاردين نوشت:

جرج بوش مأموريت اصلي رياست جمهوري خود را پنهان نمي کند. اين مأموريت عبارت است از اعطاي پاداش به کمپني هايي که او را در صعود به قدرت ياري رسانيدند. علاوه بر کمپني هاي نفتي و سيگرت ، از جمله اين پاداش ها اعطاي 200 ميليارد دالر از بودجه دولت ايالات متحده به کمپاني هاي تسليحاتي است. بوش، براي انجام اين کار، به نام امنيت ملّي، در جستجوي احياي خصومت و سوءظن است. او آرزو دارد که پيمان ضد سلاح هاي قاره پيما را نقض کند و تعادل سلاح هاي هسته اي جهان را بهم زند. او مي خواهد پيمان ناتو را به تمامي مرزهاي غربي روسيه گسترش دهد و قدرت پير در حال احتضار ولي خطرناک را به هراس اندازد. ولي براي تحقق چنين اهدافي صنايع نظامي به منازعه نياز دارند. به اين دليل، ايالات متحده در سراسر جهان در جستجوي بهانه است.  با حادثه 11 سپتامبر 2001، بوش، دونالد رامسفلد و ساير مقامات پنتاگون بهانه لازم را يافتند. آنان مرتب اعلام مي کردند که جنگ با تروريسم "جنگي جديد" و با "تاکتيک هاي جديد و ناشناخته" است. اگر به اهداف مستتر در اينگونه جملات توجه نکنيم شايد منظور واقعي ايشان را درنيابيم. ولي رامسفلد در جمله زير با صراحت اهداف واقعي هياهوهاي دولت بوش را اعلام کرده است. او گفت: سيستم جنگي ايالات متحده در دوران جنگ سرد و براي مقابله با ابرقدرتي چون اتحاد شوروي ساخته شده و تسليحات توليدشده نيز براي مقابله با اهداف آن زمان طراحي شده است. اکنون که با پديده اي "نو" و "ناشناخته" به نام "تروريسم جهاني" مواجهيم، تسليحات آن دوران کهنه و فاقد کارايي است و اينک به سيستم دفاعي و تسليحاتي جديد و متناسب با اين د شمن جديد نياز داريم.

نمونه چنين تسليحات جديد جنگنده هاي اف. 35 (JSF) است که قرارداد 200 ميليارد دالري ساخت آن با لاکهيد منعقد شد؛ قراردادي که مطبوعات از آن به عنوان «بزرگ ترين قرارداد تسليحاتي تاريخ» ياد کردند. توجيه رامسفلد براي ساخت اين جنگنده هاي جديد جت چنين بود: جنگنده هاي گرانقيمت اف. 22 براي مقابله با جنگنده هاي جديدي طراحي شده که اتحاد شوروي هيچگاه موفق به ساخت آن نشد و بنابراين پاسخگوي نيازهاي "جنگ با تروريسم" نيست!  با چنين تمهيداتي، دولت بوش که کار خود را با 5/ 310 ميليارد دالر بودجه دفاعي آغاز کرده بود، به بهانه "جنگ با تروريسم" رقم عظيم 2/ 343 ميليارد دالري را براي سال 2002 به تصويب کنگره رسانيد. اين مبلغي است بسيار بيش از آن چه که در اوج جنگ جهاني دوّم خرج مي شد. توجه کنيم که رقم فوق بجز بودجه 30 ميليارد دالري سازمان هاي اطلاعاتي آمريکا است.

ويليام هارتنگ، پژوهشگر ارشد انستيتوت سياست جهاني، در مقاله "بازنگري به مجتمع نظامي- صنعتي" مي نويسد: برخلاف تصورات اوليه، با فروپاشي جنگ سرد، مجتمع نظامي- صنعتي از ميان نرفت بلکه به سادگي خود را تجديد سازمان داد. در دوران زمامداري کلينتون سه "غول" بزرگ تسليحاتي ايالات متحده- لاکهيد مارتين، بوئينگ و رايتئون- پيمان هايي معادل 30 ميليارد دالر در سال از پنتاگون به دست آوردند. هشدار آيزنهاور درباره سيطره مجتمع نظامي- صنعتي هنوز نيز مانند دهه 1960 اهميت دارد. به رغم انحلال پيمان وارسا و فروپاشي اتحاد شوروي، بودجه نظامي ايالات متحده امروز عظيم تر از دوران آيزنهاور است.

 در سال 1999 ميزان بودجه نظامي ايالات متحده آمريکا و متحدين آن (دولت هاي عضو ناتو، کورياي جنوبي و جاپان) 36/ 62 درصد هزينه هاي نظامي کل جهان بود و در مقابل دولت هاي که از سوي ايالات متحده به عنوان " د شمنان بالقوه" معرفي مي شدند (روسيه، چين، کورياي شمالي، ايران، سوريه، عراق، ليبي و کوبا) در مجموع 45/ 14 درصد هزينه هاي نظامي جهان را صرف مي کردند و ساير کشورها 19/ 23 درصد. هارتنگ مي پرسد: در فضايي که از تهديد نظامي روسيه خبري نيست، چه خطري صرف بيش از يک چهارم تريليون دالر در سال را براي جنگ و تدارک جنگ توجيه مي کند؟ در آن زمان پنتاگون براي توجيه بودجه خود تهديد عراق و کورياي شمالي را مطرح مي کرد. هارتنگ مي افزايد: اغراق در زمينه تهديدات موجود براي امنيت ايالات متحده، سنت د يرين و غيرشرافتمندانه پنتاگون است.

 در اوايل دهه 1990 آشکار شد که بزرگنمايي تهديد نظامي شوروي طي ساليان مديد به تأثير از اطلاعات نادرست جاسوسان دوجانبه اي چون آلدريش آمس بوده است. بعدها، حوادثي مانند بمب گذاري در سفارتخانه هاي آمريکا در کنيا و تانزانيا (اوت 1998) و ادعاي آزمايش هاي موشکي ايران (ژوئيه 1998) و کورياي شمالي (اوت 1998) و جنگ هوايي ناتو در کوزوو (از 24 مارس 1999) توجيه لازم را براي افزايش بودجه نظامي پنتاگون فراهم ساخت. سود برندگان اين سناريو چه کساني هستند؟ ويليام هارتنگ پاسخ مي دهد: «پيمانکاران نظامي پنتاگون و برخي از شخصيت هاي اصلي کنگره که به طور مرتب دالرهاي نظامي را به جيب مي زنند.»

پول ونبرد

 

به گوشم باز آوایی زند زنگ
 نمی دانم چه خواهد این دل تنگ
 خدایا در دیار غربتی دور
 که می کوبد به دیوار دلم سنگ ؟
.


نفس ها را به پشت ابر بستم
 شتابم را به سنگ صبر بستم
 به خاکم قطره ای باران نبارید
تن خود را به خشک قبر بستم
.

 

 به روی شاخه گل بی تاب مانده
 به پا شد بلبل در خواب مانده
 میان بوستان دیگر نبینی
 شب خاموش بی مهتاب مانده
.

پيمان دوصد ميليارد دالري دولت بوش با کمپني لاکهيد به عنوان بزرگ ترين قرارداد خريد نظامي تاريخ شناخته مي شود. اين حادثه بيانگر ابعاد حيرت انگيز هياهوي عظيمي است که از 11 سپتامبر 2001 با عنوان "جنگ با تروريسم" به راه انداخته شد. در طول 50 روز افکار عمومي آمريکا و اروپا به شدت از حادثه تکان دهنده انفجار نيويارک متأثر بود و در زير فشار بمباران تبليغاتي- رواني رسانه هاي متنفد، در سردرگمي کامل به سر مي برد. در چند روز بعد تر تأثيرات اين بمباران تبليغاتي رو به افول نهاده و بتدريج پرسش هاي جدّي درباره ماهيت و اهداف واقعي سياست هاي نظامي گرايانه و جنگ افروزانه دولت جرج بوش مطرح مي شود. تاراج عظيمي که در اين مدت کوتاه با توجيه "جنگ با تروريسم" صورت گرفته، مهم ترين محوري است که توجه افکار عمومي را به خود جلب مي کند.

مبالغي که در اين دوره کوتاه به سود شبکه قدرتمند کمپني هاي تسليحاتي بر جامعه آمريکا تحميل شد، حيرت انگيز است: در پيامد حادثه 11 سپتامبر، کنگره به طور اضطراري مبلغ 40 ميليارد دالر به عنوان مخارج "جنگ با تروريسم" تصويب کرد که نيمي از آن بايد در جنگ افغانستان صرف شود و نيم ديگر به بازسازي و جبران خسارات داخلي اختصاص يابد. گوردون آدامز، محقق دانشگاه جرج واشنگتن، هزينه جنگ افغانستان را ساليانه 15 تا 20 ميليارد دالر براي دولت آمريکا و 10 تا 15 ميليارد دالر براي دولت بريتانيا برآورد مي کند. اين ارقام اضافه بر هزينه هاي معمول نظامي است که قبل از جنگ نيز صرف مي شد.

داستان در اينجا به پايان نمي رسد: پنتاگون، باز به بهانه "جنگ با تروريسم"، خواستار 6/ 32 ميليارد دالر افزايش بودجه خود نسبت به سال مالي گذ شته شد . به اين ترتيب، در هفته پيشين و در فضاي رواني مرعوبي که هنوز به شدت متأثر از هياهوي تهديد تروريسم و بيوتروريسم است، کنگره بودجه 2/ 343 ميليارد دالري پنتاگون را براي سال مالي 2002 تصويب کرد. بنابراين، قرارداد دوصد ميليارد دالري با لاکهيد پايان کار نيست، آغاز آن است. هم اکنون، کساني مانند نورم ديکز (نماينده دمکرات از واشنگتن) و رندي کانينگهام (نماينده جمهوري خواه از کاليفرنيا)، با حمايت از دونالد رامسفلد، وزير دفاع، تلاش مي کنند تا 40 فروند هواپيماي بمب افکن ب. 2 براي دولت ايالات متحده خريداري کنند. اين هواپيما به وسيله کمپني نورتروپ گرومن، شريک لاکهيد در قرارداد ساخت جنگنده هاي اف. 35، ساخته مي شود و قيمت هر فروند آن دو ميليارد دالر است. با توجه به چنين سودجويي هاي بي پروا، روزنامه بالتيمور کرونيکل مي نويسد: «خانواده هاي قربانيان حادثه 11 سپتامبر از اين پول ها سودي نبردند بلکه پيمانکاران تسليحاتي برنده اصلي آن بودند»؛ و با توجه به همين پديده است که جوزف کرنکوين، از بنياد صلح کارنگي، مي نويسد:

 «برخي از تراژدي 11 سپتامبر براي توجيه برنامه هاي شان بهره مي برند و توليد تسليحات نظامي را در زير پوشش مبارزه با تروريسم قرار مي دهند.»با توجه به ارقام خيره کننده اي که پروژه "جنگ با تروريسم" فراروي مافياي نظامي گراي غرب قرار داده، جنگ در منطقه قطعاً به سادگي و به سرعت پايان نخواهد يافت. بيهوده نيست که مقامات دولت بوش مرتب تکرار مي کنند که اين جنگي طولاني است. در اين جنگ طولاني، بن لادن و القاعده بهانه اي بيش نيست. هدف غارت است و مهم ترين منبع اين غارت ثروت ملّي ثروتمندترين کشور جهان، ايالات متحده آمريکا، است. اين ارقام نجومي بايد هزينه شود تا، به گفته جرج بوش، با موشک دو ميليون دالري چادر ده دالري منهدم گردد.

بزرگ ترين قرارداد تسليحاتي تاريخ

 

محیط من حصار سیاهی هاست
 چرا اگر تو نور باشی و از خاک وارهی ، شومی
 چرا اگر ز اصل ثمر گیری
 نشسته در گلورس ویرانه ، شیون بومی
 محیط من نقاب تباهی هاست
 چرا اگر تو مهر باشی و مجموع اختران خواهی
 چه ابرهات به خاک سیاه بنشاند
 چرا اگر به عشق نماز آری
 ز هر کرانه تو را تیر زهر می خواند
 محیط من غبار جداییهاست
 چه واژگونه تو خاموش می شوی در خویش
 چه شوم خاک تو را باد می کند ، فریاد
کدام فاجعه شبکورتر که در این جمع
غبار گردی و خورشیدیت رود از یاد
.
وحدت

در روز جمعه / 26 اکتبر 2001 رسانه ها از انعقاد بزرگ ترين قرارداد تسليحاتي تاريخ خبر دادند؛ قراردادي به ارزش دوصد ميليارد دالر! در يکسوي اين قرارداد پنتاگون (وزارت دفاع ايالات متحده آمريکا) قرار دارد و در سوي ديگر کمپاني لاکهيد مارتين که بزرگ ترين مجتمع نظامي- صنعتي ايالات متحده و جهان به شمار مي رود. موضوع قرارداد، ساخت حداقل سه هزار فروند جنگنده هاي جديد جت موسوم به J.S.F. است که اف. 35 نيز ناميده مي شود. اين جنگنده ها از سال 2008 در نيروي هوايي آمريکا به کار گرفته خواهد شد. اين پيمان براي لاکهيد سودهاي عظيمي به ارمغان آورده و مي آورد. علاوه بر 20 ميليارد دالري که به عنوان قسط اوّل به کمپاني فوق پرداخت شد، افزايش سريع قيمت سهام لاکهيد در بازار بورس 231 ميليون دالر سود نصيب سهامداران اين کمپاني کرد. مقايسه رقم دويست ميليارد دالري فوق با ارقامي که در گذشته صرف تسليحات مي شد، ابعاد عظيم مالي قرارداد لاکهيد را روشن تر مي کند: براي مثال، کل بودجه اي که طي سال هاي 1957 -1999، يعني تقريباً در نيمه دوّم سده بيستم ميلادي، صرف توسعه سيستم موشکي ايالات متحده آمريکا شد 122 ميليارد دالر بود؛ و کل بودجه اي که صرف قرارداد عظيم ساخت جنگنده هاي اف. 22 شد 70 ميليارد دالر بود.

در 27 اکتبر 2001، نيويارک تايمز ابعادي ديگر از «بزرگ ترين پيمان نظامي تاريخ آمريکا» را آشکار کرد. روشن شد که انعقاد قرارداد فوق با لاکهيد، کمپني بوئينگ، دومين سازنده هواپيماهاي نظامي ايالات متحده و جهان، را در وضع مالي وخيمي قرار داده و اين کمپني مجبور است تا پايان سال  2001سي هزار تن از کارکنان خود را بيکار کند. اولين واکنش کمپني بوئينگ تلاش براي شريک شدن در پيمان بود. اين اقدام مسبوق به سابقه است: بوئينگ پيشتر در قرارداد ساخت جنگنده هاي اف. 22 نيز به عنوان پيمانکار لاکهيد وارد عمل شده بود. معهذا، اگر اين تلاش به فرجام نرسد، بوئينگ اعمال فشار از طريق نمايندگان حامي خود در کنگره را آغاز خواهد کرد. هر دو کمپني لاکهيد و بوئينگ ساليانه ميليون ها دالر خرج تبليغات انتخاباتي مي کنند و هر دو از پشتوانه نيرومندي در کنگره برخوردارند. پيش تر نمايندگان ايالت ميسوري در کنگره اخطار کرده بودند که اگر بوئينگ از اين قرارداد بي بهره شود جرج بوش حمايت ايشان را از دست خواهد داد. هر چند دولت بوش و لابي لاکهيد از حمايت نمايندگان ايالت هاي جنوبي و مرکزي، به ويژه تکزاس و جئورجيا- پايگاه اصلي جرج بوش، برخوردارند، ولي به نوشته نيويارک تايمز، «هيچ تضميني وجود ندارد که قرارداد لاکهيد از حمايت کنگره برخوردار شود.» ادوارد الدريج، معاون وزارت دفاع در امور خريد و تأمين تکنولوژي، پيشاپيش به مقابله با اقدامات لابي بوئينگ در کنگره برخاست و اعلام کرد: «پنتاگون با هرگونه اعمال فشار از سوي کنگره براي شريک شدن بوئينگ در قرارداد فوق مخالف است ولي اگر دو کمپاني داوطلبانه به توافق برسند حرفي ندارد.»

کمپاني لاکهيد مارتين همان است که پيشتر جنگنده اف. 22 را در خدمت نيروي هوايي ايالات متحده قرار داده بود؛ جنگنده اي که هر فروند آن بيش از 200 ميليون دالر ارزش دارد. معهذا، امروز مقامات پنتاگون مدعي اند که جنگنده هايي مانند اف. 16 و اف. 22 در فضاي "جنگ سرد" و به منظور مقابله با جنگنده هاي پيشرفته دشمن خارجي (اتحاد شوروي) طراحي و ساخته شده بود و به دليل فروپاشي اتحاد شوروي کارايي آن کاهش يافته و پاسخگوي تمامي نيازهاي امروزين نيست. کاربري اصلي جنگنده هاي جديد اف. 35 نه مقابله هوايي با جنگنده هاي پيشرفته روسي، بلکه جنگ هوايي- زميني است. فضاي کنوني جنگ با افغانستان نياز به اين نوع از کاربرد را چنان ملموس مي سازد که گاه انسان تصور مي کند تمامي اين حوادث تنها به خاطر اثبات ضرورت ساخت جنگنده هاي اف. 35 بوده است.

به دليل بمباران تبليغاتي- رواني دولت بوش و رسانه هاي متنفذ حامي آن، و سردرگمي و گيجي ناشي از آن، پنتاگون موفق شد به سادگي قرارداد عظيم لاکهيد را منعقد کند وگرنه، در شرايط عادي، چنان که نيويارک تايمز مي نويسد، در کنگره نسبت به ساخت هواپيماهاي اف. 35 نظر مساعد وجود نداشت. در اين فضاي رواني دستکاري شده، به گفته گوردون آدامز، محقق دانشگاه جرج واشنگتن، «کنگره آماده است تا هر چه پنتاگون مي گويد بپذيرد.» معهذا، اگر مذاکرات لاکهيد و بوئينگ به نتيجه نرسد، بايد شاهد بروز اختلافات شديد در درون کنگره ايالات متحده بر سر اين قرارداد بي سابقه باشيم؛ تنازعي که مي تواند پايگاه اجتماعي و سياسي لرزان جرج بوش را لرزان تر کند. لابي بوئينگ، به عنوان دومين پيمانکار بزرگ پنتاگون، هم در دولت بوش و هم در کنگره، آن قدر نيرومند است که بتواند سهم خود را از آشفته بازار "جنگ با تروريسم" بگيرد.

۳۵۰ ميليارد دالر، هزينه جنگ عراق براى آمريكا

 

تشنه ام چون کویر تبداری
 که زبان می کشد به سینه ی آب
 نه امیدی که چشمه ای یابم
 نه فریبی که ره برم به سراب .


در دلم سنگ تیره گون خطا
 در گلو عقده های پوزش لال

در سرم خاطرات بی سامان
 بر لبانم قصه های ماه وسال


چشم من بسته با طلسم شکیب
 زانکه شبکور شهر خورشیدم
 دیگرم دخمه ایست بستر خواب
 چون شبی پیش یار خوابیدم .

زیر آن دخمه پشت یک در کور
دیر گاهیست کز نهیب هراس
 می شنوم ناله باز کن در را
 با توام ای که می سپاری پاس


لیکن از گوشه های دخمه ی ژرف
 خسته آهنگ و آشنا به هراس ،
 پاسخ اید که - : باز کن در را
با تو ام ای که می سپاری پاس .
تمیمی

پايگاه اينترنتى گاردين نوشت: خبرها نشان از اين دارد كه « بوش» رئيس جمهورى آمريكا به زودى بااكراه دستور تازه خود مبنى بر ايجاد تغيير در سياست هاى آمريكا در عراق صادر خواهد كرد.
اين روزنامه انگليسى بخشى از اهميت اين تغيير سياست ها را دراين دانست كه بوش در حالى ناچار به اتخاذ اين تصميم است كه هنوز در انتظار دريافت گزارش گروه «بيكر ـ هاميلتون» در مورد عراق به سر مى برد. به نوشته اين روزنامه، جيمز بيكر دوست خانوادگى بوش، قرار است در هفته جارى گزارش خود را درخصوص چگونگى پايان دادن به جنگ درعراق ارائه كند. اين روزنامه اينترنتى درپايان نوشت: انتظار مى رود گزارش مزبور چارچوبى را براى بازگرداندن تدريجى نيروهاى آمريكا در يك برنامه يك ساله يا بيشتر پيشنهاد كند.
 خبرگزارى فرانسه در گزارشى آمارى از جنگ عراق ميزان هزينه آمريكا در اين جنگ را از زمان آغاز تجاوز به اين كشور در مارس ۲۰۰۳ تاكنون ۳۵۰ ميليارد دالر برآورد كرد.
اين خبرگزارى در گزارش خود با استناد به آمار و ارقام ارائه شده توسط كنگره نوشت:  «بنا بر گزارش ۲۲ سپتامبر اداره بودجه كنگره،  حدود ۲۹۰ ميليارد دالر كه شامل ۲۵۴ ميليارد دالر هزينه عمليات نظامى در جهان است براى سال مالى ۲۰۰۶ در نظر گرفته شده است.» بنابراين گزارش، اين ميزان در ۳۰ سپتامبر به تصويب كنگره آمريكا رسيد.
مركز تحقيقات كنگره هزينه جنگى آمريكا را ۳۱۹ ميليارد دالر برآورد كرده كه ۷۳ درصد از بودجه اختصاصى آمريكا براى مبارزه با تروريسم كه پس از حملات ۱۱ سپتامبر در رديف بودجه اين كشور قرار گرفته، به خود اختصاص خواهد داد. كنگره ۷۰ ميليارد دالر براى جنگ با تروريسم در سال ۲۰۰۷ اختصاص داده است.۵۰ ميليارد دالر از بودجه وزارت دفاع نيز براى جنگ عراق در نظر گرفته شده است تا ميزان هزينه هاى واشنگتن در عراق در ۳ سال و نيم گذشته به ۳۵۰ ميليارد دالر برسد.
اين گزارش در حالى منتشر مى شود كه يكى از سناتورهاى دموكرات نيز ماه گذشته اعلام كرد وزارت دفاع ۱۲۷ ميليارد دالر بودجه اضافى براى جنگ در عراق و افغانستان درخواست خواهد كرد تا هزينه جنگ با تروريسم از ۵۰۰ ميليارد دالر بگذرد. بودجه هاى مذكور هزينه جنگ با تروريسم را پرهزينه تر از هزينه آمريكا در جنگ ويتنام خواهد كرد كه در سال ۱۹۷۵ خاتمه يافت.
بنا بر اعلام كنگره، هزينه هاى آمريكا در عراق در سال جارى از ۶ ميليارد و ۴۰۰ ميليون دالر در ماه به ماهى ۸ ميليارد دالر افزايش خواهد يافت.
>۲۰ ميليارد دالر براى بخش نفت عراق
گزارش ديگرى حاكى است كه مشاور آمريكايى دفتر بازسازى عراق اعلام كرده است كه عراق براى بازسازى بخش نفت، به ۲۰ ميليارد دالر سرمايه نياز دارد. روبرت كيس گفت: از مجموع ۱۸۹ طرح نفتى، تاكنون ۹۶ طرح اجرا شده و هنوز ۹۰ طرح ديگر در دست اجرا است.
> اعتراف رامسفلد به ناكارآمدى آمريكا در عراق
همزمان با اعلام هزينه سرسام آور ارتش آمريكا در عراق روزنامه واشنگتن پست نوشت كه دونالد رامسفلد، وزير دفاع سابق آمريكا دو روز پيش از استعفاى خود سندى محرمانه را به كاخ سفيد فرستاد و طى آن اعلام كرده است كه راهبرد آمريكا در عراق به «اصلاح مهم» نياز دارد.
وى در سند ۶ نوامبر نوشته است: «مسلماً آنچه كه نيروهاى آمريكايى هم اكنون در عراق در حال انجام آن هستند، به خوبى كارساز و يا از سرعت كافى برخوردار نيست.» سند گسترده و غيرمعمول وزير دفاع سابق آمريكا يك مجموعه از ۲۱ مسير ممكن اقدام را درباره راهبرد عراق پيشنهاد مى دهد كه شامل مواردى است كه بسيارى از آنها مسير اشغال آمريكا را تغيير مى دهد.
اين سند براى نخستين بار توسط روزنامه نيويارك تايمز منتشر شد و پنتاگون نيز اصالت آن را تأييد كرد. وزير دفاع سابق آمريكا در اين سند خواستار افزايش قابل ملاحظه تعداد مربيان نظامى آمريكا و همچنين قرار دادن سربازان عراقى در جوخه هاى آمريكايى براى تقويت مهارت هاى زبان عربى نظاميان آمريكايى است. برخى از گزينه هاى پيشنهادى رامسفلد شامل عقب نشينى و يا بازگشت ۱۴۰ هزار نظامى آمريكايى در عراق به عنوان راهى براى تحت فشار قرار دادن دولت عراق در جهت گرفتن مسئوليت بيشتر براى امنيت خودشان است.
> ارتش آمريكا ۱۴ پايگاه نظامى در عراق احداث مى كند
مقام هاى آمريكايى از برنامه ارتش اين كشور براى ساخت ۱۴ پايگاه نظامى در عراق و اشغال بلندمدت اين كشور خبر دادند. روزنامه اماراتى الخليج در شماره ديروز خود به نقل از برخى مسئولان وزارت دفاع آمريكا (پنتاگون) نوشت ارتش اين كشور براى اشغالى طولانى مدت از طريق ايجاد ۱۴ پايگاه نظامى در عراق با بهانه حمايت از تأسيسات و خطوط نفتى و عمليات جديد احتمالى در منطقه، برنامه ريزى مى كند. بنا بر اين گزارش، ساخت اين پايگاه ها ۴
ميليارد دالر هزينه خواهد داشت و ۱۰۰ هزار سرباز را در خود جاى خواهد داد. اين پايگاه ها در شهرهاى موصل، كركوك، تكريت، بغداد (۴ پايگاه)، بلد، فلوجه، نقرة السلمان، الصقر و اچ ترى (منطقه مرزى شمال شرقى با ايران) ناصريه و بصره خواهد بود.
> نمايه ۶۰ ساله مداخله آمريكا در جنگ هاى گوناگون
خبرگزارى فرانسه در گزارشى از واشنگتن، دخالت نيروهاى آمريكا در جنگ هاى مهم ۶۰ سال گذشته را با جنگ عراق مقايسه كرده است.
دراين گزارش كه آمار آن از منابع وزارت دفاع آمريكا و فرماندهى مركزى آمريكا كسب شده، آمده است: تعداد كل نيروهاى آمريكايى در عراق در حال حاضر ۱۳۹ هزار نفر است و ۱۵ تيپ رزمى اين كشور در عراق درحال جنگ هستند.
 شمار تلفات آمريكاييان در عراق تاكنون ۲هزار و۸۸۱ نفر و تعداد نيروهايى كه در عمليات جنگى كشته شده اند ۲ هزار و ۳۱۴ نفر بوده و مجموع مجروحين در ميدان هاى جنگ نيز ۲۱ هزار و۹۲۱ نفر تخمين زده شده است. نظاميان آمريكايى در ديگر جنگها جنگ ويتنام (۱۹۶۲- ۱۹۷۵).
اوج حضور نظامى آمريكا در جنگ ويتنام با ۵۰۰ هزار نيرو بود و تعداد تلفات نظامى اين كشور نيز ۵۸ هزار و ۲۰۹ نفر اعلام شد. جنگ كره (۱۹۵۰ - ۱۹۵۳) آمريكا در اوج قدرت نظامى خود در جنگ كره داراى ۳۰۲ هزار و ۴۸۳ نيرو در اين جنگ بود. آمريكا دراين جنگ ۳۶ هزار و ۵۷۴ نفر از نظاميان خود را ازدست داد.

اما برژينسكي معتقد است

 

هرگز نخوانده ام ،
 شعری ز شاهنامه ی فردوسی بزرگ
 گویاتر از حماسه ی خشم نگاه او
 کز پشت میله های گران ، قفل های سرد
 خواند ترانه ها ،
 از صبح زندگی 
از شام بندگی
هرگز ندیده ام ،
 گلبرگ لاله های لب چشمه سارها
 سرخ  شود چو خون شهیدان ... ماه
 هرگز به گوش خویش ،

 نشنیده ام که رعد خروشان به کوهسار
 باشد رسا ، چو بانگ دلاویز این شعار
 پیروز ....
هرگز نچیده ام ،

از بوستان چهره ی معشوق ، بوسه ای
 شیرین تر از دو بوسه ی گرمی که پارسال
در گیر و دارمرگ بچیدم ز گونه ای ،
 از گونه ی رفیق عزیزم که تیر خورد
. تمیمی

مشاور امنيت ملي اسبق آمريكا اعلام كرد: نفوذ آمريكا در جهان به علت غرق شدنش در بحران‌هاي خاورميانه، خليج فارس، افغانستان و پاكستان از بين رفته است . زبيگنيو برژينسكي مشاور امنيت ملي اسبق آمريكا، در گفت‌وگو با روزنامه راسيسكا گازتا - چاپ روسيه - اظهار داشت: علت اصلي از بين رفتن نفوذ آمريكا در جهان به سياست اين كشور در عراق كه هماهنگ با شرايط اين كشور نيست باز مي‌گردد . وي گفت: دولت جورج بوش، آمريكا را وارد بحران خطرناكي كرده است كه راه رهايي از آن قابل شناسايي نيست. آمريكا در عراق غرق شده است . مشاور امنيت ملي اسبق آمريكا تصريح كرد: روابط آمريكا و روسيه بايد محتاطانه باشد. در واقع تجزيه‌ي شوروي سابق بر روابط آمريكا و روسيه تاثير گذاشته و جايگاه روسيه در جهان تغيير كرده است. البته روسيه نيز بخشي از نفوذ قبلي‌اش را از دست داده است.

وي درباره پيشنهاد سناتور ريچارد لوگار در خصوص "استفاده از خشونت از سوي سازمان ناتو در مواقعي كه ايران و روسيه از صادرات نفت و گاز خود به عنوان اهرم براي فشار عليه كشورهاي عضو ناتو استفاده مي‌كنند" گفت  :  لوگار به كشورهاي عضو ناتو توصيه كرده كه در مواقعي كه ممكن است صادركنندگان نفت و گاز از اين مساله براي اعمال فشار بر كشورهاي عضو ناتو استفاده كنند يك طرح عمل مشتركي را براي رويارويي با اين مساله تهيه كنند؛ اما به اعتقاد من اجراي اين طرح زمان زيادي طول خواهد كشيد . برژينسكي 78 ساله كه از سال 1977 تا 1981 مشاور جيمي كارتر، رييس جمهور وقت آمريكا بود، هم اكنون در مركز مطالعات استراتژيك و بين‌المللي در واشنگتن مشغول به فعاليت استوي در طول فعاليتش در كاخ سفيد روابط آمريكا با چين را به حالت متعارف در آورد، هم چنين با شوروي سابق در محدود كردن سلاح‌هاي هسته‌يي به توافق رسيد.

مبارزه جديد با بنيادگرايي

 All rights reserved. © 1996 ROGER LEMOYNE - Do not reprint without permission.

هزاران کوچه در خوابست
 هزاران کوچه ی تاریک
هزاران چهره ی ترسیده پنهان
 هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
هزاران خانه در خوابست
هزاران چهره ی بیگانه در خوابست
میان کوچه ی تنها میان شهر
میان دستهای خالی نومید
هزاران پرده یکسو می رود آرام
هزاران پرده ی افتاده ی سنگین
 میان کوچه ی تنها
 میان شهر
میان رفت و آمدهای بی حاصل
میان گفت گوهای ملال آور
.آزاد

جنگ سرد در سال 1991 به پایان رسید. اما اگر جنگ سرد به مثابه جنگ سوم بود، بنابه تعبیر بعضی محافظه کاران، ایالات متحده اکنون در گیر جنگ جهانی چهارم است، و این بار علیه اسلام؟ آیا بنیادگرائی اسلامی «کمونیسم جدید» است؟ آیا جنگ علیه تروریسم در قرن بیستم، معادل جنگی جهانی علیه اتحاد شوروی است؟ تهدید تروریسم اسلامی، واقعا چقدر جدی است؟ و به طور کلی، پس از پایان جنگ سرد، رابطه ی آمریکائی ها با اسلام سیاسی چه تغییری کرده است؟ آیا با از بین رفتن رقابت ایالات متحده و شوروی، این اتحاد متوقف شد، یا به صورت زائده و غیر ضروری در آمد؟ آیا طیف راست اسلامی با از هم پاشیدن دشمن کمونیست، خشم و غضب خود را به جای دشمن کمونیست، متوجه شیطان بزرگ در غرب سکولار کرد؟ آیا ایالات متحده اکنون با دشمن جهانی که هیولائی چند سر، مرکب از ایران، سوریه لیبی، سودان و عربستان سعودی که مجموعا می تواند شبکه ای جهانی تعبیر شود، مواجه شده است؟ یعنی با شبکه ای  که «مایکل لدین» از کارورزان جریان ایران کنترا، آن را « هیولاهای ترور» می نامد؟  از یازده سپتامبر 2001، این تصور که ایالات متحده و دنیای اسلام در مرحله ی تصادم قرارگرفته اند، به صورت نوعی باور قدرت گرفت. اگر بر جنگ اول عراق در سال 1991 مهر آغاز ضرورت دنیای تازه پا به عرصه ی وجود  گذاشته را زدند، آیا جنگ دوم عراق (جنگ با مردم محروم و ستمدیده ی عراق) کاملا مفهوم متفاوتی به نام برخورد تمدن ها را نمایندگی می کند؟ مخالفان این نظریه – که به وسیله ی برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگتون نمایندگی می شوند - ، جنگ بوش با تروریسم را، نه کارزاری علیه القاعده و متحدان این جریان، بلکه نبرد غول آسای ترکیب یهودی – مسیحی علیه جهان اسلام ارزیابی می کنند. خیلی صاف و ساده، در پنتاگون جنگ علیه تروریسم معروف به " هین کردن " (G-WOT) است که در همان وزن جهاد است.

 رهبران جریان محافظه کار جدید، مثل " جیمز وول سی " یکی از مدیران سابق سی آی ا و تحلیل گر سیاسی و " نورمن پودورتس "، اعلام کردند که کارزار علیه اسلام، در واقع جنگ جهانی چهارم است. جرج بوش و صاحب منصبان کلیدی او، قدرت اسلام سیاسی - و گاهی خود اسلام را – با قدرت فاشیسم و کمونیسم مقایسه می کنند.  به زعم آنان، وجود ظرفیت شبکه جهانی ی این جریان، موجودیت آمریکائی  را تهدید می کند، و به این دلیل، گام های موثری که هنوز به چند و چونش نیندشیده اند، باید علیه آن بر داشته شود. ضرورت وارد شده به جنگ جهانی چهارم، د کترین جدید و یک جانبه ی ایالات متحده را می طلبد. پس باید پای جنگ های پیش گیری کننده و تعرضی بروند که جنگ علیه افغانستان، عراق و بعد ملت های دیگر را شامل می شود. و باید شدیدآ و به صورت گسترده ای بودجه نطامی و اطلاعاتی خود را افزایش دهند. این همه، بدان معنی بود که وزارت امنیت داخلی DHS، قانون میهن پرستی  ایلات متحده آمریکا، فرماندهی شمال پنتاگون برای تخلیه ی فوری نیروهای مسلح در داخل ایالات متحده، و قوانین جدید وزرات عدليه که به اف بی آی، پولیس و نیروهای فشار ضد تروریسم در پنجاه و سه شهر ایالات متحده، اختیارات فراوان جدیدی می دهند. اگر چه در قابل رویت ترین نمونه، تصادم تمدن ها، جنگ علیه ترور و کارزار دولت بوش برای تغیر خاورمیانه، سرشار از تضاد و تناقص و دروغ های آشکار است. دشمنی که در یازده سپتامبر 2001 به ایالات متحده حمله کرد، نه اسلام بود، نه اسلام بنیادگرا بود، نه اخوان المسلمین و حزب الله و حماس، یا سایر گروه های موسوم به طیف راست اسلامی بودند. این دشمن، القاعده بود.

 سازمان اسامه بن لادن یک قدرت جهانی نیست و هیچ گونه تهدید مادی برای ایالات متحده به شمار نمی آید. القاعده گروهی فناتیک است که به شیوه ی مافیائی سوگند خونی خورده است. حمله این سازمان به نیویورک و واشینگتن در سال 2001 خشم همه ی جهان را بر انگیخت، و حملات موثر متقابل – با استفاده از نظام اطلاعاتی، اقدامات قانونی، فشارهای سیاسی و دیپلماتیک – و حملات منتخب و سنگین نظامی – می توانست این سازمان را تضعیف و نابود کند. هیچ تردیدی وجود ندارد که نابود کردن القاعده، بدون جنگ در افغانستان، بدون جنگ در عراق، و بدون جنگ " علیه تروریسم " امکان پذیر بود. ولی دولت بوش، خواسته و با کمال میل موضوع تهدید مخصوص القاعده را یاد کرد. به یقین، گروه بن لادن نشان داد که توانائی ایراد ضرباتی جدی را دارد. از یازدهم سپتامبر 2001 به بعد به این سازمان نشانه هائی در عربستان سعودی، اسپانیا، ترکیه و نقاط دیگر را هدف گرفت. اما به خلاف ادعای بدون دلیل و مدرک، "اش کرافت" دادستان کل که در سال 2001 می گفت هزاران نیروی عملیاتی القاعده در ایالات متحده نفوذ کرده اند، از یازدهم سپتامبر 2001 به بعد، حتی یک نمونه ی اقدام خشونت بار از جانب القاعده در آمریکا رخ نداد. و کمترین دلیل و مدرکی وجود ندارد که ثابت کند القاعده به سلاح های اتمی، بیولوژیکی، یا شیمیائی مجهز است، یا در صدد دست یابی به آنها است. در حالی که بن لادن می تواند حملات تروریستی را سازمان بدهد، همان گونه که دیگران قادر به این کارند، تهدید واقعی القاعده محدود و قابل مهار است. بسیاری از ملت های دیگر، از جمله اسرائیل، ایرلند و ایتالیا، تهدید های تروریستی جدی را سال ها تجربه کرده اند.

 در مقام مقایسه، نه القاعده، نه یاران هم مرام این سازمان، نه به طور کلی طیف راست اسلامی، و به همین دلیل، نه مجموعه ی جهان اسلام، در مقابل انحصارطلبی ها و توسعه طلبی ها ی جهانی ی آمریکائی، آن گونه نیستند که اتحاد جماهیر شوروی بود. ترکیب کشورهای خاورمیانه، که بسیاری شان ضعیف، فقیر و به وسیله ی لشکرهای بین المللی در هم شکسته اند، قادر نیستند به  نقطه و مرحله ای صعود کنند که اینترپرایز آن را «جنگ جهانی چهارم» توجیه کند. اما با متوسل شده به چنین انحرافی که اسلام را دشمنی مثل شوروی جلوه می دهد، دولت بوش و متحدان او از میان محافظه کاران جدید، در واقع راه توسعه طلبی ها و امپراتوری جهانی ایالات متحده را هموار می کنند. بخصوص توسعه طلبی ها و امپراتوری جهانی با حضور قاطع در خاورمیانه ی بزرگ تر، از جمله پاکستان، آسیای میانه، و دریای سرخ مدیترانه و منطقه ی اقیانوس هند، مورد نظر است. بد نیست بپرسیم که آیا اشغال خاورمیانه از طرف ایالات متحده، وابسته و مربوط به این هدف هاست، یا جنگ علیه تروریسم؟ آیا پیش بردن این هدف، به آن دلیل نیست که محافظه کاران جدید می خواهند لنگر سرکردگی جهانی ایالات متحده را، با کاشتن پرچم آمریکا در آن مناطق حیاتی، اما بی ثبات، به آب بیندازند؟ آیا پیش بردن این هدف به بهانه ی " جنگ با تروریسم " و مقایسه تهدید اسلام با تهدید شوروی، به این علت نیست که بیش از دو سوم نفت جهان در عربستان سعودی و عراق انباشته است؟ آیا به این جهت نیست که دولت بوش چنان رابطه ی تنگاتنگی با اریل شارون و طیف راست اسرائیل ایجاد کرده است؟ این تصور که واقعاّ تروریسم اسلامی هدف دولت جرج هربرت واکر بوش است، با سیاست دولت او در خاورمیانه در تناقض قرار می گیرد. اگر دشمن تروریسم اسلامی است، چرا دولت این همه انرژی را علیه عراق، سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین به کار می گیرد؟ بشار اسد رئیس جمهور سوریه، و رئیس پیشین سازمان آزادیبخش فلسطین، هر دو از مخالفان کین توز اخوان المسلمین بودند، اما خود را به ناگهان و بی خردانه در فهرست متحدان القاعده یافتند. هم چون این، با حمله به عراق، دولت بوش خود را با هدفی نامناسب و بی مورد مواجه دید. از سال 1968 که صدام حسین به قدرت رسید، دشمن مصمم اسلامیست ها، از آیت الله خمینی ایران، تا تروریست های شیعه و خود القاعده بود.

حزب بعث سوسیالیست عرب، در هر دو شاخه ی سوریه ای و عراقی، معتقد به جدائی دین از دولت ( سکولار) است، و کوشش های دولت بوش برای مرتبط  کردن عراق با القاعده، بازی مهمل و مسخره ی سیا و وزارت امور خارجه بود. در واقع، با تجاوز به عراق و اشغال این کشور، بوش نه تنها با طیف راست اسلامی در یک جهت قرار گرفت، بلکه عملا به همکاری با آنان پرداخت: پیش از اشغال، در جریان تجاوز نظامی، و پس از اشغال، ایالات متحده از ائتلاف کنگره ملی در تبعید حمایت کرد که در آن دو حزب بنیادگرای شیعه؛ شورای عالی انقلاب اسلامی عراق (SCIRI)، و حزب الدعوة نقش حائز اهمیتی داشتند. شورای عالی انقلاب اسلامی عراق و حزب الدعوة، روابط تنگاتنگی با جمهوری اسلامی ایران داشتند و پس از جنگ نیز، هر دو جریان از نزدیگ با آیت الله علی سیستانی کار کردند. دولت بوش نه تنها هدف های غلطی را انتخاب کرده، بلکه با قشون کشی علیه تروریسم، دقیقا راه نادرستی را برای تعدیل مطالبات طیف راست اسلامی برگزیده است. با قرار دادن القاعده، جهاد اسلامی و گروه های تروریست مشابه در جبهه ای واحد، بسیار گسترده تری از گروه های طیف راست اسلام بنیادگرا و احزاب سیاسی در جهان اسلام، در واقع تهدیدی حائز اهمیت را نمایندگی می کنند، منتها نه برای امنیت ملی ایالات متحده، بلکه برای دولت ها، روشنفکران، نیروهای پیشرو و سایر آزاد اندیشان ملت های اسلامی، از مراکش تا اندونزیا. اکنون از فیس (FIS) در الجزیره گرفته تا اخوان المسلمین در مصر و حماس در فلسطین و بنیاد گرایان شیعه در عراق و گروه اسلامی پاکستان، با حمایت روحانیون فوق ارتدودوکس عرب عربستان سعودی، و سازمان هائی مثل اتحاد جهانی مسلمانان و بانک های اسلامی، تبدیل به تهدیدی جدی و واحد برای خاورمیانه شده اند. البته این تهدید ی است که با ابزارها ی نظامی نمی شود در مقابلش ایستاد.

این تهدید، با ادامه ی حضور سیاسی و نظامی و اقتصادی ایالات متحده در منطقه، روز به روز جدی تر و وخیم تر خواهد شد. فقط با عقب نشینی فوری نظامی از افغانستان، کاستن از حضور مصرانه آمریکائی ها در عربستان سعودی و خلیج فارس، هم چون این، تغییر سیاست حمایت از موقعیت تجاوز کارانه اسرائیل نسبت به ناسیونالیسم فلسطین، ایلات متحده می تواند از شدت خشم و نفرت مردم از خود، که به مثابه نفتی بر آتش اسلامیسم است، بکاهد. با این حال، کاستن از جای پای آمریکا در خاورمیانه، با سیاست دولت بوش مغایرت محوری دارد. شاید در نهایت بدگمانی باید گفت که دولت بوش، برای ادامه ی سیاستی که ترسیم مجدد نقشه ی خاورمیانه است، به نظریه ی نبرد گسترده علیه تروریسم شدیدا دامن زده است. محافظه کاران جدید تندرو، یا "ایده آلیست" ؛ از مقام های دولتی گرفته تا استراتژیست های متفکر و نظریه پردازی که بر چوکي های راحتی تکیه زده اند، مثلا انستیتوت اینترپرایز آمریکا، انستیتوت هودسن، و پروژه برای قرن جدید آمریکائی، اعلام کرده اند که جنگ های افغانستان و عراق، تازه دو شلیک مقدماتی بودند برای هموار کردن نقشه ی سلطه کامل بر ایران، سوریه، عربستان سعودی و کشورهای خلیج فارس. حتی بخش اعظم جریان اصلی دولت بوش، در حالی که تحت تاثیر نظریات خشونت گرای محافظه کاران جدید قرار دارد، از گرایش حضور نظامی وسیع تر ایالات متحده در منطقه ای به وسعت شمال آفریقا تا اندونزیا حمایت می کند.

 منتقدان زیرک سیاست مبتنی بر عملیات نظامی علیه تروریسم دولت بوش و مقاصد جهان گشایی این دولت، بر آنند که این سیاست، استراتژی تضمین آتش افروزی است و شیوه ای است که به نظر می رسد برای ایجاد تروریست های بیشتری، نسبت به آنان که کشته می شوند، طراحی شده است و خشم و خشونت علیه اشغال عراق و افغانستان، به احتمال قوی جهادی های تازه ای را در آن دو کشور به میدان جنگ کشانده، و این برخورد خونین، می تواند به پاکستان و عربستان سعودی سرایت کند. در این دو کشور، محافظه کاران و دولت های مبتنی بر اسلام، ممکن است با گروه های مخالف جدیدی که بن لادن، مجاهدین، طالبان و زمینه ی تندرو وهابی آنها را ایجاد می کنند، درگیر شوند. دومین دندان تیز سیاست دولت بوش در خاورمیانه، احتمالا در اثبات خط مخالفی پیش می رود که موسوم به لاف و گزاف های ایالات متحده برای ایجاد دموکراسی و اصلاحات در این منطقه است. تناقض این دو مشی سیاسی، بسیار روشن است. حمایت دولت آمریکا از دموکراسی در منطقه، دست کم در ظاهر خود گیج کننده است.

سال ها، بخصوص در جریان جنگ سرد، ایالات متحده ستون نگه دارنده ی دیکتاتورها، شاهان، امیران و روسای جمهوری مادام العمر در خاورمیانه و اطراف و اکناف جهان بود. در جهان عرب - عربستان سعودی، اردن، مصر و کشورهای خلیج فارس- ، این مستبدان، در وحدت با طیف راست اسلامی، و با حمایت معماران سیاست ایالات متحده، حکمرانی کرده اند. در سالیان متمادی، خواستگاه مخالفان قدرت در منطقه و رژیم های دست راستی، بدون استثنا چپ – از لیبرال های آمریکائی، تا چپ اروپائی و اتحاد جماهیر شوروی – بود. به یقین از بین رفتن دیکتاتوری و ایجاد دموکراسی تازه جوانه زده در جهان عرب، ایران، پاکستان، افغانستان و آفریقای مسلمان، باید هدف با ارزشی در سر می داشت.اما تفسیر و تعبیر دولت بوش از اصلاحات دموکراتیک، مورد سوء ظن است.

 اول آن که بسیار فرصت طلبانه است. تاکید دم افزای دولت بوش بر ضرورت وجود دمکراسی در جهان عرب، زمانی شدت گرفت که دروغ های کاخ سفید در مورد هدف های اعلام شده برای جنگ با عراق، بر ملا شد. دروغ هائی مثل سلاح های کشتار جمعی و کشف روابط احتمالی عراق با القاعده. وقتی معلوم شد که ادعاهای بوش برای حمله به عراق یاوه است، پرزیدنت بوش موضوع را عوض کرد که برای صدور دمکراسی به عراق جنگی چنان مهلک را آغاز کرده است.

 دوم آن که دولت بوش در تشخیص واقعیت مورد بدگمانی دیکتاتورهای حاکم بر خاورمیانه و ضد آمریکائی ها قرارگرفت و بعد ها فشارش را بر موضوع دموکراسی متمرکز کرد. در مضمون توسعه طلبانه و سلطه جویانه ی دولت بوش در سیاست خاورمیانه ای، تاکید بر موضوع تحمیل دموکراسی، فقط بهانه ای است برای گسترش در گیری سیاسی و نظامی ایالات متحده در منطقه. از مجرای دموکراسی ها ی مورد ادعای ایالات متحده در کشورهای تولید کننده نفت، ابتکارهای گستاخانه و ناسیونالیستی که همواره تضمین شده تلقی می شوند، دولت بوش را دچار نقشه های دراز مدت برای منطقه کرده است. فقط ساده اندیشان کودن باور می کنند که ایالات متحده در تعقیب استراتژی « تغییر رژیم» در منطقه ای که دارای دو سوم ذخائر نفتی جهان است، آرزومند ایجاد دولت هائی است که به مقاومت در مقابل سلطه جوئی ایالات متحده در منطقه دست بزنند.

مسلما دولت بوش نمی تواند با توسعه و دموکراسی در کشورهای عربی و ایران موافق باشد که روابط آنان را با، مثلا روسیه و چین، به هزینه ی آمریکا، نزدیک تر کند.

به عکس، دعوت ظاهری به ایجاد دموکراسی در خاورمیانه، برای دولت بوش این امکان را فراهم خواهد کرد که فشارهای بیشتر، یا کمتری را به دولت های منطقه که مانعی بر سر راه دست یابی به هدف های امنیت ملی ایالات متحده اند، وارد کند. بنابراین، سوریه اکنون زیر فشار دو طرفه ی اسرائیل و عراق تحت اشغال ایالات متحده چلانده می شود، و ایران میان عراق و افغانستان تحت اشغال " ناتو " گیر افتاده است. از سال 2001 ، ایالات متحده به موقعیت برتری غیرموازی در منطقه دست یافته است. محافظه کاران جدید که جنگ عراق را موفق می دانند، چیزی بیش از این نمی خواهند که اقدامات فشرده آمریکائی برای تغییر رژیم های ایران و سوریه، با هدف ایجاد ترکیب ائتلافی جدیدی از اسرائیل، ترکیه و پاکستان – که البته به وسیله آمریکا سازماندهی و اداره شود –  شدت بیشتری یابد و پیش برود. تکلیف حکومت های مستبد آمریکائی، مثل عربستان سعودی، اردن و مصر این وسط چه می شود؟ برای ایجاد تعادل و گسترش توسعه طلبی های جرج هربرت واکر بوش که با تشدید فشار بر موضوع دموکراسی امپریالیستی در مورد عراق، سوریه، ایران و سازمان آزادیبخش فلسطین در مقابل دولت های طرفدار غرب به پیش می رود، کوشش ها و طرح های آمریکائی باید نمکی هم داشته باشد.

برای آن که سیاست ایالات متحده شامل چشم اندازها و نظریات متفاوت است، دولت بوش در رابطه با مهم ترین متحدان عرب خود، علامت های دو پهلو می فرستد. جریان اصلی معماران سیاست ایالات متحده، مقام های سیا و وزارت امور خارجه، و متحدان آنان با علایق و منافع مشترک در منطقه- مثل کمپانی های نفتی، بانک ها و سازندگان ابزارهای جنگی –، می خواهند که بوش از فشار خود برای تغییراتی در قاهره و ریاض بکاهد و روند سیاست موجود را کندتر کند. دیگران، که ایدئولوژیک ترند، به نظر می رسد عقیده ای نجات بخش را به نمایش گذاشته باشند که رونوشت تجربه ی عراق، باید به زور به مصر و عربستان سعودی تحمیل شود. و بعضی محافظه کاران تندرو جدید، مثل « ریچرد پرله» و مایکل لدین، با خشونت و سرسختی برآنند که عربستان سعودی و مصر هم به عنوان حامیان القاعده، باید یکسان تلقی شوند، و مطالبه شان این است که ریاض باید به فهرست محورهای شرارت رئیس جمهوری افروده شود. همه ی آنان، این واقعیت را نادیده می گیرند که هم مصر و هم عربستان سعودی، دهه ها زیر فشارهای داخلی و خارجی بوده اند تا به مردم خود آزادی های اجتماعی و سیاسی بدهند و به اصطلاح لیبرالیزه شوند و هر دو کشور این تجربه را دارند که برای اصلاحات دموکراتیک، گاهی مصلحت جویانه حرکتی کرده اند که قصدش فقط فرار از شرایط و فشار موجود بوده است. ضرورت ظرافت در رفتار و معامله با این دو کشور، اغلب باعث فرار و نجات نیروهای ایدئولوژیک تر دولت بوش، در دولت و کنگره شده است.

زمینه و مضمون تجربه ایالات متحده با طیف راست اسلامی اما، در مورد دوقلوهای مصر و عربستان سعودی، پر از امکانات خطرناک است. تشدید فشار بر هر دو کشور در جهت لیبرالیزه شدن، می تواند به این نتیجه  منجر شود که طیف راست اسلامی در قاهره و ریاض به قدرت برسد. با این حال، درست مثل جریان جنگ سرد که ایالات متحده اسلامیست ها را به ناسیونالیسم عرب ترجیح داد، دولت بوش و متحدان محافظه کار جدید دولت او، گاهی وقت ها تمایل خود به ترجیح دادن طیف راست اسلامی را هم ابراز کردند و در عمل نشان دادند. هر وقت که ضرورت انتخاب میان رژیم های ناسیونالیست متمایل به چپ و اسلامیست ها پیش آمد، واشینگتن بی درنگ اسلامی ها را انتخاب کرد. به خلاف مباحث و لفاظی های رایج در مورد تصادم تمدن ها، دولت بوش مخالف جست و جوی متحد در میان طیف راست اسلامی نبود.

در عراق، دولت بوش پس از جنگ انهدامی و اشغال این کشور، با آیت الله سیستانی، دو حزب وابسته به ایران، و نیروهای سازمان یافته ی شیعه ی بنیادگرا همدست شد. رهبری محافظه کاران جدید در نقاط دیگر هم از طیف راست شیعه حمایت کردند. از جمله درعربستان سعودی فراسوی مطالبه ی اصلاحات دموکراتیک برای ایجاد تغییراتی در جهت به وجود آوردن کشوری جدید، از جریان های شیعه ی شرقی برای تشکیل حاکمیتی شیعه حمایت کردند. در این ولایت شرقی، شیعه ها دارای اکثریت اند. در نوار غزه و ساحل غربی رود اردن، اریل شارون خیمه شب بازی با حماس، جهاد اسلامی و حزب الله را برای تضعیف سازمان آزادیبخش فلسطین ادامه داد، و در سال 2005 ، حماس توانست به صورت قدرتمندترین جریان منتخت غزه درآید. به نظر می رسد حتی کسانی که بیشترین و شدیدترین هشدار را در مورد برخورد عظیم اسلام و مسیحیت می دادند، می کوشیدند تا راه کاری برای سازش با اسلامیست های طیف راست اسلامی پیدا کنند. با این حال، برای مصرف تبلیغاتی، دولت بوش حامل این سیاست بود که سیاست خاور میانه ای خود را برخورد تمدن ها بنامد. بعضی متحدان این دولت، بخصوص اعضای طیف راست مسیحی، به سادگی می کوشیدند تا اسلام را به عنوان دینی شیطانی و خوشونت گرا تبلیغ کنند. این جریان، مدعی است که بنیادگرائی اسلامی و بن لادن، «با آزادی ما دشمنی دارند»، نه آن که با سیاست های ایالات متحده در گیر باشند. با این نظریه، ایالات متحده جنگ با تروریسم را، به این بهانه که آمریکای خداشناس، به خاطر ترس از خدا با «محور شرارت» درگیراست، چهارچوب بندی کرده است. علیرغم تناقضاتی که در موضوع جنگ با ترور وجود دارد، بهتر است میلیون ها آمریکائی با این نظریه اغوا شوند که چون ما از خدا می ترسیم، و «محور شرارت» تهدید کننده است، مسیحی ها باید جنگ با جهان اسلام را تا پایان ادامه دهند و راهی جز این وجود ندارد.

 از سال 1991 تا 2001 چه اتفاقی افتاده که اسلام را از نیروی متحد، به شروری خطرناک و کین توز تبدیل کرده است؟ آسان ترین پاسخ می تواند بر گردد به هول و هراس هائی که پس از حمله ی القاعده در سال 2001 به وجود آمده است. اما واقعه ی یازده سپتامبر 2001، پس از یک دهه سر در گمی ایالات متحده رخ داده است. برای دنبال کردن تغییراتی که از طرح ساختن دنیای جدید تا برخورد تمدن ها پیش آمده است، ضروری است که به سه بحران اسلام سیاسی در دهه ی نود توجه کنیم:

بحران های الجزیره، مصر و پدیدآمدن طالبان. در مدت دوازده سال میان جنگ اول تا جنگ دوم عراق، خاورمیانه تغییرات سرگیجه آوری را از سر گذارند. پس از ملغی شدن نتیجه ی انتخابات الجزایر در سال 1991 که به پیروزی اسلامی ها منجر شده بود، طیف راست اسلامی جنگ داخلی خشونت بار و درنده خویانه ای را به این کشور تحمیل کرد. در مصر، جریان زیرزمینی اسلامی که از حمایت کامل نهاد اخوان المسلمین برخوردار بود، تقریبا حسنی مبارک را در اواسط دهه ی نود سرنگون کرد. و بعد، در افغانستان جنبش تحت الحمایه ی پاکستان طالبان، کابل را به تصرف خود در آورد و هولناک ترین نوع مذهب سالاری (تئوکراسی) جهان را به مردم افغانستان تحمیل کرد.  در خلال این بحران ها، دولت های جرج بوش و بیل کلینتون (از احزاب جمهوری خواه و دموکرات ایالات متحده که نوام چامسکی آنان را قدرت غالب می نامد) نتوانستند سیاست شفافی را در رابطه با اسلام سیاسی پیشه کنند. حتی با وجودی که اخوان المسلمین و طیف راست اسلامی بر ایران، افغانستان، پاکستان و  سودان مسلط شدند – و الجزیره، مصر، سوریه و فلسطین را مورد تهدید قرار دادند -، نه بوش (پدر) موقعیت را درک کرد، نه بیل کلینتون. نظام اطلاعاتی ایالات متحده و ماشین گزافه گوی ضدتروریسم، در مرحله ی اول به خیزش القاعده توجه نکردند، در حالی که این سازمان حضورش را با سلسله حملات رو به افزایش دهه ی نود اعلام کرده بود، و نتوانستند رشد و توسعه ی این جریان را متوقف کنند. اگر پاسخ های متفاوتی نسبت به سیاست ها ی خود می دادند، اگر به اهمیت بالای جنبش اسلامی پی می بردند، و اگر تحلیل گران نظام اطلاعاتی ایالات متحده با دقت بیشتری رد پای حملات خشونت بار اخوان المسلمین  و القاعده را دنبال می کردند، شاید وقایع 2001 و پی آمدهایش رخ نمی دادند.

 به یقین اگر ایالات متحده در خلال سال های 1990 سیاستی را در پیش می گرفت که به نتیجه ای منطقی ره می برد، این تصور خطرناک که آمریکا با بر خورد تمدن ها رو به رو شده است، تبدیل به چنین معضلی نمی شد که امروز شده است. دولت ایالات متحده، متفکران و جهان مبتنی بر سیاست گذاری، به این صورت تقسیم بندی شده است که چگونه در پایان جنگ سرد باید به تجدید حیات و طغیان مجدد اسلامی پاسخ داد. بعضی ها می خواستند سیاست تفاهم آمیزی را در قبال اسلامیسم توسعه دهند، دیگران برآن بودند که با این جریان باید کشور به کشور بر اساس پایگاه هایش عمل کرد. بعضی ها معتقد بودند که باید سیاست رویاروئی با اسلامیست ها را به پیش برد، دیگران فکرمی کردند باید با آنان همکاری کرد، یا به مدارا پرداخت. پراگماتیست ها ، بر آن بودند که سیاست ایالات متحده باید مبتنی بر حمایت از رژیم های موجود در قاهره، عمان، الجزیره و سایرین باشد، اما ایده آلیست ها ازاین نظریه دفاع می کردند که دموکراسی باید در منطقه گل بدهد، حتی اگر اسلامیست ها در موقعیتی قرار بگیرند که انتخابات را ببرند.

در دهه ی میان 1991 و 2001، سیاست ایالات متحده در قبال طیف راست اسلامی، گیج و متناقض بود. جملگی موافق بودند که تروریسم اسلامی بد است، اما این درست همان نقطه ای است که توافق ها متوقف می شوند، ضمن آن که هیچ کس از آن غافل نیست. پایان درگیری های ایالات متحده و اتحاد شوروی در خاورمیانه، ایالات متحده را با منطقه ای مواجه کرد که اسلام سیاسی بازیگر اصلی آن بود. طیف راست اسلامی جریان های مختلفی را از رژیم های محافظه کار اسلامی در پاکستان و عربستان سعودی، تا رژیم های تندرو ایران و سودان، تا سازمان های فرادولتی مثل اخوان المسلمین، طالبان و حزب الله، و هسته های تروریست راست، مثل القاعده را در بر می گرفت. بعضی از این جریان ها از جمله ی متحدان بودند، بعضی ها تهدید آمیز بودند، بعض دیگر به صورت خطرناکی روش خصمانه داشتند. اما چگونه می شود دوست را از دشمن تمیز داد؟ در خلال سال های 1990 ، ایالات متحده به صورت مردد ، اما با آتش افروزی ، وارد معامله و زد و بند با طیف راست اسلامی شد . نخست در الجزیره ، سپس در مصر ، و بالاخره ، باردیگر در افغانستان . در هر سه مورد ، اسلامیست ها توانستند توجه آتش افروزان ایالات متحده را که جهادی های افغانی را تغذیه ی مالی می کردند ، و معتقد به تامین مهارت در جنگ – از جمله ساختن بمب ، قتل و حملات سبک چریکی بودند ، به خود جلب کرده و آنان را وارد دعوا کنند .

 اتحاد جماهیر شوروی که از افغانستان خارج شد ، طیف راست اسلامی به مثابه تهدیدی علیه ثبات ، امنیت و علایق ایالات متحده دست به کار شد . نیویورک تایمز در سال 1993 گزارش می دهد « یک سال پس از آن که شورشیان مسلمان دولت کمونیست را در افغانستان ساقط کردند ، جنگ طولانی افغانستان به سایر کشورهای جهان اسلام سرایت کرد. مثلا ، جريکها ، سلاح برداشتند تا دولت های الجزیره ، مصر و سایر کشورهای اسلامی را سرنگون کنند.» و ادامه می دهد که « دیپلمات های غربی و مقام های عرب می گویند هزاران نظامی کاراسلامی ، در کارزارهای زیر جلی وخشونت بار برای برانداختن دولت های الجزیره ، مصر ، یمن ، تونس ، اردن ، ترکیه و سایر کشورهای تحت استیلای اسلامی ها ، وارد عمل شدند و اساسا پایگاه شان نیز افغانستان بود.»  طیف راست اسلامی ، با غرق شدن در آگاهی جدید ، الهام گرفتن از آن و رسیدن به این باور که شورش و قیام آنان ابرقدرتی را در افغانستان شکست داده است ، قدرتی را که تازه کسب کرده بود ، در بوته ی آزمایش قرار داد .

( در همه ی کتابی که تا کنون خوانده اید ، لابد به این نتیجه رسیده اید که جز با حمایت ها ، برنامه ریزی ها ، پول ها ، آموزش ها و کمک های نظامی و طراحی های ایالات متحده ، بریتانیا ، اسرائیل ، کشورهای اروپائی و حتی کمک های چین ، طیف راست اسلامی که در درجه ی اول شمشیرش را بر گردن کمونیست ها ، ملی گرایان ، معتقدان به جدائی دین از دولت ( سکولاریست ها ) فرود آورد ، و اساسا بدون حضور مادی قدرتی که می خواست با استفاده ی ابزاری از اسلامیسم در جنگ سرد پیروز شود و اتحاد شوروی را نابود کند ، نمی توانسته است به قدرت مورد نظر نویسنده در این تکه از کتاب دست یابد) بحران های 1992 تا 1999 الجزیره ، پس از وقوع انقلاب ایران ، نخستین ماشه ی تجدید نظر سیاست امریکا را در قبال اسلام سیاسی چکاند . در خلال هفت سال جنگ داخلی الجزیره ، سیاست تجدید نظر ایالات متحده به همین منوال پیش رفت و با تناقض های نظری ، این اتهام را از جانب پاریس و سایر کشورهای اروپائی به خود وارد کرد که واشینگتن به این دلیل با اسلامیست های الجزیره مدارا می کند تا منافع خود در مورد نفت و گاز و علایق صنعتی خود در شمال آفریقا را ، منتها به خرج اروپائی ها ، تامین کند .

 مساله ی بغرنج و پیچیده ، و در واقع معمای ایالات متحده در الجزیره ، انتخاب میان شورشیان در این کشور که اکثریت آرا را کسب کرده بودند ، و سلطه ی نظامی ، اما سکولار در الجزیره  بود که برای انسداد پیروزی اسلامیست ها ، دموکراسی را به حال تعلیق در آورده بودند. مساله این نبود که آیا ایالات متحده باید مستقیما در الجزیره دخالت کند ، یا نه . هیچ یک از طرفین دعوا خواستار این دخالت نبودند ، و به هر صورت این امر عملی نبود . ایالات متحده باید میان تاکیدش بر روند دموکراسی در الجزیره که در نتیجه ی آن آمریکا را با جنبش تندرو اسلامیست در یک خط قرار می داد ، و ایستادن درکنار ارتش الجزیره ، یکی را انتخاب می کرد . سرانجام ، واشینگتن به درستی فشار ارتشی ها بر اسلامیست ها را تحمل کرد. این سیاست ، نتیجه ی خوشایندی در برنداشت . پس ایالات متحده رژیم الجزیره را محکوم کرد و به حمایت دیپلماتیک از طیف راست اسلامی پرداخت که بر آیند آن – در الجزیره ، و همه ی منطقه – می توانست فاجعه بار باشد .

 مقدمات و زمینه های بحران الجزیره ، با ایجاد « جبهه ی نجات » که با مخفف فرانسوی آن به « فیس » FIS  معروف است ، در سال 1989 آغاز شد . در ژوئن 1990 ، « فیس » در انتخابات منطقه ای به پیروزی خیره کننده ای دست یافت . بعد ، در دسامبر 1991 ، « فیس » توانست حزب حاکم به نام « جبهه آزادیبخش ملی » ( FLN) را در انتخابات پارلمانی با نتیجه 118 کرسی  بر 16 کرسی ، در نوردد . اما پیش از دومین دور رای گیری ، و پیش از آن که « فیس » به قدرت برسد ، ارتش برای باطل کردن انتخابات دخالت کرد و ده هزار تن از اعضا و هواداران فیس را دستگیر کرد . « فیس » که دید پیروزی اش را انکارکرده اند ، زنجیر از پای کارزار تروریسم گشود . رئیس جمهوری الجزیره به قتل رسید ، وزارت خانه ها را با بمب به هوا فرستادند و نیروهای مسلح این سازمان ، صدها تن از مقام های امنیتی و پولیس را به قتل رساندند . جنگ داخلی آغاز شد . در طول این دهه ، سازمان دومی هم به نام « گروه مسلح اسلامی » (GIA) پدید آمد  که روابط تیره ای با « فیس » داشت . با گسترش و شدت یافتن خشونت ، فرصت طلبان اسلامیست و گروه پارلمان در سایه ، کارزاری از قتل عام و مثله کردن را آغاز کردند ؛ تلفات سنگینی از روستاها گرفتند ، از آنان عشریه خواستند ، و زنان و کودکان را بی رحمانه به قتل رساندند . ده ها هزارتن کشته شدند .

  اما سازمان « فیس» بدون مقدمه در سال 1989 ظهور نکرد . همان گونه که در پاکستان ، مصر، سوریه ، سودان و افغانستان در جریان جنگ سرد رخ داد ، طیف راست اسلامی در الجزیره قدرتش را از مجرای نبرد با نیروهای چپ و ملی الجزیره ، بخصوص در محیط های دانشگاهی گذراند و پایه ریزی کرد . درست مثل افغانستان که در آن « علمای » مرتبط با اخوان المسلمین مصر جمعیت مخفی اسلامیست را در سال های 1960 و 1970 بنیان نهادند ، در الجزیره هم گروهی ازعلما و طلبه های مصری ، که بسیاری شان از اعضای اخوان المسلمین بودند و در دانشگاه های اسلامی عربستان سعودی آموزش دیده بودند ، به الجزیره صادر شدند تا عربی را به الجزیره ای های فرانسه زبان آموزش بدهند .

 غزالی و یوسف قراداوی ، دو متکلم اسلامی صف اول که به خلیج فارس گریخته بودند و « هر دو از سفیران سیار اخوان المسلمین بودند و روابط تنگاتنگی با سلاطین نفتی داشتند ، در عمل مشوق بیداری اسلامی در الجزیره ی اواسط 1980 بودند. » در سال های 1980 ، این کادر از فعالان طیف راست اسلامی ، سلسله حملاتی را علیه دولت الجزیزه سازماندهی کردند . بسیاری از تروریست های درگیر در این حملات ، در افغانستان بودند ، یا از سوی جهادی ها به الجزیره می رفتند و باز می گشتند . یکی از آنان عبدالله اناس بود که در « اداره خدمات » طرفدار القاعده ، به نیروهای اسامه بن لادن و اعظم پیوسته بود . وقتی اعظم به قتل رسید ، اناس جانشین او شد .  زمانی که « فیس » به وجود آمد ، مهار امور هزاران مسجد را در سراسر کشور به کف گرفت و ماشین سیاسی – مذهبی را بنا نهاد . درست مثل طالبان ، هر جا که « فیس » مهار امور کلی ، یا منطقه ای را به دست می گرفت ، مغازه ها وفروشگاه های مشروبات الکلی را بنا به تفسیر خود از فرهنگ اسلامی ، ممنوع می کرد ، زنان را مجبور می کرد چادر سرشان کنند و اغلب کسانی را که این ممنوعیت ها و احکام را رعایت نمی کردند ، تحت تعقیب قرار می داد . « فیس » تحصیل کرده های الجزیره ای و طبقه متوسط سکولار را نفی کرد و اعلام کرد که قصد دارد «رابطه ی روشنفکری و ایدئولوژیک فرانسه و الجزیره را ممنوع کند.» یک ماه پیش از دسامبرکه پیروزی « فیس » در انتخابات به حال تعلیق در آمد ، یعنی در نوامبر 1991 ، گروهی احتمالا مستقل ، یا مرتد ، از اسلامیست های الجزیره ای ، کشور را با عملیات تروریستی خشمگین تکان دادند:

نخستین عملیات حیرت آور ، حملات خونین به ایستگاه های مرزبانی کشور بود که در جریان آن ، گروهی از کارکشته های « افغانی » سر سربازان وظیفه بیچاره را بریدند ... این عملیات ، دقیقا در زمانی صورت پذیرفت که چهار روز به سالگرد شهادت عبدالله اعظم در پشاور مانده بود . این ، نشانه ای بود از آغاز جهاد در خاک الجزیره . بسیاری از الجزیره ای ها ترس برشان داشت که یک دولت اسلامی ، اقتدار و حاکمیت ترور را نهادینه کند . برای دولت های عربی ، از جمله مصر ، اردن ، تونس و مراکش ، زنگ خطر به صدا در آمد . این دولت ها ترسیده بودند که مبادا الجزیره ی تحت حاکمیت اسلامیست ها ، تبدیل به بیماری مسری شود . اقدام نظامی الجزیره ، ایالات متحده را با موقعیت حساسی مواجه کرده بود :

 آیا واشینگتن باید بر اعمال زور نظامی بر نتیجه ی انتخابات مهر تائید می زد ، یا از « فیس » و طیف راست اسلامی دفاع می کرد ؟  برای دولت بوش ( پدر ) که قبلا سیاست ، ذهن و روح او به اشغال الزامات دنیای جدید در آمده بود ، این واقعه تبدیل به معما شده بود . بوش ( پدر ) و وزیر امور خارجه اش جیمز بیکر نگران چشم انداز اسلامیسم در الجزیره بودند و به صورت نیمه رسمی موضعی گرفته بودند که گزارش سنای ایالات متحده آن موضع را « چیزی مثل نادیده گرفتن و اعلام رضایت با تکان دادن سر»نامید . جیمز بیکر ، بعدها در توضیح این وضع و موضع ، گفت : « وقتی من وزیر امورخارجه بودم ، با وجودی که متوجه بودیم روش ها به صورت مغایر حمایت ما از دموکراسی است ، سیاست خط کشیدن دور بنیاد گرایان تند رو در اسرائیل را دنبال می کردیم .» اما بسیاری دیگر از مقام های ایالات متحده ، از جمله افسران سی آی ا که با « فیس » در رابطه بودند ، با سیاست بوش – بیکر موافق نبودند .

 به گزارش « رابرت په لت رو » سفیر سابق ایالات متحده و مقام ارشد وزارت امور خارجه ، در رابطه با سیاست بوش – بیکر در خنثی کردن اسلامیست های الجزیره ، اختلاف نظرهای جدی وجود داشت . « رابرت په لت رو » می گوید : « در مورد عواقب فوری تصمیم نظامی ها در عقیم گذاشتن نتیجه ی انتخابات الجزیره ، ما موضعی مخالف داشتیم . بیست و چهار ساعت بعد ، نظر ما برگشت و نگاهی بسیار متفاوت به واقعه انداختیم .»  دولت بوش ( پدر) که در مورد کارزار اسلامیست ها در الجزیره نا مطمئن عمل می کرد ، در سیاست خود تجدید نظر کرد . این تجدید نظر اما ، آش شله قلمکاری بیش نبود و می کوشید تا راه کاری برای برخورد با پدیده ای که کارشناسانش درک اندکی از آن داشتند و سیاستمدارانش ، حتی مقام های ارشد دولتی و اعضای کنگره ، توافق عامی در مورد آن نداشتند و دچار سردرگمی بودند ، پیدا کند . صحنه های نبرد ، هنوز شدت نیافته بودند ، اما دست کم دو نظریه ی متداول ، تا آن زمان شروع به بروز کرده بود .

یکی از آن ها ، نقطه نظر سازش و مدارا بود که پیروانش می گفتند دلیلی وجود ندارد که ایالات متحده وحشتی از طیف راست اسلامی داشته باشد . این نظریه بر آن بود که دیپلمات های ایالات متحده و مقام های سی آی ا ، باید کوششی جهانی را در سطح جهان برای ایجاد ارتباط با اسلامیست هائی که در جهت اجتناب از خشونت ، تمایلی به گفت و گو از خود نشان می دهند ، آغاز کند . نظریه دوم ( که هنوز هم وجود دارد ) ، برخورد تمدن ها بود که معتقد بوده است جهان اسلام دشمن اساسی و قسم خورده ی غرب است . بنا به این نظر ، دشمن ایالات متحده فقط القاعده و حتی طیف راست اسلام سیاسی نیست ، بلکه اساس و طبیعت دین اسلام که قرآن باشد و تمدن اسلامی ، از بیش از سیزده قرن پیش که پدید آمده ، نسبت به غرب حالتی تخاصمی دارد . در خلال سال های 1990 ، این دو مکتب رشد دم افزائی کرده اند و مدام نیز با یکدیگر در تضاد و تقابل بوده اند . هر یک از این دو مکتب را ، نظریه پرداز خاصی نمایندگی می کند . نماینده ی نظریه مدارا و مماشات ، « جان اسپوسیتو » از دانشگاه « جرج تاون » است ، و نماینده نظریه ی برخورد تمدن ها « برنارد لوئیس » از دانشگاه پرینستون .  در سال 1992 ، تصمیم گرفتند « ادوارد جره جی ین » را که آن زمان معاون وزیر امور خارجه در امور خاور نزدیک بود ، به این کار بگمارند تا سیاستی را در قبال اسلام طراحی کند . پس او را برگزیدند که در ژانویه سال 1992 ، در « مری دی ین هاووس » واشنگتن سخنرانی کند . « دیوید مک » که معاون « ادوارد جره جی ین » بود ، می گوید : « وزارت امور خارجه به من مراجعه کرد که نیاز به یک سیاست اسلامی دارند .» به گفته ی دیوید مک این سخنرانی عمدتا به آن جهت طراحی شده بود تا در مقابل آن بخش از مقام های دولت که شروع کرده بودند به بحث در این مورد که ایالات متحده باید با اسلام به عنوان دشمن جدید جهانی رفتار کند ، چیزی بگوید و بایستد. مک می گوید :

« بعضی ها ، بخصوص ریچرد شیفتر از دایره ی حقوق بشر ، می گفتند که اسلام خطرناک است ، و این درست زمانی بود که تز برخورد تمدن ها شروع کرده بود به علنی شدن . ما توانستیم جوری برنامه ریزی کنیم که دست بالا را داشته باشیم و نظریه ی مقابل را به عقب برانیم . خیلی ها در سالن کنفرانس بودند ؛ از مقام های امور خاور نزدیک ، دایره ی اطلاعات و تحقیقات ، دایره ی حقوق بشر ، و بسیاری دیگر از کارشناسان امور اسلام که ازخارج از این دایره ها در کنفرانس حضور به هم رسانده بودند . و من متن سخنرانی « جره جی ین » را نوشته بودم . ما متن این سخنرانی را به جیمز بیکر داده بودیم و او گفته بود :« بسیار خوب ، اگر می خواهید این نظریه را پیش ببرید ، من حرفی ندارم .»  ریچرد شیفتر معاون وزارت امورخارجه در امور حقوق بشر ،  طرفدار نظریه ی امتیاز رژیم های متمرکز بر رژیم های توتالیتر بود . او در مورد بحران الجزیره ، می گوید از نظریه ی حمایت ایالات متحده از ارتش در اعمال فشار بر اسلامیست ها دفاع می کرد . اما برای شیفتر و بسیاری از سرسختان و محافظه کاران جدید ، اهمیت مساله بسا فراتر از الجزیره بود. می گوید : « آن چه من می دیدم ، رشد جنبشی شبیه کمونیسم بود . پس از فاشیسم و کمونیسم ، این سومین یورش توتالیتر ها به دموکراسی بود.»  به گزارش دیوید مک ، ریچرد شیفتر می خواست لحن سخنرانی نسبت از آن چه تنظیم شده بود ، تندتر باشد. و می گوید : « شیفتر و دایره حقوق بشر احساس می کردند که این شیوه بیان ساده اندیشانه است .»  

سرانجام ، سخنرانی « جره جی ین » علائم مشخصه ی حائزاهمیتی را روی میز گذاشت ، اما از پاسخ دادن به پرسش های سخت اجتناب ورزید. « جره جی ین » نظریه برخورد تمدن ها را رد کرد و گفت : « دولت ایالات متحده اسلام را « ایسم » جدیدی ارزیابی نمی کند که با غرب در تقابل باشد ، یا تهدیدی برای صلح در نظر آید . جنگ سرد جای خود را به رقابت تازه ای میان اسلام و غرب نداده است . دیرگاهی از جنگ های صلیبی گذشته است . آمریکائی ها اسلام را در میان بسیاری از اندیشه هائی که بر فرهنگ ما تاثیرگذاشته و آن را غنی کرده اند ، به عنوان نیروی متمدن تاریخی پذیرفته اند.» اما از این فراتر می رود و می گوید :

توجه بسیاری صرف پدیده ای شده است که آن را به نام های مختلف اسلام سیاسی ، احیای اسلام ، یا بنیادگرائی اسلامی می شناسیم ... بنابراین ، در خاور میانه و شمال آفریقا ، گروه ها و جنبش هائی را ملاحظه می کنیم که با حفظ ایده آل های اسلامی ، به جست و جوی اصلاحاتی در جوامع خود بر آمده اند... پشت این جنبش ها، هیچ گونه یکپارچگی یا هماهنگی سازمان یافته ای را کشف نکرده ایم .

آن چه ملاحظه می کنیم ، پیروانی هستند که در کشورهای مختلف زندگی می کنند و تاکید ها و تفسیر ها و نقطه نظرهای خود را در باره ی اصول اسلامی و دولت هائی دارند که با درجات مختلف و از طرق گوناگونی با این تاکید ها کوک می شوند . « جره جی ین » ادامه داد و افزود که ایالات متحده طالب انتخابات آزاد و افزایش حقوق اجتماعی درمنطقه بود ، اما در اشاره ای آشکار به بحران الجزیره گفت : « ما نسبت به آن هائی که از مرحله ی دموکراسی برای رسیدن به قدرت استفاده می کنند ، سوء ظن داریم . اینان فقط با استفاده ابزاری از مرحله ی دموکراسی می خواهند با نابود کردن آن ، قدرت شان را حفظ کرده وسلطه ی سیاسی پیدا کنند .» و گفت که ایالات متحده مخالف آن هائی بود که خشونت ، اختناق ، یا « تناقضات مذهبی و سیاسی » را دنبال می کردند.» ( و لابد بر اساس مبانی همین مکتب در 126 نقطه ی جهان پایگاه نظامی دارد و با بمب های ده تنی و لیزری و بی رحمانه ترین ماشین های جنگی به ملت های افغانستان و عراق یورش برده و قدیمی ترین مبارزات سازمان یافته ی فیلیپین و کلمبیا و سایر نقاط جهان را لحظه ای آرام نمی گذارد و نقشه ی انهدام ملت های ایران و سوریه و سودان را با بمب های پنجهزار پوندي در سر دارد و به قول اسیتفن کینزر در آخرین کتابش به نام  «براندازی » ،  در صد و ده سال گذشته ، از هاوائی تا عراق ، چهارده دولت را به خاطر منافع خود برانداخته است و خود ، به قول هارولد پینتر نمایشنامه نویس بزرگ قرن بیستم ، دو میلیون زندانی دارد و به قول نوام چامسکی در دهه ی شصت از طریق سیا هروئین مجانی میان سیاه پوستان آمریکا توزیع می کند تا جنبش سیاهان را عقیم کند . یعنی همان عملی که در تاریخ ترجمه ی این کتاب ، اسلامی های حاکم بر ایران از طریق پخش و توزیع موادی به نام های اکستازی ، شیشه، سنگ ، اشک خدا ، هروئین ، گراس ، تریاک و حشیش در میان مردم به تنگ آمده از ابعاد ستم می کنند.)

 در مجمع دیگری ، جره جی ین به لحنی موافق ، اما مبهم ، از « اسلامیست های معتدل » سخن گفت ؛ اگر چه نتوانست توضیح بدهد و روشن کند که منظورش از « معتدل و میانه رو» چیست . در حالی که جره جی ین تروریسم را محکوم دانست و اشاره کرد که ایالات متحده مناسبات خوبی با کشورهائی چون عربستان سعودی و پاکستان دارد « که اساس نظام شان سفت و سخت بر اصول اسلامی بنا شده است » ، کاملا از ورد به بحث در رابطه با خود طیف راست اسلامی و بیانیه اش طفره رفت . « جرجس » می نویسد : « مضمون مباحث تالار مری دین ، شوربختانه سیاست دولت بوش در قبال آن گروه های اسلامی را روشن نکرد . »  اگر سخنرانی « جره جی ین » نتوانست به صراحت خطوط اصلی سیاست آمریکائی در قبال اسلام سیاسی را ترسیم کند ، در رابطه با واکنش خاص در مورد وقایع الجزیره ، که ایالات متحده به صورتی خاموش در آن از معلق شدن دموکراسی به وسیله ی اعمال زور ارتش حمایت می کرد ، کارآئی صریحی داشت . اما ، در حالی که الجزیره درگرداب حملات خشونت بار و ضد حمله های ارتش علیه کارکشته های جهادی ها فرو می رفت و شرایط روز به روز هولناک تر می شد ، اوضاع از بد هم بدتر شد .  در سال 1993 ، دولت بیل کلینتون ( از حزب دموکرات) ، دست به کوشش هائی زد تا مقام های دولت الجزیره و عناصر اسلامی مخالف دولت را به گفت و گو تشویق کند . اما اروپای غربی ، بخصوص فرانسه ، ایالات متحده را متهم می کردند که موضوع گفت و گو با اسلامیست های الجزیره را در جریان آن چه آنان بیداری و انتظار انقلاب اسلامی می نامیدند ، به قصد تضمین منافع سیاسی و سود تجاری خود طراحی کرده است . بنابه گزارش « جرجس » که می گوید «شارل پاسکووا » وزیر داخله فرانسه واشنگتن را متهم می کند که « بنیادگرایان تروریست»  را در خود پناه داده است ، « فرانسوی ها انگیزه های آمریکائی را برای ملاقات با اسلامیست ها مورد حمله قرار دادند و دلیلش هم این بود که نسبت به توافق با « فیس » علیه دولت الجزیره مظنون بودند .

استدلال فرانسوی ها بر می گشت به « انورحدام » نماینده ی « فیس » در واشنگتن که در سال های 1990 تماس های جسته و گریخته ای با مقام های ایالات متحده داشت . « پله ترو » که  معاون وزیر امور خارجه ی دولت کلینتون در امور خاور نزدیک بود ، می گوید ، «فرانسوی ها از ما می خواستند انورحدام را اخراج کنیم ، اما هرگز در خواستی رسمی در این مورد به دست ما نرسید.»  بلندترین صدائی که در مورد توافق با اسلامیست های الجزیره در آمد ، از ناحیه ی « گراهام فولر » تحلیل گر سابق سی آی ا بود که ازهمکاران گروه « کیسی » در سال های 86 – 1984 برای هموار کردن زمینه های ماجرای ایران کنترا با هدف نزدیک شدن به ایران بود . بعد هم ، برای محکم تر کردن استحکامات مخفی شرکت سهامی « راند » RAND ، گراهام فولر کتابی نوشت تحت عنوان « الجزیره ، دومین حکومت بنیادگرا ؟ » در این کتاب ، فولر علنا تائید می کند که « فیس » حکومت بعدی الجزیره است و بحث می کند که این نباید باعث نگرانی ایالات متحده باشد . « این احتمال وجود ندارد که فیس کارزار گسترده ای علیه ایالات متحده و علایق غرب راه بیندازد.»  فولر می نویسد « آیا ایالات متحده تمایل دارد مراحل دموکراسی را که در آن اسلامیست ها اقبال فراوانی دارند که در قدرت صدائی حائز اهمیت باشند ، بگشاید ؟ » گراهام  فولر ، در همین کتاب اعتراف می کند که « فیس » (FIS ) حقوق زنان را زیر اختناق شدید خواهد برد و این عمل را به عنوان بشارت مذهبی به خارج از مرزهایش نیز صادر خواهد کرد و می افزاید « فیس سایر جنبش های اسلامیست را در مصر ، تونس ، لیبی و مراکش ، با پناه دادن به آنان ، کمک های مالی به ایشان و حتی مسلح کردن شان ، شیر خواهد کرد.»

 اما بحث می کند که سرعت رشد آنان توقف ناپذیر است .

فولر می گوید « اگر تقریبا غیر ممکن نباشد ، باز داشتن نیروهای اسلامیست کار دشواری است . در سال های آینده، به تعداد دولت های اسلامی ، با شکل های مختلف ، در خاور میانه افزوده خواهد شد . هم آنان ، و هم غربی ها ، باید زندگی کردن با یکدیگر را یاد بگیرند.» گراهام فولر در کتاب مورد بحث نظر می دهد که فیس « احتمالا از سرمایه گذاری خصوصی ایالات متحده در الجزیره استقبال خواهد کرد و روابط تنگاتنگ تجاری با الجزیره برقرار می کند...  تا سال های اخیر ، فیس کمک های مالی کلانی از عربستان سعودی می گرفت.» رساله ی گراهام فولر برای ارتش ایالات متحده و با حمایت های همه جانبه ی آنان نوشته شده بود.  به نظر گراهام فولر ، جنبش فیس در الجزیره تجربه ای بزرگ بود و ایالات متحده نباید از آن رو بر می گرداند و با آن فاصله می گرفت . نقطه نظرهای فولر ، به طور مسلم در دوره ی ریاست جمهوری بیل کلینتون ، بسیار موثر بود. اما بسیاری از الجزیره ای ها ، بخصوص کارکشته های انقلاب که در سال 1962 به پایان رسید ، تمایلی به تسلیم سکولاریسم و سوسیالیسم در مقابل بازار آزاد اسلامیسم نداشتند . « مولود براهیمی » رئیس سابق مجمع حقوق بشر الجزیره ، می گفت : « ما را چه می پندارند ، موش های سفید ؟ ».

ازصفحات تاريخ :

حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟

 تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت چهارم «

آغازکشمکشهاي ايالات متحده وبنيادگرايان اسلامي

 USA Presidents.jpg WL002367.jpg

 ))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را باشعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد... ((

در جگرم چون دهان ماهی زخمی است
 زخم شگفتی که کس نیافته نامش
 یا لب سرخ گشوده ای که هویداست
 چون لثه ی خالی انار کلامش
زخم شگفتی که گر زبان بگشاید
در سخنش راز معجزات مسیح است
 واژه ی گنگ از کرامتش همه گویاست
لفظ غریب از لبش همیشه فصیح است
تیغه ای از آهن گداخته در اوست
چرخ زنان ، خون فشاند از دهن او
 خشم و خروشی نگفتنی است سکوتش
زمزمه ای ناشنیدنی ، سخن او
 اوست دهانی که گرچه حنجره اش نیست
 می کوشد تا همیشه نغمه بخواند
 دردش ، چون گریه ، در گلو فکند چنگ
تا مگر اعماق سینه را بدراند
اوست دهانی که با خشونت دندان
 گونه ی بیرنگ ماه را بخراشد
مردم چشمی که تیشه ی نظر او
 پیکره های ندیدنی بتراشد
 اوست که چون بیند آفتاب خزان را
در وسط آسمان به جلوه نمایی
ترسد کاین کاغذ کبود بسوزد
 در پس آن ذره بین دوره طلایی
 چشم است این یا دهان ؟ درست ندانم
دانم کز خون من پر است پیامش
در جگرم ،‌ چون دهان ماهی زخمی است
زخم شگفتی که کس نیافته نامش
این دهن سرخ ، این بردیگی زخم
می خندد بر حیات برزخی من
 در بن دندان او ، به تردی انگور
 می ترکد لحظه های دوزخی من
. نادرپور

در سال 1993 ، دولت بیل کلینتون ( از حزب دموکرات) ، دست به کوشش های زد تا مقام های دولت الجزیره و عناصر اسلامی مخالف دولت را به گفت و گو تشویق کند . اما اروپای غربی ، بخصوص فرانسه ، ایالات متحده را متهم می کردند که موضوع گفت و گو با اسلامیست های الجزیره را در جریان آن چه آنان بیداری و انتظار انقلاب اسلامی می نامیدند ، به قصد تضمین منافع سیاسی و سود تجاری خود طراحی کرده است . بنابه گزارش « جرجس » که می گوید «شارل پاسکووا » وزیر کشور فرانسه واشنگتن را متهم می کند که « بنیادگرایان تروریست» را در خود پناه داده است ، « فرانسوی ها انگیزه های آمریکائی را برای ملاقات با اسلامیست ها مورد حمله قرار دادند و دلیلش هم این بود که نسبت به توافق با « فیس » علیه دولت الجزیره مظنون بودند . استدلال فرانسوی ها بر می گشت به « انورحدام » نماینده ی « فیس » در واشنگتن که در سال های 1990 تماس های جسته و گریخته ای با مقام های ایالات متحده داشت . « پله ترو » که  معاون وزیر امور خارجه ی دولت کلینتون در امور خاور نزدیک بود ، می گوید ، «فرانسوی ها از ما می خواستند انورحدام را اخراج کنیم ، اما هرگز در خواستی رسمی در این مورد به دست ما نرسید.»

 بلندترین صدای که در مورد توافق با اسلامیست های الجزیره در آمد ، از ناحیه ی « گراهام فولر » تحلیل گر سابق سیا بود که ازهمکاران گروه « کیسی » در سال های 86 – 1984 برای هموار کردن زمینه های ماجرای ایران کنترا با هدف نزدیک شدن به ایران بود . بعد هم ، برای محکم تر کردن استحکامات مخفی شرکت سهامی « راند » RAND ، گراهام فولر کتابی نوشت تحت عنوان « الجزیره ، دومین حکومت بنیادگرا ؟ » در این کتاب ، فولر علنا تائید می کند که « فیس » حکومت بعدی الجزیره است و بحث می کند که این نباید باعث نگرانی ایالات متحده باشد . « این احتمال وجود ندارد که فیس کارزار گسترده ای علیه ایالات متحده و علایق غرب راه بیندازد.»  فولر می نویسد « آیا ایالات متحده تمایل دارد مراحل دموکراسی را که در آن اسلامیست ها اقبال فراوانی دارند که در قدرت صدای حائز اهمیت باشند ، بگشاید ؟ » گراهام  فولر ، در همین کتاب اعتراف می کند که « فیس » (FIS ) حقوق زنان را زیر اختناق شدید خواهد برد و این عمل را به عنوان بشارت مذهبی به خارج از مرزهایش نیز صادر خواهد کرد و می افزاید « فیس سایر جنبش های اسلامیست را در مصر ، تونس ، لیبی و مراکش ، با پناه دادن به آنان ، کمک های مالی به ایشان و حتی مسلح کردن شان ، شیر خواهد کرد.» اما بحث می کند که سرعت رشد آنان توقف ناپذیر است . فولر می گوید « اگر تقریبا غیر ممکن نباشد ، باز داشتن نیروهای اسلامیست کار دشواری است .

 در سال های آینده، به تعداد دولت های اسلامی ، با شکل های مختلف ، در خاور میانه افزوده خواهد شد . هم آنان ، و هم غربی ها ، باید زندگی کردن با یکدیگر را یاد بگیرند.» گراهام فولر در کتاب مورد بحث نظر می دهد که فیس « احتمالا از سرمایه گذاری خصوصی ایالات متحده در الجزیره استقبال خواهد کرد و روابط تنگاتنگ تجاری با الجزیره برقرار می کند...  تا سال های اخیر ، فیس کمک های مالی کلا نی از عربستان سعودی می گرفت.» رساله ی گراهام فولر برای ارتش ایالات متحده و با حمایت های همه جانبه ی آنان نوشته شده بود. به نظر گراهام فولر ، جنبش فیس در الجزیره تجربه ای بزرگ بود و ایالات متحده نباید از آن رو بر می گرداند و با آن فاصله می گرفت . نقطه نظرهای فولر ، به طور مسلم در دوره ی ریاست جمهوری بیل کلینتون ، بسیار موثر بود. اما بسیاری از الجزیره ای ها ، بخصوص کارکشته های انقلاب که در سال 1962 به پایان رسید ، تمایلی به تسلیم سکولاریسم و سوسیالیسم در مقابل بازار آزاد اسلامیسم نداشتند . « مولود براهیمی » رئیس سابق مجمع حقوق بشر الجزیره ، می گفت : « ما را چه می پندارند ، موش های سفید ؟ »

در پی انفجار الجزایر ، تهدید اسلامی هولناکی در سال های 1990 ، مصر را احاطه کرد که دولت بیل کلینتون را با معمای غیر قابل حل دیگری روبه رو کرد . آیا مصر که موطن اصلی اخوان المسلمین بود ، داشت به ورطه ی انقلاب اسلامیست ها می افتاد ؟ در این صورت، سیاست ایالات متحده باید چگونه می بود ؟ بازنگری دولت بوش در سال 1992 ، و وظایفی که « جره جی ین » پدید آورده بود ، رهنمود چندانی به دست نمی داد . به خلاف الجزیره ، که گذشته از هر چیزی، به هر صورت در احاطه ی خاورمیانه بود ، مصر قلب اخوان المسلمین بود، و حسنی مبارک متحد وفادار ایشان بود .

در سال های 1990 ، اسلامیست های مصری دست به حملات سنگینی علیه رژیم مصر زدند . این حملات سازمان یافته و پی گیر ، برای برهم زدن ثبات مصر از قدرت کافی برخوردار بودند . بازوی مسلح اسلامیست ها ، صدهاتن را به قتل رساند ، که از آن جمله افسران ارتش و پولیس ، مقام های دولتی و نویسندگان و روشنفکران پیشرو و سرشناس . علیرغم فشاری که پس از مرگ انورسادات در سال 1981 به اسلامیست ها وارد آمد ، و علیرغم شکست های مقطعی که اخوان المسلمین در سال های 1980 تحمل کرد، این سازمان ، بخصوص در جامعه مدنی به موفقیت های خزنده ای دست یافت . اخوان المسلمین توانست بربسیاری از انجمن های حرفه ای ، از جمله پزشکان ، وکلا ، مهندسان ، و البته گروه های دانشجوئی که پایگاه های سنتی این سازمان بودند ، مسلط شود . در سال 1993 ساندی تایمز لندن گزارش داد که سیا به عنوان تخمین اطلاعات ملی و با این مضمون هشداری صادر کرد: « تروریست های بنیادگرای اسلامیست به حرکت خود برای تسلط برسراسر مصر ادامه خواهند داد . این حرکت ، سرانجام به سقوط دولت حسنی مبارک منجر خواهد شد. »

« جمز وول سی » که آن زمان مدیر سیا بود ، می گوید « ما بسیار نگران بودیم و به یاد می آورم تامین هر گونه کمکی را که امکان پذیر بود ، به مصر پیشنهاد کردیم . اگر به طور کلی بخواهم بگویم ، تامین کمک های اساسی بسیاری از عهده دولت ایالات متحده بر می آمد . بخصوص کمک های اطلاعاتی که به حسنی مبارک این امکان را می داد تا جلو غلبه ی اسلامیست ها را بگیرد.» ایالات متحده ، پولیس و سرویس اطلاعاتی مصر را تامین کرد. « ادوارد . و. واکر» که از سال 1994 تا 1997 سفیر ایالات متحده در مصر بود ، می گوید « ما به کمک سیا ، از میان مسئولان مصری گروه عملیاتی ویژه ای را آموزش دادیم که از آن ها برای پاکسازی بعضی از این هسته ها استفاده شد.»

واقعیت امر این است که حتی اگر ایالات متحده در حدی به مصر در نبرد علیه اسلامیسم در مصر کمک کرده باشد ، این همکاری ، به دلایل مختلف بسیار کمتر از آن درجه ای بود که باید می بود . نخست آن که در درون دولت ایالات متحده ، این باور پایدار وجود داشت که اخوان المسلمین در جهت کوشش برای استقرار دموکراسی درمصر ، بالقوه شریک مفیدی است . این باور ، باعث شد که در طول سال های 1990 ، ایالات متحده کمک های خود به نهادهای امنیتی و اطلاعاتی مصر را به شدت کاهش دهد . دیگر آن که رژیم حسنی مبارک اغلب مخالفانش را مورد ارعابی سخت قرار می داد . از جمله آن که هر گونه مخالفی را دستگیرمی کرد و زندانیان را سخت مورد شکنجه قرار می داد و این باعث شده بود که ایالات متحده از کمک کردن به قاهره بترسد. هم« وول سی » و هم «واکر» می گویند که ایالات متحده در برخورد با روش بی رحمانه ی مصری ها ، سخت احتیاط می کرد. « واکر » می گوید :

 « دولت مصر خیلی تهاجمی عمل می کرد . بسیار تهاجمی تر از آن که ما بتوانیم از آن حمایت کنیم . اجساد بعضی مردمی را که ربوده بودند ، با دست های بسته پیدا کرده بودند . ما باید برنامه را متوقف می کردیم. » دیگر آن که اختلاف فاحشی میان نظام اطلاعاتی و مقام های دیپلماتیک ایالات متحده در مورد طبیعت خود اخوان المسلمین وجود داشت . آیا این سازمان با گروه های تندرو فرعی ، مثل جریان « آل گا ما » یا جهاد اسلامی ، که رهبرانش ، از جمله ایمان ال ظواهری ، معاون آینده ی اسامه بن لادن از کار در آمدند ، همکاری می کرد؟ یا نه، اخوان المسلمین جریانی معتدل بود که می شد در استقرار دموکراسی رویش حساب باز کرد ؟ دست کم برای حسنی مبارک ، پاسخ این پرسش ها نمونه ی الجزیره بود. رهبر مصر با وحشت ناظر آن بود که الجزیره گرفتار جنگ داخلی شده است ، و نمی توانست اجازه بدهد اسلامیست ها در مصر چنان اقتداری پیدا کنند که با رژیم او به جنگ برخیزند . از آغاز سال های 1980 تا ادامه اش که منجر به واقعه یازده سپتامبر 2001 شد ، حسنی مبارک مدام ایالات متحده را مورد انتقاد قرار می داد که هیچ تدبیری در مورد پایگاه های طیف راست اسلامی در اروپای غربی و خود ایالات متحده نیندیشیده است . موارد مورد نظر حسنی مبارک ، حضور علنی واحدهای سازمانی اخوان المسلمین در لندن و آلمان ، وجود مرکز اسلامی سعید رمضان در ژنو ، هسته های نیويارک – نیوجرسی ، مثل یکی از آن ها که به شیخ عمر عبدالرحمان نابینا رهبر اصلی حمله به مرکز جهانی تجارت WTC در سال 1993 وصل بود، و سایر هسته های مستقر در ایالات متحده ، مسجدها و مراکز اسلامی بودند. تا سال 2001 ، هیچ گونه کوشش متمرکزی از جانب ایالات متحده برای تحقیق در مورد این شبکه صورت نپذیرفته بود .

عبدل منعم سعید از مرکز الاهرام در قاهره می گوید « تا یازده سپتامبر 2001 ، نه اروپا با مصر همکاری می کرد ، نه ایالات متحده . » و می افزاید : عمر عبدالرحمان ، پس از آن که در جریان محاکمات به سودان گریخته بود ، سرانجام در ایالات متحده پناه گرفته بود . ایالات متحده همکاری نمی کرد . آن ها به ما می گفتند : « شما دموکراسی ندارید . شما اقدام به اصلاحات نمی کنید .» به این ترتیب ، آمریکائی ها داشتند شبکه ی جهانی تروریستی را به وجود می آوردند ، و در این دوران ، ما هم در عمل کاری را می کردیم که به صلاح ما بود . ما از ایالات متحده می خواستیم تا این عناصر را به ما تحویل بدهند تا جلو خرابکاری تبلیغاتی شبکه ها را بگیریم ، شبکه های مالی شان را تخریب کنیم ، و در نقاط وصل آنان با معضل افغانستان ، اختلال جدی به وجود آوریم . ما چندبار کوشیدیم تا توجه ایالات متحده را به طور جدی به این مساله جلب کنیم . نخستین بار در سال 1986 بود که مبارک فراخوان به کنفرانس بین المللی در موضع تروریسم داد ، و این فراخوان را در نشستی که پارلمان اروپا در استراسبورگ داشت اعلام کرد . در آن زمان ، ما اطلاع داشتیم که مراکز بین المللی این جنبش در لندن ، نیوجرسی و فرانکفورت مستقر است و مراکزی نیز در هامبورگ ، ژنو و کپنهاک دارد . در سال های 1980 –  1990 ، آن ها اصلا حساسیتی در این مورد نداشتند.  

دو سفیر ایالات متحده در مصر در خلال این دوران ، نظریات متناقصی در مورد اخوان المسلمین داشتند . « واکر » که از سال 1994 تا 1997 سفیر ایالات متحده در قاهره بود، نظری شکاک نسبت به اخوان المسلمین داشت و بیشتر موافق روش حسنی مبارک بود . « پله ترو» که از سال 1991 تا 1992 در مصرخدمت کرده بود ، با وجود حساسیت های سرویس اطلاعاتی مصر ، بیشتر تمایل داشت روزنه های امیدی را در اخوان المسلمین پیدا کند . « پله ترو» می گوید : « من و واکر سیاست های متفاوتی داشتیم . احساس من این بود که ما باید باب گفت و گو با اعضای اخوان المسلمین را می گشودیم . من این کار را کردم .» روابط « پله ترو » با اخوان المسلمین ، باعث خشم حسنی مبارک شده بود . او ، خود می گوید : « در یکی از مقاطع ، پیام بسیار تندی از دولت مصر دریافت کردم که از من می خواست به این تماس ها پایان بدهم . من گفتم چنین نخواهم کرد . خود من شخصا با آن ها ملاقات نکردم ، اما اعضای بخش سیاسی ما تماس های با اعضای این سازمان داشتند. ما ، کسانی را که در درون این جنبش بودند به عنوان رابط ساخته و پرداخته بودیم . اما در مصر حواس آدم باید خیلی جمع باشد ، برای آن که مصری ها ظرفیت ضد اطلاعاتی بسیار بسیار موثری دارند. »

پله ترو از ملاقاتی که حسنی مبارک در واشنگتن داشت حرف می زند که در آن ملاقات ، رئیس جمهوری مصر از سکون و رکود ایالات متحده چنان خشمگین شده بود که طاقت از کف داده بود .  

بلافاصله پس از آن پیام و پاسخ من ، حسنی مبارک به واشنگتن آمد و وزیر امور خارجه او را به صرف نهار دعوت کرد . وارن کریستوفر از مبارک پرسید بهترین راه برخورد با اسلامیست ها چیست ؟ هرگز فراموش نمی کنم که پس از این پرسش چه اتفاقی افتاد . حسنی مبارک ، تند و تیز و عصبانی از جا برخواست و در حالی که از شدت خشم بر اعصاب خود مسلط نبود ، گفت : « این که در مصر پدیده ی جدیدی نیست ! این آدم ها رئیس جمهوری پیش از من را کشته اند ! بعد مشتش را به هوا برد و چنان به میز کوفت که همه چیز به هم ریخت و شکست . ولی « پله ترو » می گوید : « سیاست درهم شکستن تروریست های اسلامی درست بود ، اما نه در مورد اخوان المسلمین. » به گفته ی دیپلمات ها و افسران اطلاعاتی ایالات متحده، نظام اطلاعاتی ایالات متحده نمی توانست به این پرسش پاسخ بدهد که تفاوت تروریست های اسلامی با اخوان المسلمین در چه بود . خط رابط میان سازمان های تروریستی اسلامی و اخوان المسلمین که نهادی تشکیلاتی تر بود ، روشن نبود . اخوان المسلمین کلینیک ها ، مراکز رفاه اجتماعی و مساجد را اداره می کرد ، در میان گروه های حرفه ای حضور قدرتمندی داشت ، و حزب سیاسی نیمه رسمی ای را برپا کرده بود .

به گفته ی « پله ترو» و « واکر » ، احتمالا رابطه ی میان اخوان المسلمین رسمی و هسته های زیر زمینی تروریست ، از مجرای مساجد و مراکز اسلامی مصر که به وسیله « امیران » اداره می شد می گذشت . اینان ، در ظاهر عضویت خود در اخوان المسلمین را حفظ کرده بودند که جمعیتی مخفی بود ، حال آن که تروریست ها را ترغیب می کردند ، مورد حمایت قرار می داند ، و مشروعیت الهی شان را تائید می کردند . « پله ترو » می گوید :  « مصری ها مدعی بودند که رابطه های را کشف کرده اند ، من حدس می زنم که خط ارتباطی میان اخوان المسلمین و گروه های مسلح تیره شده بود . بسیاری از امیران مستقل ، این جا و آن جا ، در نقاط مختلف قاهره شروع کرده اند به یورش بردن به گروه های مسلح ، و بعضی روحانیون ، گروه های مختلف هوادار و مرید برای خود ساخته و پرداخته اند . اینان معمولا خودشان در عملیات خشونت بار درگیر نیستند ، اما می توانند این عملیات را مورد اغماض قرار دهند . مثلا، اگر کسی به آنان مراجعه کند و بگوید : آیا دست زدن به چنین کاری مجاز است ؟، جواب خواهند داد : بله ، منتها باید منطبق با اسلام باشد.»

« واکر » که جانشین « پله ترو » شد ، نظر نسبتا متفاوتی دارد و می گوید : « ما در یافتیم که مساله بسیار بزرگ تر از این هاست . در همکاری برای برچیدن این تهدید ها ، ما به اروپائی ها خیلی نزدیک بودیم ونموداری ترسیم کرده بودیم که چگونگی روابط متقابل این گروه ها با یکدیگر را نشان می داد . بسیاری از رهبران گروه ها ، درنقاطی مثل ایتالیا و لندن زندگی می کردند . ما سعی می کردیم روابط آن ها با مصر را قطع کنیم ، اما مصری ها بازی را به هم می زدند.» در عین حال، واکر می گوید مصری ها ازهمکاری ایالات متحده و اروپای ها راضی نبودند . « واکر » می گوید: « نمی توانم بشمارم چند بار حسنی مبارک برسر من فریاد کشید که چگونه بریتانیائی ها به اخوان المسلمین و سایر اسلامیست ها پناهگاه امن داده اند . به نظر می رسید که در مصر همه با این پناه دادن مشکل دارند ، اما نمی توانستند ما را با دلائل اثباتی قانع کنند.»

« واکر »  هم ، مثل « پله ترو » ، رابطه ای را با اخوان المسلمین حفظ کرده بود و می گوید « زمانی که من در مصر بودم ، در سطح کنسول سیاسی سفارت با اعضای اخوان المسلمین روابط فردی داشتیم . اما ، به هر صورت ، اخوان المسلمین سازمانی غیر قانونی بود و این روابط باعث ایجاد حساسیت می شد . اخوان المسلمین ، نسبت به بعضی گروه های دیگر ، مثل جهادی ها ، تسلیم پذیر تر بود . اخوان المسلمین در واشنگتن طرفداران پر و پا قرصی داشت که فکر می کردند می تواند جریانی سازش پذیر باشد . برای خیلی از آن هائی که از استقرار دموکراسی در منطقه دفاع می کردند ، اخوان المسلمین اپوزیسیون خانگی مشروعی بود.»  « واکر » و بعضی افسران ارشد سیا ، موافق این نظر نبودند .

 « واکر » می گوید : « تروریسم دو منشاء مشخص داشت ؛ فلسطینی ها و اخوان المسلمین . این دو منبع ، تاریخی شطرنجی دارند . امروز با شما دوست اند ، فردا کمر به قتل تان می بندند . عوامل اطلاعاتی ما ، این خصلت را نوعی اخوت بین المللی میان تروریست ها ارزیابی می کردند . بعضی مساجد بخصوص ، در این جریان دست داشتند . این مشارکت ، دارای مختصات ساختاری سازمانی مرتبط با هم نیست . اما اگر کسی به آنان مراجعه کند ، دست رد به سینه اش نمی زنند.»  حسنی مبارک مکررا در ملاء عام هم ایالات متحده را مورد شماتت قرار داد ؛ بخصوص پس از آن که در سال 1995 اسلامیست ها چنان رشدی کردند که اقدام به قتل او کردند ، چندین مقام دولتی مصر را در خارج کشتند و در سفارت خانه های مصر بمب گذاری کردند. حسنی مبارک آمریکائی ها را که با او جدل می کردند تا با اسلامیست های معتدل ، ازجمله اخوان المسلمین ، همکاری کند ، مورد تمسخر قرار می داد که « کدام شان معتدل اند ، تاکنون هیچ کس نتوانسته است تعریف معتدل ها و میانه روها را برای من روشن کند.» و با اکراه و نفرت از موثر بودن گفت و گو با اسلامیست ها حرف می زد که « گفت و گو با کی ؟ با آدمی که کر است مگر می شود گفت و گو کرد ؟ ما چهارده سال با آن ها گفت و گو کردیم و هربار که پای میز مذاکره نشستیم ، قوی تر شدند . دیالوگ در این مورد کهنه تر از آن است که حرفش را بزنیم . کسانی که دم از گفت و گو با اسلامیست ها می زنند ، این پدیده را نمی شناسند . ما آن ها را بهتر می شناسیم .»

اثر انقلاب اسلامی ایران در سال 1979 ، سماجت مبارک را بیشتر کرد . رئیس جمهوری مصر ، بارها و بارها ایالات متحده را به سازمان دادن گفت و گوهای پنهانی با اخوان المسلمین متهم کرد . حسنی مبارک گفت : « فکر می کنید اشتباهی را که در ایران ، جای که می گویند هیچ رابطه ای با آیت الله خمینی و گروه فناتیک او ؛ پیش از کسب قدرت نداشته اید ، می توانید تصحیح کنید ؟ ولی من به شما قول می دهم که این گروه ها هرگز نخواهند توانست در این کشور قدرت سیاسی را به دست بگیرند، و هرگز میانه ی خوبی با ایالات متحده نخواهند داشت .» ( حسنی مبارک از زاویه ی حفظ قدرت سیاسی خود که تا حد فرمانبرداری در خدمت منافع و سیاست های آمریکای است وارد مساله می شود ، نه از زاویه ی آزادیخواهی و اعتقاد به آزادی اندیشه ، بیان ، قلم و دموکراسی ، حتی از نوع تعریف شده در قانونمندی های بورژوازی . به قول نویسنده که پس از بسته شدن این پرانتز خواهد زد ، مبارک درست می گفت، اما درست مثل جریان های که در مجموعه ی حاکمیت اسلامیست ها در ایران مشاهده می کنیم ، خاستگاه او حفظ قدرت متمرکز در خدمت امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحده است ، نه حفظ منافع مردم محروم و ستمدیده ی مصر . والا که خود حسنی مبارک ، بیشتر از هر کسی مشمول تعریف « قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق » می شود . در « بازی شیطان » ، حسنی مبارک و پرویز مشرف و همپالگی ها شان در خاور میانه و سراسر جهان به همان حدی صاحب سهم و شریک جرم اند که پرسناژهای حاکم بر ایران و عربستان سعودی و اردن و مراکش و لبنان و فیلیپین و کلمبیا و سرزمین های نظیر آن.

مثلا ، در مورد آمریکای لاتین ، شما را حواله می دهم به کتاب  Undestanding Power نوام چامسکی ، یا صدها کتاب و مقاله و رساله ی دیگر از این دست) در ابعاد وسیعی ، مبارک درست می گفت که بسیاری از مقام های ایالات متحده انتظار داشتند اسلامیست ها در مصر به قدرت سیاسی برسند. بنابراین بود که دنبال جای پای در درون طیف راست اسلامی می گشتند. در تاثیر رویاهای محافظه کاران جدید که پس از سال 2001 در پی تغییر نقشه ی خاور میانه و تحمیل بعضی رهنمودهای دموکراتیک در منطقه بودند ، یکی از مقام های شورای امنیت ملی در اوائل سال 1995 گفت که اسلامیست های مصر ، موج آینده اند: این مقام گفت که رژیم های موجود خاورمیانه ، در آینده باید مهیای ترک قدرت شوند، برای آن که تغییر اجتناب ناپذیر است . یکی از سیاست های اصلی واشنگتن این است که تدارک گذار به خاور میانه ی سیاسی جدید را ببنید و حداقل بها را هم برای دست یابی به هدف هایش بپردازد. به نظر ایالات متحده ، در میان نیروهای اجتماعی گسترده ای که در منطقه فعال اند ، اسلامیست ها درست ترین و جامع ترین شان اند .

 بنابراین، واقعیت این است که قدرت های سیاسی موجود ، برای حفظ بقای خود به عنوان خبرگان منطقه ، باید پایگاه های اجتماعی خود را با شرکت دادن اسلامیست ها در صحنه سیاسی ، گسترش دهند . این واقعیت ، منطق حاکم برسیاست دولت بیل کلینتون برای تامین و توسعه ی گفت و گو با اسلامیست های الجزیره و مصر را تعریف می کند.»  با این حال ، هیچ یک از دولت های الجزیره و مصر ، چندان به این « واقعیت » توجه نکردند و از اقدام به در هم کوبیدن شورشیان اسلامیست دست برنداشتند . در پی طرح ناموفق قتل حسنی مبارک در سال 1995 ، رئیس جمهوری مصر یورش های سنگینی را علیه اخوان المسلمین سازمان داد که یاد آور حملات 1954 و سال های 1964 تا 1966 جمال عبدالناصر به این سازمان بود . صدهاتن از رهبران اخوان المسلمین دستگیر شدند ، نهادها و موسسه ها شان خلع ید شدند ، سندیکاهای حرفه ای شان تعطیل شدند و محاکماتی که جریان شان از تلویزیون ها پخش می شد به کار افتاد . مقام های ایالات متحده پیش بینی می کردند که این سرکوبی ، ضد حمله ی هولناکی را در پی داشته باشد. طیف راست اسلامی مصر ، باردیگر مجبوربه تسلیم و اطاعت شد. اما عقب ننشست . خشونت های که مبنای زیرزمینی داشتند ، به صورت پراکنده در آمدند ، یا غیر علنی شدند . در مورد آن دسته از نظریه پردازانی که معتدل به نظر می رسیدند ، مبلغین مذهبی و سیاست مداران چنین وانمود کردند که با اپوزیسیون دموکرات برای انجام انتخاباتی با هدف تغییر دادن مبارک حمایت کردند . بسیاری از مقام های دولت ایالات متحده ، شرق شناسان مجذوب و متفکران – از انستیتوت بروکینگز گرفته تا انستیتوت ایالات متحده برای صلح – ، اصرار ورزیدند که اخوان المسلمین همان همیار موعود در انجام اصلاحات مصر است .  

سومین بحرانی که به تقابل با معماران سیاسی ایالات متحده برخاست ، پدید آمدن شهاب وار طالبان در افغانستان متلاشی شده در جنگ بود.  قاطع ترین تامین مالی و ابزار رشد و پیروزی طالبان را ، احمد رشید ميگويد: طالبان که ترکیبی بود از  اسلام سیاسی ، نفت و بنیادگرای که در آسیای مرکزی  فراهم آورد . رشید ؛ یکی از روزنامه نگاران پاکستانی ، سال های بسیاری را صرف کشف روابط افغانستان با سرویس اطلاعاتی پاکستان ( ISI  ) کرده است . بنا به تحقیقات رشید که در گزارشی تدوین شده ، طالبان نه تنها از آغاز از طرف عربستان سعودی مورد حمایت قدرتمند مالی قرار داشت و از پشتیبانی سرویس اطلاعاتی پاکستان نیز در مقدمات کار خود برخوردار بود ؛ که از همین طریق برافغانستان تحت سلطه ی جنگ طلبان ، استیلا یافت ، بلکه از حمایت های همه جانبه ی ایالات متحده نیز بهره مند می شد . رشید می نویسد: « در خلال سال های 1994 و 1996 ، ایالات متحده طالبان را به لحاظ سیاسی ، و بخصوص از این نظر که مخالف ایرانی ها ، ضد شیعه و طرفدار غربی ها بودند ، از طریق متحدانش پاکستان و عربستان سعودی مورد حمایت سیاسی قرار داد.» رشید نوشته است « در خلال سال های 1995 و 1997 ، حمایت ایالات متحده بیشتر از این جهت توسعه یافت که از پروژه ی UNOCAL ( برای کشیدن لوله انتقال انرژی از ترکمنستان از طریق افغانستان ) پشتیبانی می کرد. بسیاری از دیپلمات های ایالات متحده ، طالبان را مثل تولد دوباره خیال پردازان امیدوار به زندگی بهتر و مرفه ترانجیل عهد عتیق می دیدند که از آستین انجیل آمریکائی در آمده است .»

حمایت ایالات متحده از طالبان ، استراتژیک بود . این حمایت استراتژیک ، دقیقا انعکاس سیاست « قوس اسلامی » برژینسکی و رویای بیل کیسی در استفاده از اسلام برای رخنه کردن در اتحاد شوروی بود . حتی در دنیای پس از جنگ سرد ، ایالات متحده به ثروت نفتی آسیای مرکزی چشم داشت ، و در طول سال های 1990 ، واشنگتن به هر نیرنگ و توطئه ای برای کسب موقعیت در این منطقه دست زد تا به هدف هایش دست یابد. به نظر آمریکای ها ، متحدان شان عربستان سعودی و پاکستان ، و رقبای شان روسیه ، هندوستان و ایران بودند . در یادداشتی که در سال 1996، درست پیش از تصرف کابل به وسیله ی طالبان ، در وزارت امور خارجه ایالات متحده نوشته شده ، هشدار داده می شود که روسیه ، ایران و هندوستان –  که هر سه از بنیادگرای سنی در منطقه می ترسیدند – نیروی ضد طالبان در افغانستان را مورد پشتیبانی قرار خواهند داد. و این اتفاق دقیقا پس از قتل احمد شاه مسعود رخ داد . احمد شاه مسعود رهبرمخالفان رژیم فناتیک طالبان بود . ( طعنه آمیز بودن قضیه در آن است که پس از حمله به مرکز تجارت جهانی WTC و پنتاگون – وزارت دفاع ایالات متحده – ، این اتحاد شمال بود که سرکرده ی متحدان ایالات متحده در تجاوز نظامی به افغانستان بود.)

گراهام فولر در کتاب « آینده اسلام سیاسی » ، دقیقا و به درستی توضیح می دهد که چگونه طالبان در تهدید ملیت های آسیای مرکزی ، با ایالات متحده رقابت می کرد :

نیروهای حائز اهمیت خارجی که در وقایع افغانستان سهم اساسی داشتند ، با سلطه ی طالبان بر این کشور، آشفته شدند . یکی ایران بود به این جهت که طالبان سخت ضد شیعه بود و مردم قوم هزاره را ، شدیدآ زیر فشار گذاشته بود . آن دیگران ، روسیه ، ازبکستان و تاجیکستان بودند که می ترسیدند طالبان توجه شان را به توسعه ی جنبش اسلامیست ، از طریق شمال به داخل آسیای مرکزی معطوف کنند. هندوستان هم ، به نطر می رسید به لحاظ استراتژیک مخالف سلطه ی استراتژیک پاکستان در افغانستانی باشد که پیروزی طالبان را نمایندگی کند . واشنگتن مزورانه خنثی مانده بود و در مشورت و بحث با پاکستانی ها ، امید بسته بود که طالبان برنامه ضد آمریکای ندارد و سرانجام می تواند کشوری را که در نتیجه ی جنگ داخلی درهم شکسته بود ، به وحدت و یکپارچگی برساند. از این گذشته ، با احاطه و دور زدن ایران ، می توانست کنترول برتولید هولناک خشخاش را به دست بگیرد ، و حضور چریک های مسلمان و اردوگاه ها و پایگاه های آموزشی آنان که از دوره ی جنگ جهادی علیه شوروی در سراسر افغانستان گسترده بود ، درهم شکند.»

چه با جنگ سرد ، یا بدون آن ، ایالات متحده مصرانه بر آن بود تاکارزار خود علیه تسلط روسیه بر آسیای مرکزی و افغانستان را ادامه دهد . « شیلا هاسلین » از مقام های شورای امنیت ملی ، می گوید « سیاست ایالات متحده بر آن بود تا برنامه ی کشورهای آسیای میانه را که دارای منابع نفتی غنی بودند ، به پیش ببرد ، و سلطه ی اساسی روسیه برانحصار، انتقال نفت از آن منطقه را به پایان برساند . صریح تر آن که ، برای تامین امنیت انرژی غربی ها ، می خواست خط انتقال و شیوه ی سلطه بر منابع انرژی آسیای مرکزی را دیگرگون کند.» UNOCAL  ، آشپز اصلی این دست پخت برای لوله های نفتی که این دگرگونی را تضمین می کرد ، شمار بسیاری از مقام های سابق ایالات متحده را خرید تا طرح خود را به پیش ببرد. از هنری کیسینجر تا زلمی خلیل زاد سفیر آینده ی ایالات متحده در کابل ، از آن جمله بودند. خلیل زاد از کارشناسان خبره ی شرکت سهامی RAND ، در سال 1996 گفته بود :

« طالبان نمونه ی بنیادگرای مثل ایران نیست که با آن روش ضد ایالات متحده باشد ، این جریان به الگوی عربستان سعودی نزدیک تر است . طالبان ترکیبی از ارزش های سنتی پشتون و تفسیری ارتدودوکس از اسلام است.» ( زلمی خلیل زاد که از سرشناس ترین ، و اکنون فعال ترین نمونه های محافظه کاران جدید قدرت غالب است ، نخواسته اشاره کند که نقش انگلیسی ها در سلول های بنیادگرای حاکم بر ایران چیست و اعتراف کند که  سلطه ی غالب برجریان معمم و مکلای روحانیت ، با MI6  است و بنا به سابقه ی دهه ی های گذشته، این جریان مسموم و وابسته ، صندلی خود را همواره میان سازمان های جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده گذاشته ، منتها عادت کرده که هر وقت قراربوده غش کند ، از بالای منبر به سمت MI6 بیفتد . بازیگر اصلی ، همواره در ایران انگلیسی ها بودند و از سال 1945 و 1946 میلادی که ایالات متحده فاتح جنگ دوم از کار در آمد ، در این بازی نقش اساسی پیدا کرد ، از پشت حیاط    MI6 در آمد و اکنون رقابت های میان این دو سرویس جاسوسی ، که روسیه و چین را هم ، اکنون با نقش بیشتری به موازات خود حمل می کند ، سیاست های موجود جریان اسلامی – سرمایه داری حاکم برایران را تنظیم می کند .

بخصوص نیمه دوم سال 2006 میلادی که بنیادگرایان حاکم بر ایران و بنیادگرایان مسیحی و یهودی حاکم برایالات متحده ، بریتانیا و اسرائیل ، بر طبل تخاصم و جنگ می کوبیدند ، در حالی که عراق در شعله های تجاوز قدرت های غالب و بمب گذاری های چند طرفه می سوخت ، منوچهر متکی وزیر امور خارجه ی حکومت اسلامی ایران ، همراه با هیئتی ، برای مشورت با آیت الله سیستانی که در انگلیسی بودن او تردیدی وجود ندارد ، راهی نجف شدند . آیت الله علی سیستانی ، درست سه روز پیش از حمله وحشیانه سربازان آمریکائی به نجف در سال 2005 ، ناگهان بیمار می شود و فقط هم برای معالجه به لندن می رود . پس از آن مقتدا صدر ، یک آخوند انگلیسی دیگر ، ظاهرا جلو سربازان آمریکائی می آید و ارتش ایالات متحده ، نجف را در هم می کوبد و حتی وارد حرم امام علی می شود و گنبد مقبره اش را هم می زند . پس از آن که خون ها ریخته شد ، معالجه ی ! آیت الله علی سیستانی به سامان می رسد ، به نجف بر می گردد و فرمان آتش بس ! می دهد . پس از آن ، در سال 2006 ، حامد کرزی رئیس جمهوری آمریکای افغانستان ، و مدتی بعد جلال طالبانی رئیس جمهوری آمریکای عراق ، برای ایجاد تعادل به ایران می روند و مورد استقبال محمود احمدی نژاد قرار می گیرند . به نفع زلمی خلیل زاد و مایکل لدین و سایر محافظه کاران جدید ایالات متحده نیست که تعریف کاملی از ظروف مرتبط ی این روابط و رقابت های درونی خود در منطقه به دست بدهند .

 زلمی خلیل زاد ، اولا با عینک خود به مساله نگاه کرده ، ثانیا فقط یک روی سکه را ، آن هم به طور ناقص تعریف کرده است .) گذشته از عربستان سعودی و پاکستان ، دو متحد دیگر ایالات متحده ؛ اسرائیل و ترکیه ، به سیاست استراتژیک منطقه ای برای از میدان بردن روسیه و جایگزین کردن ایران ، ملحق شدند . در سال های 1990 ، ترکیه که به صورت روز افزونی زیر فشار جنبش اسلامیست وابسته به اخوان المسلمین قرار می گرفت ، از طرف واشنگتن تشویق شد تا دایره ی نفوذ خود را به آسیای مرکزی که جمعیت ترک وسیعی داشت گسترش دهد . هدف این بود که بلوکی را به رهبری ترک ها، از « بوس پوروس » تا چین ، وسعت دهند .  درست همان وقت ، اسامه بن لادن ، پس از آن که سودان در سال 1996 از او خواسته بود خاک آن کشور را ترک کند ، به ساختن پايگا ها يش در افغانستان پرداخت و رهبران طالبان که به او پناه داده بودند و به طور فزاینده ای به حمایت مالی او متکی بودند ، روابط خود با ایالات متحده ، ملاقات با مقام های آمریکای و اربابان نفتی و دانشگاهیان آمریکای را به صورت متقاطع در آوردند. اعتراص های علیه طالبان از طرف سازمان ها و گروه های زنان که مخالف رفتار کین توزانه و نفرت انگیز طالبان با زنان بودند ، در آغاز از جانب دولت بیل کلینتون و UNOCAL  که ترجیح می دادند طالبان را نمای کوچکی از رهبران عربستان سعودی تصور کنند ، نا دیده گرفته شد . یکی از مقام های وزارت امور خارجه گفت : « طالبان احتمالا تحولی مثل سعودی ها خواهد داشت . در جریان رشد و توسعه ی این جریان « آرامکو » ئی خواهد بود ، لوله های نفتی خواهند بود ، امیری وجود خواهد داشت و پارلمانی در کار نخواهد بود و قوانین شریعت جاری خواهند شد . ما می توانیم با این شرایط کنار بیائیم.»

در خلال دوران همکاری ایالات متحده با طالبان از 1994 تا 1998 – که با بمب گذاری در دو سفارت خانه ی ایالات متحده در آفریقا و در نتیجه ی آن مورد هدف قرار گرفتن بن لادن و متحدان او به پایان رسید – ، یکی از مشاوران کلیدی  UNOCAL  ، « توماس گواتیره» از آکادمیک های دانشگاه « نبراسکا » و مدیر مرکز مطالعات امور افغانستان در آن دانشگاه بود . در خلال و پس از جهاد افغانی ، مرکز گواتیره توانست بیش از شصت میلیون دالر اعانه ی دولتی برای برنامه های « آموزشی » در افغانستان و پاکستان تامین کند . اگر چه تامین مالی برای کار «گواتیره» از مجرای آژانس وزارت امور خارجه برای توسعه ی بین المللی گذشته بود ، اما تضمین کننده اش سیا بود. بعد معلوم شد که برنامه آموزشی گواتیره ، مشغول تبلیغات پرسر و صدای اسلامی ها ، از جمله تهیه ی کتاب آموزشی بود که در آن به جوانان افغانی آموخته می شد چگونه کشته های سربازان روسی را بشمارند و فهرست کنند و تفنگ های کلاشنیکوف را گرد آوردند و جمع بزنند . همه ی این ها را ، در آن جزوه های آموزشی ، با تعالیم و وعظ  و خطابه ی اسلام بنیادگرا آموزش می دادند . طالبان چنان به کار « گواتیره » علاقه داشت که به استفاده از جزوه های که او تهیه کرده بود ادامه دادند و زمانی که یک هیئت نمایندگی از مقام های طالبان در سال 1997 از ایالات متحده دیدن کرد ، توقف مخصوصی در « اوماها » کردند تا از گواتیره  قدردانی کنند. در سال 1999 ، هیئت نمایندگی دیگری از طالبان که شامل فرماندهان نظامی وابسته به بن لادن و القاعده می شد ، به ایالات متحده رفت که در سفری تفریحی به « مون  راشمر» ، گواتیره همراه شان بود. به گزارش نشریه « اوماها ورلد هرالد » ، گواتیره گفته بود «وقتی با آن ها نشست و برخاست می کنی ، آدم های بدی نیستند.»  درسال 2001 که ایالات متحده به افغانستان تجاوز نظامی کرد و آن کشور را به اشغال خود در آورد ، یکی از وظایفش حذف جزوه های آموزشی گواتیره از مدارس بود که به سرمایه سیا و تائید طالبان در مدارس تدریس می شد. « واشنگتن پست » گزارش داد که مقدمه ی این جزوه های آموزشی « پر از حرف و سخن از جهاد بود.»

اما اگر ريشه‌كني گروه‌هاي تروريستي در جهان و اعاده‌ي حيثيت آمريكا پس از حمله 11 سپتامبر دو هدف دولت بوش براي حمله به افغانستان بود، شكي در آن نيست كه كاخ سفيد در پس اين دو هدف علني اهداف غير علني ديگري را دنبال مي‌كرد زيرا اين كشور به رغم تمام موانع موجود و به رغم تمام اطلاعات تاريخي از وضعيت افغانستان دست به اين ريسك بزرگ زد و وارد خاك كشوري شد كه در سابق صحنه‌ي شكست چنيدن قدرت بزرگ جهان بودتاريخ تنها شاهدي است كه مي‌تواند بر وقوع جنگ‌هاي مستمر در افغانستان و شكست‌هاي تلخ قدرت‌هاي بزرگ در خاك اين كشور به مردم شهادت دهد و امروز آمريكا به رغم اطلاع از تمامي اين وقايع تاريخي آمده است كه به بهانه‌ي اعاده‌ي حيثيت از حملات 11 سپتامبر و نيز نابود سازي گروه‌هاي تروريستي وارد خاك افغانستان شد. مطمئنا هر انسان انديشمندي مي‌تواند به گستردگي دايره‌ي مخفي اهداف واشنگتن از حمله به افغانستان پي ببرد زيرا تنها وجود اهداف بزرگتر است كه مي‌تواند آمريكا را قانع سازد تا پا در مرداب مخوف افغانستان گذارد.

قبل از اينكه اهداف علني و غير علني حمله‌ي آمريكا به افغانستان را ارزيابي كنيم بهتر است نگاهي گذرا به شكست تلخ برخي از قدرت‌هاي بزرگ جهان در افغانستان كنيم.  ابتدا با امپراطوري انگليس شروع كنيم. امپراطوري بزرگ انگليس زماني كه مي‌خواست در سال 1840 اقدام به اشغال افغانستان كند با شكست مواجه شد و در نهايت با بهانه‌ي افزايش خسارت‌هاي شديد انساني و غير انساني، كابل را در سال 1841 ترك كرد و پس از آن در سال 1880 امپراطوري انگلستان مجددا قصد اشغال افغانستان را در سر پروراند اما با اعلام استقلال افغانستان اين شكست مجددا براي انگليس تكرار شد. اتحاد جماهير شوروي دومين قدرت مطرح جهان بود كه طعم شكست را در افغانستان چشيد.

اتحاد جماهير شوروي جنگ بسيار خونيني را در افغانستان رهبري كرد، جنگي كه تا ده سال به طول انجاميد و طي آن شوروي بيش از 15 هزار تن از نيروهاي نظامي خود را در اين جنگ از دست داد و خسارت‌هاي سياسي و اقتصادي گسترده‌اي متحمل شد. اهداف علني آمريكا به دستگيري اسامه بن لادن، رهبر شبكه القاعده و هدف قرار دادن مقر گروه‌هاي تروريستي در افغانستان متمركز بود. پس از مطرح شدن اين موضوع از سوي مسوولان كاخ سفيد اين سوال مطرح شد كه چرا آمريكا برغم تمام اطلاعاتي كه از تاريخ افغانستان و نتيجه‌ي احتمالي اين جنگ داشت وارد آن شد و چرا تصميم‌ گيرندگان اصلي سياست‌هاي كاخ سفيد برشروع اين جنگ پافشاري نمود ه و براي ورود به اين جنگ دو برابر نيروهاي خواسته شده را به اين كشور وارد كردند. براي اثبات اين ديدگاه كه اهداف علني آمريكا در جنگ افغانستان چيزي فراتر از دستگيري بن لادن و نابودي مقر گروه‌هاي تروريستي است، كافي است تعداد نيروهاي مقابل با آمريكا يعني طالبان و القاعده و تجهيزات نظامي اين نيروها را با نيروها و تجهيزات نظامي آمريكا دراين جنگ مقايسه كنيم.

حجم نيروهاي آمريكايي شركت كننده در جنگ افغانستان:  بيش از 500 جنگنده‌ي آمريكايي، چهار ناو هواپيمابر، بيش از 150 ناو جنگي و ناوشكن‌هاي مسلح به راکتهاي  كروز و تام هاك، و به خدمت گرفتن بيش از 250 هزار نيروي زميني و دريايي خاص در كنار نيروهاي خاص ديگر از ناتو و انگليس و احتمال استفاده از سلاح‌ كشتار جمعي در اين جنگ.

حجم نيروهاي طالبان :  حجم نيروهاي طالبان از 50 هزار تن فراتر نمي‌رفت و پس از نيروگيري گروه طالبان تعداد آنها به 200 هزار فرد رسيد اما تجهيزات نظامي اين گروه چيزي بيش از 200 تانك و نفربر زرهي و 1500 توپخانه و راکت انداز، 10 هواپيما، 100 ضد هوايي و راکت ضد تانك نبود كه البته قابل ذكر است تمام اين تجهيزات نظامي باقي مانده از جنگ اتحاد جماهير شوروي و اكثرا فرسوده بودند.

حجم نيروهاي القاعده: اما تعداد اعضاي شبكه‌ي القاعده به رهبري اسامه بن لادن كه آمريكا او را دليل اصلي حمله‌ي خود به افغانستان معرفي كرده است به بيش از 5000 تن نمي‌رسيد كه تمامي اين افراد به سلاح‌هاي سبك مسلح بودند و مقر اصلي آنها در مناطق مرزي افغانستان بود و همزمان با آغاز حمله‌ي آمريكا اكثر اين افراد و رهبران آنها به كشورهاي مجاور افغانستان گريختند و افراد باقي مانده از آنها نيز به سختي شناسايي مي‌شوند زيرا اين افراد در ميان قبايل افغان و با لباس‌هاي كاملا محلي بسر مي‌برند.

اما تعداد پايگاه‌هاي القاعده در افغانستان 21 پايگاه بود و اين پايگاه‌ها در حال حاضر تخليه و نيروهاي آنها به پايگاه‌هاي ديگر در مناطق كوهستاني منتقل شده‌اند.  پس از مقايسه‌ي قدرت‌هاي انساني و نظامي دو گروه درگير در افغانستان اين سوال مطرح مي‌شود آيا براي شكست نيروهاي محدود افغان با چنين تجهيزات نظامي محدود آمريكا نيازمند چنين هزينه‌ي نظامي و انساني سنگين در افغانستان است. زماني كه اين واقعيت را در نظر مي‌گيريم كه قيمت يك راکت تام هاك به بيش از 2 ميليون دالر مي‌رسد و هزينه‌ي پرواز يك جنگنده‌ي آمريكايي بدون ذخيره راکتي به 10 هزار دالر مي‌رسد، و با فرض اينكه آمريكا مي‌خواهد در اين جنگ از 100 راکت تام هاك و 500 پرواز از جنگندهاي‌ خود استفاده كند آيا منطقي است كه اين كشور بيش از200 ميليون دالر براي اين راکت‌ها و 30 ميليون دالر براي پرواز جنگنده‌هاي خود بر فراز پايگاه‌هاي غير مسكوني و مناطق خالي از سكنه در افغانستان هزينه كند؟  اين هزينه‌ها جدا از ديگر هزينه‌هاي لوژستيكي آمريكا در افغانستان است كه ميلياردها دالر براي آنها هزينه كرده است

اهداف علني جنگ آمريكا در افغانستان را به بررسي و ارزيابي گذاشتيم و ديديم كه با توجه به اين كه دشمن فرضي آمريكا در اين جنگ نيرو و تجهيزات نظامي بسيار محدودي را در اختيار داشت و نيز به رغم آنكه نيروهاي اين دشمن يعني طالبان و القاعده حتي به يك سوم نيروهاي آمريكايي نيز نمي‌رسيدند اما كاخ سفيد چندين برابر اين تعداد، نيرو و تجهيزات نظامي براي رهبري اين جنگ هزينه كرد و ميلياردها دالر براي اين جنگ اختصاص داد بنابراين با توجه به اين ادله‌ي ملموس مي‌توان به اين واقعيت رسيد كه آمريكا اهداف غير علني را در جنگ افغانستان دنبال مي‌كند كه تحقق آن‌ها بسيار مهم تر از تحقق اهداف علني اين كشور يعني دستگيري بن لادن و نابودي گروه‌هاي تروريستي است. افغانستان براي تحقق اهداف غيرعلني و علني آمريكا نقش كليدي و به عبارتي نقش سكوي پرتاب را ايفا مي‌كرد. حال با توجه به قرائن موجود به بررسي و ارزيابي اهداف غير علني جنگ افغانستان بپردازيم:

  سرنگوني نظام طالبان در افغانستان و برپايي نظامي موازي با اهداف آمريكا در اين كشور، سرنگوني طالبان در افغانستان و تاسيس يك نظام تحت حمايت يا به عبارتي دست نشانده توسط آمريكا اين فرصت را براي واشنگتن ايجاد مي‌كرد كه حضور نظامي خود در افغانستان را به صورت دايمي تضمين كند و با اين حضور نظامي ديگر اهداف خود را دنبال كند. حضور نظامي آمريكا در افغانستان از شمال، كشورهاي آسياي مركزي و از شرق چين و از غرب ايران را تهديد و تحت نظارت خود قرار مي‌داد و از سويي اين حضور نظامي نيز مي‌توانست در تعديل موضع‌گيري تند پاكستان با هندوستان در قضيه كشمير تاثيرگذار باشد زيرا تهديد حضور نظامي آمريكا پاكستان را نيز تحت الشعاع خود قرار مي‌داد و همين تهديد در كاهش فعاليت‌هاي هسته‌يي پاكستان نيز مي‌تواند بسيار تاثيرگذار باشد زيرا اين كشور خود را با محاصره‌ي نظامي آمريكا در شمال و هند، اين دشمن ديرينه در شرق و حضور نظامي آمريكا در جنوب درياي عرب مواجه مي‌بيند.

تشكيل‌خطوط ارايه‌ي سريع خدمات رساني به آمريكا، واشنگتن در تحقق اين هدف بيشتر سعي دارد كه برمنطقه‌ي درياي خزر به نحوي مشرف باشد زيرا اين منطقه سرشار از ذخاير بزرگ نفتي است.

نابودي يا محاصره‌ي مزارع خشخاش در افغانستان، توليد اين مزارع و تجارت محصول آن‌ها بيش از سه چهارم بازار جهاني را تامين و اشباع مي‌كند و اين يكي از نگراني‌هاي اقتصادي آمريكا درجهان است.

استفاده از حضور نظامي و پايگاه‌هاي نظامي آمريكا براي هدف قرار دادن و تهديد كشورهاي عربي و اسلامي، آمريكا هميشه كشورها‌ي مسلماني چون عراق، سودان، يمن، ليبي، لبنان، سوريه و ايران را متهم به همكاري با گروه‌هاي تروريستي و تامين امنيت اين گروه‌ها كرده است كه بر كسي پوشيده نيست تهديد و محاصره‌ي اين كشورها در منطقه مترادف با تامين امنيت سياسي و استراتژيك اسراييل است.

بنابراني حضور پايگاه‌هاي نظامي آمريكا در افغانستان به صورت دايمي اين كشورها را در تيررس خود قرار مي‌دهد و با اعمال فشار و تهديد به اين كشورها مي‌تواند در هر زماني كه بخواهد از پايگاه‌هاي خود در كابل، منافع اين كشورها را قرار دهد . البته اگر اين واقعيت تاريخي را در نظر بگيريم كه هميشه در پس جنگ‌هاي جهاني، منطقه‌يي و حتي انقلاب‌هاي داخلي در جهان انجمن‌هاي صهيونيستي و فراماسوني ‌قرار گرفته‌اند احتمال دست داشتن اعضاي اين انجمن‌ها در حادثه‌ي 11 سپتامبر بسيار قوي مي‌شود، هر چند در آغاز تحقيق اين حادثه‌ي تاريخي نيز سرنخ‌هاي بسيار قوي از دست داشتن صهيونيست‌ها بدست آمد اما پرونده‌ي ‌تحقيق در اين قضيه از سوي آمريكا سريع بسته شد بنابراين وجود آمريكا در افغانستان نه تنها هدف غير علني سردمداران كاخ سفيد بود بلكه هدف غير علني اسراييل نيز است و ممكن است اين دو كشور براي تحقق اين هدف تلاش‌هاي مشتركي را نيز انجام داده باشند چون فراهم آوردن بهانه‌ي لازم جهت حمله و به اشغال درآوردن افغانستانسياست آمريكا بر تحقق اهداف علني خود در افغانستان چون ريشه‌كني گروه‌هاي تروريستي، فروپاشي كامل نظام طالبان و نابودي رهبران تروريستي درجه‌ي يك شبكه‌ي القاعده چون بن لادن و الظواهري متمركز خواهد شد و پس از تحقق اين اهداف كه مطمئنا طولاني‌تر از زماني كه آمريكا پيش از آغاز اين جنگ براي تحقق آن ها تخمين زده، خواهد بود، برنامه‌ي دوم خود در اين كشور را به اجرا خواهد گذاشت. برنامه‌ي دوم كاخ سفيد، كه عملا با شكست برنامه‌ي اول در اين كشور به صورت پراكنده در حال انجام گرفتن است آن است كه دولت آمريكا پايه و اساس حكومت دست نشانده‌ي خود در افغانستان را محكم كند و با هزينه‌سازي ميليارد ها دالر درصدد فعال كردن اقتصاد افغانستان و ساخت و ساز آن باشد زيرا به هر حال با بازگشت مهاجران افغاني و از سر گرفتن نبض اقتصاد در اين كشور مردم آن نيازمند حمايت نظامي قدرت بزرگتر‌ي براي استقرار هستند كه طبيعتا حكومت دست نشانده‌ اين پست را به واشنگتن خواهد داد و عملا يكي از اهداف غير علني كاخ سفيد براي تاسيس پايگاه نظام ثابت در افغانستان تحقق مي‌يابد.

اما در مقابل كشورهايي كه از حضور نظامي آمريكا در افغانستان مورد تهديد قرار گرفته‌اند ساكت نخواهند نشست و قدرت‌هايي چون روسيه و چين هرگز تهديد نظامي آمريكا را نخواهند پذيرفت و همين عامل منجر به آن خواهد شد و اين دو كشور درصدد تحريك قبايل عليه حكومت شوند زيرا روسيه براحتي مي‌تواند قبايل تاجيك و ازبك را كه در مناطق مرزي نزديك به كشورهاي آسياي مركزي مستقر هستند بر عليه حكومت در كابل بشوراند و از آن سو چين تلاش خواهد كرد در مناطق مرزي شمال غربي خود با افغانستان در برابر قبايل پشتون كه اكثريت اين منطقه را تشكيل مي‌دهند و نيز در مناطق شرقي و جنوبي افغانستان نيز مستقر هستند و به طور كلي تقريبا 60 درصد افغانستان را تشكيل مي‌دهند سياست چند قطبي را پيش بكشد و بدين ترتيب مي‌تواند جنگ طولاني مدتي را به صورت مخفيانه و با حمايت و سياستگذاري پشت برده عليه آمريكا در افغانستان هدايت كند و در پايان فشارهاي مخفيانه‌ي روسيه و چين از يك سو و پاکستان وايران از سوي ديگر آمريكا را در مردابي از بحران‌هاي افغانستان قرار خواهد داد و به جرات مي‌توان گفت كه آمريكايي‌ها پيش از آن كه افغانستان به ويتنامي ديگر برايشان تبديل شود نيروهاي خود را از اين كشور خارج خواهند ساخت، همان كاري كه پيش از اين قدرت‌هاي جهاني بزرگ دست از پا درازتر به آن اقدام كردند و پس از تلفات سنگين آواز عقب‌نشيني از افغانستان را سر دادندازروزنامه‌ي الشرق الاوسط نويسنده حسام سويلم، منبع :ايسنا.

پایگاه های نظامی

 

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
 دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
 تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
 دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
. نادرپور

در پی سوء قصدهای 11 سپتامبر علیه «مرکز جهانی تجارت» و پنتاگون، واشنگتن باحمایت پرشور و تقریباً متفق تمامی طبقة سیاسی «جنگ علیه تروریسم» را راه انداخت. چند ماه بعد، «جنگ علیه تروریسم» ایالات متحده به جنگ صلیبی جدید در گرداگرد سیاره تبدیل شد و همة مرزهای ملی را درنوردید. واشنگتن از خطر «توسعه جهانی تروریسم» برای توجیه گسترانیدن گروه‌های خود نه فقط در افغانستان، بلکه هم‌چنین در فیلی‌پین، گرجستان و یمن و نیز برای ادامه تشدید عملیات ضد شورشی خود در شمال آمریکاي جنوبی سود جسته است. این خطر اجازه داد طرح هجوم ایالات متحده به عراق که رهبران سیاسی آن رؤیای اجرای آن را از پایان جنگ خلیج (فارس) در 1991 در سر می پرورانیدند، توجیه شود. سوء قصدهای 11 سپتامبر برای طبقة رهبری ایالات متحده، آنچه را که از دیرباز در جستجوی آن بود، پایه‌ای فراهم آورد که به اعتبار آن توانست بر «سند روم ویتنام» (احساس‌های ضد مداخله‌گرايانه در مردم ایالات متحده) فایق آید و امریکایی‌ها را به منظور توسعه امپراتوری سرمایه‌داری و توسعه هژمونی ایالات متحده درگیر جنگ صلیبی جدید جهانی کند. به عنوان سخنی مجازی، قوی‌ترین صدای دوم 11 سپتامبر در واشنگتن، صدای باز کردن در بطری‌های شامپانی در QG سیا در لانگ لی، در دپارتمان دولتی و دفترهای اداری دست نخورده باقی ماندة پنتاگون بود. سوء قصدهای 11 سپتامبر یک فرصت بادآورده برای مجتمع نظامی- صنعتی ایالات متحده بود. هدایت مردم به پشتیبانی از حفظ و توسعة یک امپراتوری، بويژه در هنگامی که این امپراتوری برای خدمت به نیازهای سرمایه بنا می‌گردد، کار آسانی نیست. دلیل «امنيت ملی» که با سوء قصدهای 11 سپتامبر فراهم آمد، بدرستی دلیل آیده‌آلی برای رسیدن به این هدف است.

 با اینهمه، حمله‌های 11 سپتامبر به امپراتوری ایالات متحده اجازه داد به خروش درآيد و از سوی دیگر، فوریت شرح سرشت منطق این امپراتوری را برای مبارزان تقویت کنند. جنگ جدید دایمی جهانی علیه «شیطان‌ها» تضادها را تکمیل کرده و ناگزیر یک فاجعه تقریباً از منظر همة دیدگاه‌ها خواهد بود. در ایالات متحده این مهم‌ترین مجال برای مطرح کردن مسئله امپریالیسم و رابطه آن با سرمایه‌داری در نسل جدید خواهد بود. پس به احتمال این بحران تا اندازه‌ای از دیرباز بهترین فرصت را برای یک پیشرفت ترقی‌خواهان فراهم می‌آورد.  موضوع متنی که در پی می‌آيد همانا بررسی یک قطعة مهم، و در مقیاس بزرگ ناشناخته، از چیستان امپراتورانه ایالات متحده است. این حضور نظامی جهانی از 12 سپتامبر برقرار نگردید، بلکه طی قرن بیستم، زمانی که ایالات متحده به عنوان قدرت هژمونیک سرمایه‌داری سربرآورد، توسعه یافته است. پایگاه‌های نظامی به‌طور تنگاتنگ با نیازهای امپراتورانة ایالات متحده، هم‌زمان برای حمایت از اقتصاد درونی و تقویت فرمانروایی جهانی‌اش در پيونداند. به عقیدة ما وجود این سیستم از پایگاه‌های نظامی بیش از هر چیز به‌طور مشخص امپراتوری ایالات متحده را بنیان می‌نهد.

در خلال تاریخ بشریت، امپراتوری‌ها برای تحمیل فرمان‌روایی‌شان روی پایگاه‌های نظامی درخارج تکیه کرده‌اند. در هر حال از این دیدگاه صلح آمریکایی (Pax Americana) متفاوت از ُصلح رومی یا  ُصلح بریتانیایی نیست. تاریخ دان آرنولد توین بی در اثرش «آمریکا و انقلاب جهان» (1962) می‌نویسد: «روش اصلی که بنا بر آن ُرم برتری سیاسی‌اش را در دنیای خود برقرار کرد، مبتنی بر حمایت از همسایگان ضعیف‌ترش و حفظ آن‌ها در کنار خودش و همسایگان نیرومندترش است. رابطة  ُرم با حمایت‌شدگان‌اش مبتنی بر قراردادها بوده است. از نظر حقوقی آن‌ها وضعیت آغازین خودسالاری فرمانروای‌شان را حفظ می کردند. حداکثر چیزی که  ُرم از آنها در ارتباط با قلمروها انتظار داشت، واگذاری یک قطعه زمین در اینجا و آنجا برای ساختن یک دژ رومی برای تأمین امنيت مشترک متحدانش و خودش بود».

 دست کم از این روست که [امپراتوری]  ُروم آغاز می‌شود. البته، در آن زمان، «سرزمین‌های وسیع متحدان قدیم» که در آغاز توسط این سیستم پایگاه‌های نظامی ُرم حفاظت می‌شدند، «به بخشی از امپراتوری  ُرم تبدیل شدند، به همان عنوان که سرزمين‌های کم وسعت دشمنان قدیم  ُرم، به‌طور ارادی و آشکار توسط آن ضمیمه شده بودند»  انگلستان در اوج خود در قرن 19 به عنوان قدرت اساسی سرمایه‌داری بر امپراتوری وسیع استعماری که به وسيلة يک سیستم جهانی پایگاه‌های نظامی حفاظت می شد، حکومت می کرد. همان‌طور که روبر هارکاوی در اثر مهم‌اش «قدرت عظيم رقابت به خاطر پايگاه‌های خارجی» (1982) توضیح داده، اين پایگاه‌ها در امتداد دالان‌های دریایی زیر مدیریت قدرت دریایی بریتانیا در چهارچوب شبکه توزیع شده بودند»:

-     از مدیترانه تا هند را از راه سوئز

-      آسیای جنوبی، خاور دور و اقیانوس آرام

-     آمریکای شمالی و کارائیب

-     آفریقای غربی و آتلانتیک جنوبی.

 این پایگاه‌های نظامی در اوج امپراتوری بریتانیا در بیش از 35 کشور / مستعمره‌های متمایز مستقر بودند. با اینکه هژمونی بریتانیا در آغاز قرن 20 به سرعت زوال یافت، آما پایگاه‌های‌اش مدت‌ها پس از امپراتوری باقی ماند و سیستم پایگاه‌های‌اش طی جنگ دوم جهانی اندکی توسعه یافت. با این‌همه، بی درنگ پس از جنگ، امپراتوری بریتانیا بکلی از هم پاشید و اکثریت عظیمی از پایگاه‌هایش ناگزیر برچیده شد.

سقوط امپراتوری بریتانیا با صعود امپراتوری دیگر همراه بود. ایالات متحده به عنوان قدرت هژمونیک اقتصاد جهانی سرمایه‌داری جانشین بریتانیا شد. ایالات متحد از جنگ دوم جهانی با سیستم پایگاه‌های نظامی بسیار وسیع که تا آن زمان سابقه نداشت، وارد عرصة کاملاً جدیدی شد. به عقيدة جیمس بلاکر مشاور عمده سردستیار ستاد مشترک سلاح‌های ارتش زمینی به این سیستم پایگاه‌های خارجی هم‌زمان در پایان جنگ دوم جهانی با بیش از 30 هزار تأسیس‌های پراکنده در 2 هزار نقطه مستقر در تقریباً 100 کشور و منطقه از مدار شمالی تا مدار جنوبی گسترده بود. پایگاه‌های نظامی ایالات متحده همة قاره‌ها و جزیره‌های بین قاره‌ها را در بر می‌گرفت. بلاکر  می‌نویسد: « در کنار انحصار هسته‌ای ایالات متحده نمادی به‌طور جهانی شناخته‌تر از این سیستم پایگاه‌ها در خارج در تائيد وضعیت ابرقدرتی ملت ما وجود نداشت». پس از جنگ، موضع رسمی ایالات متحده در مورد این پایگاه‌ها این بود که آنها به هر ترتیب که ممکن است، حفظ شوند و پایگاه‌های جدیدی بر آنها افزوده گردد. رئیس جمهور هاری ترومن در کنفرانس پتسدام در 7 اوت 1945 اعلام داشت: « هر چند ایالات متحده برای کسب سود و بدست آوردن امتیاز خودخواهانه از جنگ نمی‌کوشد، با این‌همه ما پایگاه‌های نظامی لازم را برای حمایت کامل از منافع ما و  ُصلح در جهان حفظ می‌کنیم. پایگاه‌هایی که کارشناسان نظامی ما آن‌ها را برای حمایت از ما اساسی تلقی می‌کنند، تصاحب خواهد شد.

 ما این پايگاه‌ها را بنا بر موافقت‌ها مطابق با منشور سازمان ملل متحد بدست می‌آوریم». با این‌همه، گرایش فرمانروا از پایان جنگ دوم جهانی تا جنگ کره کاهش شمار پایگاه‌های ایالات متحده در خارج بود. به عقیدة بلاکر «نیمی از پایگاه‌ها از زمان جنگ طی دو سال در پی شکست ژاپن و نیمی از پایگاه‌ها که تا 1947 حفظ شده بودند در 1949 برچیده شدند». با این‌همه، این کاهش شمار پایگاه‌ها در خارج در پس از جنگ با جنگ کره قطع شد و شمار پایگاه‌ها، سپس، طی جنگ ویتنام افزایش یافت. پس از جنگ ویتنام شمار پایگاه‌های ایالات متحده در خارج دوباره کاهش یافت. در 1988، شمار پایگاه‌ها اندکی پایین‌تر از شمار آن‌ها در پایان جنگ کره بود، اما مدل جهانی بسیار متفاوت از مدل آغاز دورة پس از جنگ دوم جهانی را با کاهش ناگهانی در جنوب آسیا و خاورمیانه - آفریقا بازتاب می داد.از حیث تاریخی، پایگاه ها اغلب طی جنگ‌ها بدست آمده‌اند. مثلاً، پایگاه دریایی ایالات متحده در گوانتانامو در کوبا در پی جنگ اسپانیا - آمریکا تصرف شد، هر چند این پايگاه از حیث فنی « اجاره شده»، اما این اجاره دایمی است. طبق قرارداد، حاکميت ایالات متحده بر پایگاه تنها با موافقت متقابل کوبا و ایالات متحده منتفی می‌گردد.

 البته، مدت مدیدی است که پرداخت‌های ناچیز سالیانه (که به دولت ایالات متحده «حق» بهره‌برداری از این قسمت از خاک کوبا را می‌دهد، بدون در نظر گرفتن رأی دولت و مردم کوبا واریز شده است. از انقلاب کوبا به این سو، چک‌های صادر شده از جانب ایالات متحده برای پرداخت اجارة پایگاه تنها یک بار وصول شدند نخستین فقره این چک‌ها پس از انقلاب پرداخت شد). همه چک‌های بعدی توسط کوبا نگهداری شده‌اند، بی آنکه دریافت شوند. زیرا کوبا خواستار است که این پایگاه از سرزمین‌اش برچیده شود.  بسیاری از پایگاه‌های کنونی ایالات متحده در پی جنگ‌های زیر بدست آمده است: جنگ دوم جهانی، جنگ کره، جنگ ویتنام، جنگ خلیج (فارس) و جنگ در افغانستان. پایگاه‌های نظامی آمریکا در اوکیناوا که به طور رسمی به ژاپن تعلق دارد، میراث اشغال ژاپن توسط ایالات متحده طی جنگ دوم جهانی است.

مانند همة امپراتوری‌ها، ایالات متحده برای ترک برخی از پایگاه‌های مشخص زیر تصرف خود سکوت اختیار می‌کند. پايگاه‌هایی که طی جنگ بدست آمده‌اند و هم‌چون موقعیت پیش آمده برای جنگ معین در آینده نگریسته شده‌اند، اغلب بر آمادگی در برابر یک دشمن به کلی جدید دلالت دارند. طبق گزارش کمیتة فرعی دربارة موافقت‌های امنیت و درگیری‌ها در خارج و گزارش کمیتة رابطه‌های خارجی سنای ایالات متحده از 21 دسامبر 1970: « به محض این که پايگاه آمریکا در خارج تأسیس شد، دینامیک خاص مستقل‌اش را توسعه داد. مأموریت‌های آغازین می‌توانند کهنه شوند. اما مأموریت‌های جدید نه فقط با حذف حفظ موجودیت خود، بلکه در واقع اغلب برای خارج توسعه یافته‌اند. درون اداره‌های خیلی نزدیک به دولت - دپارتمان دولت و دفاع - ابتکارهای بسیار کمی یافته‌ایم که هدف شان کاهش یا حذف بی اهمیت این تأسیس‌ها در خارج باشد» (صص 20-19). در سال‌های 1950 و 1960، ایالات متحده دکترین ويژة « منع دسترسی استراتژیک» را توسعه داد که بر حسب آن هیچ عقب نشینی نمی‌تواند در هر پايگاه که می‌تواند بالقوه در فرجام کار توسط شوروی استفاده شود، انجام گیرد. بیشتر پایگاه‌های ایالات متحده به عنوان « محاصره » و « سدبندی» کمونیسم توجیه شده‌اند. با وجود این، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی، ایالات متحده کوشیده است تمامی سیستم پایگاه‌ها را حفظ کند و آن‌ها را هم‌چون امر ضروری برای فراافکنی جهانی قدرت خود و حمایت از منافع خود در خارج توجیه کند.

شفافیت و نوسازی (گلاسنوست و پرسترویکا) در پایان دهة 1980 که فروپاشی نظام‌های زیر فرمانروایی شوروی در اروپای شرقی در 1989 و سقوط اتحاد شوروی در 1991 را در پی داشت، اميد زيادی را در برچيدن سريع سيستم پايگاه‌های ايالات متحده، به ويژه نزد کسانی برانگيخت که طبق بیان نامه‌های رسمی باور کرده بودند که این پایگاه‌ها هیچ هدفی جز جلوگیری از خطر شوروی ندارند. با اینهمه، وزارت دفاع در گزارش وزیر دفاع خود در 1989 (ص 410) تصریح می‌کند که « فراافکنی قدرت» ایالات متحده برای « گسترش‌های آينده» ضروری است. 2 اوت 1990، رئیس جمهوربوش طی گفته‌هایی نشان داد که هر چند سیستم پایگاه‌ها در خارج باید در جدول حفظ شوند، نیازهای ایالات متحده در زمينة امنیت جهانی می‌تواند از 1995 بنا بر نیروی فعالی پایین‌تر از 25% نیروی 1990 تأمین گردد. همان روز عراق به کویت تجاوز کرد. ورود چشمگير گروه‌های نظامی ایالات متحده به خاورمیانه طی جنگ خلیج (فارس) بر مبنای هژمونی و قدرت نظامی ایالات متحده به اعلام « نظم نوجهانی» منتهی گردید. در آن وقت بوش اعلام داشت: « به عنایت پروردگار، ما يک بار برای همیشه از سندروم ویتنام رهایی یافته‌ایم»  از این روست که پایگاه‌های جدید نظامی یکی پس از دیگری در خاورمیانه، بويژه در عربستان سعودی که از بیش از یک دهه هزاران سرباز آمریکایی در آن مستقرند، بر پا می‌گردد.هر چند دستگاه اداری کلینتون بیش از دستگاه اداری بوش پدر روی ضرورت کاهش درگیری نظامی ایالات متحده در خارج اصرار ورزید، اما هیچ کوششی برای کاهش «حضور گسترده» ایالات متحده که پایگاه‌های نظامی بسیار دوردست اش گواه آن است، به عمل نیاورد.

همان‌طور که لاس آنجلس تایمز (در ژانویه 2003 گزارش داد: دگرگونی اساسی به طور پایدار بیشتر نمایش‌گر کاهش شمار گروه‌های مستقر در خارج به سود گسترش بسیار متداول گروه‌ها در دوره های بسیار کوتاه بود و « دفتر Army war college» در 1999 افشاء کرد که حضور دایمی گروه‌ها در خارج به طور چشم‌گیر افزایش یافته است، گستردگی‌های کاربردی به طور تصاعدی افزایش یافته‌اند [...] پیش از این، جریان عادی عبارت از این بود که عضوهای نیروهای مسلح به طور معمول برای اقامت‌های چندین ساله و اغلب همراه با خانواده‌های‌شان در خارج مستقر باشند. امروز آن‌ها برای مدت‌های نامعین و تقریباً همیشه مستقر شده‌اند، بی آنکه خانواده‌های‌شان همراه آنها باشند.

 بنابراین، استقرار آن‌ها هم‌زمان متعدد و طولانی هستند. به عقيدة وزارت دفاع، پیش از 11 سپتامبر پیاپی و پیوسته بیش از 60000 نظامی، فعالیت‌ها و تمرین‌های نظامی در یک کشور معین را هدایت می‌کردند. با آنکه تأسیس‌های نظامی اروپا کاهش یافته‌اند، داده‌های وزارت دفاع نشان می‌دهند که شیوة جدید کاربرد پرسنل نظامی به‌نحوی است که ارتش زمینی 135 روز در سال، نیروی دریایی 170 روز در سال و نیروی هوایی 176 روز در سال به خارج اعزام می‌گردند. در ارتش زمینی، اکنون هر سرباز به‌طور متوسط 14 هفته برای مأموریت به خارج اعزام می‌گردد». علاوه بر گسترش‌های متعدد دوره‌ای نیروها، از پایگاه‌های مورد بحث برای از پیش تعیین کردن دستگاه‌ها و وسیله‌ها به منظور گسترش سریع استفاده می شود. مثلاً ایالات متحده وسیله‌ها و تجهیزهای بریگاد سنگین را برای استفاده در کویت و هم‌چنین تجهیزهای بریگاد سنگین فرعی را همراه با وسیله‌های گـردان تانـک بـرای مقابله با خطر از پیش معین کـرده بـود . دهة 1990 با دخالت نظامی در بالکان و افزایش پشتیبانی ایالات متحده از فعالیت‌های ضد شورشی در آمریکای جنوبی در چارچوب «برنامه کلمبیا» به پایان رسید. در پی سوء قصدهای تروریستی 11 سپتامبر 2001 علیه « مرکز تجارت جهانی» و براه انداختن «جنگ علیه تروریسم»، افزایش سریع شمارگان پایگاه‌های نظامی ایالات متحده و توسعة جغرافیايی آن متداول شده است. بر مبنای ساختار گزارش 2001 وزارت دفاع، ایالات متحده از این پس مالک تأسیس‌های نظامی در 38 کشور و سرزمین مشخص است.

اگر پایگاه‌های نظامی سرزمین‌ها و مالکیت‌های زیر اقتدار ایالات متحده در خارج از 50 ایالت و ناحیة کلمبیا را بر آن بیفزاییم، شمار پایگاه‌ها به 44 می‌رسد. با اینهمه، این شمارگان خیلی کم است، چون پایگاه‌های مهم استراتژيک پيشرفته از جمله برخی از پایگاه‌ها را در بر نمی‌گیرد که ایالات متحده شمار زیادی از سربازان‌اش را مثلاً در عربستان سعودی، کوزوو و  ُبسنی در آن‌ها جا داده است. البته، برخی از پایگاه‌های تازه احداث شده ایالات متحده جزو این شمارگان نیست. طبق برنامه کلمبیا - که به‌طور اساسی علیه نیروهای چریکی کلمبیا، علیه دولت نافرمان ونزوئلا و جنبش توده‌ای عظیم مخالف با لیبرالیسم نو در اکوادور ساخته پرداخته شده، ایالات متحده از این پس در روند توسعة حضور نظامی در منطقه‌های آمریکای لاتین و کارائیب گام نهاده است. در این میان پورتوریکو به عنوان صفحة گردان منطقه جانشین پاناما شده است. در همان حال، ایالات متحده چهار پایگاه نظامی جدید در مانتا، اکوادور و هم‌چنین در آرویا،  کوراسائو و کومالایا، سالوادر برپا کرده است که همه به عنوان «موضع‌های جدید کاربردی» توصیف شده اند.

از 11 سپتامبر ایالات متحده در پاکستان، قرقیزستان، ازبکستان و تاجیکستان و هم‌چنین در کویت، قطر، ترکیه و بلغارستان پایگاه‌های نظامی دایر کرده که شامل 60000 سرباز است. پایگاه مهم دریایی ایالات متحده در دیه‌گوگارسیا در اقیانوس هند در این فعالیت جنبة تعیین‌کننده دارد. در مجموع، ایالات متحده اکنون در خارج در نزدیک 60 کشور و سرزمین مشخص پایگاه نظامی دارد.  بنا بر دیدگاه معینی، این تعداد حتی می‌تواند آن‌گونه که هست، به‌طور واهی ناچيز تلقی گردد. همة مسئله‌های دادرسی و آمریت در رابطه با پایگاه‌های مستقر در کشورهای خارج در اساسنامه موافقت‌نامه‌های قدرت‌ها بررسی شده است. طی سال‌های جنگ سرد، این سندها به‌طور عادی سندهای عمومی بودند. آن‌ها در حال حاضر اغلب به عنوان سندهای سری طبقه‌بندی شده‌اند؛ مثل سندهایی که به کویت، امارات متحده عربی، عمان و در موقعیت های معین به عربستان سعودی مربوط ‌اند.امپریالیسم از خلاء وحشت دارد. در خارج از کشورهای بالکان و جمهوری‌های پیشین آسیای مرکزی شوروی که در گذشته در داخل قلمرو و نفوذ شوروی یا جزو خود اتحاد شوروی بود، پایگاه‌های پیشرفته‌ای که اکنون بدست آمده‌اند در منطقه‌هایی هستند که ایالات متحده کاهش‌های بنیادی شمار پایگاه‌هایش را انجام داده بود. در 1990، پیش از جنگ خلیج (فارس)، ایالات متحده هیچ پایگاه در آسیای جنوبی نداشت و تنها 10% شمار پایگاه‌هایی بود که در منطقه خاورمیانه - آفریقا در 1947 در اختیار داشت در آمریکای لاتین و کارائیب شمار پایگاه‌های ایالات متحده در فاصله 1947 و 1990 تقریباً به دو سوم تنزل یافت. از دیدگاه ژئوپلیتیک این  امر برای یک هژمونی اقتصادی و نظامی جهانی هم‌چون هژمونی ایالات متحده، حتی در دوره موشک‌های رزمناوها با برد دور یک شکل واقعی به حساب می‌آید پس پیدایش پایگاه‌های جدید در خاورمیانه، در آسیای جنوبی، در آمریکای لاتین و در کارائیب از 1990 که به عنوان نتیجه جنگ خلیج (فارس)، جنگ در افغانستان و برنامه کلمبیا به نمایش درآمد می‌تواند به مثابه تأیید دوبارة قدرت نظامی و امپریال ایالات متحده در مکان‌هایی باشد که این قدرت با فرسایش معینی روبرو بوده است.

دکترین نظامی تصریح می‌کند که اهمیت استراتژيک پايگاه نظامی در خارج فراتر از جنگی پیش می‌رود که طی آن تصاحب شده بود و برنامه‌ریزی مأموریت‌های بالقوه دیگر که از این تملک‌ها استفاده می‌کنند باید تقریباً بی درنگ روبراه گردد. این دلیلی است که به‌خاطر آن ساخت پایگاه‌ها در افغانستان، پاکستان و در سه جمهوری قدیمی شوروی در آسیای مرکزی ناگزیر از جانب روسیه و چین به عنوان خطرهای اضافی برای امنیت شان تلقی شده است. روسیه پیش از این نارضایی‌اش را در برابر چشم‌انداز پایگاه‌های دائمی نظامی ایالات متحده در آسیای مرکزی ابراز کرده بود. در مورد چین، همان‌طور که گاردین لندن در 10 ژانویه 2002 نوشت پایگاه مانا در قرقیزستان که هواپيماهای امریکا روزانه در آن فرود می‌آیند « در 250 هزار کیلومتری مرز غربی چین قرار دارد. با پایگاه‌های ایالات متحده در شرق جاپان، جنوب کوريا جنوبی و حمایت نظامی واشنگتن در تایوان، چین خود را در محاصره احساس می‌کنند». فراافکنی قدرت نظامی ایالات متحده در منطقه‌های جدید بر پایة تأسیس پایگاه‌های نظامی نباید به طور قطعی فقط در ارتباط با هدف‌های مستقیم نظامی اندیشیده شود. از این پایگاه‌ها همیشه به منظور ارتقاء هدف‌های سیاسی و اقتصادی سرمایه‌داری ایالات متحده استفاده می‌شود. در مثل شرکت‌ها و دولت ایالات متحده از دیرباز تصمیم خود را در ساختن راه مطمئن برای عبور لوله‌های نفت و گاز طبیعی زیر کنترل ایالات متحده که از دریای خزر و آسیای مرکزی تا دریای عمان پیش می‌رود از افغانستان و پاکستان عبور می‌کند، اعلام داشتند. جنگ در افغانستان و ساختن پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در آسیای مرکزی به مثابه یک فرصت برای تحقق بخشیدن چنین خط لوله‌ها بود.

طرفدار اصلی این سیاست شرکت یونیکال بود (زیرا شهادت نماینده این شرکت در برابر کمیسیون رابطه‌های بین‌المللی مجلس نمایندگان در فوریه 1998 زیر عنوان « جاده جدید ابریشم: طرح خط لوله در افغانستان» در مونتلی ريویو دسامبر 2001 به آن گواهی می دهد). 31 دسامبر 2001 رئیس جمهور بوش، زالمه خلیل زاد افغانی اصل و عضو شورای امنیت ملی را به عنوان فرستاده ويژه در افغانستان انتخاب کرد. خلیل زاد مشاور پیشین یونیکال، که طرح ساختمان خط لوله از راه افغانستان را دنبال می‌کرد، نزد دولت ایالات متحده به نفع سیاست خیرخواهانه نسبت به رژيم طالبان وساطت می‌کرد. او پس از موشک باران هدف‌ها در افغانستان (برای از پا درآوردن اوسامه بن لادن) در 1998 از جانب دولت کلینتون تغییر سیاست داد.

در هنگام جنگ افغانستان، رسانه‌های ایالات متحده طبق معمول درباره هدف‌های کشور خود در زمينة نفت در منطقه سکوت کردند. با این‌همه، یک مقاله منتشر شده در صفحه بازرگانی نیويارک تایمز(15 دسامبر 2001) یادآور شد که « بخش دولتی امکان‌هایی را بررسی کرد که پس از سقوط رژیم طالبان راه به روی طرح‌های انرژی در این منطقه که بیش از 6% ذخیره‌های نفت ثابت شده جهانی و تقریباً 45% ذخیره‌های گاز را در اختیار دارند، گشوده می‌شود». ریچارد باتلر عضو «شورای رابطه‌های خارجی» در یک سخنرانی که در نیويارک تایمز (18 ژانویه 2002) انتشار یافت، اعتراف کرد که « جنگ افغانستان از حیث سیاسی ساختن خط لوله در خلال افغانستان و پاکستان را برای نخستین بار از زمان نبرد بین یونیکال و کمپانی آرژانتینی بریداس در مورد امتیاز افغان در میانه دهه 1990 ممکن ساخته است» به یقين بدون حضور قوی نظامی ایالات متحده در منطقه و استقرار پایگاه‌ها به عنوان نتیجه جنگ تقریباً مسلم است که ساختن چنین خط لوله ناممکن خواهد بود. تاریخ می‌آموزد که پايگاه‌های نظامی در خارج هم‌چون شمشیر دو لبه‌اند. توضیح بسیار روشن در تصدیق آن « جنگ علیه تروریسم» کنونی است.

به راستی، نمی‌توان درباره این واقعیت شک کرد که سوء قصدهای آخرین دهه یا بیشتر همزمان رهبری شده علیه نیروهای ایالات متحده در خارج و هدف‌ها در داخل خود ایالات متحده در بخش بزرگی یک واکنش در برابر نقش فزاینده آنها به عنوان قدرت نظامی خارجی در منطقه‌هایی چون خاورمیانه است که در آن ایالات متحده تنها وارد کنش‌های نظامی و حتی جنگ در مقیاس بزرگ نشده است، بلکه از 1990 هزاران سرباز مستقر کرده است. برخی از سعودی‌ها معتقدند که استقرار پایگاه‌های ایالات متحده در عربستان سعودی در واقع اشغال کشور بسیار مقدس اسلام است که می بایست بهر قیمت دفع شود.

درک پایگاه‌های نظامی ایالات متحده به مثابه تجاوز به حاکمیت ملی کشورهای «پذیرنده» آن‌ها تنها به این دلیل رواج یافته که وجود این پايگاه‌ها به طور اجتناب ناپذیر مداخله در سیاست‌های داخلی است. همان‌طور که گزارش کمیسیون فرعی دربارة موافقت‌های پنهانی امنیت و تعهدها در خارج به کمیسیون امور خارجی سنا در 1970 خاطرنشان می‌کند: «پايگاه‌ها در خارج، وجود بخش‌هایی از نیروهای مسلح ایالات متحده، برنامه های مشترک، تمرین‌های هماهنگ و پیوسته، یا برنامه‌های کمک نظامی افراطی ... تقریباً درگیری ایالات متحده در امور داخلی دولت پذيرنده را تضمين می‌کنند» . چنین کشورهایی بیش از پیش در امپراتوری ایالات متحده جای می گیرند.بدین ترتیب پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در خارج بیش از پیش موجب اعتراض‌های مهم اجتماعی در کشورهای مربوط می‌گردد. حتی با عقب نشینی نیروهای ایالات متحده در 1992، این پایگاه‌ها در فیلی پین به مثابه میراث استعماری ایالات متحده در این کشور ارزیابی می‌شود. تقریباً مثل همه پایگاه‌های نظامی ایالات متحده در خارج، آنها مجموعه‌ای از مسئله‌های اجتماعی را آفریده‌اند.

چنان‌که شهر olongapo در جوار پایگاه ایالات متحده در Subic Bay به تمامی به « استراحت و سرگرمی» سربازان ایالات متحده اختصاص یافته و بیش از 50 هزار روسپی را پناه داده است. پایگاه‌های اوکیناوا  که در پی از دست دادن پايگاه‌ها در فیلی‌پین به مرکز سیستم پايگاه‌های ایالات متحده در اقیانوس آرام تبدیل شده‌اند، رابطة تناقض آمیزی را با مردم حفظ می‌کنند. به نوشتة چالمرز جانسون رئیس « انستیتوت پژوهشهای سیاسی در پاجان» در کتاب اش(blowback  2000) جزيره اوکیناوا، این ایالت جاپاني بطور اساسی یک مستعمره نظامی پنتاگون یک پناه گاه عظیم است که در آن کلاه سبزهای بره‌ای و (DIA (Defence intelligence Agency ، بی صحبت از نیروی هوایی و دریایی، می‌توانند کارهایی انجام دهند که جرئت ایجاد آنها را در ایالات متحده ندارند. این مستعمره برای روبراه کردن قدرت آمریکا در آسیا که در خدمت استراتژی بزرگ دوفاکتو است، دایمی کردن و افزایش قدرت هژمونیک آمریکا در این منطقه حساس و حیاتی را هدف خود قرار داده است»  در 1995، اعتراض‌ها علیه پایگاه‌های اوکیناوا اوج بی سابقه‌ای یافت. این اعتراض‌ها واکنش در برابر تجاوز به یک دختر بچه 12 ساله جاپاني توسط سه نظامی ایالات متحده بود که اتومبیلی را برای حمل او به یک نقطه دورافتاده اجاره کردند و پس از تجاوز او را به قتل رساندند و نیز واکنش در برابر تأیید عاری از کمترین ظرافت دریاسالار ریچارد س. ماکه فرمانده مجموع نیروهای ایالات متحده در اقیانوس آرام بود که خطاب به مطبوعات گفته بود: « من فکر می‌کنم که [این تجاوز] بکلی احمقانه است. آنها (سربازان) در برابر اجاره اتومبیل مجاز بودند یک روسپی در اختیار داشته باشند».

 اعتراض‌های وسیع زیر رهبری سازمان موسوم به « زنان اوکیناوا علیه خشونت نظامی عمل می‌کنند» تنها واکنش در برابر چنین تجاوز تبهکارانه نبود. به نوشته یک روزنامه محافظه کار جاپاني به نام « نیون کای زه شیمبون»: در فاصله 1972 و 1995 نظامیان ایالات متحده مرتکب 4716 فقره جرم شدند که هر روز یک جرم می شود. موافقت بین ژاپن و ایالات متحده برای مدیریت پایگاه اوکیناوا به مقام‌های اتازونی اجازه می دهد درخواست مقام‌های جاپاني را برای تسلیم نظامیان مظنون رد کنند. از این رو، سربازان برای جرم‌شان اندک بیمی به خود راه نمی دهند.علی رغم اعتراض‌های عظیم توده‌ای، تعقیب بمباران‌های ایالات متحده به خاک ، Porto Rico  Vieques که به عنوان تمرین بمباران‌های آینده در نقطه‌هایی چون خلیج فارس انجام گرفته، بدرستی نشان می‌دهد که پورتوریکو به داشتن موقعیت استعماری ادامه می‌دهد.

در کنار موقعیت بمباران Vieques، پنتاگون آنچه را زیر نام «outer range» با تقریباً 200000 میل مربع در آبهای نزدیک پورتوریکو در اختیار دارد، یک ایستگاه مراقبت زیر دریایی و یک منطقه تمرین برای جنگ الکترونیک را در بر می‌گیرد. اینها مورد استفاده نیروی دریایی و تهیه‌کنندگان ارتش های مختلف برای پابرجا ماندن سیستم‌های سلاح ها است. استفاده کنونی از پایگاه دریایی گوانتانامو در کوبا برای زندانی کردن و بازجویی از زندانیان جنگ ایالات متحده در افغانستان، علی رغم مخالفت کوبا و نیز در شرایطی که اعتراض جهانی را برانگیخته، شکل خشن دیگری در تأیید قدرت امپراتورانه ایالات متحده بر پایة این پايگاه ها است. همان‌طور که دیده‌ایم، ایالات متحده زنجیره‌ای از پایگاه‌های نظامی و هوایی پیرامون سیاره به عنوان وسیله گسترش سریع نیروهای هوایی و دریایی برای حفظ هژمونی سیاسی و اقتصادی خود مستقر کرده است. این پايگاه‌ها آن‌گونه که مورد انگلستان در قرن 19 و آغاز قرن 20 بود، تنها جزو مکمل امپراتوری استعماری نیستند، بلکه آنها «در نبود کلونیالیسم» اهمیت بسیار زیادی دارند. ایالات متحده که برای حفظ سیستم اقتصادی امپراتوری بدون کنترول سیاسی صوری حاکمیت سرزمین ملت های دیگر تلاش کرده است، از این پایگاه‌ها برای اِعمال فشار بر ملت‌هایی استفاده شده که کوشیده‌اند با سیستم امپراتورانه گسست کنند یا راه مستقلی را دنبال کنند. ایالات متحده این کشورها را تهدیدی برای منافع خود تلقی کنند.

بدون گسترش جهانی نیروهای نظامی ایالات متحده در این پایگاه‌ها و بدون آمادگی ایالات متحده در بهره گیری از این پایگاه‌ها برای دخالت‌های نظامی خود جلوگیری از گسست و خروج سرزمین‌های متعدد پیرامونی بسیار وابستة اقتصادی ناممکن خواهد بود. بدین ترتیب قدرت سیاسی، اقتصادی و مالی ایالات متحده نیازمند کاربرد دوره‌ای قدرت نظامی است. دیگر کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری متصل به این سیستم نیز به عنوان ضامن اصلی قاعده‌های بازی به ایالات متحده وابسته‌اند. بنابراین، به لحاظ وضعیت، پایگاه‌های نظامی ایالات متحده باید نه به عنوان پديده ساده «نظامی، بلکه به عنوان نقشه‌نگاری (Cartographie) حوزه امپراتورانة زیر فرمانروایی ایالات متحده و نوک پیکان آن در پیرامون نگریسته شود.

آنچه از این پس روشن است و باید تکرار شود، این است که چنین پايگاه‌هایی اکنون در سرزمین‌هایی بدست آمده که ایالات متحده بسیاری از «حضور پیشرفته»اش را از دست داده بود: مثل آسیای جنوبی، منطقه خاورمیانه - آفریقا، آمریکای لاتین و کارائیب یا در منطقه‌هایی که پایگاه‌های ایالات متحده پیش از این وجود نداشت، مثل بالکان و آسیای مرکزی. پس در این مورد نمی‌توان تردید کرد که آخرین ابرقدرت موجود در حال حاضر در مسیر توسعه امپراتورانه در پی هدف ارتقاء منافع سیاسی و اقتصادی‌اش و جنگ کنونی علیه تروریسم است که در بسیاری جنبه‌ها محصول نامستقیم فرافکنی قدرت ایالات متحده است و یا هم اکنون به منظور توجیه فرافکنی جدید این قدرت مورد استفاده قرار می‌گیرد.آنهایی که مخالفت با این وضعیت چيزها را انتخاب می‌کنند، نباید توهم داشته باشند. توسعة جهانی قدرت نظامی از جانب دولت هژمونیک سرمایه‌داری جهانی بخش مکمل جهانی شدن اقتصادی است. در این شکل توسعه‌گرایی نظامی در عین حال رد جهانی شدن سرمایه‌داری و امپریالیسم و بنابراین خود سرمایه داری است. نویسندگان: جان بلامی فوستر، هاری ماگداف و روبر دبلیو ماک چسنی، ناشران مشترک مونتلی ریویو.  منبع : راه کارگر برگردان کیوان.

آيادرافغانستان حقوق زنان را اعاده کرده اند؟

 

نوبهاران کو ، که با خود بوی باران آورد
 خرم آن باران که بوی نوبهاران آورد
 نونهالان چمن از تشنگی خشکیده اند
 زانکه ابری نیست تا یک جرعه باران آورد
 نم نم باران اگر خوش بود بر میخوارگان
یادش کنون اشک در چشم خماران آورد
با نسیم نغمه خوان برگی نمی اید به رقص
باد این سامان ، سکون در شاخساران آورد
باید اندر قصه ها دید این کرامت را که باد
 در سکوت شب ، سرود آبشاران آورد
در همه آفاق عالم ، اختری بیدار نیست
 ماه کو ، تا نامی از شب زنده داران آورد
 شب چنان سنگین فرود آمد که یک تن جان نبرد
تا خبر از کشتگان زی سوگواران آورد
 چشمه پنهان گشت و ما در تیرگی حیران شدیم
 خضر باید ،‌ تا نشان از رستگاران آورد
باغ را تا شمع سرخ لاله ها روشن شود
مشعلی باید که برق از کوهساران آورد
 خانه خالی شد و لیکن منزل جانان نشد
حافظی کو ، تآسف بر حال یاران آورد
 خانه ویران است و پرسد خواجه حال صور
نقش ایوان پاسخ از صورت نگاران آورد
لفظ ، در بند است و بیم معنی از دیدار او
شاعران را در شمار شرمساران آورد
کاشکی خورشید بیداری برآرد سر ز خواب
 در شب مستان ، سلام از هوشیاران آورد
 کاش برقی برجهد از نعل اسبی بی سوار
 ورنه اسبی نیست تا بانگ سواران آورد
گرنه طوفان بلا برخیزد از آفاق دور
 ابر رحمت کی گذر بر کشتزاران آورد
. نادرپور

)دالرهای که برای ويران کردن افغانستان صرف کرديم، بايددالر به دالر به آن ها پس بدهيم(

مردم و دولت افغانستان از يك سو و نيروهاي آمريكايي و ناتو از سوي ديگر خونين ترين سال را از زمان سقوط رژيم طالبان در اين كشور پشت سر مي گذارند.
 افغانستان در سال ٢٠٠٦ شاهد كشته شدن ٣٩٠٠ نفر بود كه ٤ برابر افزايش را نسبت به آمار سال قبل نشان مي دهد. از اين تعداد يك هزار نفر را غيرنظاميان تشكيل مي دهند.
همچنين
بيش از ٥١١ حمله انتحاري طي سال ٢٠٠ ٦ رخ داد كه جان٠ ٧٢ غيرنظامي افغان و ٧١ نظامي خارجي را گرفت.    ؟؟؟  سرباز تحت فرماندهي ناتو نيز در طول سال ٦٠٠ ٢در عمليات نظامي عليه طالبان  كشته شدند.  ولايت هاي ,قندهار, و ,هلمند, شاهد خونين ترين درگيري ها بودند و مناطق ,پنجوي, و ,موسي قلعه, در اين ٢ ولايت شديدترين درگيري ها را در طول ٥ سال پس از سقوط رژيم طالبان تجربه كردند. طالبان در حملات خود به غيرنظاميان تعدادي از معلمان مدارس را به قتل رساندند و ١١ مدرسه را به خاطر آنچه آموزش غيراسلامي مي خوانند، به آتش كشيدند.
وزارت
دفاع آمريكا نيز اخيرآ در تازه ترين گزارش خود اعلام كرد: از سال ١٢٠٠  تاكنون ٦٥٣ آمريكايي در افغانستان و خارج از اين كشور در نتيجه عمليات  افغانستان كشته شده اند. طبق اين گزارش حداقل ٥٩٢ نظامي آمريكايي در افغانستان، پاكستان و ازبكستان كشته شده اند كه از اين تعداد ١٩١ نفر در جريان نبرد جان باخته اند. ٦٥ نيروي آمريكايي ديگر نيز در خارج از افغانستان در جريان پشتيباني از عملياتاين كشور كشته شده اند كه شامل زندان گوانتانامو، جيبوتي، اريتره، اردن، كنيا، قرقيزستان، فيليپين، سودان، تاجيكستان، تركيه و يمن بوده است.
علاوه
بر اين، آمارهاي سازمان ملل افزايش ٠٦ درصدي كشت و توليد موادمخدر را در مقايسه با سال گذشته را نشان مي دهد. افغانستان در حال حاضر هشتاد درصد از موادمخدر دنيا را توليد مي كند و ولايت ,هلمند, در جنوب اين كشور بزرگ ترين توليدكننده ترياك است كه همزمان وقوع بيشترين حملات تروريستي را نيز به خود اختصاص داده است. ,هلمند, هم مرز با  ,بلوچستان, پاكستان به مركزيت شهر ,كويته, است كه گمان مي رود مركز استقرار سران طالبان از جمله ,ملاعمر, باشد. طالبان از سرمايه حاصل از فروش موادمخدر براي تامين مالي خود استفاده مي كند.
از
سوي ديگر با وجود ميليون ها دالر كمك خارجي، زندگي مردم افغانستان بهبود نيافته و نشانه هاي ياس، سرخوردگي و نارضايتي در ميان مردم كاملا مشهود است. عمليات بازسازي و اسكان به دليل ناامني فزاينده در مناطق جنوبي كشور به شدت مختل شده است و برخي سازمان هاي بازسازي و كمك رسان خارجي مجبور به ترك اين كشور شده اند. طالبان به قدري جسارت پيدا كرده اند كه به سازمان هاي بازسازي و عمران در جنوب د ستور داده اند بدون اجازه آنها فعاليت نكنند.
اين
در حالي است كه دولت ,كرزي, و فرماندهان ناتو در افغانستان از آن بيم دارند كه طالبان در سال٧  ٢٠٠ به مدد پشتيباني و كمك هاي پاكستان و سازمان اطلاعات آن بر حملات خود بيفزايند. جنرال ,ديويد ريچاردز,، فرمانده ناتو در افغانستان كه ٢٣ هزار نيروي ناتو را تحت فرماندهي خود دارد، هشدار داده است: اگر ناتو و دولت افغانستان نتوانند باانجام طرح هاي توسعه طي ٦ ماه آينده اعتماد مردم را جلب كنند، احتمال شكست آنها وجود دارد. وي افزود: هم اكنون ٠٦ درصد مردم افغانستان مخالف نيروهاي خارجي و دولت افغانستان هستند.

اکتبر 2006 پنجمين سالگرد تهاجم به افغانستان است. تهاجمی که نام Operation Enduring Freedom بر آن گذاشته شد و قرار بود از طريق بمباران هوايی و به کمک نيروهای شمال افغانستان را از سيطره طالبان آزاد کند. پنج سال بعد از آن حمله، طالبان بخش هايی از کشور را در اختيار گرفته است، اوضاع در خارج از کابل در اختيار انواع جنگ سالاران است، وضع امنيتی فاجعه بار و تعداد بمب گذاری های انتحاری 600 برابر شده است و اقتصاد کشور عملا از راه کشت و قاچاق مواد مخدر ميگذرد. و داستان اندوهناک تکراری: زنان افغانی قربانيان مقدم اين جنگ اند. آمريکا با يک گروه از مرتجعين متحد شد تا يک گروه از مرتجعين را که قبلا با آن ها متحد شده بود از قدرت به زير بکشد و کشور را به دست نيروهای طرفدار خود بدهد. امی گودمن از شبکه Democracy Now! درآستانه پنجمين سال حمله به افغانستان مصاحبه ای دارد با Sonali Kolhatkar و James Ingalls نويسندگان کتاب "افغانستان خونين: واشنگتن، جنگ سالاران و تبليغ خاموشی". به گوشه هايی از اين مصاحبه توجه کنيد.
امی گودمن: سونالي، از آن هنگام چه روی داده است و دلايلی که برای حمله به افغانستان دادند چه بود؟
سونالی: علت البته 11 سپتامبر بود. عمليات يک ماه بعد از 11 سپتامبر صورت گرفت. آن ها روی افغانستان بمب ريختند و هنوز بمب ميريزند و گفتند ميخواهند مردم و بخصوص زنان را آزاد کنند. هزارها نفر فقط در بمباران کشته شدند و تعداد زيادی که نام برده نمی شوند از گرسنگی مردند.
کاری که آمريکا کرد اين بود که مانع آن شد که نيروهای حافظ صلح از کابل به بقيه کشور بروند و گفت اين در شکار طالبان و القاعده اختلال ايجاد ميکند و از اين طريق جنگ سالاران بنيادگرا و زن ستيز را در شمال تقويت کرد و به آن ها اجازه داد که بخش هايی از کشور را بگيرند.

حالا در عمل خشونت جنسی و خانگی عليه زنان تشديد شده است.
و اکنون عملياتشان در جنوب به طور فوق العاده خشونت آميز است، افغان
ها را هدف می گيرند، آن ها را ميگيرند، تحت آزار قرار داده و شکنجه ميکنند و عملا به خشم مردم دامن ميزنند.
در افغانستان واقعا مردم خيلی همراهی کردند تا طالبان و جنگ سالاران در هم شکسته شوند و کشور از آن ها خلاص شود. ولی آمريکا اين نيت خوب مردم را با عمليات خشن خود نابود کرد. و حالا طالبان يا نوعی طالبان، يا آن طور که اکنون ناميده می شود، نئو طالبان به جنوب باز گشته اند و اوضاع بسيار بدتر از سال های قبل است.
امی گودمن: جيم
 ناتو عمليات افغانستان را برعهده گرفته است. اين به چه معناست؟
جيم اينگالس: ... ناتو نام عمليات را برعهده گرفته، عملا عمليات تحت فرماندهی آمريکا و ژنرال های آمريکايی پيش ميرود، تنها تفاوت اين است که حالا تعداد بيشتری سرباز از کشورهای بيشتری در افغانستان هستند.
تفاوت دموکرات ها و جمهوريخواهان آمريکا
امی گودمن: سونالي، تفاوت موضع دموکرات ها و جمهوری خواهان در مورد افغانستان چيست؟
سونالی: نوع بحثی که در اينجا جريان دارد خيلی جالب است. ما تازه در کانادابوديم. آنجا بحث گسترده ای در مورد سربازان کانادايی درافغانستان جريان دارد.
در حالی که آن ها فقط 2300 سرباز در افغانستان دارند.

اما يک حزب جديد به نام حزب دموکرات کانادا تاسيس شده که برنامه اش بر اساس بيرون بردن سربازان کانادايی از افغانستان است.
حالا که به آمريکا برگشته ايم، مشاهده سطح بحثی که اين جا وجوددارد واقعآ جالب است.از يک طرف سناتور کری و بيل کلينتون ميگويند:"جنگ واقعی در افغانستان است. جنگ واقعي، جنگی که ما می بايد عليه تروريسم به آن اقدام ميکرديم در افغانستان است. ما نياز داريم نيروهای بيشتری به آنجا بفرستيم. چون اوضاع در آنجا خوب پيش نمی رود." و از طرف ديگر جمهوريخواهان ميگويند:"اوضاع در افغانستان خيلی خوب پيش ميرود. اين اولين گام در جنگ با تروريسم و نشانه موفقيت ما بود. ما بايد نيروی بيشتری به آنجا بفرستيم. ولی اوضاع در آنجا خيلی خوب پيش ميرود"! اين است سطح بحث جمهوريخواهان و دموکرات ها. هردو موافقند که نيروی بيشتری بفرستند. فرق شان در اين است که اوضاع آنجا خوب پيش ميرود يا نه. ولی اگر به اوضاع افغانستان در چند سال گذشته نگاه کنيد هرچه نيروی بيشتری فرستادند، عدم ثبات و خشونت بيشتر شده است. نه فقط از طرف نيروهای آمريکايی و غربي، بلکه همچنين واکنش افغان ها. حتی جنبش ضد جنگ آمريکا هم اين طور است. [ ميگويند] "ما نبايد در عراق باشيم. افغانستان جايی است که بايد باشيم". در حاليکه ما اوضاع را مدت درازی تحت بررسی قرار داده ايم و می بينيم اوضاع عراق و افغانستان به هم شبيه است. اين شرم آور است که بگويند جنگ افغانستان برحق است.
ما به جنگ سالاران جديد تبديل شده ايم
امی گودمن: و اين مساله که رهبر سنا، بيل فرست ميگويد طالبان را بايد وارد دولت کرد، چون آن ها محبوب اند. محبوبيت آن ها چيست؟
جيمز اينگالس:بله. اين نشاندهنده دايره بحث در اين جاست. اين که کدام دسته ازجنگ سالاران را مورد حمايت قرار بدهيم، جنگجويان اتحاد شمال که آن ها را به قدرت رسانديم تا طالبان را سرنگون کنيم يا طالبان را. يا آن ها يا اين ها. مردم هيچوقت مطرح نبودند. و محبوبيت طالبان به علت خشونت عمليات آمريکا افزايش پيدا ميکند. و بعضی از تحليل گران می گويند طالبان اصلی ديگر در افغانستان حضور ندارند. آنچه دارد روی ميدهند اين است که موج جديدی از احساسات ضد آمريکايی در افغانستان شکل ميگيرد، به علت عمليات آمريکا، به علت بمباردمان ، به علت شکنجه و مرگ در زندان ها، به علت عمليات آمريکا در عراق. نيروی جديد از ميان مردم ساخته ميشود زيرا آن ها احساس ميکنند کشورشان به ناحق اشغال شده است. 70 درصد جمعيت در جنوب و شرق افغانستان منتظرند ببينند کدام يک برنده ميشوند – ناتو يا طالبان – تا تصميم بگيرند به کدام پيوندند. اين به ما ميگويد اساسا در چشم مردم اين دو نيرو عين هم هستند. ناتو و عملياتش تحت رهبری آمريکا و طالبان کم و بيش يکی هستند. ما به جنگ سالاران جديد در افغانستان تبديل شده ايم.
امی گودمن: و مساله مواد مخدر؟
جيمز اينگالس: بيشتر مردم فقيرند. آن ها مواد مخدر می کارند که زنده بمانند و حالا افغانستان به بزرگ ترين تامين کننده مواد مخدر جهان تبديل شده است. 87 درصد مواد مخدر جهان از افغانستان ميايد و بيشتر کشاورزان فقير هستند که زندگی شان را بايد تامين کنند. و اين تنها راه تامين زندگی است. نه اينکه سود به جيب آن ها می رود. بيشتر سود به واسطه ها ميرسد که مواد را در بازار جهانی می فروشند. طالبان از اين مساله بهره برداری می کنند و در چشم مردم از آمريکايی ها بهترند، چون به آن ها اجازه کشت ميدهند در حالی که آمريکا را ضد آن می بينند.
خود سوزی زنان
امی گودمن: سونالي، برزنان در آنجا چه ميگذرد؟ يک يادو سال پيش بود که لارا بوش گفت زنان در افغانستان آزادی شان را به دست آورده اند..
سونالی: بلکه ما در کتابمان در باره آن نوشته ايم. ميدانيد بعد از 11 سپتامبر دولت بوش ناگهان فمينيست شد. خيلی بامزه است که بوش و لارا را که در مقايسه با طالبان اولترا جمهوريخواه و اولترا محافظه کار هستند فمينيست ببينی. اين يک بازی آگاهانه برای راضی کردن آمريکايی ها بود تا بگويند ما نه تنها انتقام 11 سپتامبر را ميگيريم بلکه زنان را نيز آزاد می کنيم.
 و چه روی داده است؟.. حالا در پنج سال گذشته زنان افغان در غرب کشور به خود سوزی دست ميزنند. ده ها زن خود را از اين طريق کشته اند. زنان بهای جنگ را ميدهند. بنيادگرايان به آن ها حمله ميکنند، چون آن ها را همدست آمريکايی ها يا دولت مرکزی د ست نشانده ي آمريکا در افغانستان ميدانند.
زنان در گرسنه ترين کشور دنيا و آتش زدن مدارس دخترانه
اوضاع زنان در کابل قابل قبول است، آن ها آزادی پوشش دارند، کمی بيشتر به اشتغال و بهداشت دسترسی دارند و از اين قبيل. ولی وقتی پا از کابل بيرون بگذاريد، چنانکه ما در مسافرت مان در سال پيش ديديم، احساس ميکنيد کشور زير کنترول طالبان است. هنوز حکومت ترور بنيادگرايان بر افغانستان برقرار است و زنان گرفتار آن هستند. فضای وحشت حاکم است، بخش بزرگ آن به علت حمايت آمريکا از جنگ سالاران در شمال.
 چيزی که در افغانستان واقعيت دارد اين است که قبل از طالبان، در دوره طالبان، و بعد از طالبان زن ها طول عمر متوسط 45 سال داشتند، بالاترين مرگ و مير مادران و نوزادان را در دنيا دارند. افغانستان گرسنه ترين کشور است. بنابراين علاوه بر حملات بنيادگرايان زن ستيز، و اسارت بين دو نيروی بنيادگرايان و سربازان آمريکا، آن ها از گرسنگی نيز می ميرند. و اين مهم است. بزحمت مدرسه ای هست. مدارس را در بخش های مختلف کشور می سوزانند. تنها امسال ده ها مدرسه را آتش زده اند و صدها مدرسه را بسته اند. اين ها مدارس دخترانه هستند که از وحشت بسته ميشوند. بنابراين زنان هنوز به حقوق پايه ای خود که در دوره طالبان برای آن می جنگيدند دست نيافته اند. و بوش سعی ميکند ما را قانع کند زنان را به نوعی آزاد کرده است. و ما بايد به ياد بياوريم اگر پنج سال پيش ما به فکر زنان بوديم، چرا حالا آن ها را فراموش کرده ايم، چرا ديگر به فکر آن ها نيستيم؟
چه بايد کرد؟
امی گودمن: سونالی فکر می کنی حالا در افغانستان چه ميشود کرد؟
سونالی: من فکر ميکنم نيروهای آمريکا و ناتو بايد فورا تاکتيک های تجاوزکارانه خود را قطع کنند. آن ها سعی می کنند به مردم آمريکا بقبولانند که به اصطلاح "جنگ با ترور" را پيش ميبرند. اما دارند چه کار می کنند؟ آن ها واقعا مردم عادی را تفتيش و بازداشت ميکنند، مردم را می کشند و آن ها را طالبان می خوانند. ميگويند اين ها مظنونين طالبان هستند. و اين عمل درواقع خشم و وحشت زيادی برانگيخته و نيروهای بنيادگرا را تقويت ميکند. و ناتو بايد عمليات تهاجمی را قطع کند و افغانستان را ترک کند. اين به آن معنا نيست که ما بايد افغانستان را رها کنيم. ما به عنوان مردم مسووليت داريم. دست های ما به خون مردم افغان آلوده است. و مردم افغان نيروهای صلح بين المللی را ميخواهند، نيروهای صلح واقعی که تحت نظارت سازمان ملل حضور داشته
باشد . امروز کابل امن ترين شهر کشور است. نيروهای صلح بين المللی چيزی است که کابل به آن نياز دارد نه سربازان جنگی.
همزمان با اين ما بايد به خلع سلاح دست بزنيم. ما بايد به بازسازی بپردازيم. تمام دالرهايی که برای ويران کردن افغانستان صرف کرديم، بايددالر به دالر به آن ها پس بدهيم و کشور را بازسازی کنيم تا مردم بتوانند نفسی کشيده و کشور شان را بسازند. مردم افغانستان دموکراسی می خواهند، زيرا نياز دارند که از شردوگانه امپرياليسم غربی و بنيادگرايی مذهبی آسوده شوند و اين امپرياليسم غربی بود که به معنای واقعی کلمه،آتش بنيادگرايی مذهبی را در افغانستان برافروخت و خلق کرد.
روشنگري .

زنان عراق

 

شب ها ، در آبگینه ی مرداب های سبز
آنجا که نیزه های جگر رفته تا به ماه
آنجا که ماهیان درخشان لعلگون
چشمان گشوده اند به تاریکی سیاه
آنجا که عطر وحشی گل های آبزی
پیچید در مشام خدایان تیرگی
آنجا که شهد روشن مهتاب آسمان
بر زهر شام تیره گرفتست چیرگی
 آنجا که ماه می شکند در دهان موج
چون قرص آتشی که در آب افکند شرار
 آنجا که خفته اند بر اطراف آبگیر
 مرغابیان پیر ، در اندیشه ی فرار
آنجا که نوشخند پرکنده ی نسیم
 چین افکند به چهره ی مرداب آشنا
آنجا که از تپیدن امواج بیشمار
گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا
آنجا که پشگان درشت بلند پای
مستانه می دوند بر امواج پر غرور

آنجا که ناله های غریبانه ی وزاغ
 پیچیده در سکوت چمنزارهای دور
آنجا که پای رهگذری رانده از حیات
لغزیده بر کرانه ی نمناک آبگیر
 آنجا که مژده آورد از مرگ او هنوز
آوای نرم خم شدن ساقه های پیر
 آنجا در آن سکوت غم انگیز لایزال
 آنجا که مرگ طعنه زند : کاین مزار تست
 بانگی نهیب می زندم از درون دل
 کاین سرنوشت تست که در انتظار تست
. نادرپور

در عراق بی قانونی  بر امور جاری روزمره مردم حکومت می کند و زنان بزرگترین قربانیان این هرج و مرجند. روز بروز زنان بیشتری از سوی باندهای خلاف کار و نظامیان ربوده می شوند.  در این کشور هیچ کسی در امنیت بسر نمی برد. برای مثال تایسر ال مشدانی وزیر سنی مذهب امور زنان از حزب ال توافق از سوی اعضای ارتش مهدی وابسته به گروه مقتدا الصدر ربوده می شود. تقریبا سه ماه بعد تحت فشار های دولت و آمریکائی ها آزاد می گردد. هزاران زن دیگراز این شانس برخوردار نیستند. بسیاری از زنان تحت سوء استفاده های جنسی قرار می گیرند و یا بقتل می رسند و بسیاری دیگر بعد از پرداختن مبالغ هنگفتی از سوی اقوامشان مجددا آزاد می گردند. کمتر زنی حاضر است در باره آنچه که بر او گذ شته است با کسی صحبت کند. ام احمد از شهر بغداد می گوید" اخیرا سه روز از سوی آمریکائی ها دستگیر شدم. آنها بمن گفتند که اگر نگویم که همسرم کجاست آنها به من تجاوز جنسی خواهند نمود.

اما من واقعا نمی دانستم همسرم کجاست". او در ادامه می گوید که آمریکائی ها وی را بدست گارد ملی می سپارند و آنها هم با او بد تر از آمریکائی ها رفتار می کنند. همسر ام احمد اجبارآ برای آزادی همسرش خود را به آمریکائی ها تسلیم می کند اما آنها ام احمد را برای فشار بیشتر بر همسرش آزاد نمی کنند و از همسرش می خواهند که هر آنچه را که آنها می خواهند امضا کند. ام احمد می گوید" آنها بمن گفتند اگر همسرم اقرار نکند که تروریست است آنها پيش چشمانش به من تجاوز خواهند نمود. آنها مرا مجبور کردند شاهد شکنجه بر همسرم باشم آنقدر آزارش دادند تا اینکه هر آنچه را که خواستند امضا نمود". سازما ني برای آزادی زنان در عراق گزارش می دهد که از زمان اشغال عراق توسط آمریکائی ها تا کنون یعنی میان فاصله زمانی 2003 تا 2006  بیش از 2000 زن در عراق مفقود شده اند.
اما به این آمار هم نمی توان اکتفا نمود زیرا بسیاری از زن ربائی ها به لحاظ  ترس از رفتن آبروی خانواده اصلا گزارش داده نمی شوند. طبق یک بررسی انستیتوت واشنگتن بروکینگ که در تاریخ 4 دسامبر 2006 علنی گشته است از تاریخ ماه مارچ 2006 روزانه میان 30 تا 40 زن عراقی مفقود شده اند.البته با توجه به واقعیت های روزانه این امار هم باز همان آمار واقعی آدم ربائی ها نیست و تنها آنهائی را که گزارش داده شده اند مد نظر دارد.  با این وجود همین آمار رسمی هم روزبه روز به صورت دراماتیکی افزایش می یابد. طبق گزارش همان انستیتوت در ژانویه 2004 آمار ربوده شدگان زن شهر بغداد روزانه 2 نفر بوده است و در دسامبر همان سال 10 نفر و امروز همانطور که در بالا اشاره شد بین 30 تا 40 نفر زن می باشد.

بسیاری اعتقاد دارند که بخشی نامعلوم از این زنان که هزاران نفر به لحاظ دلائل مالی و مابقی به لحاظ انگیزه های گروهی و قومی ربوده شده اند. زنی 25 ساله که نمی خواست نامش فاش شود گفت که " اقوام من 30000 دالر برای آزادی من پرداخته اند". بسیاری از زنان ربوده شده زمانی که پیدا شدند یا خفه شده بودند و یا سرشان از تن جدا شده بود. از سرنوشت بسیاری هم هرگز اطلاعی بدست نیامد. ام واصم 52 ساله از بغداد طبق گزارش اقوامش از سوی سربازان آمریکائی ربوده می شود و در فرودگاه زندانی می شود تا اینکه اقوامش از طریق پارتی بازی و به واسطه کشیدن افراد صاحب نفوذ او را آزاد می کنند. پسر 20 ساله او می گوید:" من آرزو داشتم که مادرم هرگز آزاد نمی شد. او  در ماه مارچ امسال مجددا ربوده شد و ما جنازه تکه تکه شده اش را پیدا نمودیم". بسیاری از تحصیل کرده ها و مدد کاران عراقی ادعا دارند که امروز اکثر  قربانیان ربوده شده در عراق زن می باشند. شاتا ال دولامی مدد کار اجتماعی به خبرنگاران در بغداد می گوید که: " در گذشته زنان در عراق کار می کردند و فعال سیاسی بودند. آنان دوش به دوش مردانشان کار می کردند و تحصیل می کردند و در بسیاری از بخش های اجتماعی فعال بودند.  

تا اینکه آمریکائی ها عراق را اشغال نمودند. این اشغال برای زنان چیزی جز رنج و مرگ دستگیری و ربوده شدن به همراه نیاورد".  دولت آمریکا به زنان عراقی زندگی بهتر و امکانات بیشتری را وعده داده بود. اما واقعیت این است که بعد از سه سال و نیم اشغال اوضاع طور دیگریست. آنها وعده دادند که 25 درصد کرسي های مجلس را به زنان اختصاص خواهند داد اما نتیجه چه بود: در انتخابات مجلس عراق در 15 دسامبر 2005 از 275 کرسي مجلس 85 کرسي را به نمایندگان زن دادند اما این مسئله برای احقاق حقوق زنان هیچ چیزی را به همراه نیاورد. یکی از زنان نماینده مجلس که نمی خواست نامش فاش شود می گوید:" ما نمایندگان زن مجلس در واقعیت جزء ای از دکوراسیون آمریکائی هستیم. آنها می خواستند به جهان نشان دهند که در عراق تغییرات اساسی صورت پذیرفته است. صدای زنان عراقی شنیده نمی شود.

نه در مجلس و نه خارج از مجلس". آسمه فاضل معلم 38 ساله می گوید:" حقوق زنان کدامند؟ کسانی هم که در باره این حقوق صحبت می کنند کسانی هستند که کسی به آنها توجه ای ندارد. آنها می خواهند از زنان به عنوان برده و نه بعنوان شریک زندگی استفاده کنند و دقیقا از سنت های قدیم استفاده می کنند که زنان را نابود کنند و از هر گونه فعالیت اجتماعی دور سازند". فاضل هم چنین می گوید " به مجرد اینکه زنان پا از خانه بیرون می گذارند خطر آنان را تهدید می کند. هیچ احترامی به حقوق زنان وجود ندارد.

اکثر ما به هیچ وجه از خانه بیرون نمی آئیم. مگر اینکه دیگر چاره ای نداشته باشیم و باید برای خرید مواد غذائی بیرون رویم. ما بسیاری از زنان را می شناسیم که  ربوده شده اندو این در واقع مشکلی است که هر لحظه می تواند دچار هر کدام از ما شود فقط معلوم نیست چه کسی از ما زمانیکه بیرون از خانه بود گرفتار می شود؟ ".  شیخ احمد عضو جامعه روحانیون سنی می گوید :" در اسلام هیچگاه موضوع بر سر نفی حقوق زنان به نام مذهب نیست. زنان اسلامی از تمامی حقوق برخوردارند و باید در تمامی فعالیت های اجتماعی شریک باشند و شغل داشته باشند. این مذهب نیست که امروز این چنین دست و پای زنان را می بندد بلکه بیشتر سنت ها هستند". بسیاری از زنان عراق از اینکه عراق در دستان اسلامیست هاست ترس دارند و نگران  آینده شان می باشند. منبع : راه کارگر.  

تلک عراق وپاي نيروهاى آمريکايى

Pvt. Chad Leavelle Soldiers of the 101st Airborne Division

آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست
با چهره های سوخته ، در نور آفتاب
چون اختران سرخ ، به تاریکی غروب
چشمان پر از نوید فرح بخش انقلاب
 پتک گران به دست و دهان ها پر از خروش
فریادشان گسسته در آفاق شامگاه
روییده در دیار افق خوشه های خشم
افسرده بر لبان شفق ، بوسه های ماه
پنداشتی غریو خدایان آسمان
 پیچیده در کرانه ی خاموش زندگی
بگرفته از فروغ شفق ، رنگ انتقام
آن گونه های سوخته از شرم بندگی
پنداشتی که خشم فروخورده ی قرون
 جوشیده از خرابه ی فرتوت روزها
پنداشتی که شیون قربانیان جنگ
آتش فکنده در دل آتش فروزها
از سینه ها رسیده به لب ها سرود خشم
افکنده در حریم دل آسودگان هراس
گفتی بر آستانه ی این شامگاه تلخ
در هم خزیده سایه ی مردان ناشناس
در چشمشان طلیعه ی طوفانی شفق
آرد خبر ز خنده ی خونین صبحگاه
فریادشان گسیخته در آسمان شهر
خشم سیاهشان همه جوشیده در نگاه
در هم شکسته است تو گویی سکوت مرگ
در رستاخیز این شب تاریک واپسین
برقی دمیده از دل آفاق دوردست
تا سایه ی کبود شب افتاده بر زمین
خواند به پاس روز ظفر ، باد شامگاه
 شکرانه ی گسستن زنجیر بندگی
آهنگران پیر ، همه پتک ها به دست
 در چشمشان طلیعه ی خورشید زندگی
. نادرپور

گرچه بوش تلاش زيادى براى پنهان کردن اين مسئله داشت اما اکنون اضطراب در چهره بوش آشکار است. فعاليت‌هاى چند روزه بوش اکنون همانند سريال‌هاى تلويزيونى شده است، در تمامى کنفرانس‌ها، سخنرانى‌ها و فرصت‌ها، موضوع سوالات يکى است و همه مى‌پرسند درباره جنگ رو به شکست در عراق چه اقدامى بايد انجام شود. بوش که با تاييد ناموفق بودن راهبرد خود، شکاف‌هاى بيرونى را درباره اين مسئله باز کرده است،‌ اکنون تلاش دارد با سخنرانى‌هايى متفاوت اعتماد از دست رفته را دوباره ايجاد کند.  استرس اين مشکل که در شش سال گذشته نمايان نشده بود، اکنون در چهره بوش بروز کرده و وى همواره با ظاهرى مضطرب مشغول مسئله‌اى است که هيچ پاسخ مناسبى ندارد.

تلفات نيروهاى آمريکايى مستقر در عراق به حدود 3000 نفر رسيد. آسوشيتدپرس در اين‌باره خبر داد که تلفات ارتش آمريکا در عراق از مرز تلفات حملات تروريستى 11 سپتامبر که 2 هزار و 973 نفر بود، گذشت. آمارى که درباره تلفات نيروهاى آمريکايى در عراق اعلام شده است آمار رسمى و منتشر شده از سوى نهادهاى امنيتى است. آمار واقعى تلفات بسيار بيشتر از ارقام اعلام شده است. در آمار رسمى تلفات نيروهاى آمريکايي، سربازانى که بر اثر جراحتها در بيمارستان جان مى‌بازند، در فهرست آمار کشته‌شدگان قيد نمى‌شوند. پنهان‌کارى دولت آمريکا در اعلام واقعى تلفات نيروها در عراق ناشى از نگرانى بوش از اوج‌گيرى مخالفتها با جنگ و تضعيف روحيه نيروها در عراق است. در يک سال اخير تظاهرات متعددى در آمريکا در اعتراض به عملکرد دولت بوش در عراق و تلفات سربازان آمريکايى برپا شده است. در واقع افزايش تلفات نيروهاى آمريکايى در عراق و بى‌نتيجه بودن اشغال اين کشور يکى از دلايل اصلى رويگردانى مردم آمريکا از جمهوريخواهان بوده است. به گونه‌اى که اين رويگردانى شکست سختى را به جناح بوش در انتخابات کنگره وارد کرد. اکنون که فشارها بر دولت بوش براى تغيير استراتژى در عراق افزايش يافته است، رئيس جمهورى آمريکا مى‌کوشد واقعيات عراق را وارونه جلوه دهد. چرا که بوش به رغم تاکيد مسئولان و کارشناسان مبنى بر شکست سياست آمريکا در عراق و برخلاف انتظارات عمومى براى تجديدنظر در اين سياستها، بازهم گزينه نظامى را راه‌حل چالش‌هاى عراق مى‌داند. بوش به اينکه شرايط دشوارى بر عراق حاکم است اذعان دارد، اما از ضرورت افزايش شمار سربازان آمريکايى در عراق سخن مى‌گويد. کارشناسان معتقدند که بوش و همفکرانش به آسانى نخواهند توانست انتقادهاى فزاينده در داخل آمريکا درباره عراق را تحت کنترل درآورند، بخصوص که نارضايتى در ميان سربازان آمريکايى در عراق نيز بالا گرفته است و رابرت گيتس وزير دفاع آمريکا در سفر اخير خود به عراق گزارشى از وضعيت روحى و روانى نيروهاى آمريکايى در عراق را به بوش ارائه کرده است. گيتس پيش از تصدى اين پست به صراحت گفته بود که آمريکا در عراق در حال پيروزى نيست. اکنون بوش اميدوار است با کمک کسانى چون گيتس که نگاهى امنيتي- اطلاعاتى به رويکرد نظامى آمريکا در عراق دارد، راه ميانه‌اى براى رهايى از بحران عراق بدون آنکه پيامد سياسى غيرقابل جبرانى براى بوش و جمهوريخواهان داشته باشد، بيابد. اما افکار عمومى آمريکا با توجه به گسترش ناامنى‌ها و افزايش تلفات سربازان آمريکايى در عراق در برابر ماجراجويى‌هاى بوش ساکت نخواهند نشست.

مبارزه پنج ساله  با تروريسم

 

بر کشتزارهای خزان دیده ی افق
 هان ، ای خدا !‌ شبان سیه را فرو فرست
تا از مزار گمشدگانت خبر دهند
 مرغان باد را همه شب سو به سو فرست
اینک ، غروب روز نبرد است و ، ای دریغ
کز آن سپاهیان دلاور نشانه نیست
 آنان به زیر خاک سیه خفته اند و ، مرگ
جز پاسبان این افق بیکرانه نیست
این ابرها که می گذرند از کنار کوه
وان تک درخت پیر که می لرزد از هراس
گریند ، چون تنوره کشد سرخی شفق
 بر گور بی نشان شهیدان ناشناس
تا بذر کشتگان زمین بارور شود
تا خوشه های تلخ بروید ز سینه ها
 باید ز چشم هرزه ی این ابرهای سرخ
 باران خون ببارد و باران کینه ها
این ماهتاب ها که درخشیده بی امید
بر سنگهای تشنه و بر خاک های سرد
وین بادهای تر ، که بر افشانده ریگ ها
 بر گور خفتگان بلا دیده ی نبرد
این اشک ها که دیده ی مادر فشانده گرم
 بیهوده بر مزار جگر گوشه ها ی خویش
 فردا ، گواه جنبش خشمند و انتقام
خشمی که زود می درود خوشه های خویش
 آنان که بذر آدمیان را فشانده اند
 بر داس خشمگین اجل بوسه می نهند
وان خوشه های تلخ که از کینه ها دمید
می پژمرد ، چو مژده ی اینده می دهند
هان ، ای خدا ! شبان سیه را فرو فرست
تا ننگ وحشیان زمین را نهان کنند
بر دشت ها ، سیاهی شب را بگستران
 تا کشتگان به گنهش سایبان کنند
این گورهای نو که دهان باز کرده اند
تا لقمه های گمشده را در گلو برند
فردا ، به جانیان و خسان روی می کنند
 تا طعمه های تازه ی خود را فرو برند
. نادرپور

ايالات متحده و بريتانيا، ، به بهانه الزامات امنيتي، دستاوردهاي دموکراسي ليبرال را يکي پس از ديگري کنار ميگذارند: دادگاه هاي استثنائي ، شکنجه، زندان هاي سري، بي اعتنائي قوه مجريه نسبت به پارلمان، شنودهاي غيرقانوني و غيره ... فاصله ميان دموکراسي واقعي و دموکراسي صوري هيچگاه تا به اين حد نبوده است. سال هاست که تقريبا درهمه کشورهاي دموکراتيک «پيشرفته»، قوه مجريه که از مشروعيت چنداني برخوردار نيست ، بدون تائيد مردم و اغلب بر خلاف خواست آنان حکومت ميکند. در فرانسه، بريتانيا، ايالات متحده و کشورهاي ديگر، قوه مجريه با تحميل «اصلاحات» اجتماعي قهقرائي و نيز اقدامات امنيتي و انضباطي بيش از بيش سرکوبگرانه بر جامعه،  در يک روند فزاينده نئو- ليبرالي و نومحافظه کارانه کورکورانه، راه خود را از جامعه جدا کرده است. در همان حال،   شاهد تمرکز قدرت اجرائي و به انزوا کشاندن ضد- قدرت هستيم ؛ و حتي درکشورهائي نظير بريتانيا و ايالات متحده ، هر از گاهي شاهد نفی اساس توازن نهادها هستيم که از بدو پيدايش شان،  شالوده نظام دموکراسي ليبرال بشمار مي آيند. « جنگ با تروريسم » و حالت فوق العاده  که از سال ٢٠٠١ وضعيت موجود را وخيم تراز آنچه هست نشان ميدهد، خود موجب تشديد اين حرکت مضاعف، يعني استقلال قوه مجريه و تمرکز قدرت در آن شده است.

 در بريتانيا، حکومت آنتوني بلر به روند «متمرکز سازي» نهادهاي اداري بريتانيا  «در دست يک فرد» که از زمان نخست وزيري مارگارت تاچر (١٩٩٠ – ١٩٧٩) شاهدش بوديم،  سرعت بيشتري داد.  در سال هاي اخير، نخست وزير بريتانيا تلاش کرده است تا با بي اعتبار کردن نقش پارلمان ، با محدود ساختن استقلال قوه قضائيه و تحديد آزادي ها، به توازن نهادهاي حکومتي شکل نويني بدهد.  در اين راستا بود که در سال ٢٠٠٣، قانون قضائي جنائي (Criminal Justice Act )   تدوين شد که « مجازات هاي  اجباري وحداقل وضع کرده و نقش قضات را در صدور احکام مناسب با هرمورد ويژه کاهش داده» و در سال ٢٠٠٥ با وضع قانون بازدارنده تروريسم (Prevention of Terrorism Act)  « به وزير کشور اجازه ميدهد تا آزادي هاي افراد مظنون به شرکت در فعاليت هاي تروريستي  را محدود ساخته»، بدون اينکه مظنون از تضمين قضائي مناسب برخوردار باشد و با قانون مربوط به آئين دادرسي (Enquiries Act) « استقلال بازپرس ها را محدود ساخته و به وزرا اين مجوز را ميدهد تا به دلخواه خود اقامه ادله کرده و علني يا سري بودن آن را تعيين کنند. اما از همه وخيم تراين که با اجراي قانون جديد عليه تروريسم habeas corpus (نهاد انگليسي ضامن آزادي هاي فردي) که از قديمي ترين موسساتي است که ضامن آزادي هاي فردي در برابر خودکامگي ها و دخالت هاي حکومتي است، سخت مورد تهديد قرارگرفته است.

هر چند که پارلمان تا کنون مطيع بوده است،  اما با افزايش بيشتر قدرت قوه مجريه  که در طرح قانوني مربوط به اصلاح آئين نامه ها و قوانين موسوم به Reglatory Reform Bill  (سال ٢٠٠٦) پيش بيني شده بود، موافقت نکرد. اين طرح قانوني در پوشش اصلاحات اداري بي اهميت، «اختيارات خود کامانه به وزرا ميداد» و به آنان امکان ميداد تا با دور زدن پارلمان و بدون نظارت آن از طريق صدور بخشنامه به وضع قانون بپردازند. با تصويب اين لايحه، پارلمان به ابزار زايدي تبديل ميگردد.  مجلس لرد ها که آشکارا مايل نبود تن به انحلال خود بدهد، با اين طرح  که مخالفان نام قانون «الغا پارلمان» را بر آن گذارده بودند ، به مخالفت پرداخت . اين مخالفت نخست وزير را واداشت که در طرحش تجديد نظر نمايد. اگرچه قوه مجريه در اين مورد خاص کوتاه آمد، اما بلر نخواست از تخريب دموکراسي در بريتانيا دست بردارد. همان طوري که هنري پورتر يادآوري ميکند، او «به قانون اساسي،  سنت خودمختاري پارلمان،  استقلال قوه قضائيه، حقوق افراد و رابطه پيچيده ميان فرد و دولت لطمه بزرگي ميزند ».

 در حقيقت، هيچکدام از اين موارد  از سوي نخست وزيري که خود را در پشت اين نظريه که «تنها خدا داور کردارماست » پنهان کرده يا حکومتي که حامي «امپرياليسم ليبرال» بوده و از لزوم «کاربرد روش هاي وقیحانه  متعلق به دوران هاي گذشته مانند زور، حمله بازدارنده، کلک و ريا و هر اقدام ضروري از جمله براي مقابله با روش هاي آنهائي که هنوز  در قرن نوزدهم  بسر مي برند،  » حيرت آور نيست. در ايالات متحده، ابعاد عقب گردها در قلمرو دموکراسي بسيار شگفت آور است. دولت بوش در لواي وضعيت اضطراري اعلام نشده ولي واقعا موجود، به نابودي سازمند نظم  مبتني بر قانون اساسي، مي پردازد. حکومت از طريق صدور بخشنامه هاي سري و اقدامات خودکامه رياست جمهوري به امري معمول بدل گشته است.

افشاي دائمي شکنجه، کشف زندان هاي مخوف و سري، جاسوسي هاي غيرقانوني در داخل کشور  گواه اين ادعا است. دولت آمريکا به بهانه سري بودن عمليات ، صاحب قدرت فوق العاده فراقانوني شده و قوه قضائيه را دور ميزند. اين دولت پيمان هاي بين المللي را لگدمال کرده و جنگ هاي بازدارنده به راه مي اندازد؛ آدم ربائي کرده، شکنجه اعمال وافراد را  بدون محاکمه و به استناد فرامين رئيس جمهوري با عنوان «جنگجويان غير قانوني»  به مدت هاي نامشخص زنداني ميکند ؛ اين دولت بر ايجاد يک «نظام» قضائي موازي تحت نظر مستقيم وزارت دفاع و کاخ سفيد، پافشاري ميکند .  در يک کلام، دولت بوش  قدرتي براي خود قائل است که از نظم موجود تعريف شده از سوي حقوق بين المللي و ملي فراتر ميرود. اين غصب روشمند قدرت همراه با دست اندازي هرچه بيشتر به حوزه اختيارات و صلاحيت هاي بخش هاي ديگر قدرت موجب مقاومت ديگرموسسات دولتي گشته است. بدين ترتيب سنا سرانجام در نيمه هاي دسامبر ٢٠٠٥ با ارائه طرح قانوني در جهت ممنوعيت «رفتارهاي خشن غيرانساني و تحقير آميز» به زندانيان  (Detainee Treatment Act) اقدام کرد.

در همين راستا، ديوان عالي کشور در ٢٩ ژوئن ٢٠٠٦ با غيرقانوني اعلام کردن دادگاه هاي نظامي استثنائي برپا شده از سوي کاخ سفيد در گوانتانامو ، ضربه سختي بررئيس جمهوري وارد ساخت. اما در هر دو مورد فوق ، قوه مجريه موانع را دور زده يا در اين جهت تلاش ميکند . براي مثال، فشار مستمر کاخ سفيد سرانجام ابتکارعمل سنا را متوقف ساخت. ترميماتي که بر اين قانون شده نه تنها اثرات آن را خنثي ميکند بلکه با دادن مشروعيت به چنين روش هائي براي گرفتن اعتراف، راه را براي «قانوني کردن» شکنجه هموار مي سازد .در روز ٣٠ دسامبر ٢٠٠٥، فقط چند روز پس از راي سناي آمريکا، جورج دبليو بوش مجددا بر اين امر تاکيد کرد که «اختيارات وي در مقام  فرمانده کل قوا»  و رهبر « شاخه متحد مجريه» (اصطلاحي که به فلسفه حقوقي مبني بر اولويت مطلق قوه مجريه بر قواي مقننه و قضائي استناد ميکند) به او اجازه ميدهد تا « براي دفاع از آمريکا به هر اقدامي » دست زند. در مورد داوري ديوان عالي کشور  درباره دادگاه هاي نظامي، بنا بر تفسير نيويورک تايمز، کاخ سفيد تلاش ميکند با «قانوني کردن عمليات غيرقانوني [توسط کنگره]»  آن ديوان را دور بزند. مسئله روشن است. قصد «مين گذاري بر جدائي سه قوه در قانون اساسي است»  ... اما دعواي قضائي کماکان ادامه دارد. در ١٨ اوت ٢٠٠٦، يک دادگاه فدرال شنودهائي را که قوه مجريه بدون داشتن حکم از مراجع قضائي انجام داده بود، برخلاف قانون اساسي تشخيص داد. تمايلات خودکامانه دولت پيش از ١١ سپتامبر نيز وجود داشت. پژوهشگري اظهار داشت که «حتي بدون سوءقصدها نيز روشن است که دولت بوش مي توانست اگر زورش ميرسيد تصميمات يک جانبه اتخاذ کند و تا آنجا که در توانش بود محدوده اختيارات رياست جمهوري را گسترش دهد»و بطور خلاصه آن سوپاپ اطميناني که معمولا در يک جامعه دموکراتيک، جلو قلدري ها و اعمال زورقدرت حاکمه را مي گيرد، از بين رفته است. گواه اين مدعا، ياداشت هاي رقت بار آلبرتو گونزالس وزير کنوني دادگستري درسال ٢٠٠٢ در مورد شکنجه است.  

اين گزارش براي رئيس جمهو قدرتي معادل  قانون اساسي قائل شده است.  قدرتي که بر طبق آن وي ميتواند بدون استثنا از همه امکانات لازم در زمان جنگ براي ايفاي نقش « فرمانده کل قوا » استفاده کند. حتي اگر اين اقدامات حقوق بين المللي را زير پا گذارد. ديويد کول حقوقدان مينويسد « برپايه اين استدلال، رئيس جمهوري اگر بخواهد برطبق قانون اساسي حق تدارک يک قتل عام را نيز خواهد داشت. »بدين ترتيب شاهد شکل گيري حاکميتي هستيم که اصل پايه ليبراليسم کلاسيک را نفي و انکار ميکند يعني نافي جدائي و استقلال قواي سه گانه و وجود تضمين هاي لازم براي حفاظت از اشخاص در مقابل اقدامات سرکوبگرانه  و خودکامه دولت است. به عقيده نخستين فيلسوفان سياسي دموکرات ،  نظير شارل مونتسکيو و جان لاک ، ضامن اين امر جدائي قواست. اين امر دامنه عمل دولت را محدود کرده و از اين طريق «آسودگی» (مونتسکيو) يعني آزادي سياسي فرد را تضمين ميکند. از جهت نظري، اين موانع مبتني برقانون اساسي در مقابل  استبداد  يا ديکتاتوري ، معيارهائي را نهادينه کرده است که رهبران حکومتي تنها بصورت گذرا و در وضعيت هاي استثنائي،  مي توانند کنار بگذارند. حتي فراتر از آن، اگر در شرايط اضطراري يا «ضروري»، مثلا در زمان جنگ و براي مدتي محدود رهبران دولت هاي دموکراتيک مجارند که  برخي از قوانين را ناديده شمارند، اما آنها به هيچ وجه حق ندارند قانون اساسي را زير پا بگذارند . در نظريات  دموکراسي ليبرال ، وضعيت اضطراري ( «قدرت  ويژه» رهبران در قاموس  فلسفه سياسي لاک) يک امر استثنائي و به منظور  نجات اصل  اساسي يعني خود قانون اساسي است. در يک وضعيت اضطراري دائمي، استثنا به يک قاعده و هنجار تبديل ميشود.

در آغاز قرن بيستم، کارل اشميت نظريه پرداز سياسي مرتجع آلماني، دکتريني درباره حالت فوق العاده و استثنائي تدوين و سيستماتيزه کرد. او در تاليفات اوليه اش، ميان ديکتاتوري «کميساريائي» و ديکتاتوري « مطلق» تفاوت قائل است. ديکتاتوري «کميساريائي» بر نظم قضائي موجود تکيه ميکند ولي ديکتاتوري « مطلق»، آن را زير پا ميگذارد .او در مهم ترين آثارش «الهيات سياسي» و «مفهوم سياست» نظريه دوم را برميگزيند: «اگر منطق اشميت را تا به انتها ادامه دهيم، نظريه اش مباني و شالوده يک  استثناي خودکامانه و بدون استثنا را تشکيل ميدهد  ». اشميت در اثر دوم که نامش رفت، بر اين موضوع تاکيد ميکند که دولت بمثابه  عاليترين شکل ابراز سياست، فقط در شرايط اضطراري است که  جوهر خود را باز مي يابد  و کاملا شکفته  مي شود  و  آن هم تنها زماني پديد مي آيد  که « دشمن خويش را انتخاب ميکند و تصميم به مبارزه با آن ميگيرد» . انتخاب دشمن، احساس مشترک ايجاد کرده، ملت را متحدساخته و جامعه مدني را غيرسياسي و قدرت را متمرکز ميسازد. اعلام حالت فوق العاده به دولت اجازه ميدهد که جامعه را دگرگون ساخته و خود مختاري استبدادي اش را برقرار کند. بدين منوال او با  به دست گرفتن انحصار عمل و تصميمات در قالب ديکتاتوري اعلام وضعيت استثنائي کرده و و از اين طريق حاکميت واقعي اعمال کرده،  از قدرتي نامحدود برخوردار ميگردد. با توجه به اين که جنگ بيان ناب ترين شکل حالت فوق است، خود جنگ بدين ترتيب علت وجودي دولت مي گردد. هم اکنون تخريب و دست اندازي به قانون اساسي تحت لواي يک وضعيت دائمي «جنگي» گسترش مييابد. از همان ابتدا، قوه مجريه آمريکا و متحدينش جنگ کنوني را جنگي معرفي ميکند که نه  محدوديت زماني دارد و نه مکاني. سند کاخ سفيد در مورد استراتژي امنيت ملي  (NSS) براي سال ٢٠٠٢ «آسيب پذيري [ايالات متحده] در برابر تروريسم» را با  «شرايط جديد زندگي» همسان تلقي ميکند.. بدين ترتيب جنگ مداوم به بينش زندگي آغاز قرن بيست و يک تبديل گشته است. در سند مربوط به سال ٢٠٠٦، که عناصر کليدي سند پييشين «استراتژي امنيت ملي» را در بردارد (اين سند به دکترين جنگ بازدارنده رسميت داد)، ميخوانيم که «ايالات متحده نخستين سال هاي يک مبارزه طولاني را ميگذراند، که به اوضاع و احوالي که کشور ما در آغاز جنگ سرد با آن رودررو بود، شباهت بسيار دارد  ». همانطوري که جوديت  بوتلر (فيلسوف) برآن انگشت ميگذارد،  اين سند «چشم انداز اعمال [قدرت دولتي  نامحدود قانون نشناس] را براي آينده اي نامعلوم ترسيم ميکند. آينده، بي قانون خواهد بود، نه از نوع آنارشيستي بلکه بي قانوني ناشي از تصميمات خودکامه جمعي از حکام انتصابي » .

عمليات يک سازمان تروريستي از هم پاشيده و در بدر نه به عنوان خطري ويژه و مهارشده بلکه چون تهديدي تماميت خواهانه  و جهاني از قماش هيتلري معرفي ميشود. شانزده اکتبر ٢٠٠٥، بوش تاکيد ميکند که افراطيون اسلام گرا در صدد استقرار امپراطوري اسلامي تندرو از اسپانيا تا اندونزي هستند». دو روز پس از آن استفن هادلي، مشاور وي در امور امنيت داخلي به نوبه خود خطاب به شوراي روابط خارجي در نيويورک اعلام کرد : « القاعده در صدد گردآوردن توده هاي مسلمان، سرنگون ساختن حکومت هاي ميانه رو در منطقه و استقرار خلافت اسلامي است [که در شکل کنوني اش] ممکن است قادر بشود از اسپانيا تا اندونزي و فراتر از آن حکومت راند.»

اگر با حکومتي روبرو نبوديم که هدفش سرپوش گذاري به مقاصد خودکامه اش نمي بود، چنين بزرگ نمائي قدرت القاعده، همچون هشدار شوم کاخ سفيد در مورد شبح «قارچ اتمي» پس از ١١ سپتامبر بسي  تمسخر آميز و مضحک به نظر مي آمد. ليکن اين بازي خطرناکي است که آتش نفرت هاي  جوهر پرستانه  را شعله ور مي سازد. کاهش اسلام با فرهنگ هاي متنوعي که دارد به اسلامي از نوع القاعده تنها هدفي را که ميتواند دنبال کند، وحشي جلوه دادن طرف مقابل است. «جدال تمدن ها» ، کم کم به پيشگوئي مبدل ميشود که دارد تحقق مي يابد.

در اروپا نيز، چشم انداز ايدئولوژيکي چندان سالم تر نيست. بايد يادآوري کرد که در اروپا، توسل به وضعيت اضطراري  به مثابه شکل اعمال قدرت از سوي دموکرات هاي ليبرال عمدتا در متن شرايط دوران استعماري صورت گرفته است. امروزه هم هنوز، در خلال گفتارهاي  رسمي، تفکر نياز به حکومتي  خودکامه و مقتدر براي حفاظت از خود در برابر وحشي ها، بسيار آشکار است: حفظ زندگي به بهاي از دست دادن آزادي! منبع: لوموند.

ازصفحات تاريخ :

حوادث درافغانستان چگونه شکل گرفت؟

تدوين کننده وپژوهشگر) دوشي چي)» قسمت پنجم «

طالبان ازظهورتا شکست

 

 ))تلاش کردم تا دراين نبشته هاي تاريخي زيباترين اشعاروناياب ترين تصويرها تهيه وبه پيشگاه شما عزيزان تقديم گردد. هدف ازانتخاب تصويرمستند سازي وحقيقت نگاري را افاده مينمايد ومزين شدن با اشعارشيوه ي جديد ي است تا ازيکطرف بحث هاي تاريخي را باشعرصيقل داد وازجانب ديگرخواننده را ازيک نواختي بيرون کرد... ((

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
) .
ابتهاج - سايه(

قندهاردومين شهربزرگ افغانستان به شما ميرود، در سال 1979 ميلادی مطابق 1358 خورشيدی جمعيت آن حدود 250000 نفر می رسيد، شهر قديم قندهار از 500 سال قبل از ميلاد به اينطرف مسکونی بوده است، اما منديگگ واقع در 56 کيلو متری اين شهر که در حدود 3000 سال قبل از ميلاد ايجاد شده ويکی از روستاهای عهد برنز به شمار ميرود، بخشی از تمدن دوره ( ايندوس ) را تشکيل می داده است ، از آنجائيکه شهر قندهار در تقاطع راههای تجاری قرار داشته است ، قندهاريها در طول تاريخ تاجران بزرگی به شمار می رفته اند، اين شهر از طرف شرق با عبور از ( بولان ) به سند، دريای عرب ( خليج فارس ) و هند و از طرف غرب به هرات و ايران منتهی می شود، قندهار مهمترين نقطه تلاقی تجاری، هنر و صنعت ايران و هند بوده و بازار های پر رونق آن قرنها شهرت داشته است، شهر جديد اندکی از نقشه اوليه اش که احمد شاه درانی، بنيانگذار سلسله درانی آن را تهيه کرده بود انحراف يافته است، اين امر که درانی ها از قندهار بر خاسته و با حکومت 300 ساله شان برافغانستان دولت جديد را دراين کشور پايه ريزی کرده اند، به مردم قندهارنسبت به ديگر پشتونها موقعيت ممتازی بخشيده است، شاهان کابل به عنوان يک امتياز خانوادگی، قندهاريها را از خدمت سربازی معاف کرده بودند، آرمگاه احمدشاه در بازار مرکزی شهر قرار دارد و هنوز مردم زيادی برای دعا به بنيانگذارکشورشان آنجا به ادای احترام می روند، پشت آرمگاه احمدشاه درانی محل نگهداری خرقه حضرت محمد( ص) يکی از مقدس ترين اماکن نيايش در افغانستان است، خرقه به ندرت از محل خودش خارج ميشود، چنانچه که يکبارمرحوم امان الله خان( موسس استقلال افغانستان ) برای متحد کردن قبايل، خرقه مبارک را به عموم نشان داد و بار ديگرهنگامی به مردم نشان داده شد که در شهر مرض وبا شيوع يافته بود، همچنين در سال 1996 ميلادی مطابق 1375 خورشيدی ملا محمدعمر به منظور مشروعيت بخشيدن به رهبری اش و به عنوان کسی که مسئوليت الهی دارد تا مردم افغانستان را رهبری کند خرقه را از محل خودش بيرون آورده و به انبوه طالبان حاضر نشان داد.

شهر قندهار در وسط صحرا قرار دارد گرمای تابستانهای آن نفس گير است، اما اطراف شهر را نهر های پر آب و زمينهای سر سبز و با غات ميوه فرا گرفته است که حاصل از آن ، انگور، خربوزه ، شاه توت، انجير، شفتالو و انار بدست  می آيد ، و انار آن بر علاوه  مصرف داخلی  در سراسر هند، پاکستان و ايران مصرف داشته و مشهور است،  تجاران قندهار از يک قرن پيش تجارت خود را با حمل ميوه قندهار به دهلی و کلکته آغاز کرده اند و اين تجاران کمک مالی عمده ای به طالبان برای تسلط بر کشور نمودند ، باغ های ميوه قندهار پيش از جنگ بايک سيستم منظم و يکپارچه آبياری می شد، اما پس از شروع جنگ مجاهدين و نيرو های شوروی سابق، مزارع را چنان به صورت انبوه مين گذاری کردند که روستاييان بنا چار باغ ها شانرا ترک کرده و با پاکستان مهاجرت نمودند، قندهار يکی از پر (مين) ترين شهر های جهان به شمار ميرود. مهاجرين به مزارع ويران شده شان بازگشتند به کشت خشخاش روی آوردند و بدين ترتيب منبع در آمد مهمی برای طالبان ايجاد کردند.

نهضت به اصطلاح مقاومت قندهار براساس تشکل قبيله ای درانی ها شکل گرفت، درقندهارمبارزه عليه روسيه بيشتريک جهاد قبيله ای به شمار می رفت که رهبری آنرا، رؤسای قبايل وعلمای سنتی به عهده داشتند، نه يک جهاد ايديولوژی به رهبری اسلام گرايان، احزاب هفتگانه مجاهدين مستقردرپشاورکه توسط پاکستان به رسميت شناخته شده و سهمی از کمک ها را از طريق مجاری سيا دريافت می کردند، رهبری هيچ يک از احزاب هفتگانه با پشتونهای درانی نبود، در قندهار هر يک از احزاب پيروان خاص خود را داشت اما پرطرفدارترين حزب در جنوب، حزبی است که مبتنی بر پيوند های قبيله ای باشد، مانند حرکت انقلاب اسلامی به رهبری مولوی محمد نبی محمدی و حزب اسلامی مولوی يونس خالص، اين دو رهبر در محافل پشتون کاملأ شناخته شده بودند و هر کدام مدارس مذهبی خود را اداره ميکردند. برای قوماندانان جنوب وفاداری حزبی بستگی به تأمين اسلحه و پول توسط رهبران احزاب در پشاور داشت، برهمين اساس ملا محمد عمر به حزب اسلامی يونس خالص پيوست، در حاليکه ملا محمد حسن عضو حرکت انقلاب بود، يکی ديکر از احزاب پر طرفدار محاذ ملی اسلامی به رهبری سيد احمد گيلانی بود، حرکت انقلاب ، ساختار منسجم حزبی نداشته و تنها بر اساس پيوند های متزلزل بين قوماندانان و سران قبايل شکل يافته بود، حزب اسلامی گلبدين حکمتيار ساختاری بسيار سازمان يافته، سری و شديدأ متمرکز داشت و کادرهايش را از ميان پشتونهای باسواد شهری انتخاب می کرد، قبل از جنگ اسلام گرايان در جامعه جايگاه تعريف شده ای نداشتند، اما توسط پول و اسلحهء  سيا، و با حمايت پاکستان نفوذ سياسی فوق العاده ای يافتند، سنت گرايان اسلامی چنان در مقابل هم صف آرايی کردند که سر انجام رهبری سنتی در قندهار به کلی حذف شد و صحنه را برای موج جديد طالبان که به مراتب اسلام گراتر از آنان هستند خالی کرد که سابقه تاريخی خاص قندهار نيز در نبرد برای تسخير آن تعيين کننده بوده است. 

در باره اينکه چگونه ملاعمر توانست گروه کوچکی از طلاب را عليه قوماندانان خشن قندهار به حرکت در آورد، داستهانهای زيادی بر سر زبانهاست، موثق ترين آنها که اغلب نقل و قول می شود آن است که دربهار سال 1994 ميلادی مطابق 1373 خورشيدی( زماني که گروه های مجاهدين در کابل به جنگ خون و آتش مصروف بودند) ساکنان محله سنگسار برای شکايت از يک قوماندان نزد ملا عمر آمدند، آنها اظهار داشتند که يکی از قوماندانان دو دختر جوان را ربوده سرهايشان را تراشيده وپس از بردن در يک پايگاه نظامی مورد تجاوز قرار داده اند، ملاعمر باجمع آوری 30 طالب که تنها 16 ميل تفنگ داشتند به پايگاه قوماندان مذکور حمله نموده و پس از آزاد کردن دختران ، فرماندهء را از لوله تانک حلق آويز کرد، طلاب در نتيجه اين عمليات مقدار زيادی اسلحه و مهمات به دست آوردند، بعد ها ملا عمر اظهارداشت : ما عليه آن دسته از مسلمانها که گمراه شده بودند می جنگيديم ، چطور می توانستيم آرام بنشينيم، در حالی که مشاهده می کرديم عليه زنان و بيچارگان جنايت صورت می گيرد .  

چند ماه بعد از اين حادثه دو قوماندان ديگر در قندهار رو در روی هم قرار گرفتند، اين بار موضوع اصلی پسری بود که هر يک از قوماندان خواهان او بودند، درجنگی که بين آنها در گرفت چند شهروند به قتل رسيدند، گروه ملا عمرپسر را، آزاد کرد و پس ازآن مردم با اشتياق از آنها تقاضا نمودند که در ديگرمشاجرات محلی نيز به کمک آنها بشتابند، اکنون ملاعمرچهره رابين هود  را به خودگرفته بود که در مقابل قوماندانان زور گو به ياری مردم بيچاره می شتافت موقعيت ملا عمر به اين دليل بالا گرفت که هيچ پاداش و تأييدی از مردم که به کمک شان می شتافت تقاضا نمی کرد خواست او تنها يک چيز بود: اينکه برای ايجاد يک نظام کاملأ اسلامی از او پيروی کنند ! در همين هنگام فرستادگان ملاعمربا اسماعيل خان در هرات و ربانی درکابل ديدار کردند، حکومت منزوی کابل علاقمند بود هر نيروی جديد پشتون و مخالف حکمتيار را که هنوز از گلوله باران کابل دست بر نداشته بود حمايت کند در اين ملاقات ربانی قول داد طالبان را کمک مالی نمايد، مشروط بر اينکه آنها با حکمتيار به مخالفت بر خيزند، طالبان که در مدارسی تحت سر پرستی مولانا فضل الرحمن مولوی تند رو و حزبش جمعيت العلماء اسلام درس خوانده بود نيروی نو ظهور طالبان را به قوای مسلح  و آی اس آی  پاکستان معرفی ميدارد.

بتاريخ 4 نوامبر 1994 ميلادی مطابق 13 عقرب 1373 خورشيدی، کاروان بزرگ تجارتی پاکستان متشکل از 30 لاری به مقصد آسيای مرکزی از طريق سپين بولدک داخل ولايت قند هار شد ولی مورد تاراج گروه مسلح قرارگرفت وبعد  گروهی دينی افغان داخل صحنه شدند و با حملات برق آسای نظامی اموال تاراج شده را دوباره بدست آورند و ازهمان جا بود که پای شان در يک سلسله اقدامات اصلاحی داخل گردانيده شد، و بنام تحريک طالبان شهرت يافتند چنانچه آنان درابتدا برای پاک کاری شاهرا، ها از پاتکها ومحصول گيری های غيرقانونی وغيرشرحی، دزدی و چور وچپاول و دست درازی به مال و ناموس مردم داخل يک سلسله اموراصلاحی شدند، گفته شده که حملات طالبان در ولاياتی که تحت کنترول شان در آمده اند ازطرف شب بوده، اين امردر آن وقت برای گروه های که قدرت را در کابل بدست داشتند، زنگ خطری را به صدا درمياورد اينکه مبادا آنها از حمايت قوای هوائی که  با وسايل  رادار، به آسانی کشف نشود برخوردار باشند، قوای که قسمأ ازبيرون مرزها کمک نظامی خواهد شد به قول خانم بينظير بوتوکه به خبر نگار بی بی سی اظهار داشته بود{ گروه طالبان به کمک دولت های ايالات متحده امريکا، انگلستان و عربستان سعودی چند سال قبل در پاکستان ايجاد گرديده که چهره های اساسی را طالبان مدارس دينی ازجمله مهاجران افغان تشکيل ميدهد که بعدأ گروپ فوق به نيروی طالبان مسلح مبدل گرديد و رهبری آنها را رهبران سازمان بنيادگرای پاکستان ( جمعيت العلما ) بدوش داشته و..

سلاح طالبان از امريکا و انگلستان و پول از جانب سعودی اکمال ميگردد . 

از ورود و ظهورتحريک طالبان در صحنه استقبال کردند، زيرا گروهی که توانسته بودند در قندهار و قسمت هايی از جنوب، امنيت بر قرارنمايند، برعلاوه امريکايی ها فکر می کردند که طالبان سدی عليه منافع روسيه وايران درمنطقه بوده و زمينه را برای پاکستان آماده می سازد  تا از طريق افغانستان به بازارهای پرمنفعت ومنابع عظيم نفت و گازآسيای ميانه راه يابد، مامورين امريکايی همچنين عقيده داشتند که گروه طالبان می توانند توليد و تجارت مواد مخدر، را قطع نمايند موضوعات ديگری که امريکا خواست از گروه طالبان حمايت نمايد تعهدات اين گروه به انجام رسانيدن يک سلسله تعهدات تجارتی و ساختمانی به نفع شرکت های نفتی بود، طالبان تعهد کردند اجازه دهند ساختمان و تمديد لوله های غول آسای نفت و گاز، ازترکمنستان از، راه افغانستان به پاکستان صورت گيرد، داوطلب عمدهء ساختمان اين پروژه عظيم کمپنی های بزرگ نفت امريکايی يونيکال و دلتای عربستان بود که مشترکأ آنرا بايد آنجام می دادند، بقول برنت روبين، يک تحليلگراوضاع افغانستان، عمده ترين وظيفه گروه طالبان درارتباط ساختمان لوله های نفت و گاز، برقراری امنيت در مسيراعمار لوله ها بود، از اينرو بعد از بدست گرفتن عدهء از ولايات به سرعت و با قوای لوژستيکی فروان بسوی کابل يورش نمودند، پس از پنج روز جنگ خونين در اطراف کابل، سر انجام پايتخت افغانستان به تسخير گروه طالبان، اين ارتجاعی ترين گروه در ميان مجاهدان در آمد، حکومت ائتلافی ربانی ـ حکمتيار در آستانه سقوط کابل اعلام کرد که برای جلو گيری از خونريزی بيشتر قوای خود را از پايتخت بيرون می کشد.

در جريان اين جنگ شديد بيش از چند هزار نفر کشته يازخمی شدند که اکثر آنها از اهالی بی دفاع شهر کابل  بودند، قوای طالبان مجهز به جنگ افزار های مدرن و تقويت شده با مليشای نظامی پاکستان ، نزديک به يک هفته تمام شبانه روز اين شهر ويران را زير موشک باران گرفته، آنرا ويران تر کردند و امان از مردم کابل بريدند، با ورود نيرو های اين گروه به کابل، بخش بزرگی از اهالی شهر سراسيمه خانه و کاشيانه خود را ترک گفتند که در بيابانهای اطراف کابل شهر سر گردان بودند. پس از اينكه جنبشى به نام «طالبان‏» در پاييز 1373 از مرز«سپين بولدك‏» پيشروى سريع و غيرقابل انتظار خود را به سوى‏شهر مهم و استراتژيك قندهار، موطن سلاطين 250 ساله افغانستان‏شروع نمود; حركت آنها، ناظران و تحليلگران داخلى و خارجى راسخت دچار شگفتى ساخت. كمتر كسى مى‏توانست تصور نمايد كه جنگهاى‏دامنه‏دار داخلى در افغانستان كه تاكنون تلفات و ويرانيهاى‏بى‏شمارى را به همراه داشته‏است (بدون اينكه تغييرى در توازن‏قوا بين طرفهاى درگير به وجود آورده باشد)، روزى به دست‏يك‏گروه ناشناخته و نوپا به پايان خود نزديك شود.

جنبش طالبان‏بر خلاف تصور تمامى محافل سياسى جهان كه همواره در پى راه‏ حلهاى‏شكست‏خورده «سياسى‏» در اين كشور بودند، بر روش نظامى‏گرى‏پافشارى نموده و به دور از هياهوى داخلى و بيرونى به‏لشكركشى‏هاى خود در ولايات مختلف اين كشور ادامه داد و پس ازچهار سال جنگ و گريز، سرانجام توانست مهمترين پايگاههاى احزاب‏جهادى را فتح نموده و حضور خود را در غرب (هرات)، شمال (مزارشريف و شبر غان) و مركز (باميان و هزارجات) و مهمتر از همه دركابل، پايتخت افغانستان تا حدودى تثبيت نمايد. ظهور ناگهانى‏اين گروه در معادلات سياسى و نظامى افغانستان و موفقيتهاى‏نظامى آن در 90 درصد از خاك اين كشور، حدسها و احتمالات زيادى‏را درباره ماهيت، نيت و اهداف و روابط خارجى آنها به وجودآورده است. تحليلگران سياسى، مطالب فراوانى در زمينه ابعادسياسى اين جنبش و پيامدهاى احتمالى آن در منطقه، به بيان وقلم درآورده و احتمالات متعددى را در اين خصوص ابراز داشته‏اند.و از طرف ديگر، افكار سخت‏گيرانه مذهبى جنبش طالبان كه تحت‏عنوان «اجراى احكام شريعت‏» و تشكيل دولت ناب اسلامى به اجراگذاشته مى‏شود، تشويشهاى بيشترى را در داخل كشور و منطقه باعث‏گرديده‏است.

اما على‏رغم نگرانيهاى به وجود آمده از ناحيه‏افكار سخت‏گيرانه و انعطاف‏ناپذير رهبران اين گروه كه ريشه‏اصلى در نگرانيهاى سياسى ناشى از اين جنبش به شمار مى‏رودتحليلها و ارزيابيهاى كمترى در خصوص افكار و عقايد آنها به‏عمل آمده است. احتمالا نوپايى اين جنبش و نيز عدم استقرار كامل‏آن در افغانستان و شكل نگرفتن يك دولت آرمانى مورد نظر آنهاكه زمينه را براى اعمال سياستهاى واقعى جنبش فراهم سازد، سبب‏گرديده است تا افكار جنبش به روشنى براى همگان روشن نگردد ويا اينكه در خارج از مرزهاى افغانستان، به خوبى انعكاس نيابد.با وجود همه اين ابهامات و محدوديتها، جا دارد كه در خصوص‏تفكر سياسى مذهبى جنبش طالبان توجه لازم به عمل آمده وزواياى فكرى آنان به بحث و بررسى گرفته شود. مقاله حاضر باتوجه به ضرورت ارزيابى مبانى فكرى و اعتقادى جنبش طالبان كه‏تاكنون كمتر به آن پرداخته شده است، هم خود را بر اين مهم‏معطوف داشته و از ارزيابى ابعاد سياسى و وابستگى‏هاى خارجى وسياستهاى كشورهاى منطقه و جهان كه احتمالا در شكل‏گيرى طالبان‏نقش داشته‏اند، چشم‏پوشى مى‏كند.

 ارزيابى ما از مبانى فكرى جنبش‏طالبان بر دو محور تمركز خواهد يافت; يكى محور مذهبى و دينى;دوم، محور قومى و قبيله‏اى; زيرا ما معتقديم كه سنتهاى‏قبيله‏اى كه طالبان از ميان آن برخاسته، تاثير قابل توجهى درتفسير دينى طالبان از مذهب داشته‏است. اما از اين نكته نبايدغافل شد كه دسترسى به منابع مورد نياز، امرى بسيار دشوار وبعضا ناممكن بوده‏است; لذا نوشتار حاضر صرفا گامى ابتدايى دراين زمينه شمرده شده و انتظارى بيش از اين نخواهد داشت. «تفكر» اصولا پديده آنى و ناگهانى‏نيست كه به دور از هر عامل ديگرى ناگاه به صورت جامع و مانع‏در نقطه‏اى به ظهور رسد و سپس به سرعت گسترش پيدا كرده و محيط‏اطرافش را تحت تاثير جاذبه‏هايش قرار دهد. تفكر و انديشه،جريانى است كه طى يك دوران طولانى بر اثر فراهم شدن زمينه‏ها وشرايط اجتماعى و زمانى به تدريج انسجام حاصل نموده و شكوفامى‏شود. ارزيابى هر جريان فكرى، نيازمند مطالعه پيشينه تاريخى،شرايط اجتماعى و عوامل زمانى و مكانى متعلق به آن جريان فكرى‏مى‏باشد. بنابر اين، اگر بخواهيم يك ارزيابى كوتاه از تفكر ومبانى فكرى جنبش طالبان به دست دهيم، ابتدا ضرورى است‏به‏بررسى انديشه‏هاى رايج در محيط ظهور و انعقاد هسته اوليه‏طالبان پرداخته و ارتباط حال و گذشته طالبان و همفكران آن رابا محافل فكرى و آموزشى آنان و نيز زمينه‏ها و شرايط زمانى ومكانى ذى‏دخل در تاثيرپذيرى فكرى آنها را بازگو نماييم و پس‏از ارزيابى كوتاه از بستر فكرى طالبان، به بررسى اصل‏تاثيرپذيرى فكرى و مبانى تفكر آن، كه محصول شرايط و عوامل‏نامبرده مى‏باشد، بپردازيم. در اين بخش از اين مقاله، مطالب ماپيرامون همين دو محور مطرح خواهد شد.

جنبش طالبان، جنبشى است تشكيل‏يافته از علما و طلاب مدارس دينى افغانى كه عمدتا در پاكستان‏تحصيل كرده‏اند. تعداد اين محصلين علوم دينى كه در دو دهه اخيردر داخل شهرهاى پاكستان و اردوگاههاى متعلق به مهاجرين در دوايالت «بلوچستان‏» و «سرحد» مشغول فراگيرى علوم قرآنى وحديثى بوده‏اند، به هزاران نفر مى‏رسد. پس از كودتاى ‏سال 1357 در افغانستان و اشغال اين كشور به وسيله ارتش اتحادشوروى سابق در زمستان سال 1358، صدها هزار شهروند افغانى ازشهرها و روستاهايشان به جانب پاكستان مهاجرت كردند. اين‏مهاجرين، اكثرا در داخل اردوگاههايى كه از طرف دولت پاكستان وسازمان ملل با حمايتهاى وسيع مالى كشورهاى غربى و عربى تاسيس‏شده بود، اسكان داده شدند. نسل جديد اين مهاجرين كه دراردوگاهها و يا شهرهاى پاكستان نشو و نما يافته بود، به راحتى‏جذب مدارس دينى موجود در اين كشور گرديده و در آنجا مشغول‏فراگيرى علوم دينى گرديدند. گرايش نسل جديد خانواده‏هاى‏مهاجرين به مدارس علوم دينى، دلايل ايدئولوژيكى و اجتماعى‏متعددى داشت. مدارس و دانشگاههاى دولتى افغانستان به دليل‏گرايشهاى فكرى و انحرافى، خاطره ناخوشايندى در ميان شهروندان‏اين كشور از خود به يادگار گذاشته بود; خصوصا پس از تسلط چپ‏بر افغانستان، مدارس دولتى، نمادى از انديشه‏هاى چپى و ضد دينى‏شناخته مى‏شد.

 از طرف ديگر، در صفوف مجاهدين و مبارزين، حضورگسترده و بسيار فعال علما و طلاب جوان كه در دفاع از دين و وطن‏و استقلال كشور، دوشادوش ساير مردم به جهاد اشتغال داشتند، جلب‏توجه مى‏نمود، اينان، علما و طلابى انقلابى بودند كه اكثرا نقش‏پيشاهنگى قيام و مبارزه را نيز دارا بودند. از يك سو، حاكميت‏فضاى ايدئولوژيكى بر ملت‏به ويژه بر مجاهدين و پيشاهنگ شدن‏روحانيت در هدايت نهضت، نقش مدارس دينى و تحصيل‏يافتگان آن رادر سطح جامعه به شدت افزايش داده و از طرف ديگر، هجوم گسترده‏مهاجرين به پاكستان، محدوديتهاى فراوانى را در زمينه مدارس‏جديد داخل اردوگاهها ايجاد نمود; به طورى كه امكانات محدوداين مدارس جديد، توان پوشش‏دادن كامل نوجوانان و جوانان مهاجررا دارا نبود. اين در حالى بود كه مدارس دينى با كمترين‏امكانات خويش، مى‏توانست‏بيش از ظرفيت واقعى خود، طلبه ودانش‏آموز دينى جذب نمايد. احزاب تندرو اسلامى پاكستان; مانند:جمعية العلماء اسلام. جماعت اسلامى و جمعيت اهل حديث، تحت تاثيرانگيزه‏هاى دينى و نژادى (پشتون‏گرايى) به كمك مهاجرين افغانى‏شتافته و مدارس و مراكز آموزشى متعددى براى فرزندان آنهاتاسيس نمودند و يا اينكه آنها را در مدارس وابسته به خود، درشهرهاى مختلف پاكستان جذب كردند. «دهها مدرسه كه به وسيله‏جمعية‏العلماى پاكستان (احتمالا جمعية العلماء اسلام نه پاكستان)بنيادگذارى شده بود، جوانان افغان را به خود جذب كردند.افغانها نيز از اينكه مدارس فوق الذكر، مجانى بوده و در آن،قرآن كريم و مسايل دينى تدريس مى‏شد، به اين مدارس‏پيوستند.»

بنابر اين، اولين آموزه‏هاى فكرى طالبان در اين‏مدارس انجام گرفت و طالبان نيز شديدا تحت تاثير مواد آموزشى‏آنها واقع شدند. قبل از شروع به هر نوع بررسى در خصوص چگونگى‏ارتباط طالبان با اين مدارس و نيز نقش مدارس نامبرده در تربيت‏فكرى طالبان لازم مى‏نمايد تحليلى كوتاه از جريانهاى فكرى اسلامى‏در كشور پاكستان به عمل آورده و جايگاه جمعية العلماى اسلام وجناح فكرى مربوط به آن را در ميان ساير جريانهاى اسلامى مطرح‏در اين كشور، روشن سازيم. در يك تقسيم بندى كلى و عمومى،مى‏توان سه جريان فكرى اسلامى عمده را در اين كشور ملاحظه نمودكه منشا اوليه تمامى آنها، در تفكر اسلامى به هند بزرگ (قبل ازتجزيه به هند، پاكستان و بنگلادش) برمى‏گردد. جريان اول، جريان‏بنيادگرايى افراطى است كه ريشه در افكار و انديشه‏هاى شاه‏ولى‏الله دهلوى (1703 - 1762) دارد.

نهضت‏شاه ولى‏الله، در آغازيك نهضت فكرى فرهنگى بود كه اصلاح افكار دينى و خرافات زدايى‏را از زندگى جامعه مسلمانان هند، هدف اساسى خود قرار داده‏بود«اما پس از او، پسرش شاه عبدالعزيز (1746 - 1824) و نوه‏اش،شاه اسماعيل (1781 - 1831) ، آن را به يك جنبش اجتماعى سياسى‏تبديل كرده و عليه سلطه انگلستان موضع گرفتند.» در نيمه‏دوم قرن نوزدهم ميلادى، يكى از علماى برجسته پيرو نهضت‏شاه‏ولى‏الله، به نام محمد قاسم نانوتوى در سال 1284 ه (1867م)مدرسه معروف «ديوبند» را در قصبه‏اى به همين نام، در ايالت‏اتارپراديش هند بنيانگذارى كرد. مدرسه «ديوبندى‏» به تدريج‏تبديل به يك مكتب فكرى ويژه‏اى گشت كه تا امروز، به افرادتحصيل كرده در آنجا و يا وابسته به طرز تفكر آن عنوان‏«ديوبندى‏» اطلاق مى‏شود. «بنيان‏گذاران اين مدرسه، حنفيانى‏سخت‏گير و دقيق بودند و در مبادى تعليم و جزم‏انديشى، برعقايد و مذاهب كلامى اشعريه و ماتريديه مشى مى‏كردند.... مدرسه‏آنها، تجديد حيات علوم كلامى در هند مسلمان را وجهه «همت‏خودقرارداد و دانشهاى جديد را از مواد درسى خود حذف كرد.»

مكتب ديوبندى پس از اينكه رنگ سياسى نيز پيدا نمود، علماى‏وابسته به آن با همكارى تعدادى از علماى وابسته به جناحهاى‏ديگر، گروه «جمعية العلماى هند» را در سال 1919 به وجودآوردند. پس از تجزيه هند و به وجود آمدن پاكستان، شاخه‏انشعابى آن، تحت عنوان «جمعية العلماى اسلام، فعاليتهاى خودرا در پاكستان فعلى ادامه داد. «جمعية العلماى اسلام‏» به‏رهبرى مؤسس جديد خود، مولانا بشير احمد عثمانى به حزب سياسى‏مذهبى ديوبندى‏ها تبديل شد. اين حزب، امروز به دو گروه اكثريت‏و اقليت تقسيم گرديده است. رهبرى جناح اكثريت را مولانا فضل‏الرحمان و رهبرى جناح اقليت را مولانا سميع الحق به عهده دارد.اين دو رهبر، هر دو متعلق به گروه قومى پشتون هستند و از لحاظفكرى، طرفداران سرسخت قرآن و سنت و سيره خلفا و صحابه و معتقدبه نظريات علماى سلف و مخالف با اجتهاد و تجدد به شمارمى‏روند. روابط اين دو رهبر«پشتون تبار ديوبندى‏» با گروه‏طالبان بسيار عميق و ريشه‏دار است كه بعدا پيرامون آن توضيح‏بيشتر خواهيم داد. دومين جريان فكرى در پاكستان، جريان مولاناابو الاعلى مودودى (1903 - 1979) است كه با اندك‏تسامح مى‏توان آن را جريان «اخوانى‏» در اين كشور ناميد.

مولانا مودودى على‏رغم اينكه شخصيتى بنيادگرا و تا حدودى متاثراز افكار اصلاحى شاه ولى‏الله دهلوى در قرن هيجدهم ميلادى است;اما با وجود اين، ميان انديشه و روش سياسى او با جمعية‏العلماى اسلام تفاوت زيادى مشاهده مى‏شود. مودودى معتقد به‏برخورد نقادانه با تاريخ صدر اسلام بوده و در باره نوع حكومت‏اسلامى، از «جمهورى الهى‏» (تئوكراسى جمهورى) نام برده است. مودودى در كنار تفكر سلفى‏گرى، از نوعى پذيرش روشهاى معاصردر نظام سياسى غافل نمى‏باشد. او به نظام چند حزبى و انتخابات‏آزاد اعتقاد كامل داشته و استفاده از شيوه‏هاى دولت‏دارى مدرن‏را در حكومت دينى تجويز مى‏نمود و مى‏گفت: «تشخيص دادن افرادمورد اطمينان در محيط ما، با آن راهى كه مسلمانان اوليه اسلام‏مى‏پيمودند، امكان ندارد...

بنابراين، بايد طبق مقتضيات زمان‏خود، راههايى را به كار بريم...» مودودى در سال 1941 ميلادى‏گروه «جماعت اسلامى پاكستان‏» را بنيانگذارى نمود. اين حزب،امروز بزرگترين حزب اسلامى در پاكستان به شمار مى‏آيد. رهبرى‏كنونى «جماعت اسلامى‏» را قاضى حسين احمد به عهده دارد.

قاضى‏حسين احمد طرفدار وحدت اسلامى و مبارزه با نفوذ فرهنگ غربى است;اما روش مبارزاتى او كاملا مسالمت‏آميز و غيرانقلابى بوده وتحول فكرى فرهنگى را قبل از هر نوع تحولى در نظام سياسى،لازم و ضرورى مى‏شمارد. «جماعت اسلامى‏» در دوران جهادافغانستان از جمعيت اسلامى برهان الدين ربانى و حزب اسلامى‏حكمتيار قويا حمايت مى‏نمود.

سومين جريان اسلامى در پاكستان جريان سر سيد احمدخان (1817 - 1898)است.سيد احمدخان الگوى مسلمان ليبرال در محافل روشنفكرى پاكستان شناخته شده‏است. او معتقد به مراجعه مستقيم و بدون واسطه به قرآن به‏عنوان بهترين راه شناخت دين بوده و نقش «سنت‏» و «اجماع‏»را در منبع‏شناسى دين مورد ترديد قرار مى‏داد. سيد احمدخان تحت‏تاثير مكتب عقل‏گرايى و فلسفه طبيعى قرن نوزدهم اروپا قرارداشت و قرآن را تفسير علمى مى‏نمود. مهمترين ويژگى در تفكراحمدخان، گرايش او به نوگرايى غرب بود. گرايش غربى گرايانه‏سيد احمدخان، انگيزه خصومت مسلمانان سنت‏گرا با او گرديد وسرانجام او را متهم به ارتداد و انحراف از دين نمودند . مسلمانان روشنفكر دانشگاهى و تا حدودى «مسلم ليگ‏» (اگر آن‏را يك حزب صرفا ملى ندانيم) از هواداران جريان سوم به شمارمى‏روند.

 اين سه جريان فكرى همان طورى كه اشاره گرديد، هر يك‏به نحوى ريشه در افكار علماى مسلمان هند در دوران حت‏سلطه‏بريتانيا داشت كه عمدتا به افكار شاه ولى‏الله برمى‏گشت;انديشه‏هاى اصلاحى شاه ولى‏الله، منشا پيدايش گرايشهاى متعدد ومختلف در شبه قاره شد. اما آنچه پايه واقعى انديشه دينى شاه‏ولى‏الله را تشكيل مى‏داد، سلفى‏گرى يا بنيادگرايى از نوع مشابه‏وهابيت‏بود; تا آنجا كه دولت استعمارى بريتانيا او را متهم به‏وهابيت كرد. اين سه جريان فكرى اسلامى به طور كل، اكثريت عمده‏مسلمانان پاكستان را در برمى‏گيرند و از لحاظ صنفى،دربرگيرنده اصناف حوزوى، دانشگاهى و بازارى هر سه مى‏باشد.اما با وجود اين تقسيم بندى سه‏گانه از جريانهاى فكرى اسلامى‏در اين كشور كه جنبه عمومى داشت، تقسيم‏بندى ديگرى نيز وجوددارد كه مربوط به مدارس دينى و علما و روحانيون مذهبى مى‏شود.شهرت و رسميت تقسيم بندى دوم در خصوص محافل حوزوى و مذهبى،بسيار قابل توجه مى‏باشد.

 در اين تقسيم بندى اخير، اكثر مدارس‏و علماى دينى سنتى، از لحاظ گرايشهاى كلامى و فقهى به دو گروه‏عمده و مهم تقسيم مى‏شوند، گروه «ديوبندى‏» و گروه‏«بريلوى‏». اين دو گروه، نماينده دو نوع تفكر كلامى و فقهى(در چارچوب فقه حنفى) است كه هر يك به تدريج داراى حزب سياسى‏مستقلى نيز گرديدند. ديوبنديها از نظر اعتقادى، شباهت كلى به‏وهابيت پيدا كرده‏اند. آنها مانند وهابيت، در برابر سايرفرقه‏هاى اسلامى، حساسيت زيادى نشان داده و از «توحيد و شرك‏»تفسير ويژه‏اى ارائه مى‏دهند; اما بريلويها حالت انعطاف‏پذيرى‏بيشترى داشته و از «توحيد و شرك‏» هيچ‏گاه تفسير سخت‏گيرانه‏و مغاير با مشهور ارائه نمى‏دهند. بريلويها تا حدودى، گرايشهاى‏صوفيانه دارند. و در اعتقاد به «اولياء الله‏» نزديك به كلام‏شيعى مى‏انديشند.

 مؤسس مكتب بريلوى، شخصى به نام احمد رضاخان‏بريلوى (1856 - 1921) بود. «مكتب بريلوى در واكنش نسبت‏به‏جنبش محمد بن عبدالوهاب و در مخالفت‏با عقايد دينى شاه ولى‏الله،شاه اسماعيل و علماى ديوبندى پديدار شد. نماينده‏سياسى اين مكتب در پاكستان، گروه «جمعية العلماى پاكستان‏»به رهبرى مولانا شاه احمد نورانى و عبدالستار نيازى مى‏باشد. مكتب «ديوبندى‏» در پاكستان كنونى، نماينده «دين رسمى‏» به‏شمار مى‏آيد و داراى اكثريت در ميان مسلمانان اهل سنت است.طرفداران ديوبندى در اين كشور، همواره در حال افزايش بوده‏است; به ويژه در دو دهه اخير، رشد ديوبنديها به دليل رشدبنيادگرايى اسلامى در منطقه و سرمايه گذارى‏هاى وسيع عربستان وهمچنين حمايتهاى دولت ضياءالحق و جناح او از آنها، سرعت‏بيشترى يافته است. عمده‏ترين گروههاى وابسته به مكتب ديوبندى‏در پاكستان  عبارتند از:

«جمعية العلماى اسلام‏»، «سپاه‏صحابه‏» و جمعيت «اهل حديث‏». اين سه جناح، متعلق به مكتب‏ديوبندى و داراى عقايد مشابه و شعارهاى يكسان و حاميان خارجى‏واحدى هستند. تنها تفاوت اين سه جناح در اين است كه‏«جمعية العلماى اسلام‏» به رهبرى فضل الرحمان و سميع الحق، به‏صورت يك حزب سياسى وارد صحنه سياسى كشور گرديده‏است; در صورتى‏كه «سپاه صحابه‏» و «اهل حديث‏» به ترتيب به فعاليتهاى‏نظامى و فرهنگى روآورده‏اند. هماهنگى داخلى اين سه گروه درمبارزه عليه مخالفانشان بسيار قابل توجه مى‏باشد.

جنبش طالبان‏ با هر سه گروه نامبرده ارتباط تنگاتنگى دارد و ازحمايتهاى معنوى و مادى و حتى انسانى همه آنها در اين چند سال‏برخوردار بوده است. در عين حال، اين ارتباط با «جمعية العلماى‏اسلام‏» به دليل عوامل فرهنگى، زبانى و نژادى و نيز تجربه‏سياسى در عمل بيش از دو گروه ديگر بوده و هست. مولانا فضل‏الرحمان و سميع‏الحق، هر دو پشتون‏تبار بوده و در ايالتهاى‏بلوچستان و سرحد كه موطن اصلى پشتونهاى پاكستان به شمارمى‏آيد، داراى نفوذ فوق العاده‏اى هستند. طلاب علوم دينى‏افغانستان، رابطه تاريخى ديرينه‏اى با مدارس ديوبندى در شبه‏قاره هند داشته‏اند. قبل از تجزيه هند و به وجود آمدن كشورى به‏نام پاكستان در سال 1947، اكثر طلاب اهل سنت افعانستان براى‏ادامه تحصيل به مدارس ديوبنديه در هند مى‏رفتند.

عزيز احمدهندى در اين باره چنين مى‏گويد: «از سرتاسر هند و از جنوب‏آفريقا، مالايا، آسياى مركزى و ايران به خصوص افغانستان محصلينى‏به ديوبند آمدند.» در دوران مولانا محمود الحسن (1850 1921) كه يكى از برجسته‏ترين علماى نسل دوم مكتب ديوبندى به‏شمار مى‏آيد، مدارس دينى زيادى با تفكر ديوبندى در يالت‏سرحدپاكستان، تاسيس شد. همزمان با اين دوره، مدارس متعلق به اهل‏حديث (جناح ديگر وابسته به ديوبند) نيز در ايالت‏سرحد شمال‏غربى بر فعاليتهاى خود افزودند «و مدارسى را در اترك، اكوره‏و در دره كتر...

ايجاد كردند.» پس از به وجود آمدن كشورپاكستان، بيشترين طلاب اهل سنت افغانستان، مسير خود را از هندبه ايالت‏سرحد شمال غربى پاكستان تغيير دادند. ايالتهاى‏جنوبى و شرقى افغانستان عمدتا با مدارس ايالت‏سرحد پاكستان‏ارتباط برقرار كرد; در حالى كه ولايات جنوب غربى و غربى اين‏كشور با مدارس ايالت‏بلوچستان پاكستان ارتباط برقرار نمود.نفوذ فرهنگى مدارس پاكستان در افغانستان، از اين زمان به بعدكاملا محسوس است. آثار علماى بزرگ ديوبندى از عربى و اردو به‏پشتو ترجمه گرديده و در افغانستان به چاپ مى‏رسيد. عزيزالرحمان سيفى از مترجمين معروف آثار سليمان ندوى و شبلى‏نعمانى، نقش مهمى در اين امر داشته و ترجمه‏هاى او در دهه 1340و 1350 به وسيله «پشتو تولنه‏» در كابل انتشار يافت.

رگه‏هاى‏تفكر ديوبندى از اين زمان به تدريج وارد افغانستان گرديد;اما بيگانگى آن با دين رسمى افغانستان، مانع از مقبوليت آن درسطح وسيع مى‏گرديد. آليورروا محقق و كارشناس غربى مسائل‏افغانستان درباره نفوذ تفكر ديوبندى در اين كشور در قبل ازانقلاب چنين مى‏نويسد:«بعد از تجزيه هند در سال 1947، بسيارى‏از طلاب افغانى به مدارسى كه در نزديك آنها در ايالت‏سرحد شمال‏غربى ايجاد شده بود، رفتند. آنها عمدتا پشتون و بعضا نورستانى‏و بدخشانى بودند. برخى از آنان به ايديولوژى اهل حديث گرويدندو هنگام بازگشت‏به افغانستان، در مقابل تصوف و مذهب حنفى‏مبارزه كردند. مثلا زيارتهاى محلى را تخريب مى‏نمودند. حنفيهامعمولا آنها را «وهابى‏» مى‏ناميدند; لكن آنها، خود را سلفى‏مى‏خواندند.» ارتباط فكرى بين طلاب و علماى افغانستان از يك‏طرف و مدارس تحت نفوذ مكتب ديوبندى در پاكستان از طرف ديگر،در طول دهه‏هاى گذشته كم و بيش برقرار بوده است. اين ارتباط، تاقبل از دوران جهاد افغانستان، حالت طبيعى و آرامى داشت; اماپس از آغاز جهاد، ناگهان دگرگون شده و روند شتاب‏آلودى به خودگرفت.

 شتاب اين روند زمانى بيشتر محسوس گرديد كه پاكستان وعربستان تصميم گرفتند به جاى حمايت از احزاب ميانه‏رو اسلامى‏در قضيه افغانستان، از احزاب تندرو اسلامى حمايت‏به عمل آورند.پس از همين مساله بود كه جمعية العلماى‏اسلام و اهل حديث‏باپشتوانه مالى و سياسى قوى، طرحهاى بنيادى و درازمدتى را براى‏مهاجرين و مجاهدين افغانى روى دست گرفته و با حوصله‏مندى تمام،براى اجراى كامل آن وارد عمل شدند. «اهل حديث‏» با حمايتهاى‏مالى و فكرى مؤسسات خيريه عربستان، علاوه بر توسعه برنامه‏هاى‏فرهنگى و آموزشى خود در داخل پاكستان، و در ولايتهاى شرقى‏افغانستان نيز وارد فعاليت گرديد.

 هواداران افغانى اهل حديث‏در ولايتهاى كتر و بدخشان و مناطق نورستان شمالى،«امارتهايى‏» به سبك دولت وهابى عربستان تاسيس نمودند.مولوى‏افضل كه ابتدا در ديوبند و سپس در اكوره (ايالت‏سرحد پاكستان) تحصيل كرده بود، پس از بازگشت در منطقه اصلى خود، بارگ متل،«دولت اسلامى افغانستان‏» را تاسيس كرده و قبيله كاتى را به‏وهابيت‏سوق داد. يكى از شاگردان مولوى افضل به نام مولوى‏شريقى (sharigi) امارت وهابى خود را در اطراف ارگو در استان‏بدخشان ايجاد كرد، و در «كتر» مولوى جميل الرحمان تحصيل‏كرده مدرسه ثلثين پيشاور، دولت «وهابى‏» را در دره پيچ بنيان‏نهاد. اين افراد، همزمان با فعاليتهاى نظامى سياسى به‏فعاليتهاى فرهنگى و تبليغى نيز اشتغال داشتند; اما رقابتهاى‏سياسى با ديگر فرماندهان محلى كه وابسته به احزاب ديگرمجاهدين بودند، مجال زيادى به اين مولويها نداده و سرانجام دونفر اخير به قتل رسيدند.

 «جمعية العلماى اسلام‏»شاخه فضل الرحمان نيز در طول دوره جهاد و دهه پس از آن،دامهاى گسترده‏اى را در يالت‏بلوچستان و سرحد براى شكار نسل‏جوان مهاجرين گسترانيده بود. جمعية العلماى اسلام در طول‏سالهاى جهاد، رابطه نزديكى با مجاهدين به ويژه «حركت انقلاب‏اسلامى‏» مولوى محمد بنى محمدى و قوم درانى در ولايات قندهار وهلمند داشته است. اين حزب از لحاظ فكرى، شاخه «جمعيت طلباى‏حركت انقلاب اسلامى‏» را كه در بلوچستان مركزيت داشت، تغذيه‏مى‏كرد. طلاب وابسته به حركت انقلاب اسلامى و متاثر از تفكرديوبندى، در سخت‏گيرى بر حفظ ظواهر اسلامى و مخالفت‏با وسايل‏صوتى در جبهه‏هاى مجاهدين در دوران جهاد شهرت داشته و با هرنوع تمايلات غيرشرعى شديدا مقابله مى‏نمودند.

 رفتار خشونت‏آميز وسخت‏گيرانه طالبان و حركت انقلاب اسلامى در برخى مناطق‏افغانستان در زمان جهاد زبانزد همگان بود. اما آنچه سرانجام‏از طالبان و حامى پاكستانى آنان، «جمعية العلما» چهره‏اى‏قهرمان و ناجى به تصوير كشيد، تحولاتى بود كه پس از سال 1373در صحنه نظامى سياسى افغانستان نمايان گشت. در اين تحولات‏«جمعية العلماء» از لحاظ فكرى و ايديولوژيكى و حتى عملى نقش‏كليدى در بسيج طالبان به عهده داشته و دارد; زيرا«جمعية العلماى اسلام‏» نقش مؤثرى را در زمينه تعليم و تربيت‏اطفال و نوجوانان، تحت نام عقيده و مذهب، ايفا كرد.»

مشتركات فرهنگى، قومى، زبانى و قبيله‏اى سبب جذب جوانان افغانى‏در مدارس جمعية العلماى اسلام شد، كه در نتيجه، عامل گرايش‏ناخودآگاه آنان به آموزه‏هاى ديوبندى جمعية العلماى اسلام نيزگرويد. «طالبان كه بينش وسيع نداشته، از قراء و قصبات، راسابه مدارس جمعية العلماى اسلام پيوسته‏اند و يكباره، به مريدان‏بلاقيد ديوبنديها مبدل گشتند. لذا تعبير سخت‏گيرانه طالبان ازاسلام و تعصب ديوانه‏وار آنها در برابر زنان كه با عنعنات قوم‏پشتون نيز هماهنگى دارد، از آنجا ناشى شده است‏»  به طوركلى، مدارسى كه متعلق به جناح ديوبندى در پاكستان بوده و طلاب‏دينى را در آنها بر اساس آموزه‏هاى ديوبندى آموزش مى‏دهند، بعضاقرار ذيل هستند: دارالعلوم حقانيه اكوره ختك در ايالت‏سرحد، مدرسه اشرفيه در لاهور، جامعه بنورى تاون ودارالعلوم كده در كراچى، دارالعلوم تندو الله يارخان در سند،جامعه مدينه در لاهور، مدرسه خيرالمدارس مولتان و چندين مدرسه‏مهم ديگر در كوئته بلوچستان. با توجه به مطالبى كه پيرامون منابع تاثيرگذار بر انديشه‏طالبان و زمينه و بستر آموزش و پرورش آنان بيان داشتيم سير تفكردينى طالبان نيز تا حدودى روشن خواهد شد.

تفكر دينى طالبان درحقيقت همان تفكر ديوبندى است كه نسخه بدل «وهابى‏گرى‏» درشبه قاره هند به شمار مى‏رود. جهت روشن شدن بهتر مبانى فكرى‏طالبان و ديوبندى، چند محور را در انديشه آنان مورد ارزيابى‏قرار مى‏دهيم. مهمترين اصل در انديشه‏سياسى ديوبندى و ساير گروههاى بنيادگراى افراطى از جمله‏طالبان، احياى اصل خلافت در نظام سياسى اسلام است. شاه ولى‏الله‏هندى سر سلسله نهضت‏بيدارى اسلامى در شبه قاره كه مكتب بنيادگراى ديوبندى نيز متاثر از افكار اوست، احياى خلافت اسلامى راركن اساسى در اسلامى شدن جامعه دانسته است. شاه ولى‏الله ماننداكثر دانشمندان اهل سنت، شيوه ايجاد خلافت اسلامى را در چهارمورد خلاصه مى‏كند: بيعت اهل حل و عقد، شورا، نصب و غلبه.جالب اينجاست كه شاه ولى‏الله يكى از ويژگيهاى خليفه را«شرافت نسبى و قومى‏» دانسته كه اين امر با تفكر امروزى‏طالبان كه خود را منتسب به يك گروه قومى برتر (پشتون) مى‏داند،كاملا سازگارى دارد.

 طالبان با توسل به اين ويژگى خليفه، نه‏تنها حق خلافت را شايسته انحصارى مردم پشتون مى‏داند كه از ميان‏پشتونها نيز تنها قوم «درانى‏» را قوم برگزيده اين مقام‏قلمداد مى‏نمايد. طالبان با اعتقاد به اصل خلافت، قبل ازدستيابى به هر نوع پيروزى قاطع در افغانستان، عجولانه خليفه‏دولت احتمالى آينده خود را در قندهار تعيين نموده و باالگوپذيرى از ابوالكلام آزاد تئوريسين جمعية العلماى هند تئورى‏«امارت اسلامى‏» را در افغانستان به اجرا گذاشت. تئورى‏«امارت اسلامى‏» كه با تئورى لافت‏سازگارى كامل دارد، اولين‏بار در تاريخ معاصر شبه قاره هند به وسيله ابوالكلام آزاد وجمعية العلماى هند پيشنهاد گرديده و در دوره جهاد، گروههاى‏وهابى گراى پيرو ديوبند، آن را در برخى استانهاى شرقى و جنوب‏شرقى كشور تجربه نمودند و هم اينك، طالبان نيز كه از اعقاب‏فكرى جمعية العلماى هند به شمار مى‏رود، اين طرح را در افغانستان‏پياده مى‏نمايد.  در تئورى «خلافت‏» و «امارت‏» آن طورى كه‏طالبان آن را مى‏خواهد، مردم و احزاب جايگاهى ندارند. تعدادى‏از سران قبايل و نخبگان دينى تحت عنوان اهل حل و عقد گرد هم‏آمده و فردى را براى اين پست نامزد مى‏نمايند و آنگاه تمام‏اختيارات كشور به شخص خليفه يا امير المؤمنين منتقل خواهد شد.طالبان به وضوح اعلام كرده است كه «در افغانستان انتخابات‏برگزار نخواهد شد; چون انتخابات يك تقليد غير اسلامى است.»  مخالفت‏با مفاسد فرهنگ‏و تمدن غربى در كل، يكى از شعارهاى اساسى تمامى گروههاى اسلامى‏است; اما آنچه بنيادگرايى افراطى از نوع طالبان را از بقيه‏گروههاى اسلامى جدا مى‏سازد، نفى مطلق مدنيت غربى به وسيله‏آنهاست. گروههاى ديگر اسلامى مانند اخوانيها با ديد نقادانه به‏تمدن غربى نگريسته و ضمن رد جنبه‏هاى منفى آن، از پذيرش‏جنبه‏هاى مثبت آن استقبال مى‏نمايند; در صورتى كه طالبان و مكتب‏ديوبندى و وهابى در اوايل كار با هر نوع دستاورد تمدن غربى به‏مخالفت‏برخاسته و سپس به تدريج‏به سوى محافظه كارى تمايل پيدامى‏كنند.  برخورد غير نقادانه، چه در امر پذيرش و يا نفى فرهنگ‏غربى، مشكلات بيشمارى را به همراه دارد. مخالفت تعصب‏آميزطالبان با تلويزيون، وسايل تصويربردارى، لباس فرنگى، سينما وامثال آن، نشانه آشكارى بر روحيه ستيزه‏جويى آنان با مظاهرتمدن غربى است;

 چه اينكه تلويزيون و سينما در نزد طالبان از«ابزار شيطانى‏» به حساب آمده و در رديف آلات لهو و لعب كه‏مشروعيتى در دين ندارد، قرار مى‏گيرد. وزير امر به معروف و نهى‏از منكر طالبان در مردادماه سال گذشته در باره اقداماتش درخصوص جمع‏آورى دستگاههاى تلويزيون از شهر كابل گفت: «ظرف دوروز گذشته، از فروشگاههاى نقاط مختلف شهر بيش از يكصد دستگاه‏تلويزيون مصادره شده است‏» او گفت «دستگاههاى مصادره شده‏سوزانده و يا منهدم مى‏شود»  مخالفت طالبان با ابزار تصويرى‏تا آنجا شدت و جديت‏يافته است كه اميرخان متقى، وزير اطلاعات وفرهنگ طالبان مى‏گويد:«پس از اين، مردم عكسها و آلبومها را درخانه‏هاى خود نگه‏دارى نكنند; زيرا اين مساله با اسلام در تضاداست‏» به نظر مى‏رسد كه طالبان در امر مبارزه با مظاهر تمدن‏غربى، دچار نوعى تناقض گرديده است; چرا كه آنها از يك طرف‏مخالفت آشكار خود را با مظاهر فرهنگ و تمدن غربى ابرازمى‏دارند و از طرف ديگر، به طور وسيع در فعاليتهاى روزانه خودعملا از آنها سود مى‏جويند. يكى از پيچيدگيهاى اساسى در بينش طالبان به طور اخص و بنيادگرايى‏افراطى به طور اعم، روح تعبد گرايى و داست‏بخشى نسبت‏به‏دستاوردهاى كلامى و فقهى پيشينيان مى‏باشد.

بنيادگرايى افراطى،دوران صدر اسلام و ميانه را دوره طلايى و مصون از هر نوع خطاتلقى نموده و راجع به تفاسير و تاويلهاى دينى اين دوره،اعتقاد جزم‏گرايانه دارد. اجتهاد و استنباط تازه، در اين مكتب‏جايگاهى ندارد و مردم عموما موظف به پيروى نقادانه از كلمات وگفتار علماى سلف مى‏باشند. برداشت صرفا تقليدگرايانه اينها ازدين، سبب بدبينى و حتى دشمنى آنان با الگوهاى زندگى رايج دردنياى معاصر جهان اسلام گرديده است.

 تنها الگوى مطلوب در نزدبنيادگرايان افراطى، الگوى زندگى جوامع روستايى قرون اوليه‏اسلامى مى‏باشد و رفتار خشك و متحجرانه آنان با زنان و نوع نگرش‏شان‏نسبت‏به نقش اجتماعى و تربيتى زن در جامعه، ريشه در همين‏روح سلفى‏گرى آنها دارد كه با ضروريات زندگى كنونى كاملابيگانه است. همچنين تفسير آنان از مفاهيمى مانند «توحيد وشرك‏» كه بنياد انديشه كلامى بنيادگرايى افراطى را تشكيل‏مى‏دهد، در مغايرت آشكار با تفاسير رايج آن مفاهيم در نزد سايرمكاتب اسلامى است. شاه ولى‏الله هندى، رهبر فكرى بنيادگرايى‏افراطى در شبه قاره، دايره «توحيد» را تا آنجا تنگ مى‏نمايدكه حتى هر نوع استمساك ظاهرى به وسايل ديگر را كه در راستاى‏قدرت الهى در نظر گرفته شده باشد، شرك به شمار مى‏آورد.

ازديدگاه اين دانشمند هندى، نذر كردن براى ائمه و سوگند يادنمودن به اسامى آنان و نيز نامگذارى فرزندان به اسامى‏اى مانند«عبدالشمس‏» و غيره، از مصاديق شرك به شمار مى‏آيد. جلوه‏هاى همين نوع طرز تفكر، در سران طالبان نيز مشهود است. طالبان با تفسير سخت‏گيرانه از اسلام، زندگى خصوصى و حريم شخصى‏افراد را تحت نظارت دقيق مامورين خود گرفته و از «بلندى موى‏سر» تا «كوتاهى موى صورت‏» و از حمام عمومى تا تردد زن درمحيط بيرون از منزل، عموما تحت ضوابط و مقررات حكومتى آنها درآمده است. و همچنين در مساله اعتقاد به توحيد و مبارزه بامظاهر شرك، تا آنجا شدت عمل به خرج داده كه حتى نگه‏دارى عكس‏و اسباب‏بازى كودكان در منزل را مغاير با عقايد توحيدى اسلام‏اعلام كرده است.

بنيادگرايى افراطى از نوع‏وهابى، با توسل به حربه «تكفير»، به مبارزه با تمامى مذاهب‏و فرق اسلامى غير از خود رفته و به جز خويشتن، ساير گروهها رايكسره بر باطل و حتى كافر مى‏پندارد. مكتب ديوبندى در پاكستان،جناح فكرى رقيب خود «بريلوى‏» را كه حلقه ديگرى از سنيان‏حنفى مسلك است، كافر قلمداد نموده و مخالفت‏با آن را از وظايف‏شرعى خود مى‏پنداشت; چنانكه «سپاه صحابه‏» در اوان ظهورش،مبارزه با بريلويها و شيعيان را در كنار هم، از اهداف اصلى‏خود قرار داده بود; اما پس از سياسى شدن گروه مذكور، شيعيان‏به عنوان تنها دشمن اصلى براى آنها مطرح گرديد. دشمنى با شيعه‏در تاريخ مكتب ديوبندى سابقه ديرينه‏اى دارد. شاه ولى‏الله‏دهلوى در قرن هيجدهم ميلادى، پيرامون مذهب شيعه چنين ارزيابى‏داشت:

«و از ذريت‏حضرت مرتضى سه فرقه ضاله برآمدند كه هيچ‏تقصير نكردند در برهم زدن دين محمدى اگر حفظ او تعالى شامل‏حال اين ملت نبودى. از